تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۲۱ - ای ز سودای تو دل شیدا شده
ای ز سودای تو دل شیدا شده
زآتش عشق تو آب ما شده
عاشقان در جست و جویت صد هزار
تو چو دری در بن دریا شده
از میان آب و گل برخاسته
در میان جان و دل پیدا شده
عاشقان را بر امید روی تو
خون دل پالوده و جانها شده
تو ز جمله فارغ و مشغول خویش
خود به عشق خویش ناپروا شده
دیده روی خویشتن در آینه
بر جمال خویشتن شیدا شده
ما همه پروانهٔ پر سوخته
تو چو شمع از نور خود یکتا شده
یوسف اندر ملک مصر و سلطنت
دیدهٔ یعقوب نابینا شده
گم شدم در جست و جویت روز و شب
چند بازت جویم ای گم ناشده
چون دل عطار در عالم دلی
می‌نبینم از تو خون پالا شده
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۲۷ - ای جهانی خلق حیران مانده
ای جهانی خلق حیران مانده
تو به زیر پرده پنهان مانده
تو به عزت بر دو عالم تاخته
ما اسیر بند و زندان مانده
عشق تو طوفان و جان‌ها شبنمی
شبنمی در زیر طوفان مانده
تا شده عشق تو در جان معتکف
جان ز سودای تو بیجان مانده
عاشقان مستغرق تو صد هزار
در سواد این بیابان مانده
جان عاشق با وجود عشق تو
از وجود خود پشیمان مانده
همچو عطار آتشین‌دل خون‌فشان
در ره تو صد هزاران مانده
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۳۸ - من کیم اندر جهان سرگشته‌ای
من کیم اندر جهان سرگشته‌ای
در میان خاک و خون آغشته‌ای
در ریای خود منافق پیشه‌ای
در نفاق خود ز حد بگذشته‌ای
شهرگردی خودنمایی رهزنی
مفلسی بی پا و سر سرگشته‌ای
در ازل گویی قلم رندم نبشت
کاشکی هرگز قلم ننبشته‌ای
یک سر سوزن ندیدم روی دوست
پس چرا گم کرده‌ام سر رشته‌ای
برهمی جوید دلم ناکشته تخم
کاشکی یک تخم هرگز کشته‌ای
کیست عطار این سخن را هیچکس
با دلی خاکی به خون بسرشته‌ای
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۳۹ - دوش وقت صبح چون دل داده‌ای
دوش وقت صبح چون دل داده‌ای
پیشم آمد مست ترسازاده‌ای
بی دل و دینی سر از خط برده‌ای
بی سر و پایی ز دست افتاده‌ای
چون مرا از خواب خوش بیدار کرد
گفت هین برخیز و بستان باده‌ای
من ز ترسازاده چون می بستدم
گشتم از می بستدن دل داده‌ای
چون شراب عشق در دل کار کرد
دل شد از کار جهان چون ساده‌ای
در زمان زنار بستم بر میان
در صف مردان شدم آزاده‌ای
نیست اکنون در خرابات مغان
پیش او چون من به سر استاده‌ای
نیست چون عطار در دریای عشق
در ز چشم درفشان بگشاده‌ای
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۴۰ - ماه را در مشک پنهان کرده‌ای
ماه را در مشک پنهان کرده‌ای
مشک را بر مه پریشان کرده‌ای
چشم عقل دوربین را روز و شب
بر جمال خویش حیران کرده‌ای
از شکنج زلف رستم افکنت
هر زمان صد گونه دستان کرده‌ای
دام مشکین است زلف عنبرینت
دام مشکین عنبر افشان کرده‌ای
من دل و جان خوانمت از جان و دل
تو چنین قصد دل و جان کرده‌ای
یوسف عهدی کزان چاه چو سیم
پوست بر من همچو زندان کرده‌ای
گفتمت بردی به بازی دل ز من
این خصومت باز بازان کرده‌ای
چشم تو می‌گوید از تو خامشی
کین چنین بازی فراوان کرده‌ای
در صفات حسن خود عطار را
تا که جان دارد ثناخوان کرده‌ای
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۴۳ - بوی زلفت در جهان افکنده‌ای
بوی زلفت در جهان افکنده‌ای
خویشتن را بر کران افکنده‌ای
از نسیم زلف مشک‌افشان خویش
غلغلی اندر جهان افکنده‌ای
وز کمال نور روی خویشتن
آتشی در عقل و جان افکنده‌ای
وز فروغ لعل روح‌افزای خویش
شورشی در بحر و کان افکنده‌ای
روز و شب از بهر عاشق خواندنت
نعره در کون و مکان افکنده‌ای
می نیایی در میان عاشقان
عاشقان را در گمان افکنده‌ای
بر امید وصل در صحرای دل
بیدلان را در فغان افکنده‌ای
مرغ دل را بر امید گنج وصل
اندرین رنج آشیان افکنده‌ای
روی چون مه زآستین گنج وصل
خون ما بر آستان افکنده‌ای
هر که را دردی است اندر عشق تو
خویشتن در پیش آن افکنده‌ای
دام سودای خود اندر حلق دل
کس چه داند کز چه سان افکنده‌ای
در بلای نیک و بد عطار را
روز و شب در امتحان افکنده‌ای
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۴۵ - گر کسی یابد درین کو خانه‌ای
گر کسی یابد درین کو خانه‌ای
هر دمش واجب بود شکرانه‌ای
هر که او بویی ندارد زین حدیث
هر بن مویش بود بتخانه‌ای
هر که در عقل لجوج خویش ماند
زین سخن خواند مرا دیوانه‌ای
هر که اینجا آشنای او نشد
باز ماند تا ابد بیگانه‌ای
گر چنین خوابت نبردی از غرور
این سخن نشنودیی افسانه‌ای
زن‌صفت را نیست با این راز کار
پر دلی می‌باید و مردانه‌ای
مرغ این اسرار را در حوصله
از دو عالم می‌بباید دانه‌ای
گر ازین مویی چو شانه ره بری
شاخ شاخ آید دلت چون شانه‌ای
گر برانند از دو عالم باک نیست
هست زین هر دو برون ویرانه‌ای
زان شرابی کان شراب عاشقانست
نیست در هر دو جهان پیمانه‌ای
گر جهان آتش بگیرد پیش و پس
نیستم آخر کم از پروانه‌ای
خویش بر آتش زنم پروانه‌وار
یا بسوزم یا شوم فرزانه‌ای
شمع جمعم من که هر دم غیب پاک
می‌دهد عطار را پروانه‌ای
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۶۳ - با خط سرسبز بیرون آمدی
با خط سرسبز بیرون آمدی
آفت دلهای پرخون آمدی
تا خط آوردی به خون عاشقان
چست از بهر شبیخون آمدی
در درون دل درآیی یک زمان
شبروی را چونکه بیرون آمدی
چون کمین گیرم که بر خورشید و ماه
در کمال حسن افزون آمدی
دوش در جوش آمدم در نیم شب
در برم با جام گلگون آمدی
در گرفتی شمع و در دادی شراب
راستی را چست موزون آمدی
سرو بودی کز چمن برخاستی
ماه بودی تو ز گردون آمدی
کس نداند کور بادا چشم بد
کان زمان در چشم ما چون آمدی
در میان حلقه با زنجیر زلف
در خور عطار مجنون آمدی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۸۶ - چون خط شبرنگ بر گلگون کشی
چون خط شبرنگ بر گلگون کشی
حلقه در گوش مه گردون کشی
گر ببینی روی خود در خط شده
سرکشی و هر زمان افزون کشی
گفته بودی در خط خویشت کشم
تا لباس سرکشی بیرون کشی
خط تو بر ماه و من در قعر چاه
در خط خویشم ندانم چون کشی
گر بریزی بر زمین خونم رواست
بلکه آن خواهم که تیغ اکنون کشی
لیک زلفت از درازی بر زمین
خون شود جانم اگر در خون کشی
می‌کشی در خاک زلفت تا مرا
هر نفس در بند دیگرگون کشی
چون منم دیوانه تو زنجیر زلف
می‌کشی تا بر من مجنون کشی
دام مشکین می‌نهی عطار را
تا به دام مشکش از افسون کشی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۸۷ - هر دمم در امتحان چندی کشی
هر دمم در امتحان چندی کشی
دامنم در خون جان چندی کشی
مهربان خویشتن گفتم تو را
کینهٔ آن هر زمان چندی کشی
همچو خاکم بر زمین افتاده خوار
سر ز من بر آسمان چندی کشی
چون جهان سر بر خطت دارد مدام
چون قلم خط بر جهان چندی کشی
در غمت چون با کناری رفته‌ام
تو به زورم در میان چندی کشی
بر تو دارم چشم از روی جهان
بر من از مژگان سنان چندی کشی
همچو شمعی سر نهادم در میان
بر سرم تیغ از میان چندی کشی
پیشکش می‌سازمت گلگون اشک
رخش کبرت را عنان چندی کشی
چون سپر بفکندم و بگریختم
تو به کین من کمان چندی کشی
کینت از صد مهر خوشتر آیدم
کین ز چون من مهربان چندی کشی
بر سرم آمد لاشهٔ صبرم ز عجز
تنگ اسب امتحان چندی کشی
بس سبک دل گشتی از عشق ای فرید
جان بده بار گران چندی کشی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۸۸ - گرد مه خط معنبر می کشی
گرد مه خط معنبر می کشی
سرکشانت را به خط در می کشی
عاشقانت را به مستی دم به دم
خرقهٔ هستی ز سر بر می کشی
بر بتان چین و ترکان چگل
از کمال حسن لشکر می کشی
جاودانی پای بنهاد از جهان
هر که را یک بوسه بر سر می کشی
جام می می‌نوشی و بر می زنی
وانگهی بر عقل خنجر می کشی
بیش شد عطار را اکنون غمت
زانکه با او باده کمتر می کشی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۹۳ - دی ز دیر آمد برون سنگین دلی
دی ز دیر آمد برون سنگین دلی
با لبی پرخنده بس مستعجلی
عالمی نظارگی حیران او
دست بر دل مانده پای اندر گلی
علم در وصف لبش لایعملی
عقل در شرح رخش لایعقلی
زلف همچون شست او می‌کرد صید
هر کجا در شهر جانی و دلی
عاشقان را از خیال زلف او
تازه می‌شد هر زمانی مشکلی
تا نگردی هندوی زلفش به جان
نه مبارک باشی و نه مقبلی
جمله پشت دست می‌خایند از او
هست هرجا عالمی و عاقلی
منزل عشقش دل پاک است و بس
نیست عشقش در خور هر منزلی
تا تو بی حاصل نگردی از دو کون
هرگز از عشقش نیابی حاصلی
شد دل عطار غرق بحر عشق
کی تواند غرقه دیدن ساحلی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۹۵ - گر من اندر عشق مرد کارمی
گر من اندر عشق مرد کارمی
از بد و نیک و جهان بیزارمی
کفر و دین درباختم در بیخودی
چیستی گر بیخود از دلدارمی
کاشکی گر محرم مسجد نیم
محرم دردی‌کش خمارمی
کاشکی گر در خور مصحف نیم
یک نفس اندر خور زنارمی
در دلم گر هیچ هشیاریستی
از می غفلت دمی هشیارمی
چون نمی‌بینم جمال روی دوست
زین مصیبت روی در دیوارمی
گر ندارم از وصال او نشان
باری از کویش نشانی دارمی
گر مرا در پرده راهستی دمی
محرم او زحمت اغیارمی
گر نبودی راه از من در حجاب
من درین ره رهبر عطارمی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۸۱۷ - خال مشکین بر گلستان می زنی
خال مشکین بر گلستان می زنی
دل همی سوزی و بر جان می زنی
بر بیاض برگ گل عمر مرا
هر زمان فال دگرسان می زنی
صید خواهی کرد دلها را به زلف
زلف را بر یکدگر زان می زنی
زان دو لعل آتشین آبدار
آتش اندر آب حیوان می زنی
از لبت یک بوسه نتوان زد به تیر
کز سر کین تیر مژگان می زنی
گفته‌ای ایمانت را راهی زنم
چون بکشتی الحق آسان می زنی
در تو پیمان نیست صد عاشق بمرد
تا تو رای عهد و پیمان می زنی
دامن اندر خون زند عطار زانک
تو نفس با او ز هجران می زنی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۸۱۸ - هر زمان لاف وفایی می زنی
هر زمان لاف وفایی می زنی
آتشی در مبتلایی می زنی
چون که جانی داری اندر مردگی
لاف نیکویی ز جایی می زنی
بوالعجب مرغی که کس آگاه نیست
تا تو پر بر چه هوایی می زنی
ماهرویی و ازین رو ای پسر
مهر و مه را پشت پایی می زنی
گفته‌ای کار تو را رایی زنم
من بمردم تا تو رایی می زنی
می‌زنم بر آتش عشق آب چشم
تا چرا راه چو مایی می زنی
بس‌که کردم آشنا در خون دل
تا همه بر آشنایی می زنی
زخمه بر ابریشم عطار زن
گر به صد زاری نوایی می زنی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۸۲۱ - ای دل اندر عشق غوغا چون کنی
ای دل اندر عشق غوغا چون کنی
خویش را بیهوده رسوا چون کنی
آنچه کل خلق نتوانست کرد
تو محال‌اندیش تنها چون کنی
دم مزن خون می‌خور و صفرا مکن
پشه‌ای با باد صفرا چون کنی
تو همی خواهی که دانی سر عشق
کس بدین سر نیست دانا چون کنی
چون تو اندر عشق او پنهان شدی
سر عشقش آشکارا چون کنی
چون تبرا نیستت از خویشتن
پس به عشق او تولا چون کنی
عشق را سرمایه‌ای باید شگرف
پس تو بی سرمایه سودا چون کنی
چون تو را هر دم حجابی دیگر است
چشم جان خویش بینا چون کنی
چون به یک قطره دلت قانع ببود
جان خود را کل دریا چون کنی
غرق دریا گرد و ناپیدا بباش
خویش را زین بیش پیدا چون کنی
چون تو سایه باشی و او آفتاب
پیش او خود را هویدا چون کنی
هر که او پیداست درصد تفرقه است
چون نباشی جمع آنجا چون کنی
چون نکردی خویش را امروز جمع
می‌ندانم تا که فردا چون کنی
مذهب عطار گیر و نیست شو
هستی خود را محابا چون کنی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۸۲۴ - هر شبم سرمست در کوی افکنی
هر شبم سرمست در کوی افکنی
وز بر خویشم به هر سوی افکنی
در خم چوگان خویشم هر زمان
خسته و سرگشته چون گوی افکنی
گر بریزم پیش رویت اشک زار
همچو اشکم باز بر روی افکنی
چون همه تیری بیندازی تمام
پس کمان کین به بازوی افکنی
بوی گل اندر دماغ جان ما
زان سر زلف سمن بوی افکنی
گر سخن گویم ز چین زلف تو
از سر کین چین در ابروی افکنی
ور کشد مویی دل از زلف تو سر
حلق را در حلقهٔ موی افکنی
هر شبی عطار را تا وقت صبح
عاشقی دیوانه در روی افکنی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۸۳۳ - ای لب گلگونت جام خسروی
ای لب گلگونت جام خسروی
پیشهٔ شبرنگ زلفت شبروی
پهلوی خورشید مشک‌آلود کرد
خط تو یعنی که هستم پهلوی
مردم چشمت بدان خردی که هست
می‌ببندد دست چرخ از جادوی
کی توان گفت از دهان تو سخن
زانکه صورت نیست آن جز معنوی
گاه همچون آفتابی از جمال
گاه همچون ماه از بس نیکوی
من ندانم کافتابی یا مهی
کژ چه گویم راست به از هر دوی
عاشقان را جامه می‌گردد قبا
تو کله بنهاده کژ خوش می‌روی
گفته بودی آنکه دل برد از تو کیست
من ندارم زهره تا گویم توی
ور بگویم من که تو بردی دلم
دل به من ندهی و هرگز نشنوی
دل ندارم زان ضعیفم همچو موی
تو دلم ده تا شود کارم قوی
من که تخم نیکوی کشتم مدام
بر نخوردم از تو الا بدخوی
تو که با من تخم کین کاری همه
درو نبود کانچه کاری بدروی
در سخن عطار اگر معجز نمود
تو به اعجاز سخن می‌نگروی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۸۳۸ - آفتاب رویت ای سرو سهی
آفتاب رویت ای سرو سهی
بر همه می‌تابد الا بر رهی
نی خطا گفتم که می‌تابد بسی
بر من و من می‌نبینم ز ابلهی
گرچه عالم پر جمال یوسف است
نیست چشم کور را از وی بهی
چون بود کز بحر پر گوهر بسی
باز گردد خشک لب دستی تهی
باز گردیدند ازین بحر عجب
خشک لب هم مبتدی هم منتهی
قعر این دریا جزین دریا نیافت
دیگران هستند از مشتی کهی
حلقه بر در می‌زنند و می‌روند
نیست از ایشان کسی را آگهی
جمله را جز عجز آنجا کار نیست
نه مهی است آنجایگاه و نه کهی
می فرو افتد درین حیرت زهم
گر تو اینجا دو جهان برهم نهی
ای فرید اینجا که هستی محو گرد
چند گویی کوتهی بر کوتهی
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۸۳۹ - زلف تیره بر رخ روشن نهی
زلف تیره بر رخ روشن نهی
سرکشان را بار بر گردن نهی
روی بنمایی چو ماه آسمان
منت روی زمین بر من نهی
تا کی از زنجیر زلف تافته
داغ گه بر جان و گه بر تن نهی
وقت نامد کز نمکدان لبت
دام من زان نرگس رهزن نهی
تا سر یک رشته یابم از تو باز
خارم از مژگان چون سوزن نهی
گر مرا در دوستی تو ز چشم
اشک ریزد نام من دشمن نهی
گفته بودی خون گری تا مهر عشق
بی‌رخم بر دیدهٔ روشن نهی
گر بگریم تر شود دامن مرا
تو مرا در عشق تر دامن نهی
بار ندهی لیک قسم عاشقان
همچو یوسف بوی پیراهن نهی
ور دهی در عمر خود بار جمال
بار غم بر جان مرد و زن نهی
وصف تو چون از فرید آید که تو
افصح آفاق را الکن نهی