تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۴۵۸ - امروز چرخ را ز مه ما تحیری‌ست
امروز چرخ را ز مه ما تحیری‌ست
خورشید را ز غیرت رویش تغیری‌ست
صبح وجود را به جز این آفتاب نیست
بر ذره ذره وحدت حسنش مقرری‌ست
اما بدان سبب که به هر شام و هر صبوح
اشکال نو نماید گویی که دیگری‌ست
اشکال نو به نو چو مناقض نمایدت
اندر مناقضات خلافی مستری‌ست
در تو چو جنگ باشد گویی دو لشکر است
در تو چو جنگ نبود دانی که لشکری‌ست
اندر خلیل لطف بد آتش نمود آب
نمرود قهر بود برو آب آذری‌ست
گرگی نمود یوسف در چشم حاسدان
پنهان شد آن که خوب و شکرلب برادری‌ست
این دست خود همی‌برد از عشق روی او
وان قصد جانش کرده که بس زشت و منکری‌ست
آن پرده از نمد نبود از حسد بود
زان پرده دوست را منگر زشت منظری‌ست
دیوی‌ست نفس تو که حسد جزو وصف اوست
تا کل او چگونه قبیحی و مقذری‌ست
آن مار زشت را تو کنون شیر می‌دهی
نک اژدها شود که به طبع آدمی خوری‌ست
ای برق اژدهاکش از آسمان فضل
برتاب و برکشش که ازو روح مضطری‌ست
بی‌حرف شو چو دل اگرت صدر آرزوست
کز گفت این زبانت چو خواهنده بر دری‌ست
امروز چرخ را ز مه ما تحیری ست
خورشید را ز غیرت رویش تغیری‌ست
صبح وجود را به جز این آفتاب نیست
بر ذره ذره وحدت حسنش مقرری‌ست
اما بدان سبب که به هر شام و هر صبوح
اشکال نو نماید گویی که دیگری‌ست
مولوی : غزلیات
غزل ۴۵۹ - ای مرده‌یی که در تو ز جان هیچ بوی نیست
ای مرده‌یی که در تو ز جان هیچ بوی نیست
رو رو که عشق زنده دلان مرده شوی نیست
مانندهٔ خزانی هر روز سردتر
در تو ز سوز عشق یکی تای موی نیست
هرگز خزان بهار شود؟ این مجو محال
حاشا بهار همچو خزان زشت خوی نیست
روباه لنگ رفت که بر شیر عاشقم
گفتم که این به دمدمه و‌های هوی نیست
گیرم که سوز و آتش عشاق نیستت
شرمت کجا شده‌ست تو را هیچ روی نیست؟
عاشق چو اژدها و تو یک کرم نیستی
عاشق چو گنج‌ها و تو را یک تسوی نیست
از من دو سه سخن شنو اندر بیان عشق
گر چه مرا ز عشق سر گفت و گوی نیست
اول بدان که عشق نه اول نه آخر است
هر سو نظر مکن که از آن سوی سوی نیست
گر طالب خری تو درین آخرجهان
خر می‌طلب مسیح ازین سوی جوی نیست
یکتا شده‌ست عیسی از آن خر به نور دل
دل چون شکمبه پرحدث و توی توی نیست
با خر میا به میدان زیرا که خرسوار
از فارسان حمله و چوگان و گوی نیست
هندوی ساقی دل خویشم که بزم ساخت
تا ترک غم نتازد کامروز طوی نیست
در شهر مست آیم تا جمله اهل شهر
دانند کین رهی ز گدایان کوی نیست
آن عشق می فروش قیامت همی‌کند
زان باده‌یی که درخور خم و سبوی نیست
زان می زبان بیابد آن کس که الکن است
زان می گلو گشاید آن کش گلوی نیست
بس کن چه آرزوست تو را این سخنوری؟
باری مرا ز مستی آن آرزوی نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۸۶۱ - لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد
لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد
ما را چه جرم اگر کرمش با شما نکرد؟
تشنیع می‌زنی که جفا کرد آن نگار
خوبی که دید در دو جهان کو جفا نکرد؟
عشقش شکر بس است اگر او شکر نداد
حسنش همه وفاست اگر او وفا نکرد
بنمای خانه‌یی که ازو نیست پرچراغ
بنمای صفه‌یی که رخش پرصفا نکرد
این چشم و آن چراغ دو نورند هم یکی
چون آن بدین رسید کسی‌شان جدا نکرد
چون روح در نظاره فنا گشت این بگفت
نظاره جمال خدا جز خدا نکرد
هر یک ازین مثال بیان است و مغلطه است
حق جز ز رشک نام رخش والضحیٰ نکرد
خورشید روی مفخر تبریز شمس دین
بر فانی‌یی نتافت که آن را بقا نکرد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۶۲ - قومی که بر براق بصیرت سفر کنند
قومی که بر براق بصیرت سفر کنند
بی‌ابر و بی‌غبار در آن مه نظر کنند
در دانه‌های شهوتی آتش زنند زود
وز دامگاه صعب به یک تک عبر کنند
از خارخار این گر طبع آن طرف روند
بزم و سرای گلشن جای دگر کنند
بر پای لولیان طبیعت نهند بند
شاهان روح زو سر ازین کوی درکنند
پای خرد ببسته و اوباش نفس را
دستی چنین گشاده که تا شور و شر کنند
اجزای ما بمرده درین گورهای تن
کو صور عشق تا سر ازین گور برکنند؟
مسی‌ست شهوت تو و اکسیر نور عشق
از نور عشق مس وجود تو زر کنند
انصاف ده که با نفس گرم عشق او
سردا جماعتی که حدیث هنر کنند
چون صوفیان گرسنه در مطبخ خرد
آیند و زله‌های گران مایه جر کنند
زاغان طبع را تو ز مردار روزه ده
تا طوطیان شوند و شکار شکر کنند
در ظل میرآب حیات شکرمزاج
شاید که آتشان طبیعت شرر کنند
از رشک نورها‌ست که عقل کمال را
از غیرت ملاحت او کور و کر کنند
جز حق اگر به دیدن او غمزه‌یی کند
آن دیده را به مهر ابد بی‌خبر کنند
فخر جهان و دیده تبریز شمس دین
کاجزای خاک از گذرش زیب و فر کنند
اندر فضای روح نیابند مثل او
گر صد هزار بارش زیر و زبر کنند
خالی مباد از سر خورشید سایه اش
تا روز را به دور حوادث سپر کنند
مولوی : غزلیات
غزل ۸۶۳ - آتش پریر گفت نهانی به گوش دود
آتش پریر گفت نهانی به گوش دود
کز من نمی‌شکیبد و با من خوش است عود
قدر من او شناسد و شکر من او کند
کندر فنای خویش بدیده‌ست عود سود
سر تا به پای عود گره بود بند بند
اندر گشایش عدم آن عقده‌ها گشود
ای یار شعله خوار من اهلا و مرحبا
ای فانی و شهید من و مفخر شهود
بنگر که آسمان و زمین رهن هستی اند
اندر عدم گریز ازین کور و زان کبود
هر جان که می‌گریزد از فقر و نیستی
نحسی بود گریزان از دولت و سعود
بی‌محو کس ز لوح عدم مستفید نیست
صلحی فکن میان من و محو ای ودود
آن خاک تیره تا نشد از خویشتن فنا
نی در فزایش آمد و نی رست از رکود
تا نطفه نطفه بود و نشد محو از منی
نی قد سرو یافت نه زیبایی خدود
در معده چون بسوزد آن نان و نان خورش
آنگاه عقل و جان شود و حسرت حسود
سنگ سیاه تا نشد از خویشتن فنا
نی زر و نقره گشت و نه ره یافت در نقود
خواری‌ست و بندگی‌ست پس آن گه شهنشهی‌ست
اندر نماز قامه بود آنگهی قعود
عمری بیازمودی هستی خویش را
یک بار نیستی را هم باید آزمود
طاق و طرنب فقر و فنا هم گزاف نیست
هر جا که دود آمد بی‌آتشی نبود
گر نیست عشق را سر ما و هوای ما
چون از گزافه او دل و دستار ما ربود؟
عشق آمده‌ست و گوش کشانمان همی‌کشد
هر صبح سوی مکتب یوفون بالعهود
از چشم مومن آب ندم می‌کند روان
تا سینه را بشوید از کینه و جحود
تو خفته‌یی و آب خضر بر تو می‌زند
کز خواب برجه و بستان ساغر خلود
باقیش عشق گوید با تو نهان ز من
ز اصحاب کهف باش هم ایقاظ و رقود
مولوی : غزلیات
غزل ۸۶۴ - بلبل نگر که جانب گلزار می‌رود
بلبل نگر که جانب گلزار می‌رود
گلگونه بین که بر رخ گلنار می‌رود
میوه تمام گشته و بیرون شده ز خویش
منصوروار خوش به سر دار می‌رود
اشکوفه برگ ساخته بهر نثار شاه
کندر بهار شاه به ایثار می‌رود
آن لاله چو راهب دل سوخته به درد
در خون دیده غرق به کهسار می‌رود
نه ماه خار کرد فغان در وفای گل
گل آن وفا چو دید سوی خار می‌رود
مانده‌ست چشم نرگس حیران به گرد باغ
کین جا حدیث دیده و دیدار می‌رود
آب حیات گشته روان در بن درخت
چون آتشی که در دل احرار می‌رود
هر گلرخی که بود ز سرما اسیر خاک
بر عشق گرم دار به بازار می‌رود
اندر بهار وحی خدا درس عام گفت
بنوشت باغ و مرغ به تکرار می‌رود
این طالبان علم که تحصیل کرده اند
هر یک گرفته خلعت و ادرار می‌رود
گویی بهار گفت که الله مشتری‌ست
گل جندره زده به خریدار می‌رود
گل از درون دل دم رحمان فزون شنید
زوتر ز جمله بی‌دل و دستار می‌رود
دل در بهار بیند هر شاخ جفت یار
یاد آورد ز وصل و سوی یار می‌رود
ای دل تو مفلسی و خریدار گوهری
آن جا حدیث زر به خروار می‌رود
نی نی حدیث زر به خروار کی کنند؟
کان جا حدیث جان به انبار می‌رود
این نفس مطمئنه خموشی غذای اوست
وین نفس ناطقه سوی گفتار می‌رود
مولوی : غزلیات
غزل ۸۶۵ - جانا بیار باده که ایام می‌رود
جانا بیار باده که ایام می‌رود
تلخی غم به لذت آن جام می‌رود
جامی که عقل و روح حریف و جلیس اوست
نی نفس کوردل که سوی دام می‌رود
با جام آتشین چو تو از در درآمدی
وسواس و غم چو دود سوی بام می‌رود
گر بر سرت گل است مشویش شتاب کن
بر آب و گل بساز که هنگام می‌رود
آن چیز را بجوش که او هوش می‌برد
وان خام را بپز که سخن خام می‌رود
زان باده داده‌یی تو به خورشید و ماه و چرخ
هر یک بدان نشاط چنین رام می‌رود
والله که ذره نیز از آن جام بی‌خود است
از کرم مست گشته به اکرام می‌رود
آرام بخش جان را زان می که از تفش
صبر و قرار و توبه و آرام می‌رود
چون بوی وی رسد به خماران بود چنانک
آن مادر رحیم بر ایتام می‌رود
امروز خاک جرعه می سیر سیر خورد
خورشیدوار جام کرم عام می‌رود
سوی کشنده آید کشته چنان که زود
خون از بدن به شیشه حجام می‌رود
چون کعبه که رود به در خانه ولی
این رحمت خدای به ارحام می‌رود
تا مست نیست از همه لنگان سپس تر است
در بی‌خودی به کعبه به یک گام می‌رود
تا باخود است راز نهان دارد از ادب
چون مست شد چه چاره که خودکام می‌رود
خاموش و نام باده مگو پیش مرد خام
چون خاطرش به باده بدنام می‌رود
مولوی : غزلیات
غزل ۸۶۶ - چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد
چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد
در چشم‌های مست تو نقاش چون نهاد؟
چشم تو برگشاید هر دم هزار چشم
زیرا مسیح وار خدا قدرتش بداد
وان جمله چشم‌ها شده حیران چشم او
کان چشمشان بصارت نو از چه راه داد
گفتم به آسمان که چنین ماه دیده‌یی؟
سوگند خورد و گفت مرا نیست هیچ یاد
اکنون ببند دو لب و آن چشم برگشا
دیگر سخن مگوی اگر هست اتحاد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۶۷ - چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد
چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد
در چشم‌های مست تو نقاش چون نهاد؟
چشمت بیافرید به هر دم هزار چشم
زیرا خدا ز قدرت خود قدرتش بداد
وان جمله چشم‌ها شده حیران چشم تو
که صد هزار رحمت بر چشم‌هات باد
بر تخت سلطنت بنشسته‌ست چشم تو
هر جان که دید چشم تو را گفت داد داد
گفتم که چشم چرخ چنین چشم هیچ دید؟
سوگند خورد و گفت مرا نیست هیچ یاد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۶۸ - بحرم به خود کشید و مرا آشنا ببرد
بحرم به خود کشید و مرا آشنا ببرد
یک یک برد شما را آن که مرا ببرد
آن را که بود آهن آهن ربا کشید
وان را که بود برگ کهی کهربا ببرد
قارون لنگری به ثریٰ گشت منجذب
عیسی مهتری را جذب سما ببرد
هر حس معنوی را در غیب درکشید
هر مس اسعدی را هم کیمیا ببرد
از غارت فنا و اجل ایمن است و دور
آن کس که رخت خویش سوی انبیا ببرد
آن چشم نیک را نرسد هیچ چشم بد
کو شمع حسن را ز ملاء در خلاء ببرد
ما از قضا به قاضی حاجت گریختیم
کانچ از قضا رسید به طالب قضا ببرد
این‌ها گذشت ای خنک آن دل که ناگهش
حسن و جمال آن مه نیکولقا ببرد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۶۹ - خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد
بنگر هزار گول سلیم اندرین جهان
دامان زر دهند و خرند از بلیس درد
گل‌های رنگ رنگ که پیش تو نقل‌هاست
تو می‌خوری از آن و رخت می‌کنند زرد
ای مرده را کنار گرفته که جان من
آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد
خوبا خدای کن که ازین نقش‌های دیو
خواهی شدن به وقت اجل بی‌مراد فرد
پاها مکش دراز برین خوش بساط خاک
کین بستری‌ست عاریه می‌ترس از نورد
مفکن گزافه مهره درین طاس روزگار
پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد
منگر به گرد تن بنگر در سوار روح
می جو سوار را به نظر در میان گرد
رخسارهای چون گل لابد ز گلشنی‌ست
گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد؟
سیب زنخ چو دیدی می‌دان درخت سیب
بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد
همت بلند دار که با همت خسیس
چاووش پادشاه براند تو را که برد
خاموش کن ز حرف و سخن بی‌حروف گوی
چون ناطقه‌ی ملایکه بر سقف لاجورد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۷۰ - چشمم همی‌پرد مگر آن یار می‌رسد
چشمم همی‌پرد مگر آن یار می‌رسد
دل می‌جهد نشانه که دلدار می‌رسد
این هدهد از سپاه سلیمان همی‌پرد
وین بلبل از نواحی گلزار می‌رسد
جامی بخر به جانی ور زان که مفلسی
بفروش خویش را که خریدار می‌رسد
آن گوش انتظار خبر نوش می‌کند
وان چشم اشکبار به دیدار می‌رسد
آن دل که پاره پاره شد و پاره‌هاش خون
آن پاره پاره رفته به یک بار می‌رسد
قد چو چنگ را که دلش تار تار شد
نک زخمه نشاط به هر تار می‌رسد
آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشد
گل‌های خوش عذار سوی خار می‌رسد
آن زینهار گفتن عاشق تهی نبود
اینک سپاه وصل به زنهار می‌رسد
نک طوطیان عشق گشادند پر و بال
کز سوی مصر قند به قنطار می‌رسد
شهر ایمن است جمله دزدان گریختند
از بیم آن که شحنه قهار می‌رسد
چندین هزار جعفر طرار شب گریخت
کامد خبر که جعفر طیار می‌رسد
فاش و صریح گو که صفات بشر گریخت
زیرا صفات خالق جبار می‌رسد
ای مفلسان باغ خزان راهتان بزد
سلطان نوبهار به ایثار می‌رسد
در خامشی‌ست تابش خورشید بی‌حجاب
خاموش کین حجاب ز گفتار می‌رسد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۷۱ - آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد
اجزای خاک حامله بودند از آسمان
نه ماه گشت حامله زان بی‌قرار شد
گلنار پرگره شد و جوبار پرزره
صحرا پر از بنفشه و که لاله زار شد
اشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت
بگشاد سر و دست که وقت کنار شد
گلزار چرخ چون که گلستان دل بدید
در رو کشید ابر و ز دل شرمسار شد
آن خار می‌گریست که ای عیب پوش خلق
شد مستجاب دعوت او گل عذار شد
شاه بهار بست کمر را به معذرت
هر شاخ و هر درخت ازو تاج دار شد
هر چوب در تجمل چون بزم میر گشت
گر در دو دست موسیٰ یک چوب مار شد
زنده شدند بار دگر کشتگان دی
تا منکر قیامت بی‌اعتبار شد
اصحاب کهف باغ ز خواب اندرآمدند
چون لطف روح بخش خدا یار غار شد
ای زنده گشتگان به زمستان کجا بدیت؟
آن سو که وقت خواب روان را مطار شد
آن سو که هر شبی بپرد این حواس و روح
آن سو که هر شبی نظر و انتظار شد
مه چون هلال بود سفر کرد آن طرف
بدری منور آمد و شمع دیار شد
این پنج حس ظاهر و پنج دگر نهان
لنگ و ملول رفت و سحر راهوار شد
بربند این دهان و مپیمای باد بیش
کز باد گفت راه نظر پرغبار شد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۷۲ - این عشق جمله عاقل و بیدار می‌کشد
این عشق جمله عاقل و بیدار می‌کشد
بی‌تیغ می‌برد سر و بی‌دار می‌کشد
مهمان او شدیم که مهمان همی‌خورد
یار کسی شدیم که او یار می‌کشد
چون یوسفی بدید چو گرگان همی‌درد
چون مومنی بدید چو کفار می‌کشد
ما دل نهاده‌ایم که دلداری‌یی کند
یا گر کشد به رحم و به هنجار می‌کشد
نی نی که کشته را دم او جان همی‌دهد
گرچه به غمزه عاشق بسیار می‌کشد
هل تا کشد تو را نه که آب حیات اوست؟
تلخی مکن که دوست عسل وار می‌کشد
همت بلند دار که آن عشق همتی
شاهان برگزیده و احرار می‌کشد
ما چون شبیم ظل زمین و وی آفتاب
شب را به تیغ صبح گهردار می‌کشد
زنگی شب ببرد چو طرار عقل ما
شحنه‌ی صبوح آمد و طرار می‌کشد
شب شرق تا به غرب گرفته سپاه زنگ
رومی روزشان به یکی بار می‌کشد
حاصل مرا چو بلبل مستی ز گلشنی‌ست
چون بلبلم جدایی گلزار می‌کشد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۷۳ - خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
شفتالوی بدزدم او خود نخفته بود
خندید و گفت روبه آخر به زیرکی
از دست شیر صید کجا سهل درربود؟
مر ابر را که دوشد وان جا که دررسد؟
الا مگر که ابر نماید به خویش جود
معدوم را کجاست به ایجاد دست و پا؟
فضل خدای بخشد معدوم را وجود
معدوم وار بنشین زیرا که در نماز
داد سلام نبود الا که در قعود
بر آتش آب چیره بود از فروتنی
کاتش قیام دارد و آب است در سجود
چون لب خموش باشد دل صدزبان شود
خاموش چند چند بخواهیش آزمود
مولوی : غزلیات
غزل ۸۷۴ - امروز مرده بین که چه سان زنده می‌شود
امروز مرده بین که چه سان زنده می‌شود
آزاد سرو بین که چه سان بنده می‌شود
پوسیده استخوان و کفن‌های مرده بین
کز روح و علم و عشق چه آکنده می‌شود
آن حلق و آن دهان که دریده‌ست در لحد
چون عندلیب مست چه گوینده می‌شود
آن جان به شیشه‌یی که ز سوزن همی‌گریخت
جان را به تیغ عشق فروشنده می‌شود
بسیار دیده‌یی که بجوشد ز سنگ آب
از شهد شیر بین که چه جوشنده می‌شود
امروز کعبه بین که روان شد به سوی حاج
کز وی هزار قافله فرخنده می‌شود
امروز غوره بین که شکر بست از نشاط
امروز شوره بین که چه روینده می‌شود
می خند ای زمین که بزادی خلیفه‌یی
کز وی کلوخ و سنگ تو جنبنده می‌شود
غم مرد و گریه رفت بقای من و تو باد
هر جا که گریه‌یی‌ست کنون خنده می‌شود
آن گلشنی شکفت که از فر بوی او
بی‌داس و تیشه خار تو برکنده می‌شود
پاینده گشت خضر که آب حیات دید
پاینده گشت و دید که پاینده می‌شود
پاینده عمر باد روان لطیف ما
جان را بقاست تن چو قبا ژنده می‌شود
خاموش و خوش بخسپ درین خرمن شکر
زیرا شکر به گفت پراکنده می‌شود
من خامشم ولیک ز هی های طوطیان
هم نیشکر ز لطف خروشنده می‌شود
مولوی : غزلیات
غزل ۸۷۵ - گر عید وصل توست منم خود غلام عید
گر عید وصل توست منم خود غلام عید
بهر تو است خدمت و سجده و سلام عید
تا نام تو شنیدم شد سرد بر دلم
از غایت حلاوت نام تو نام عید
ای شاد آن زمان که درآید وصال تو
تا ما ز گنج وصل تو بدهیم وام عید
تا آفتاب چهره زیبات دررسید
صبحی شود ز صبح جمال تو شام عید
در یمن و در سعادت و در بخت و در صفا
ای پرتو خیال تو بوده امام عید
ای سجده‌ها به پیش درت واجبات عید
وی دیده خویشتن ز تو قایم خرام عید
جام شراب وصل تو پر کن ز فضل خود
تا کام جان روا شود از جام و کام عید
اندر رکاب تو چو روان‌ها روا شوند
در وی کجا رسد به دو صد سال گام عید؟
آمد ز گرد راه تو این عید و مژده داد
جانم دوید پیش و گرفته لگام عید
دانست کز خدیو اجل شمس دین بود
این فرو این جلالت و این لطف عام عید
لیکن کجاست فر و جمال تو بی‌نظیر
خود کی شوند دل شدگان تو رام عید؟
تبریز با شراب چنان صدر نامدار
بر تو حرام باشد بی‌شبهه جام عید
مولوی : غزلیات
غزل ۸۷۶ - تا چند خرقه بردرم از بیم و از امید
تا چند خرقه بردرم از بیم و از امید
درده شراب و واخرم از بیم و از امید
پیش آر جام آتش اندیشه سوز را
کاندیشه‌هاست در سرم از بیم و از امید
کشتی نوح را که ز طوفان امان ماست
بنما که زیر لنگرم از بیم و از امید
آن زر سرخ و نقد طرب را بده که من
رخسار زرد چون زرم از بیم و از امید
در حلقه زانچه دادی در حلق من بریز
کاخر چو حلقه بر درم از بیم و از امید
بار دگر به آب ده این رنگ و بوی را
کین دم به رنگ دیگرم از بیم و از امید
زابی که آب کوثر اندر هوای اوست
کندر هوای کوثرم از بیم و از امید
در عین آتشم چو خلیلم فرست آب
کازر مثال بت گرم از بیم و از امید
کوری چشم بد تو ز چشمم نهان مشو
کز چشم‌ها نهان ترم از بیم و از امید
در آفتاب روی خودم دار زان که من
مانند این غزل ترم از بیم و از امید
مولوی : غزلیات
غزل ۸۷۷ - امسال بلبلان چه خبرها همی‌دهند
امسال بلبلان چه خبرها همی‌دهند
یا رب به طوطیان چه شکرها همی‌دهند
در باغ‌ها درآی تو امسال و درنگر
کان شاخه‌های خشک چه برها همی‌دهند
مقراض در میان نه و خلعت همی‌برند
وان را که تاج رفت کمرها همی‌دهند
بی‌منت کسی همه بر نقره می‌زنند
بی‌زحمت مصادره زرها همی‌دهند
هر دل که تشنه است به دریا همی‌برند
وان را که گوهر است گهرها همی‌دهند
این تحفه دیده‌اند که عشاق روزگار
تا برشمار موی تو سرها همی‌دهند
این نور دیده‌اند که دیوانگان راه
سودا همی‌خرند و هنرها همی‌دهند
مولوی : غزلیات
غزل ۸۷۸ - صحرا خوش است لیک چو خورشید فر دهد
صحرا خوش است لیک چو خورشید فر دهد
بستان خوش است لیک چو گلزار بر دهد
خورشید دیگری‌ست که فرمان و حکم او
خورشید را برای مصالح سفر دهد
بوسه به او رسد که رخش همچو زر بود
او را نمی‌رسد که رود مال و زر دهد
بنگر به طوطیان که پر و بال می‌زنند
سوی شکرلبی که به ایشان شکر دهد
هر کس شکرلبی بگزیده‌ست در جهان
ما را شکرلبی‌ست که چیزی دگر دهد
ما را شکرلبی‌ست شکرها گدای اوست
ما را شهنشهی‌ست که ملک و ظفر دهد
همت بلند دار اگر شاه زاده‌یی
قانع مشو ز شاه که تاج و کمر دهد
برکن تو جامه‌ها و در آب حیات رو
تا پاره‌های خاک تو لعل و گهر دهد
بگریز سوی عشق و بپرهیز از آن بتی
کو دلبری نماید و خون جگر دهد
در چشم من نیاید خوبی هیچ خوب
نقاش جسم جان را غیبی صور دهد
کی آب شور نوشد با مرغ‌های کور
آن مرغ را که عقل ز کوثر خبر دهد؟
خود پر کند دو دیده ما را به حسن خویش
گر ماه آن ببیند در حال سر دهد
در دیده گدای تو آید نگار خاک
حاشا ز دیده‌یی که خدایش نظر دهد
خامش ز حرف گفتن تا بوک عقل کل
ما را ز عقل جزوی راه و عبر دهد