تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۸۳ - عزم عشق دلستانی داشتم
عزم عشق دلستانی داشتم
وقف کردم نیم جانی داشتم
صد هزاران سود کردم در دو کون
گر ز عشق تو زیانی داشتم
چون شدم با عشق رویش همنفس
هر نفس تازه جهانی داشتم
در صفات روی چون خورشید او
سر مگر بر آسمانی داشتم
لیک چون رویش بدیدم ذره‌ای
گنگ گشتم گر زبانی داشتم
مدتی پنداشتم کز وصل او
یا نصیبی یا نشانی داشتم
چون نگه کردم همه پندار بود
یا خیالی یا گمانی داشتم
با سر هر موی زلفش تا ابد
سرگذشت و داستانی داشتم
لیک دل پرغصه رفتم زیر خاک
قصهٔ دل چون نهانی داشتم
خواستم تا راز خود پنهان کنم
هر سرشکی ترجمانی داشتم
چون ندیدم خویش را در خورد او
این مصیبت هر زمانی داشتم
موج می‌زد درد و زاری چون رباب
گر رگی بر استخوانی داشتم
بر تن عطار هر مویی که بود
در خروشی و فغانی داشتم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۸۴ - دوش چشم خود ز خون دریای گوهر یافتم
دوش چشم خود ز خون دریای گوهر یافتم
منبع هر گوهری دریای دیگر یافتم
زین چنین دریا که گرد من درآمد از سرشک
گر کشتی بقا گرداب منکر یافتم
موج این دریا چرا فوق‌الثریا نگذرد
خاصه از تحت الثری قعرش فروتر یافتم
در چنین بحری نیارم کرد عزم آشنا
زانکه من این بحر را نه پا و نه سر یافتم
یعلم الله گر به عمر خویش از بی قوتی
هیچ عاشق را درین دریا شناگر یافتم
شرم دارم کز گریبان سر برآرم خشک مو
چون ز بحر چشم خود را دامن‌تر یافتم
با چنین تردامنی بس ایمنم از خشک‌سال
کز تر و وز خشک صد دریا میسر یافتم
هفت دریا را زکوة از بحر چشم من گشاد
لاجرم هر هفت را هفتاد کشور یافتم
صد بیابان را که خشکی از لب خشکم گرفت
سر به سر زین بحر پر خونم مصور یافتم
در تعجب مانده‌ام از قطره‌های چشم خویش
زانکه در هر قطره صد بحر مضمر یافتم
ای عجب هر قطره اشکم که بگشادم ز هم
قرب صد دریای خون در وی مجاور یافتم
مد و جزر و قطره و دریا به هم هر دو یک است
زانکه هر یک را مدار از بحر اخضر یافتم
از کنار بحر اخضر دیده‌ام وز خون خویش
از کنار خویش اکنون بحر احمر یافتم
مردم آبی چشمم را درین دریای اشک
گاه در خون غوطه گاه از آه منبر یافتم
کی نماید آب رویم در چنین دریا که من
روی خود چون مرد دریای مزعفر یافتم
منت ایزد را که این دریا اگر آبم ببرد
در عوض چشمم ازو دریای گوهر یافتم
اندرین دریای خون هر قطرهٔ خونین که هست
هر یکی را سوی دردی نیز رهبر یافتم
خواستم تا ره برم بر روی آن دریای خون
راه گم کردم که ره سرد صر صر یافتم
دل که دارد تا بگردد گرد این دریا که من
هر نفس در وی هزار و صد دلاور یافتم
گر درین دریا کسی کشتی امید افکند
باد سردش بادبان و صبر لنگر یافتم
سینهٔ گردون که موجش آتشی زد زآفتاب
روز و شب از رشک این بحرش پر اخگر یافتم
گرچه دریای فلک را گوهر بسیار هست
دایمش در جنب این دریا محقر یافتم
زانکه این دریا ز دل می‌خیزد آن دریا ز خون
درد را همچون عرض، دل را چو جوهر یافتم
تا دلم بر روی دریا خون معنی گسترد
خاطر عطار را چون قرص خاور یافتم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۸۵ - آنچه من در عشق جانان یافتم
آنچه من در عشق جانان یافتم
کمترین چیزها جان یافتم
چون به پیدایی بدیدم روی دوست
صد هزاران راز پنهان یافتم
چون به مردم هم ز خویش و هم ز خلق
زندگی جان ز جانان یافتم
چون درافتادم به پندار بقا
در بقا خود را پریشان یافتم
چون فرو رفتم به دریای فنا
در فنا در فراوان یافتم
تا نپنداری که این دریای ژرف
نیست دشوار و من آسان یافتم
صد هزاران قطره خون از دل چکید
تا نشان قطره‌ای زآن یافتم
خود چه بحر است این که در عمری دراز
هرگزش نه سر نه پایان یافتم
شمع‌های عشق از سودای دوست
در دل عطار سوزان یافتم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۸۸ - دوش دل را در بلایی یافتم
دوش دل را در بلایی یافتم
خانه چون ماتم سرایی یافتم
گفتم ای دل چیست حال آخر بگو
گفت بوی آشنایی یافتم
همچو گویی در خم چوگان عشق
خویش را نه سر نه پایی یافتم
خواستم تا دل نثار او کنم
زانکه جانم را سزایی یافتم
پیش از من جان بر او رفته بود
گرچه من بی‌جان بقایی یافتم
آن بقا از جان نبود از عشق بود
زانکه عشق جان فزایی یافتم
مردم چشم خودش خوانم از آنک
دایمش در دیده جایی یافتم
گرچه زلف او گره بسیار داشت
هر گره مشکل‌گشایی یافتم
با چنان مشکل‌گشایی حل نشد
آنچه من از دلربایی یافتم
چون به خون خویشتن بستم سجل
هر سرشکی را گوایی یافتم
چون سجل بندم به خون چون پیش ازین
از لب او خون بهایی یافتم
عقل از زلفش ز بس کاندیشه کرد
حاصلش تاریکنایی یافتم
با دهانش تا دوچاری خورد دل
دایمش در تنگنایی یافتم
در هوای او دل عطار را
ذره کردم چون هبایی یافتم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۹۵ - هر شبی عشقت جگر می‌سوزدم
هر شبی عشقت جگر می‌سوزدم
همچو شمعی تا سحر می‌سوزدم
بی پر و بال توام تا عشق تو
گاه بال و گاه پر می‌سوزدم
چون کنم در روی چون ماهت نظر
کز فروغ تو نظر می‌سوزدم
چند دارم دیده بر راه امید
کز نظر کردن بصر می‌سوزدم
بی جگر خوردن دمی در من نگر
کز جگر خوردن جگر می‌سوزدم
گفت با من ساز تا کم سوزمت
گر نمی‌سازم بتر می‌سوزدم
سرد و گرمم می‌نسازد بی تو زانک
سوز عشقت خشک و تر می‌سوزدم
تا بخواهم سوختن یکبارگی
هر دم از نوعی دگر می‌سوزدم
تا قدم از سر گرفتم در رهش
از قدم تا فرق سر می‌سوزدم
تن زن ای عطار و عود عشق سوز
تا به خلوتگاه بر می‌سوزدم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۹۹ - تا ز سر عشق سرگردان شدم
تا ز سر عشق سرگردان شدم
غرقهٔ دریای بی پایان شدم
چون دلم در آتش عشق اوفتاد
مبتلای درد بی درمان شدم
چون سر و کار مرا سامان نماند
من ز حیرت بی سر و سامان شدم
عاشق صاحب جمالی شد دلم
کز کمال حسن او حیران شدم
تا بدیدم آفتاب روی او
بر مثال ذره سرگردان شدم
چون نبودم مرد وصلش لاجرم
مدتی غمخوارهٔ هجران شدم
مدتی رنجی کشیدم در جهان
جان و دل درباختم سلطان شدم
همچو مرغی نیم بسمل در فراق
پر زدم بسیار تا بی جان شدم
چون به جان فانی شدم در راه او
در فتا شایستهٔ جانان شدم
چون بقای خود بدیدم در فنا
آنچه می‌جستم به کلی آن شدم
رستم از عار خود و با یار خود
بی خود اندر پیرهن پنهان شدم
تا که عطار این سخن آزاد گفت
بندهٔ او از میان جان شدم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۳۱ - گنج دزدیده ز جایی پی برم
گنج دزدیده ز جایی پی برم
گر به کوی دلربایی پی برم
جان برافشانم چو پروانه ز شوق
گر به قرب جانفزایی پی برم
عشق دریایی است من در قعر او
غرقه‌ام تا آشنایی پی برم
چون کسی بر آب دریا پی نبرد
من چه سان نه سر نه پایی پی برم
چرخ چندین گشت و بر جای خوداست
من چگونه ره به جایی پی برم
راضیم گر من درین راه عظیم
تا ابد بر یک درایی پی برم
سر دراندازم ز شادی همچو نون
گر به میم مرحبایی پی برم
نیست ممکن کاب حیوان قطره‌ای
خاصه در تاریکنایی پی برم
چون مجاز افتاده‌ام نادر بود
کز حقیقت ماجرایی پی برم
می‌روم گمراه نه دین و نه دل
تا نسیم رهنمایی پی برم
چون نهان است آنکه صد بارم بکشت
از کجا من خونبهایی پی برم
پست میرم عاقبت در چاه بعد
گرچه هر دم ماورایی پی برم
چون ندارد منتها پیشان عشق
پس چگونه منتهایی پی برم
چون بقای این جهان عین فناست
بود که زان عالم بقایی پی برم
ور ز پیشانم بقایی روی نیست
بو که در پایان فنایی پی برم
مصر جامع پی نبردی ای فرید
خوشدلم گر روستایی پی برم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۳۵ - تیر عشقت بر دل و جان می‌خورم
تیر عشقت بر دل و جان می‌خورم
زخم زیر پرده پنهان می‌خورم
چون غم تو کیمیای شادی است
چون شکر زهر غمت زان می‌خورم
چون ز درد توست درمان دلم
دردی دردت فراوان می‌خورم
چند گویم کز تو غم خوردم بسی
کین زمان صد بار چندان می‌خورم
در میان پیرهن مانند شمع
خون خود خندان و گریان می‌خورم
تا نداند سر من تردامنی
خون دل سر در گریبان می‌خورم
کی بود کاواز بردارم تمام
کز کف خضر آب حیوان می‌خورم
درنگر ای جان که در جشن وفا
جام جم از دست جانان می‌خورم
خوش خوشم جان می‌دهد تا لاجرم
خوش خوشی زنهار بر جان می‌خورم
هر غمی کان هست بر عطار سخت
بر امید ذوق درمان می‌خورم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۴۱ - بی لبت از آب حیوان می‌بسم
بی لبت از آب حیوان می‌بسم
بی رخت از ماه تابان می‌بسم
کار روی حسن تو گردان بس است
ز آفتاب چرخ گردان می‌بسم
سر گرانم من ز چین زلف تو
از همه چین مشک ارزان می‌بسم
گر ندارم آبرویی پیش تو
آب روی از چشم گریان می‌بسم
تا لب لعل تو در چشم من است
تا ابد از بحر و از کان می‌بسم
از همه ملک دو عالم یک نفس
با تو گر دستم دهد آن می‌بسم
گفته‌ای زارت بخواهم سوختن
آتش شوق تو در جان می‌بسم
زآتش دیگر چه می‌سوزی مرا
چون یک آتش هست سوزان می‌بسم
ساقیا در ده شرابی آشکار
کز دلی پر کفر پنهان می‌بسم
زین همه زنار از تشویر خلق
کرده پنهان زیر خلقان می‌بسم
درد ده تا درد بفزاید مرا
زانکه با دردت ز درمان می‌بسم
غرق دریا گر مرا کرده است نفس
تشنه می‌میرم بیابان می‌بسم
مست لایعقل کن این ساعت مرا
کز دم عقل سخن دان می‌بسم
عقل خود را مصلحت جوید مدام
زین چنین عقل تن آسان می‌بسم
کارساز است او ز پیش و پس ولی
هم ز پایان هم ز پیشان می‌بسم
عقل را بگذار اگر اهل دلی
زانکه چون دل هست از جان می‌بسم
نقد ابن الوقت قلب است ای فرید
دل طلب کز عقل حیران می‌بسم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۴۳ - دامن دل از تو در خون می‌کشم
دامن دل از تو در خون می‌کشم
ننگری ای دوست تا چون می‌کشم
از رگ جان هر شبی در هجر تو
سوی چشم خونفشان خون می‌کشم
گرچه چون کاهی شدم از دست هجر
بار غم از کوه افزون می‌کشم
دور از روی تو هر دم بی تو من
محنت و رنج دگرگون می‌کشم
آن همه خود هیچ بود و درگذشت
درد و غم این است کاکنون می‌کشم
من که عطارم یقین می‌باشدم
کین بلا از دور گردون می‌کشم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۶۴ - دست می ندهد که بی تو دم زنم
دست می ندهد که بی تو دم زنم
بی تو دستی شاد چون برهم زنم
کو مرا در درد عشقش همدمی
تا دم درد تو با همدم زنم
نی که بی تو دم نیارم زد از آنک
گر زنم دم بی تو نامحرم زنم
از غم من چون تو خوشدل می‌شوی
خوش نباشد گر نفس بی غم زنم
با تو باید از دوعالم یک دمم
تا دو عالم را به یک دم کم زنم
گر ز دوری جای بانگت بشنوم
بانگ بر خیل بنی آدم زنم
گر دهد یک مژهٔ تو یاربم
بر سپاه جملهٔ عالم زنم
پیش لعلت سنگ برخواهم گرفت
تا برین فیروزه‌گون طارم زنم
نفی تهمت را چو جام لعل تو
پیشم آید لاف جام جم زنم
گفته بودی دم مزن از زخم من
گرچه زخمت بر جگر محکم زنم
چون گلوگیر است زخم عشق تو
من چگونه پیش زخمت دم زنم
کافرم گر پیش روی تو مرا
زخمی آید رای از مرهم زنم
می‌روم در عشق هم‌بر با فرید
تا قدم بر گنبد اعظم زنم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۶۷ - دل ز عشقت بی خبر شد چون کنم
دل ز عشقت بی خبر شد چون کنم
مرغ جان بی بال و پر شد چون کنم
عشق تو در پرده می‌کردم نهان
چون سرشکم پرده‌در شد چون کنم
مدتی رازی که پنهان داشتم
در همه عالم سمر شد چون کنم
یک نظر بر تو فکندم جان و دل
در سر آن یک نظر شد چون کنم
دور از رویت ز شوق روی تو
بند بندم نوحه‌گر شد چون کنم
گفتم آخر کار من بهتر شود
گر نشد بهتر بتر شد چون کنم
اشک و رویم همچو سیم و زر بماند
عمر رفت و سیم و زر شد چون کنم
هر زمان تا جان فشاند بر تو دل
عاشق جانی دگر شد چون کنم
لیک چون هر لحظه جانی نیست نو
عمر ازین حسرت به سر شد چون کنم
دی مرا گفتی که جان با من بباز
غمزهٔ تو پاک بر شد چون کنم
نی که جان درباختن سهل است لیک
چون ز جان جان بی خبر شد چون کنم
آتش عشق تو نتوانم نشاند
کابم از بالای سر شد چون کنم
در حضور تو دل عطار را
هرچه بود از ماحضر شد چون کنم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۶۸ - قصهٔ عشق تو از بر چون کنم
قصهٔ عشق تو از بر چون کنم
وصل را از وعده باور چون کنم
جان ندارم، بار جانان چون کشم
دل ندارم، قصد دلبر چون کنم
حلقهٔ زلف توام چون بند کرد
مانده‌ام چون حلقه بر در چون کنم
چون تو خورشیدی و من چون سایه‌ام
خویش را با تو برابر چون کنم
گفته‌ای تو پای سر کن در رهم
می ندانم پای از سر چون کنم
گفته بودی عزم من کن مردوار
برده‌ام صد بار کیفر چون کنم
عزم کردم وصل تو جانم بسوخت
مانده‌ام بی عزم مضطر چون کنم
چون ندارد ذره‌ای وصل تو روی
وصل روی تو میسر چون کنم
کشتی عمرم به غرقاب اوفتاد
مفلسم از صبر لنگر چون کنم
چشم بگشادم که بینم روی تو
گشت چشمم غرق گوهر چون کنم
لب گشادم تا کنم وصف تو شرح
نیست آن کار سخنور چون کنم
گفته‌ای بردوز چشم و لب ببند
چون نه خشکم ماند و نه تر چون کنم
روح می‌خواهی برای یک شکر
آن عوض با این محقر چون کنم
گفته‌ام صد باره ترک روح خویش
چون تو هستی روح پرور چون کنم
چون به یک دستم همی داری نگاه
می‌زیم از دست دیگر چون کنم
هرگز از عطار حرفی نشنوی
قصه‌ای با تو مقرر چون کنم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۶۹ - دل ندارم، صبر بی دل چون کنم
دل ندارم، صبر بی دل چون کنم
صبر و دل در عشق حاصل چون کنم
در بیابانی که پایان کس ندید
کاروان بگذشت، منزل چون کنم
همرهان رفتند و من بی روی و راه
دست بر سر پای در گل چون کنم
همچو مرغ نیم بسمل بال و پر
می‌زنم تا خویش بسمل چون کنم
بر امید قطره‌ای آب حیات
نوش کردن زهر قاتل چون کنم
چون دلم خون گشت و جان بر لب رسید
چاره جان داروی دل چون کنم
هر کسی گوید که این دردت ز چیست
پیش دارم کار مشکل چون کنم
مبتلا شد دل به جهل نفس شوم
با بلای نفس جاهل چون کنم
نفس، گرگ بد رگ است و سگ پرست
همچو روح‌القدس عاقل چون کنم
ناقصی کو در دم خر می‌زید
از دم عیسیش کامل چون کنم
مدبری کز جرعه دردی خوش است
از می معنیش مقبل چون کنم
چون ز غفلت درد من از حد گذشت
داروی عطار غافل چون کنم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۷۵ - هر زمان بی خود هوایی می‌کنم
هر زمان بی خود هوایی می‌کنم
قصد کوی دلربایی می‌کنم
گه به مستی های هویی می‌زنم
گه به گریه های هایی می‌کنم
غرقه زانم در بن دریای خون
کارزوی آشنایی می‌کنم
تنگ دل شد هر که آه من شنود
زانکه آه از تنگنایی می‌کنم
چون مرا باد است از وصلش به دست
خویشتن را خاک پایی می‌کنم
ای مرا چون جان ببین زاری من
کین همه زاری ز جایی می‌کنم
گر دمی از دل برآمد بی غمت
این دم آن دم را قضایی می‌کنم
چون غم تو کیمیای شادی است
من غمت را مرحبایی می‌کنم
در غم تو چون کم از یک ذره‌ام
هست لایق گر هوایی می‌کنم
روشنی دیدهٔ عطار را
خاک پایت توتیایی می‌کنم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۸۳ - در ره او بی سر و پا می‌روم
در ره او بی سر و پا می‌روم
بی تبرا و تولا می‌روم
ایمن از توحید و از شرک آمدم
فارغ از امروز و فردا می‌روم
نه من و نه ما شناسم ذره‌ای
زانکه دایم بی من و ما می‌روم
سالک مطلق شدم چون آفتاب
لاجرم از سایه تنها می‌روم
مرغ عشقم هر زمانی صد جهان
بی پر و بی بال زیبا می‌روم
چون همه دانم ولیکن هیچ دان
لاجرم نادان و دانا می‌روم
قطره‌ای بودم ز دریا آمده
این زمان با قعر دریا می‌روم
در دلم تا عشق قدس آرام یافت
من ز دل با جان شیدا می‌روم
شرح عشق او بگویم با تو راست
گرچه من گنگم که گویا می‌روم
بارگاهی زد ز آدم عشق او
گفت بر یک جا به صد جا می‌روم
زو بپرسیدند کاخر تا کجا
گفت روزی در به صحرا می‌روم
چون هویت از بطون در پرده بود
در هویت بس هویدا می‌روم
گرچه نه پنهانم و نه آشکار
هم نهان هم آشکارا می‌روم
گر هویدا خواهیم پنهان شوم
ور نهان جوییم پیدا می‌روم
نه چنینم نه چنان نه هردوم
بل کزین هر دو مبرا می‌روم
چون فرید از خویش یکتا می‌رود
هم به سر من فرد و یکتا می‌روم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۸۸ - ما می از کاس سعادت خورده‌ایم
ما می از کاس سعادت خورده‌ایم
در ازل چندین صبوحی کرده‌ایم
با غذای خاک نتوانیم زیست
ما که شرب روح قدسی خورده‌ایم
عار از آن داریم ازین عالم که ما
در کنار قدسیان پرورده‌ایم
تا که مهر مهر او بر جان زدیم
نقش غیر از لوح دل بسترده‌ایم
هر که این باور نمی‌دارد ز ما
گو بیا اینک بیان آورده‌ایم
از برون پرده ما را کس ندید
زانکه ما در اندرون پرده‌ایم
گرچه عطاریم و بوی خوش دهیم
خویشتن را به ز کس نشمرده‌ایم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۸۹ - دست در عشقت ز جان افشانده‌ایم
دست در عشقت ز جان افشانده‌ایم
و آستینی بر جهان افشانده‌ایم
ای بسا خونا که در سودای تو
از دو چشم خون‌فشان افشانده‌ایم
وی بسا آتش که از دل در غمت
از زمین تا آسمان افشانده‌ایم
تا دل از تر دامنی برداشتیم
دامن از کون و مکان افشانده‌ایم
دل گرانی کرد در کشتی عشق
رخت دل در یک زمان افشانده‌ایم
چون نظر بر روی آن دلبر فتاد
تن فرو دادیم و جان افشانده‌ایم
هرچه در صد سال می‌کردیم جمع
در دمی بر دلستان افشانده‌ایم
چون ز راه نیک و بد برخاستیم
دل ز بار این و آن افشانده‌ایم
چون دل عطار شد دریای عشق
بس جواهر کز زبان افشانده‌ایم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۹۰ - ما ز عشقت آتشین دل مانده‌ایم
ما ز عشقت آتشین دل مانده‌ایم
دست بر سر پای در گل مانده‌ایم
خاک راه از اشک ما گل گشت و ما
پای در گل دست بر دل مانده‌ایم
ناگهانی برق وصل تو بجست
ما ندانستیم و غافل مانده‌ایم
لاجرم از بس که بال و پر زدیم
همچو مرغ نیم بسمل مانده‌ایم
چون ز عشقت هیچ مشکل حل نشد
دایما در کار مشکل مانده‌ایم
عشق تو دریاست اما زان چه سود
چون ز غفلت ما به ساحل مانده‌ایم
کی تواند یافت عطار از تو کام
چون نخستین گام منزل مانده‌ایم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۹۴ - گرچه در عشق تو جان درباختیم
گرچه در عشق تو جان درباختیم
قیمت سودای تو نشناختیم
سالها بر مرکب فکرت مدام
در ره سودای تو می‌باختیم
خود تو در دل بودی و ما از غرور
یک نفس با تو نمی‌پرداختیم
چون بگستردی بساط داوری
پیش عشقت جان و دل درباختیم
بر دوعالم سرفرازی یافتیم
تا به سودای تو سر بفراختیم
آتش عشقت درآمد گرد دل
ما چو شمع از تف آن بگداختیم
بر امید وصل تو پروانه‌وار
خویشتن در آتشت انداختیم
گاه چون پروانه‌ای می‌سوختیم
گاه با آن سوختن می‌ساختیم
همچو عطار از جهان بردیم دست
تا نوای درد تو بنواختیم