تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۱۹ - کفر سر زلف بت عیار ببینید
کفر سر زلف بت عیار ببینید
ترسای میان بسته به زنار ببیند
در پردهٔ عصمت ز نظر گرچه نهان بود
پیدا شده اش بر سر بازار ببینید
بر دیدهٔ ما گر بنشینید زمانی
یک لعبت و صد جامه به یکبار ببینید
جامی به کف آرید در او رو بنمائید
تا ساقی و رند و می خمار ببینید
بحریم و حباب و می و جامیم و در این دور
در صورت ما معنی هر چار ببینید
عالم همه آئینهٔ یار است از آن روی
روشن بنماید به شما یار ببینید
از گفتهٔ سید غزلی نغز نویسید
سر دفتر مجموعهٔ اسرار ببینید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۲۰ - در دور قمر نقطهٔ خورشید ببینید
در دور قمر نقطهٔ خورشید ببینید
در جام جم آن حضرت جمشید ببینید
در دیدهٔ ما نور جمالش بتوان دید
دیدید در این دیده و وادید ببینید
در بحر در آئید و حبابش به کف آرید
در صورت ما معنی توحید ببینید
گر چه شب قدر است چو صاحب نظرانید
چون روز در این شب مه و خورشید ببینید
بس فکر کند عاقل و نقشی بنگارد
تحقیق نمی داند و تقلید ببینید
گشتیم مجرد ز وجود و ز عدم هم
آئید درین خلوت و تجرید ببینید
سید به همه آینه روئی بنموده
آن یار کهن باز به تجدید ببینید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۲۲ - ترک می و میخانه به یک بار مگوئید
ترک می و میخانه به یک بار مگوئید
با من سخن از زاهد زنار مگوئید
با عشاق سرمست مگوئید ز توبه
ور زانکه بگوئید دگر بار مگوئید
رازی است میان من و ساقی خرابات
از یار مپوشید و به اغیار مگوئید
با لعل لب او سخن از غنچه مپرسید
با گلشن رویش سخن از خار مگوئید
از لعبت ترسا بچه اسلام مجوئید
با زلف بتم قصهٔ زُنار مگوئید
سری که شنیدید امینید و امانت
دارید نگه بر سر بازار مگوئید
از گفتهٔ سید غزلی خوش بنویسید
اما سخنش جز بر خمار مگوئید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۲۴ - زاهد دگر از خلوت تقوی به درافتاد
زاهد دگر از خلوت تقوی به درافتاد
عقل آمد و با عشق درافتاد ور افتاد
ما سر به در خانهٔ خمار نهادیم
پا بر سر ما هر که نهاد او به سر افتاد
مه روشنئی یافت که شد بدر تمامی
نوری مگر از مهر رخت بر قمر افتاد
افتاد در این کوی خرابات بسی دل
المنة لله که بار دگر افتاد
برخواستن از رهگذر او نتواند
هر عاشق مستی که در آن رهگذر افتاد
در خواب به جز نقش خیالش نتوان دید
ور زانکه کسی دید مرا از نظر افتاد
صد بار درین کوی خرابات فتادم
عیبم مکن ارزان که گذارم دگر افتاد
هر دیده که او نقش خیال دگری دید
گر مردم چشم است که او از بصر افتاد
رندی که به میخانهٔ سید گذری کرد
تا یافت خبر مست شد و بی خبر افتاد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۳۱ - دردی است در این دل که به درمان نتوان داد
دردی است در این دل که به درمان نتوان داد
عشقیست در این جان که به صد جان نتوان داد
جام می ما آب حیات است در این دور
این آب حیات است به حیوان نتوان داد
مستانه در این کوی خرابات فتادیم
این گوشه به صد روضهٔ رضوان نتوان داد
گنجی است در این مخزن اسرار دل ما
دشوار به دست آمده آسان نتوان داد
ما دل به سر زلف دلارام سپردیم
هر چند دل خود به پریشان نتوان داد
از عقل سخن با من سرمست مگوئید
درد سر مخمور به مستان نتوان داد
سید در میخانه گشاد است دگر بار
خود خوشتر ازین مژده به رندان نتوان داد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۴۲ - اهل نظران دیده به روی تو گشایند
اهل نظران دیده به روی تو گشایند
حسن تو در آئینهٔ یکتا بنمایند
خورشید جمال تو نموده است به ما روی
آنها که طلبکار لقایند کجایند
در آینه حسن تو نمایند خدا را
صاحبنظرانی که منور به خدایند
رندان سراپردهٔ میخانه در این دور
شاید که به پابوس تو هر دم به سر آیند
بی دُردی دردت نتوان یافت دوائی
دلها همه زان خستهٔ این درد و دوایند
ای عقل برو از در میخانه که رندان
مستند و به امثال تو این در نگشایند
هر بیت که سید ز سر ذوق بگوید
سریست که مستان همه آن بیت سرایند
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۴۵ - ذوقیست دلم را که به عالم نتوان داد
ذوقیست دلم را که به عالم نتوان داد
تا بود چنین بوده و تا باد چنین باد
یادت نکنم زان که فراموش نکردم
ناکرده فراموش چگونه کنمت یاد
چشمی که منور نشد از نور جمالش
گر نور دو چشمست که او از نظر افتاد
از دولت ساقی که جهان باد به کامش
از لعل لبت جام بخواهیم بسی داد
عمریست که بر حسن و جمالش نگرانیم
یا رب که چنین عمر بسی سال بماناد
ساقی و حریفان همه جمعند درین بزم
بزمی است ملوکانه نهادیم به بنیاد
سلطان بود آن کس که بود بندهٔ سید
صد جان بفدایش که بود بندهٔ استاد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۴۶ - رندان همه مستند و می از جام ندانند
رندان همه مستند و می از جام ندانند
بی نام و نشانند از این نام نشانند
در صومعه گر زاهد رعناست مجاور
رندان به سراپردهٔ میخانه روانند
خوش آینه دارند در آن آینه روشن
بینند جمال خود و بر خود نگرانند
اسماء الهی است که ظاهر شده بر خلق
یک چند چنین بوده و یک چند چنانند
عشاق برآنند که معشوق بر آنست
ما نیز بر آنیم که عشاق برآنند
این گفتهٔ مستانهٔ ما از سر ذوق است
بی ذوق نخواهیم که یک بیت بخوانند
از غافل مخمور مجو مستی سید
کز ذوق می و مستی او بی خبرانند
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۵۵ - خوش ماه تمامی است که از غیب برآمد
خوش ماه تمامی است که از غیب برآمد
خورشید نهان گشته به شکل دگر آمد
او عمر عزیزی است که آمد به سر ما
خوش عمر عزیزیست که ما را به سر آمد
ما بر در هر خانه که رفتیم گشودند
محبوبی از آن خانه خرامان به در آمد
مستیم و نداریم خبر از همه عالم
یاری که از او یافت خبر بی خبر آمد
بالله که ندیدیم به جز نور جمالش
هر نقش خیالی که مرا در نظر آمد
با عقل همی بودم و خوش بود دو روزی
عشق آمد و از صحبت او خوبتر آمد
هر بنده که آمد به سراپردهٔ سید
شد شاه جهان و همه جا معتبر آمد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۶۶ - نوریست که آن نور به آن نور توان دید
نوریست که آن نور به آن نور توان دید
هر دیده که آن دید یقین دان که چنان دید
جام می عشق است که در دور روان است
در دور قمر هر که نظر کرد روان دید
در آینه بنمود جمال و چه جمالی
خود را چه به خود دید ، به خود خود نگران دید
چشمی که نظر از نظر اهل نظر یافت
در هر چه نظر کرد همین دید و همان دید
بی نام و نشان شو که نشان نقش خیالیست
این نیست نشانی که تو گوئی به نشان دید
گوئی که مرا هست تمنای وصالش
نقشی و خیالی است که درخواب توان دید
نوریست که سید به همه خلق نماید
یاری که نظر کرد به هر دیده عیان دید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۶۷ - در دیدهٔ ما نور رخ یار توان دید
در دیدهٔ ما نور رخ یار توان دید
یاری که نظر کرد در این دیده عیان دید
خوش نقش خیالیست که بستیم به دیده
نقاش در این نقش پدید است توان دید
صاحبنظر آن است که در هر چه نظر کرد
در صورت آن شاهد معنیش توان دید
روشن بود آن دیده که در مجلس رندان
چون جام مئی یافت هم این دید و هم آن دید
هر ذره که بینی به تو خورشید نماید
نور بصر ماست هر آن دیده که آن دید
در آینه بنمود جمال و چه جمالی
چون نیک نظر کرد به خود ، خود نگران دید
از نور خدا دیدهٔ سید شده روشن
هر کس که در این دیدهٔ ما دید چنان دید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۷۰ - نقشش نه خیالی است که در خواب توان دید
نقشش نه خیالی است که در خواب توان دید
یا ماه هلالی است که در آب توان دید
هر دیده که او مست شد از جام الهی
در شیخ عیان بیند و درشاب توان دید
خورشید جمالش به تو گر روی نماید
آن نور در آئینهٔ مهتاب توان دید
گر بر تو در گنج خزائن بگشایند
آن گنج نهان گشته ز هر باب توان دید
اعیان همه آئینهٔ اسمای الهی است
مربوب توان دیدن و ارباب توان دید
محبوب و محبند همه عالم و آدم
او را به یقین با همه احباب توان دید
گر سید و بنده به هم ای دوست ببینی
نورند که در دیدهٔ اصحاب توان دید
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۶۸ - رندانه بیا ساقی و خمخانه به دست آر
رندانه بیا ساقی و خمخانه به دست آر
دستی بزن و ساغر و پیمانه به دست آر
ذوق ار طلبی یک نفسی همدم ما شو
در مجلس ما منصب شاهانه به دست آر
دل خلوت عشق است در او عقل نگنجد
رو صاحب این خانه و آن خانه به دست آر
سر بر قدم او نه و جان نیز بر آن هم
گر دست دهد دامن جانانه به دست آر
سردار شود هر که رود بر سر دارش
این مرتبهٔ عالی شاهانه به دست آر
در کنج دلت گنج خوشی هست طلب کن
نقدی تو از این گوشهٔ ویرانه به دست آر
از بندگی سید مستان خرابات
جامی بستان و می مستانه به دست آر
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۶۹ - در گوشهٔ میخانه نشستیم دگر بار
در گوشهٔ میخانه نشستیم دگر بار
خوردیم می و توبه شکستیم دگر بار
ما و بت ترسا بچه و کوی خرابات
زنار سر زلف ببستیم دگر بار
با محتسب شهر بگوئید که رندیم
در کوی مغان عاشق و مستیم دگر بار
از عقل پریشان که مرا دردسری بود
المنة لله که برستیم دگر بار
سر حلقهٔ رندان خرابات جهانیم
پنهان نتوان کرد که هستیم دگر بار
در خلوت دیده به حضوری که چه گویم
با نقش خیالش بنشستیم دگر بار
سر در قدمش باخته دستش بگرفتیم
آخر تو چه دانی ز چه دستیم دگر بار
مرغ دلم افتاد به دام سر زلفش
گفتم نتوان جست بجستیم دگر بار
با زاهد مخمور دگر انس نگیریم
جز سید مستان نپرستیم دگر بار
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۷۰ - خوش بر در میخانه نشستیم دگر بار
خوش بر در میخانه نشستیم دگر بار
خوردیم می و توبه شکستیم دگر بار
ما توبه شکستیم ولی عهد درستی
با ساقی سرمست ببستیم دگر بار
با عاقل مخمور دگر کار نداریم
رستیم ز دردسر و مستیم گر بار
در خلوت زاهد بنشستیم دو روزی
المنةلله که برستیم دگر بار
ما اهل خدائیم و پرستیم خدا را
خود را به خدائی نپرستیم دگر بار
در دیدهٔ ما نقش خیالی است نظر کن
کان نقش خیالیست که بستیم دگر بار
ما را به لب جوی مجو زان که به مردی
چون سید از این جوی بجستیم دگر بار
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۰۹ - شاهان همه حیران جمال تو گدا نیز
شاهان همه حیران جمال تو گدا نیز
دارند همه عشق خداوند خدا نیز
از نور رخت دیدهٔ ما گشته منور
مردم همه بینند درین دیده شما نیز
یا رب گه بیابند ز وصل تو مرادی
مجموع محبان جناب تو و ما نیز
ما رو به تو داریم چو آئینه روشن
بی روی تو ما را نبود روی و ریا نیز
عشق تو حیاتیست که ما زنده از آنیم
بی عشق تو حاصل ز فنا و ز بقا نیز
ما نقش خیال تو نگاریم به دیده
بینیم در آن نقش خیال تو لقا نیز
گر سید ما جان طلبد از سر اخلاص
جان را بسپاریم و بگوئیم دعا نیز
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۸۷ - ای گشته خجل از گل روی تو شقایق
ای گشته خجل از گل روی تو شقایق
حیران شده در نرگس مست تو خلایق
بسیار بگشتیم به هر باغ و ندیدیم
سروی چو قدت رسته در طرف حدائق
اکنون که چمن رونق گلزار جنان شد
رو بادهٔ گلگون طلب و یار موافق
از دامن خود دست مدار ای دل شیدا
باشد که میسر شودت کشف حقایق
رندی که نهد پا به ره کعبهٔ مقصود
واجب بود اول قدمش ترک علایق
اسرار مرا زاهد مخمور چه داند
دُردی کش میخانه کند حل دقایق
سید سر خود گیر که در عالم وحدت
مجنون همه لیلی شد و عذرا همه وامق
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۹۱ - امشب شب قدر است و بر احباب مبارک
امشب شب قدر است و بر احباب مبارک
بر خدمت آن شیخ و بر آن شاب مبارک
یا رب که مبارک بود این عید به یاران
فرصت شمر این دولت و دریاب مبارک
خوش نقش خیالی است که بستیم به دیده
در حالت بیداری و در خواب مبارک
عقدی است در این عید که گویند جهانی
بر بندگی خواجه و حُجاب مبارک
این وصلت جاوید که جاوید بماناد
بر ما و خلیل الله و اصحاب مبارک
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۱۶ - گر عشق نبازیم در اینجا به چه کاریم
گر عشق نبازیم در اینجا به چه کاریم
مائیم و همین کار و دگر کار نداریم
بر دیده نگاریم شب و روز خیالش
خوش نقش خیالی است که بر دیده نگاریم
در دامن او دست زدیم از سر مستی
گر سر برود دامن وصلش نگذاریم
عمری است که در کوی خرابات مقیمیم
این یک دو نفس نیز در اینجا به سر‌ آریم
روشن شده از نور خدا دیدهٔ سید
جز نور وی ای یار کجا در نظر آریم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۶۴ - حالی است مرا با می و مستان که چه گویم
حالی است مرا با می و مستان که چه گویم
رازیست میان من و رندان که چه گویم
بزمیست ملوکانه و ساقی که چه پرسی
من عاشق سرمست حریفان که چه گویم
چون بلبل سودازده در مجلس عاشق
آورده ام این صورت بستان که چه گویم
هر نقش خیالی که مرا در نظر آید
گویم که بگوئید به جانان که چه گویم
از روز ازل عاشق مستم چه توان کرد
باشم ابدا مست بدان سان که چه گویم
خود خوشتر ازین قول که گفتم نتوان گفت
ذوقیست در این گفتل مستان که چه گویم
گنج ار طلبی کنج دل سید ما جو
نقدیست درین گوشهٔ ویران که چه گویم