تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۷۴۲ - عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند
عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند
چون که رد خلق کردش عشق رو با او کند
کان که شاید خلق را آن کس نشاید عشق را
زان که جان روسپی باشد که او صد شو کند
چون نشاید دیگران را تا همه ردش کنند
شاه عشقش بعد از آن با خویش هم زانو کند
زان که خلقش چون براند خو ز خلقان واکند
باطن و ظاهر همه با عشق خوش خو خو کند
جان قبول خلق یابد خاطرش آن جا کشد
دل به مهر هر کسی دزدیده رو هر سو کند
چون ببیند عشق گوید زلف من سایه فکند
وانگهی عاشق درین دم مشک و عنبر بو کند
مشک و عنبر را کنم من خصم آن مغز و دماغ
تا که عاشق از ضرورت ترک این هر دو کند
گر چه هم بر یاد ما بو کرد عاشق مشک را
نوطلب باشد که همچون طفلکان کوکو کند
چون که از طفلی برون شد چشم دانش برگشاد
بر لب جو کی دوادو بر نشان جو کند؟
عاشق نوکار باشی تلخ گیر و تلخ نوش
تا تو را شیرین ز شهد خسروی دارو کند
تا بود کز شمس تبریزی بیابی مستی‌یی
از ورای هر دو عالم کان تو را بی‌تو کند
مولوی : غزلیات
غزل ۷۴۳ - آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود
آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود
چون رسیدش چشم بد کز چشم­ها مستور بود
شادی شب‌های ما کز مشک و عنبر پرده داشت
شادی آن صبح­ها کز یار پرکافور بود
از فراز عرش و کرسی بانگ تحسین می‌رسید
تا به پشت گاو و ماهی از رخش پرنور بود
هر طرف از حسن از بد لیلی­یی کاسد شده
ذره ذره همچو مجنون عاشق مشهور بود
دل به پیش روی او چون بایزید اندر مزید
جان دراویزان ز زلفش شیوهٔ منصور بود
شمع عشق افروز را یک بار دیگر اندر آر
کوری آن کس که او از عشرت ما دور بود
ساقی­یی با رطل آمد مر مرا از کار برد
تا ز مستی من ندانستم که رشک حور بود
نقش شمس الدین تبریزی­ست جان جان عشق
کین به دفترهای عشق اندر ازل مسطور بود
مولوی : غزلیات
غزل ۷۴۴ - رو ترش کردی مگر دی باده­ات گیرا نبود؟
رو ترش کردی مگر دی باده­ات گیرا نبود؟
ساقی­ ات بیگانه بود و آن شه زیبا نبود؟
یا به قاصد رو ترش کردی ز بیم چشم بد
بر کدامین یوسف از چشم بدان غوغا نبود؟
چشم بد خستش ولیکن عاقبت محمود بود
چشم بد با حفظ حق جز باطل و سودا نبود
هین مترس از چشم بد وان ماه را پنهان مکن
آن مه نادر که او در خانهٔ جوزا نبود
در دل مردان شیرین جمله تلخی‌های عشق
جز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبود
این شراب و نقل و حلوا هم خیال احولی­ست
اندران دریای بی‌پایان به جز دریا نبود
یک زمان گرمی به کاری یک زمان سردی در آن
جز به فرمان حق این گرما و این سرما نبود
هین خمش کن در خموشی نعره می‌زن روح وار
تو که دیدی زین خموشان کو به جان گویا نبود؟
مولوی : غزلیات
غزل ۷۴۵ - آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود
آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار او
آمدم کاتش بیارم درزنم در خار خود
آمدم تا صاف گردم از غبار هر چه رفت
نیک خود را بد شمارم از پی دلدار خود
آمدم با چشم گریان تا ببیند چشم من
چشمه‌های سلسبیل از مهر آن عیار خود
خیز ای عشق مجرد مهر را از سر بگیر
مردم و خالی شدم زاقرار و از انکار خود
زان که بی‌صاف تو نتوان صاف گشتن در وجود
بی تو نتوان رست هرگز از غم و تیمار خود
من خمش کردم به ظاهر لیک دانی کز درون
گفت خون آلود دارم در دل خون خوار خود
درنگر در حال خاموشی به رویم نیک نیک
تا ببینی بر رخ من صد هزار آثار خود
این غزل کوتاه کردم باقی این در دل است
گویم ارمستم کنی از نرگس خمار خود
ای خموش از گفت خویش و ای جدا از جفت خویش
چون چنین حیران شدی از عقل زیرکسار خود؟
ای خمش چونی ازین اندیشه‌های آتشین؟
می­رسد اندیشه‌ها با لشکر جرار خود
وقت تنهایی خمش باشند و با مردم به گفت
کس نگوید راز دل را با در و دیوار خود
تو مگر مردم نمی‌یابی که خامش کرده­یی؟
هیچ کس را می‌نبینی محرم گفتار خود؟
تو مگر از عالم پاکی نیامیزی به طبع؟
با سگان طبع کالوده­ند از مردار خود
مولوی : غزلیات
غزل ۷۴۶ - برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید
برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید
همچو ماه هفت و هشت و آفتاب روز عید
اختران در خدمت او صد هزار اندر هزار
هر یکی از نور روی او مزید اندر مزید
چون در آن دور مبارک برج‌ها را می‌گذشت
سوی برج آتشین عاشقان خود رسید
در دلش یاد من آمد هر طرف کرد التفات
مر مرا در هیچ صفی آن زمان آن جا ندید
موج دریاهای رحمت از دلش در جوش شد
هم نظر می‌کرد هر سو هم عنان را می‌کشید
گفت نزدیکان خود را کان فلان غایب چراست؟
آن خراب عاشق حاضرمثال ناپدید
آن که دیده هر شبش در سوختن مانند شمع
آن که هر صبحی که آمد ناله‌های او شنید
آن که آتش‌های عالم زاتش او کاغ کرد
تا فسون می‌خواند عشق و بر دل او می‌دمید
آن یکی خاکی که چون مهتاب بر وی تافتیم
همچو مهتاب از ثری سوی ثریا می‌دوید
آن که چون جرجیس اندر امتحان عشق ما
گشت او صد بار زنده کشته شد صد ره شهید
آن که حامل شد عدم از آفرینش بخت نیک
ناف او بر عشق شمس الدین تبریزی برید
مولوی : غزلیات
غزل ۷۴۷ - ای طربناکان ز مطرب التماس می کنید
ای طربناکان ز مطرب التماس می کنید
سوی عشرت­ها روید و میل بانگ نی کنید
شه سوار اسب شادی­ها شوید ای مقبلان
اسپ غم را در قدم‌های طرب­ها پی کنید
زان می صافی ز خم وحدتش ای باخودان
عقل و هوش و عاقبت بینی همه لا شی کنید
نوبهاری هست با صد رنگ گلزار و چمن
ترک سرد و خشک و ادباری ماه دی کنید
کشتگان خواهید دیدن سر بریده جوق جوق
ایهاالعشاق مرتدید اگر هی هی کنید
سوی چین است آن بت چینی که طالب گشته اید
این چه عقل است این که هر دم قصد راه ری کنید؟
در خرابات بقا اندر سماع گوش جان
ترک تکرار حروف ابجد و حطی کنید
از شراب صرف باقی کاسهٔ سر پر کنید
فرش عقل و عاقلی از بهر لله طی کنید
از صفات باخودی بیرون شوید ای عاشقان
خویشتن را محو دیدار جمال حی کنید
با شه تبریز شمس الدین خداوند شهان
جان فدا دارید و تن قربان ز بهر وی کنید
مولوی : غزلیات
غزل ۷۴۸ - فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد
فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد
چشم تو مخمور باد و جان ما خمار باد
ای ز نوشانوش بزمت هوش­ها بیهوش باد
وی ز جوشاجوش عشقت عقل بی‌دستار باد
چون زنان مصر جان را دست و دل مجروح باد
یوسف مصری همیشه شورش بازار باد
ساقیا از دست تو بس دست­ها از دست شد
مست تو از دست تو پیوسته برخوردار باد
مغز ما پرباد باد و مشک ما پرآب باد
باد ما را و آب ما را عشق پذرفتار باد
شاه خوبان میر ما و عشق گیراگیر ما
جان دولت یار ما و بخت و دولت یار باد
سرکشیم و سرخوشیم و یکدگر را می‌کشیم
این وجود ما همیشه جاذب اسرار باد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۴۹ - مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد
دی دل من می‌جهید و هر دو چشمم می‌پرید
گفتم این دل تا چه بیند وین دو چشمم بامداد
بامدادان اندرین اندیشه بودم ناگهان
عشق تو در صورت مه پیشم آمد شاد شاد
من که باشم باد و خاک و آب و آتش مست اوست
آتش او تا چه آرد بر من و بر خاک و باد
عشق ازو آبستن است و این چهار از عشق او
این جهان زین چار زاد و این چهار از عشق زاد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۵۰ - شاد شد جانم که چشمت وعدهٔ احسان نهاد
شاد شد جانم که چشمت وعدهٔ احسان نهاد
ساده دل مردی که دل بر وعدهٔ مستان نهاد
چون حدیث بی‌دلان بشنید جان خوش دلم
جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد
برج برج و خانه خانه جویم آن خورشید را
کو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد
مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلف
هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد
من نیم سلطان ولیکن خاک پای او شدم
خاک پای خویشتن را او لقب سلطان نهاد
همچو گربه عطسهٔ شیری بدم از ابتدا
بس شدم زیر و زبر کو گربه در انبان نهاد
گفت ارتو زادهٔ شیری نه­یی گربه برآ
بردر انبان شیر در انبان درون نتوان نهاد
من چو انبان بردریدم گفت آن انبان مرا
چون تویی را هر که گربه دید او بهتان نهاد
شمس تبریزی­ست تابان از ورای هفت چرخ
لاجرم تاب نوآیین بر چهارارکان نهاد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۵۱ - هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد
هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد
گر بخواهم ور نخواهم او مرا اندرکشد
همچو پره و قفل من چون جفت گردم با کسی
همچو مرغ کشته آن دم پرم از من بر کشد
کفر و دین عاشقانش هم رقوم عشق اوست
حاش لله کان رقم بر طایفه­ی دیگر کشد
چون گشاید باگشادم چون ببندد بسته ام
گوی میدان خود که باشد تا ز چوگان سر کشد؟
همچو ابراهیم گاهم جانب آتش برد
همچو احمد گاهم از آتش سوی کوثر کشد
گویی آتش خوش تر آید مر تو را یا کوثرش؟
خوش ترم آن است کان سلطان مرا خوش­ تر کشد
آب و آتش خوش تر آمد رنج و راحت داد اوست
زین سبب‌ها ساخت تا بر دیده‌ها چادر کشد
دوست را دشمن نماید آب را آتش کند
مؤمنی را ناگهان در حلقهٔ کافر کشد
سرخوشان و سرکشان را عشق او بند و گشاست
سرکشان را موکشان آن عشق در چنبر کشد
بر حذر باید بدن گرچه حذر هم داد اوست
آن حذر او داد کز بهر بچه مادر کشد
مولوی : غزلیات
غزل ۷۵۲ - هم دلم ره می‌نماید هم دلم ره می‌زند
هم دلم ره می‌نماید هم دلم ره می‌زند
هم دلم قلاب و هم دل سکهٔ شه می‌زند
هم دلم افغان کنان گوید که راه من زدند
هم دل من راه عیاران ابله می‌زند
هم دل من همچو شحنه طالب دزدان شده
هم دل من همچو دزدان نیم شب ره می‌زند
گه چو حکم حق دل من قصد سرها می‌کند
گه چو مرغ سربریده الله الله می‌زند
مولوی : غزلیات
غزل ۷۵۳ - هم لبان می فروشت باده را ارزان کند
هم لبان می فروشت باده را ارزان کند
هم دو چشم شوخ مستت رطل را گردان کند
هم جهان را نور بخشد آفتاب روی تو
زهر را تریاق سازد کفر را ایمان کند
هر که را در چشم آرد چشم او روشن شود
هر که را از جان برآرد غرقهٔ جانان کند
چون که بر کرسی برآید پادشاه روح او
چرخ را برهم دراند عرش را لرزان کند
آن که از حاجت نظر دارد به کاسه­ی هر کسی
لطف او برگیرد و هم کاسهٔ سلطان کند
مولوی : غزلیات
غزل ۷۵۴ - می‌خرامد آفتاب خوب رویان ره کنید
می‌خرامد آفتاب خوب رویان ره کنید
روی­ها را از جمال خوب او چون مه کنید
مردگان کهنه را رویش دو صد جان می‌دهد
عاشقان رفته را از روی او آگه کنید
از کف آن هر دو ساقی چشم او و لعل او
هر زمانی می خورید و هر زمانی خه کنید
جانب صحرای رویش طرفه چاهی گفته اند
قصد آن صحرا کنید و نیت آن چه کنید
نک نشان روشنی در خیمه‌ها تابان شده­ست
گوش اسپان را به سوی خیمه و خرگه کنید
آستان خرگهش شد کهربای عاشقان
عاشقان لاغر تن خود را چو برگ که کنید
در خمار چشم مستش چشم­ها روشن کنید
وز برای چشم بد را ناله و آوه کنید
شاه جان­ها شمس تبریزی­ست وین دم آن اوست
رخ بدو آرید و خود را جمله مات شه کنید
مولوی : غزلیات
غزل ۷۵۵ - شاه ما از جمله شاهان پیش بود و بیش بود
شاه ما از جمله شاهان پیش بود و بیش بود
زان که شاهنشاه ما هم شاه و هم درویش بود
شاه ما از پرده­یی بر جان چو خود را جلوه کرد
جان ما بی­خویش شد زیرا که شه بی­خویش بود
شاه ما از جان ما هم دور و هم نزدیک بود
جان ما با شاه ما نزدیک و دوراندیش بود
صاف او بی‌درد بود و راحتش بی‌درد بود
گلشن بی‌خار بود و نوش او بی‌نیش بود
یک صفت از لطف شه آن­جا که پرده برگرفت
آب و آتش صلح کرد و گرگ دایه­ی میش بود
جان مطلق شد ز نورش صورتی کو جان نداشت
گشت قربان رهش آن کس که او بدکیش بود
نیست می‌گفتیم اندر هست گفت آری بیا
هست شد عالم ازو موقوف یک آریش بود
مولوی : غزلیات
غزل ۷۵۶ - علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود
علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود
گر زمستان بد بود اندر بهاران صد شود
بر بهار جان فزا زنهار تو جرمی منه
علت ناصور تو گر زان که گرگ و دد شود
هر درخت و باغ را داده بهاران بخششی
هر درخت تلخ و شیرین آنچه می‌ارزد شود
ای برادر از رهی این یک سخن را گوش دار
هر نباتی این نیرزد آن که چون سر زد شود
از هزاران آب شهوت ناگهان آبی بود
کز خمیرش صورت حسن و جمال و خد شود
وان گه آن حسن و جمالان خرج گردد صد هزار
تا یکی را خود از آن­ها دولتی باشد شود
نیک بختان در جهان بسیار آیند و روند
لیک بر درگاه شمس الدین نباید رد شود
هر که او یک سجده کردش گر چه کردش از نفاق
در دو عالم عاقبت او خاصهٔ ایزد شود
از جفاها یاد ماور ای حریف باوفا
زان که یاد آن جفاها در ره تو سد شود
مولوی : غزلیات
غزل ۷۵۷ - وصف آن مخدوم می‌کن گرچه می‌رنجد حسود
وصف آن مخدوم می‌کن گرچه می‌رنجد حسود
کین حسودی کم نخواهد گشت از چرخ کبود
گرچه خود نیکو نیاید وصف می از هوشیار
چون نه­یی مست از خمار غمزهٔ مستش چه سود؟
مست آن می گر نه­یی می‌دو پی دستار و دل
چون که دستار و دلت را غمزه‌های او ربود
گر دو صد هستیت باشد در وجودش نیست شو
زان که شاید نیست گشتن از برای آن وجود
نیم شب برخاستم دل را ندیدم پیش او
گرد خانه جستم این دل را که او را خود چه بود؟
چون بجستم خانه خانه یافتم بیچاره را
در یکی کنجی به ناله کی خدا اندر سجود
گوش بنهادم که تا خود التماسش وصل کیست
دیدمش کندر پی زاری زبان را برگشود
کی نهان و آشکارا آشکارا پیش تو
این نهانم آتش است و آشکارم آه و دود
از برای آن که خوبان را نجویی در شکست
صد هزاران جوی­ها در جوی خوبی درفزود
می شمرد از شه نشان­ها لیک نامش می‌نگفت
در درون ظلمت شب اندران گفت و شنود
آن گهان زیر زبان می‌گفت یارم نام او
می­نگویم گرچه نامش هست خوش بوتر ز عود
زان که در وهم من آید دزدگوشی از بشر
کو درین شب گوش می‌دارد حدیثم ای ودود
سخت می‌آید مرا نام خوشش پیش کسی
کو به عزت نشنود آن نام او را از جحود
وربه عزت بشنود غیرت بسوزد مر مرا
اندرین عاجز شده­ست او بی‌طریق و بی‌ورود
بانگ کردش هاتفی تو نام آن کس یاد کن
غم مخور از هیچ کس در ذکر نامش ای عنود
زان که نامش هست مفتاح مراد جان تو
زود نام او بگو تا در گشاید زود زود
دل نمی‌یارست نامش گفتن و در بسته ماند
تا سحرگه روز شد خورشید ناگه رو نمود
با هزاران لابهٔ هاتف همین تبریز گفت
گشت بی‌هوش و فتاد این دل سکستش تار و پود
چون شدم بیهوش آن گه نقش شد بر روی او
نام آن مخدوم شمس الدین در آن دریای جود
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۰۹ - طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد
طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد
ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد
جاء نا میزاننا کی نختبر اوزاننا
ربنا اصلح شاننا اوجد به عفو یا جواد
اضحکوا بعد البکاء نعم هذا المشتکی
قد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد
پارسی گوییم شاها آگهی خود از فواد
ماه تو تابنده باد و دولتت پاینده باد
هر ملولی که تو را دید و خوش و تازه نشد
آب و نانش تیره باد و آتشش بادا رماد
خوابناکی که صباحت دید وز جا برنجست
چشم بختش خفته بادا تا الی یوم المعاد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۱۰ - من رای درا تلالا نوره وسط الفواد
من رای درا تلالا نوره وسط الفواد
بیننا و بینه قبل التجلی الف واد
جاء من یحیی الموات و الرمیم و الرفات
ایها الاموات قوموا و ابصروا یوم التناد
طارت الکتب الکرام من کرام کاتبین
ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجهتاد
جاء نا میزاننا کی تختبر اوزاننا
ربنا اصلح شاننا اوجد به عفو یا جواد
اضحکوا بعد البکا یا نعم هذ المشتکا
قد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد
پارسی گوییم شاها آگهی خود از فواد
ماه تو تابنده باد و دولتت پاینده باد
هر ملولی که تو را دید و خوش و تازه نشد
آب نابش تیره باد و آتشش بادا رماد
خوابناکی که صباحت دید وز جا برنجست
چشم بختش خفته بادا تا الی یوم المعاد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۱۱ - میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید
میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید
در گل و گلزار و نسرین، روح دیگر بردمید
با ملیحا زاده الرحمن احسانا جدید
یا منیرا زاده نور علی نور مزید
خوشتر از جان خود چه باشد؟ جان فدای خاک تو
خوبتر از ماه چه بود؟ ماه در تو ناپدید
کل ذی روح یفدی فی هواک روحه
کل بستان انیق من جناک مستفید
لست انکر ما ذکرتم البقاء فی الفنا
کل من ابدی جمیلا لیس یبعد ان یعید
این ملولی می‌کشد جان را که چیزی تو بگو
هیچ کس را کش گریبان از گزافه کی کشید؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۶۰ - عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار
وان گهان چون گازری از گازران درویش تر
وان گهان چون آفتابی آفتاب هر دیار
ناز گازر چون بدید آن آفتاب از لطف خود
ابر پیش آورد اینک گازری باکار و بار
گفت تا گازر نخندد من برون نایم ز ابر
تا دل او خوش نگردد من نباشم برقرار
دسته دسته جامه‌های گازران از کار ماند
تا پدید آید که گازر اختیاراست اختیار
هر که باشد عاشق آن آفتاب از جان و دل
سر ز خاک پای گازر برندارد زینهار
گویم آن گازر که باشد؟ شمس تبریزی و بس
کز برای او برآید آفتاب از هر کنار