تعداد ۴۴۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
انوری : غزلیات
غزل ۱۸۷ - آخر در زهد و توبه دربستم
آخر در زهد و توبه دربستم
وز بند قبول آن و این رستم
بر پردهٔ چنگ پرده بدریدم
وز بادهٔ ناب توبه بشکستم
با آن بت کم‌زن مقامر دل
در کنج قمارخانه بنشستم
چون نوبت حسن پنج کرد آن بت
زنار چهارگانه بربستم
از رخصت عشق رخنه‌ای جستم
وز عادت مادر و پدر جستم
چون پای بلا به جور بگشادم
بی‌باده مباد یک نفس دستم
در بتکده گاه موئمن گبرم
در مصطبه گاه عاقل مستم
دستم ز زبان خصم کوته شد
کامروز چنان که گویدم هستم
انوری : غزلیات
غزل ۱۹۵ - دل باز به عاشقی درافکندم
دل باز به عاشقی درافکندم
برداد به باد عهد و سوگندم
پیوست به عشق تا دگرباره
ببرید ز خاص و عام پیوندم
برکند به دست عشوه از بیخم
تا بیخ صلاح و توبه برکندم
پندم بدهد همی شود در سر
این بار که نیک نیک دربندم
چون بستهٔ بند عاشقی باشم
کی سود کند نصیحت و پندم
از مرهم وصل فارغم زیرا
کز یار به درد هجر خرسندم
آخر شب هجر بگذرد بر من
گر بگذارند روزکی چندم
انوری : غزلیات
غزل ۱۹۷ - هرچند به جای تو وفا دارم
هرچند به جای تو وفا دارم
هم از تو توقع جفا دارم
در سر ز تو همچنان هوس دارم
در دل ز تو همچنان هوادارم
از من چو جهان مبر که تو دانی
کز دولت این جهان ترا دارم
بیگانه مشو چو دین و دل با من
چون با غم تو دل آشنا دارم
گویی که مگوی راز با خصمان
حاشا لله که این روا دارم
لیکن به گل آفتاب چون پوشم
چون پشت چو ماه نو دوتا دارم
انوری : غزلیات
غزل ۲۲۸ - هر غم که ز عشق یار می‌بینم
هر غم که ز عشق یار می‌بینم
از گردش روزگار می‌بینم
بیداد فلک از آنکه دی بودست
امروز یکی هزار می‌بینم
تا شاخ زمانه کی گلی زاید
اکنون همه زخم خار می‌بینم
دربند دمی که بی‌غمی باشم
بنگر که چه انتظار می‌بینم
در هر دل دوستی بنامیزد
صد دشمن آشکار می‌بینم
آن می‌بینم که کس نمی‌بیند
آری نه به اختیار می‌بینم
با دست زمانه در جهان حقا
گر پای کس استوار می‌بینم
گردون نه شمار با یکی دارد
نام همه در شمار می‌بینم
با دهر مساز انوری کاری
کین کار نه پایدار می‌بینم
انوری : غزلیات
غزل ۲۲۹ - دل را به غمت نیاز می‌بینم
دل را به غمت نیاز می‌بینم
کارت همه کبر و ناز می‌بینم
وان جامه که دی وصل ما بودی
اکنون نه بر آن طراز می‌بینم
صد گونه زیان همی پدید آید
سرمایهٔ دل چو باز می‌بینم
آنرا که فلک همی کند نازش
او را به تو هم نیاز می‌بینم
هین چند که زلف گردهٔ تو
بر دست غمت دراز می‌بینم
انوری : غزلیات
غزل ۲۳۸ - ای بندهٔ روی تو خداوندان
ای بندهٔ روی تو خداوندان
دیوانهٔ زلف تو خردمندان
بازار جمال روی خوبت را
آراسته رسته رسته دلبندان
در هر پس در مجاوری داری
گریان و در انتظار دل خندان
چندین چه کنی به وعده دربندم
ایام وفا نمی‌کند چندان
گویی مشتاب تا که وقت آید
گر خواهی وگرنه از بن دندان
از خوی بدت شکایتی دارم
کان نیست نشان نیک پیوندان
هجرت به جواب آن پدید آمد
گفت اینت غم انوری سر و سندان
انوری : غزلیات
غزل ۲۵۷ - ای برده دل من و جفا کرده
ای برده دل من و جفا کرده
بافرقت خویشم آشنا کرده
آخر به جفا مرا بیازردی
در اول دوستی وفا کرده
روی از تو بتا چگونه گردانم
پشت از غم عشق تو دو تا کرده
هر روز مرا هزار بد گویی
من بر تو هزار شب دعا کرده
ای رنج فراق روی و موی تو
جان ودل من ز من جدا کرده
وانگه من مستمند بی‌دل را
در محنت عاشقی رها کرده
انوری : غزلیات
غزل ۲۷۶ - ای دوست به کام دشمنم کردی
ای دوست به کام دشمنم کردی
بردی دل و زان پسم جگر خوردی
چون دست ز عشق بر سر آوردم
از دست شدی و سر برآوردی
آن دوستیی چنان بدان گرمی
ای دوست چنین شود بدین سردی
گفتم که چو روزگار برگردد
تو نیز چو روزگار برگردی
گفتی نکنم چنین معاذالله
دیدی که به عاقبت چنان کردی
در خورد تو نیست انوری آری
لیکن به ضرورتش تو در خوردی
انوری : غزلیات
غزل ۲۸۳ - بدخوی‌تری مگر خبر داری
بدخوی‌تری مگر خبر داری
کامروز طراوتی دگر داری
یا می‌دانی که با دل و چشمم
پیوند و جمال بیشتر داری
روزی که به دست ناز برخیزی
دانم ز نیاز من خبر داری
در پردهٔ دل چو هم تویی آخر
از راز دلم چه پرده برداری
گویی که از این پست وفادارم
گویم به وفا و عهد اگر داری
بر پای جهی که قصه کوته کن
امشب سرما و دردسر داری
ای آیت حسن جمله در شانت
زین سورت عشوه صد ز بر داری
دشنام دهی که انوری یارب
چون طبع لطیف و شعر تر داری
چتوان گفتن نه اولین داغست
کز طعنه مرا تو در جگر داری
انوری : غزلیات
غزل ۲۹۴ - الحق نه دروغ محتشم یاری
الحق نه دروغ محتشم یاری
نازت بکشم که جان آن داری
ناز چو تویی توان کشید ای جان
با این همه چابکی و عیاری
با روی تو در تفکرم کایزد
از رحمتت آفرید پنداری
در عشق تو گردنان گردون را
گردن ننهم همی ز جباری
گر سر به فلک برم روا باشد
چون سر به کسی چو من فرود آری
چون عاشق زار تو شدم باری
از من مستان به خیره بیزاری
مفروش مرا چو کردم ای دلبر
غمهای ترا به جان خریداری
نگذارمت ار به جان رسد کارم
تا بی‌سببی مرا تو نگذاری
گر برگردم نه انوری باشم
از تو بدو صد ملامت و خواری
انوری : غزلیات
غزل ۳۱۵ - در حسن قرین نوبهار آیی
در حسن قرین نوبهار آیی
در جور نظیر روزگار آیی
چون شاخ زمانه‌ای که هر ساعت
از رنگ دگر همی بیارایی
هر وعده که بود در میان آمد
ماند آنکه تو باز در کنار آیی
در کار تو می‌فروشود روزم
آخر تو چه روز را به کار آیی
گویی به سرم که از تو برگردم
تا با سر نالهای زار آیی
سوگند مخور که من ترا دانم
دانم که به قول استوار آیی
گر عشق ز انوری درآموزی
حقا که به کفر یار غار آیی
انوری : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۷ - مدح ابوالمفاخر امیر فخرالدین میرآب مرو معروف به آبی
ای قبلهٔ کوی خاکی و آبی
وی فخر همه قبیلهٔ آبی
ای یافته هرچه جسته از گیتی
جز مثل که این یکی نمی‌یابی
اجرام ز رشک پایهٔ قدرت
پوشیده لباسهای سیمابی
عدل تو ز روی خاصیت کرده
با آتش فتنه سالها آبی
بر چرخ ز بهر اختیاراتت
خورشید همی کند سطر لابی
کرده صف اختران گردون را
درگاه تواند سال محرابی
دارالضربی است کرد و گفت تو
ایمن شده از مجال قلابی
چون خاک به گاه خشم بشکیبی
چون باد به وقت عفو بشتابی
درگاه تو باب اعظم عدلست
مهدی شده نامزد به بوابی
ز آسیب تو از فلک فرو ریزند
انجم چو کبوتران مضرابی
از کار عدوت چون روان گردد
تعلیم توان ستد رسن تابی
از سیم مخالفت سخا ناید
نشنیدستی ز سیم اعرابی
تاریخ تفاخرست تشریفت
هم اسلافی مرا هم اعقابی
زوداکه به دلوشان فرو دادست
این گنبد زود گرد دولابی
ای چشم نیازیان ز جود تو
چون بخت مخالفت به خوش خوابی
گفتم که به شکر آن پدید آیم
رخ کرده جلالت تو عنابی
گفتا ز گرانی رکاب من
زودا که عنان به عجز برتابی
فتح‌البابی بکردم آخر هم
با آنکه تو از ورای این بابی
تا هست ز شصت دور در سرعت
ایام چو تیرهای پرتابی
خصم تو و دور چرخ او بادا
طینت قصبی و طبع مهتابی
چون دانهٔ نار اشک بدخواهت
وز غصه رخش چو چهرهٔ آبی
اسباب بقات ساخته گردون
در جمله نه صنعتی نه اسبابی
انوری : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۶ - در مدح ناصرالدین طوطی‌بک
ای رفته به فرخی و فیروزی
باز آمده در ضمان به‌روزی
بر لالهٔ رمح و سبزهٔ خنجر
در باغ مصاف کرده نوروزی
چون تیر نهاده کار عالم را
یک ساعت در کمان تو گوزی
تو ناصر دینی و ازین معنی
یزدان همه نصرتت کند روزی
در حمله درنده‌ای و دوزنده
صف می‌دری و جگر همی دوزی
پروانه سمندر ظفر باشد
چون مشعلهٔ سنان بیفروزی
فرزین بنهی به طرح رستم را
آنجا که به لعب اسب کین‌توزی
صد شه به پیاده پی براندازد
آنرا که تو بازیی بیاموزی
می‌ساز به اختیار من بنده
تا خرمن فتنها همی سوزی
ای روز مخالفانت شب گشته
می خور به مراد خود شبانروزی
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۳۷۰ - دیریست که یار ما نمی‌آید
دیریست که یار ما نمی‌آید
پیغام به کار ما نمی‌آید
هر کس به تفرجی و صحرایی
خود بوی بهار ما نمی‌آید
ما را به دیار او نباشد ره
او خود به دیار ما نمی‌آید
کمتر ز سگیم در شمار او
زیرا به شمار ما نمی‌آید
ای دل، بتو پیش ازین همی گفتم:
کین عشق به کار ما نمی‌آید
دولت همه جا برفت و باز آمد
هرگز بگذار ما نمی‌آید
یک دم نرود که یاد او صد پی
اندر دل زار ما نمی‌آید
آن دام که ما نهاده‌ایم، ای دل
در چشم شکار ما نمی‌آید
ای اوحدی، از خوشی کناری کن
کان بت به کنار ما نمی‌آید
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۵۷۲ - زلف تو اگر به تاب می‌بینم
زلف تو اگر به تاب می‌بینم
دل ز آتش غم کباب می‌بینم
این جور، که بر دلم پسندیدی
ظلمیست که بر خراب می‌بینم
در دیدهٔ‌خود خیال رخسارت
چون عکس قمر در آب می‌بینم
این شیوهٔ چشمهای بی‌خوابت
گویی که: مگر به خواب می‌بینم
روی تو کشد مرا و این معنی
از دور چو آفتاب می‌بینم
هجر تو و مرگ اوحدی را من
«من ذلک» یک حساب می‌بینم
هر چیز که آن خطاست در عالم
چون از تو بود، صواب می‌بینم
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۵۷۶ - تا کی به در تو سوکوار آیم؟
تا کی به در تو سوکوار آیم؟
در کوی تو مستمند و زار آیم؟
گر کار مرا تو غم رسی روزی
غم نیست، که عاقبت به کار آیم
وقتی که ز کشتگان خود پرسی
اول منم آنکه در شمار آیم
چون دست برآوری به خون ریزی
هم من باشم که: پایدار آیم
روزی اگرم تو یار خود خوانی
دانم به یقین که: بختیار آیم
هم پیش تو بگذرم به دزدیده
گر نتوانم که آشکار آیم
مگذار مرا چو اوحدی تنها
زنهار! که من به زینهار آیم
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۸۱۳ - جانا؛ غم ما نداشتن تا کی؟
جانا؛ غم ما نداشتن تا کی؟
ما را به جفا گذاشتن تا کی؟
شاخ طرب از زمین جانها تو
برکندن و غصه کاشتن تا کی؟
در حسرت خویش گونهای ما
زینگونه به خون نگاشتن تا کی؟
از لطف بما نگاه کن روزی
راز تو نگاهداشتن تا کی؟
بر یک دل مستمند سر گردان
صد درد و بلا گماشتن تا کی؟
در پای ستم چو خاک ره ما را
افگندن و برنداشتن تا کی؟
بر اوحدی شکسته، چون گردون
گردن ز جفا فراشتن تا کی؟
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۱۶۲ - دل گم شد، ازو نشان نمی‌یابم
دل گم شد، ازو نشان نمی‌یابم
آن گم شده در جهان نمی‌یابم
زان یوسف گم شده به عالم در
پیدا و نهان نشان نمی‌یابم
تا گوهر شب چراغ گم کردم
ره بر در دوستان نمی‌یابم
تا بلبل خوش نوا ز باغم رفت
بوی گل و گلستان نمی‌یابم
تا آب حیات رفت از جویم
عیش خوش جاودان نمی‌یابم
سیر آمدم از حیات خود، زیراک
بی او ز حیات آن نمی‌یابم
سرمایه برفت و سود می‌جویم
زان است که جز زیان نمی‌یابم
آن یوسف خویش را کجا جویم
چون در همه کن فکان نمی‌یابم
هم بر در دوست باشد ار باشد
از خود بجزین گمان نمی‌یابم
بر خاک درش روم بنالم زار
چاره به جز از فغان نمی‌یابم
چون جانش عزیز دارم، ار یابم
دل، کز غم او امان نمی‌یابم
تا بر من دلشده بگرید زار
یک مشفق مهربان نمی‌یابم
تا یک نفسی مرا دهد یاری
یک یار درین زمان نمی‌یابم
یاری ده خویشتن درین ماتم
جز دیدهٔ خون‌فشان نمی‌یابم
بر خوان جهان چه می‌نشینم من؟
چون لقمه جز استخوان نمی‌یابم
برخیزم ازین جهان بی حاصل
نقدی چو درین دکان نمی‌یابم
خواهم که شوم به بام عالم بر
چه چاره؟ که نردبان نمی‌یابم
خواهم که کشم ز چه عراقی را
افسوس که ریسمان نمی‌یابم
سیف فرغانی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۹۹ - ای پیش تو ماه آسمان خیره
ای پیش تو ماه آسمان خیره
وز روی تو آب روشنان تیره
در چشم تو روی مردمی پیدا
در روی تو چشم مردمان خیره
بر درج درت ز لعل پیرایه
بر طرف مهت ز مشک زنجیره
با چشم تو نرگس است همخوابه
با لعل تو شکر است همشیره
همواره درون من به تو مایل
پیوسته رقیب تو ز من طیره
شیرین سخن تو تلخ شد با ما
آری به مرور می‌شود شیره
سیف از در تو شکسته باز آمد
چون لشکر کافر از در بیره
سیف فرغانی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۱۰۲ - ای که از سیم خام تن داری
ای که از سیم خام تن داری
قامتی همچو نارون داری
در قبایی کسی نمی‌داند
که تو در پیرهن چه تن داری
تا نگفتی سخن ندانستم
که تو شیرین زبان دهن داری
تو بدان دام زلف و دانهٔ خال
صد گرفتار همچو من داری
تو چنین چشم و ابروی فتان
بهر آشوب مرد و زن داری
زیر هر غمزه‌ای نمی‌دانم
که چه ترکان تیغ زن داری
در همه شهر دل نماند درست
تا چنان زلف پر شکن داری
زنده در خرقه‌های درویشان
چه شهیدان بی‌کفن داری
در فراق تو سیف فرغانی
می‌کند صبر و خویشتن داری