تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۶۱ - عرض لشکر می‌دهد مر عاشقان را عشق یار
عرض لشکر می‌دهد مر عاشقان را عشق یار
زندگان آن جا پیاده کشتگان آن جا سوار
عارض رخسار او چون عارض لشکر شده‌‌ست
زخم چشم و چشم زخم عاشقان را گوش دار
آفتابا شرم دار از روی او در ابر رو
ماه تابان از چنان رخ الحذار و الحذار
چون به لشکرگاه عشق آیی دو دیده وام کن
وان گهان از یک نظر آن وام‌ها را می‌گزار
جز خمار باده جان چشم را تدبیر نیست
باده جان از که گیری؟ زان دو چشم پرخمار
چون تو پای لنگ داری گو پر از خلخال باش
گوش کر را سود نبود از هزاران گوشوار
گر عصا را تو بدزدی از کف موسیٰ چه سود؟
بازوی حیدر بباید تا براند ذوالفقار
دست عیسی را بگیر و سرمه چوب از وی مدزد
تا ببینی کار دست و تا ببینی دست کار
گر ندانی کرد آن سو زیرزیرک می‌نگر
نی به چشم امتحانی بل به چشم اعتبار
زان که آن سو در نوازش رحمتی جوشیده است
شمس تبریزیش گویم یا جمال کردگار؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۶۲ - چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر
چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر
چون حدیث تو نباشد سر سر بشنیده گیر
ای که در خوابت ندیده آدم و ذریتش
از که پرسم وصف حسنت؟ از همه پرسیده گیر
چون نباشم در وصالت ای ز بینایان نهان
در بهشت و حور و دولت تا ابد باشیده گیر
چون نبینم خشم و ناز شکرینت هر دمی
بر سر شاهان معنی مر مرا نازیده گیر
چون که ابر هجر تو ماه تو را پوشیده کرد
صد هزاران در و گوهر بر سرم باریده گیر
چون که مستان را نباشد شمع و شاهد روی تو
صد هزاران خم باده هر طرف جوشیده گیر
خضر بی‌من گر ببیند روی تو ای وای من
ور نبیند آب حیوان هر دمش نوشیده گیر
چون فنا خواهد شدن این ساحره‌ی دنیای دون
تخت و بخت و گنج و عالم را به من بخشیده گیر
در ازل جان‌های صدیقان نثار روی تو
چون که رویت را نبینم خود نثاری چیده گیر
این عزیز مصر جانم تا نبیند روی تو
هر دو روزی یوسفی شکرلبی بخریده گیر
ای خروشیده ز دردم سنگ و آهن دم به دم
چون نجست از سنگ و آهن برق بخروشیده گیر
یک شب این دیوانه را مهمان آن زنجیر کن
ور پژولاند سر زلف تو را ژولیده گیر
ور جهان در عشق تو بدگوی من شد باک نیست
صد دروغ و افترا بر صادقی بافیده گیر
با فراقت از دو عالم چون منم مظلوم تر
گر بنالد ظالم از مظلوم تو نالیده گیر
چون نلافم شمس تبریز از سگان کوی تو
بر سر شیران عالم مر مرا لافیده گیر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۶۳ - عزم رفتن کرده‌یی چون عمر شیرین یاد دار
عزم رفتن کرده‌یی چون عمر شیرین یاد دار
کرده‌یی اسب جدایی رغم ما زین یاد دار
بر زمین و چرخ روید مر تو را یاران صاف
لیک عهدی کرده‌یی با یار پیشین یاد دار
کرده‌ام تقصیرها کان مر تو را کین آورد
لیک شب‌های مرا ای یار بی‌کین یاد دار
قرص مه را هر شبی چون بر سر بالین نهی
آن که کردی زانوی ما را تو بالین یاد دار
همچو فرهاد از هوایت کوه هجران می‌کنم
ای تو را خسرو غلام و صد چو شیرین یاد دار
بر لب دریای چشمم دیده‌‌‌یی صحرای عشق
پر ز شاخ زعفران و پر ز نسرین یاد دار
التماس آتشینم سوی گردون می‌رود
جبرئیل از عرش گوید یا رب آمین یاد دار
شمس تبریزی از آن روزی که دیدم روی تو
دین من شد عشق رویت مفخر دین یاد دار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۶۴ - مطربا در پیش شاهان چون شده‌ستی پرده دار
مطربا در پیش شاهان چون شده‌ستی پرده دار
برمدار اندر غزل جز پرده‌های شاهوار
بندگانشان دلخوشان و بندگی‌شان بی‌نشان
خوان‌هاشان بی‌خمیر و باده‌هاشان بی‌خمار
دیده بینای مطلق در میان خلق و حق
از همه خلقش گزیر و بر همه فرمان گزار
همچو خور عالم فروز و همچو گردون سرفراز
هم کلید هشت جنت هم برون از پنج و چار
سجده آرد پیش ایشان بانماز و بی‌نماز
پیش ایشان سبز گردد شوره خاک و سبزه زار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۶۵ - یا ربا این لطف‌ها را از لبش پاینده دار
یا ربا این لطف‌ها را از لبش پاینده دار
او همه لطف است جمله یا ربش پاینده دار
ای بسی حق‌ها که دارد بر شب تاریک ماه
ای خدای روز و شب تو بر شبش پاینده دار
هست منزل‌های خوش مر روح را از مذهبش
ای خدایا روح را بر مذهبش پاینده دار
طفل جان در مکتبش استاد استادان شده‌ست
ای خدا این طفل را در مکتبش پاینده دار
لشکر دین را ز شاهم شمس تبریزی ضیاست
ای خدایا تا ابد بر موکبش پاینده دار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۶۶ - مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار
مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار
روح بخش هر قران و آفتاب هر دیار
این جهان و آن جهان هر دو غلام امر تو
گر نخواهی برهمش زن ور همی‌خواهی بدار
تابشی از آفتاب فقر بر هستی بتاب
فارغ آور جملگان را از بهشت و خوف نار
وارهان مر فاخران فقر را از ننگ جان
در ره نقاش بشکن جمله این نقش و نگار
قهرمانی را که خون صد هزاران ریخته‌ست
ز آتش اقبال سرمد دود از جانش برآر
آن کسی دریابد این اسرار لطفت را که او
بی وجود خود برآید محو فقر از عین کار
بی کراهت محو گردد جان اگر بیند که او
چون زر سرخ است خندان دل درون آن شرار
ای که تو از اصل کان زر و گوهر بوده‌‌‌یی
بس تو را از کیمیاهای جهان ننگ است و عار
جسم خاک از شمس تبریزی چو کلی کیمیاست
تابش آن کیمیا را بر مس ایشان گمار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۶۷ - سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر
سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر
جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر
این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشت
رحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر
من رها کردم جگر را هرچه خواهد گو بشو
بر دهانم زن اگر من زین سخن گویم دگر
بنده ساقی عشقم مست آن دردی درد
گوشه‌‌‌یی سرمست خفتم فارغم از خیر و شر
گر بیاید غم بگویم آن که غم می‌خورد رفت
رو به بازار و ربابی از برای من بخر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۶۸ - نیشکر باید که بندد پیش آن لب‌ها کمر
نیشکر باید که بندد پیش آن لب‌ها کمر
خسروی باید که نوشد زان لب شیرین شکر
بلکه دریایی‌‌ست عشق و موج رحمت می‌زند
ابر بفرستد به دوران و به نزدیکان گهر
صد سلام و بندگی ای جان از این مستان بخوان
جام زرین پیش آر و سیم بر ای سیم‌بر
پشت آنی تو که پشتش از غم و محنت شکست
آب آنی که ندارد هیچ آبی بر جگر
پخته شد نان دلی کز تف عشق تو بسوخت
شد زبردست ابد آن کز تو شد زیر و زبر
زان سر مستانش رست از خنجر قصاب مرگ
که نبودند اندر این سودا چو ساطوری دوسر
می بیار ای عشق بهر جان فرزندان خویش
محو کن اندیشه‌ها را زان شراب چون شرر
دی بدادی آنچه دادی جمع را ای میر داد
بخش امروزینه کو ای هر دمی بخشنده‌تر
بس کن و پرده‌ی دگر زن تا نگردد کس ملول
می پر از باغی به باغی این چنین کن پرشکر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۶۹ - در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر
در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر
گر سماع منکران اندرنگیرد گو مگیر
قسمت حق است قومی در میان آفتاب
پای کوبانند و قومی در میان زمهریر
قسمت حق است قومی در میان آب شور
تلخ و غمگینند و قومی در میان شهد و شیر
نوبت الفقر فخری تا قیامت می‌زنند
تو که داری می‌خور و می ده شب و روز ای فقیر
فقر را در نور یزدان جو مجو اندر پلاس
هر برهنه مرد بودی مرد بودی نیز سیر
بانگ مرغان می‌رسد بر می‌فشانی پر و بال
لیک اگر خواهی بپری پای را برکش ز قیر
عقل تو دربند جان و طبع تو دربند نان
مغزها اندر خمار و دست‌ها اندر خمیر
عارفا گر کاهلی آمد قران کاهلان
جاء نصرالله آمد ابشروا جاء البشیر
گرمی خود را دگر جا خرج کردی ای جوان
هر که آن جا گرم باشد این طرف باشد زحیر
گرمی‌‌‌یی با سردی‌‌‌یی و سردی‌‌‌یی با گرمی‌‌‌یی
چون که آن جا گرم بودی سردی این جا ناگزیر
لیک نومیدی رها کن گرمی حق بی‌حد است
پیش این خورشید گرمی ذره‌‌‌یی باشد سعیر
همچو مقناطیس می‌کش طالبان را بی‌زبان
بس بود بسیار گفتی ای نذیر بی‌نظیر
در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر
گر سماع منکران اندرنگیرد گو مگیر
قسمت حق است قومی در میان آفتاب
پای کوبانند و قومی در میان زمهریر
قسمت حق است قومی در میان آب شور
تلخ و غمگینند و قومی در میان شهد و شیر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷۰ - گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر
گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر
بی رقیبش دادمی من بوسه‌هایی سیر سیر
بس خطاها کرده‌ام دزدیده لیکن آرزوست
با لب ترک خطا روزی خطایی سیر سیر
تا یکی عشرت ببیند چرخ کو هرگز ندید
عشرت کدبانوی با کدخدایی سیر سیر
یک به یک بیگانگان را از میان بیرون کنید
تا کنارم گیرد آن دم آشنایی سیر سیر
دست او گیرم به میدان اندرآیم پای کوب
می‌زنم زان دست با او دست و پایی سیر سیر
ای خوشا روزی که بگشاید قبا را بند بند
تا کشم او را برهنه بی‌قبایی سیر سیر
در فراق شمس تبریزی ازان کاهید تن
تا فزاید جان‌ها را جان فزایی سیر سیر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷۱ - معده را پر کرده‌‌‌یی دوش از خمیر و از فطیر
معده را پر کرده‌‌‌یی دوش از خمیر و از فطیر
خواب آمد چشم پر شد کآنچه می‌جستی بگیر
بعد پرخوردن چه آید؟ خواب غفلت یا حدث
یار بادنجان چه باشد؟ سرکه باشد یا که سیر
سوز اگر از روح خواهی خواجه کم کن لقمه را
گوز اگر مفتوح خواهی کاسه را در پیش گیر
ای خدا جان را پذیرا کن ز رزق پاک خویش
تا نماند چون سگان مردار هر لقمه پذیر
وقت روزه از میان دل برآید ناله زار
بعد خوردن از ره زیرین گشاید پرده زیر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷۲ - گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
ور سپارم هر دمی جانی دگر بسپرده گیر
سردهم این دم توی می بی‌محابا می‌خورم
گر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر
گر بگوید هوشیاری زرق را پرورده‌‌‌یی
با چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیر
جان من طغرای باقی دارد اندر دست خویش
صورتم امروز و فردایی‌‌ست او را مرده گیر
از خدا دریا همی‌خواهی و مار خشکی‌‌‌یی
چون تو ماهی نیستی دریا به دست آورده گیر
غوره افشاری و گویی من ریاضت می‌کنم
چون که می خواره نه‌‌‌یی رو شیره افشرده گیر
صوفیان صاف را گویی که دردی خورده اند
صوفیان را صاف می‌دارد تو مستان درده گیر
هر شکوفه کز می ما نیست خندان بر درخت
گر چه او تازه‌‌ست و خندان هم کنون پژمرده گیر
شمس تبریزی تو خورشیدی و از تو چاره نیست
چون که بی‌تو شب بود استاره‌ها بشمرده گیر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷۳ - خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
خوی من کی خوش شود بی‌روی خوبت ای نگار؟
بی‌تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب
با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار
بی تو بی‌عقلم ملولم هرچه گویم کژ بود
من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار
آب بد را چیست درمان؟ باز در جیحون شدن
خوی بد را چیست درمان؟ بازدیدن روی یار
آب جان محبوس می‌بینم درین گرداب تن
خاک را بر می‌کنم تا ره کنم سوی بحار
شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی
تا فغان بر ناورد از حسرتش اومیدوار
چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر
گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷۴ - گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار
گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار
بانگ خیزاخیز آمد در عدم این الفرار
صد هزاران شعله بر در صد هزاران مشعله
کیست بر در؟ کیست بر در؟ هم منم این الفرار
از درون نی آن منم گویان که بر در کیست آن؟
هم منم بر در که حلقه می‌زنم این الفرار
هر که پندارد دو نیمم پس دو نیمش کرد قهر
ور یکی‌ام پس هم آب و روغنم این الفرار
چون یکی باشم؟ که زلفم صد هزاران ظلمت است
چون دو باشم؟ چون که ماه روشنم این الفرار
گرد خانه چند جویی تو مرا چون کاله دزد
بنگر این دزدی که شد بر روزنم این الفرار
زین قفص سر را ز هر سوراخ بیرون می‌کنم
سوی وصلت پر خود را می‌کنم این الفرار
در درون این قفص تن در سر سودا گداخت
وز قفص بیرون به هر دم گردنم این الفرار
بی می از شمس الحق تبریز مست گفتنم
طوطی‌ام یا بلبلم یا سوسنم این الفرار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷۵ - آینه‌ی چینی تو را با زنگی اعشیٰ چه کار؟
آینه‌ی چینی تو را با زنگی اعشیٰ چه کار؟
کر مادرزاد را با ناله سرنا چه کار؟
هر مخنث از کجا و ناز معشوق از کجا
طفلک نوزاد را با باده حمرا چه کار؟
دست زهره در حنی او کی سلحشوری کند؟
مرغ خاکی را به موج و غره دریا چه کار؟
بر سر چرخی که عیسی از بلندی بو نبرد
مر خرش را ای مسلمانان بر آن بالا چه کار؟
قوم رندانیم در کنج خرابات فنا
خواجه ما را با جهاز و مخزن و کالا چه کار؟
صد هزاران ساله از دیوانگی بگذشته‌ایم
چون تو افلاطون عقلی رو تو را با ما چه کار؟
با چنین عقل و دل آیی سوی قطاعان راه؟
تاجر ترسنده را اندر چنین غوغا چه کار؟
زخم شمشیر است این جا زخم زوبین هر طرف
جمع خاتونان نازک ساق رعنا را چه کار؟
رستمان امروز اندر خون خود غلطان شدند
زالکان پیر را با قامت دوتا چه کار؟
عاشقان را منبلان دان زخم خوار و زخم دوست
عاشقان عافیت را با چنین سودا چه کار؟
عاشقان بوالعجب تا کشته‌تر خود زنده تر
در جهان عشق باقی مرگ را حاشا چه کار؟
وان گهی این مست عشق اندر هوای شمس دین
رفته تبریز و شنیده رو تو را آن جا چه کار؟
از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را
پس تو را با شمس دین باقی اعلیٰ چه کار؟
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷۶ - لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
باز اندر پرده می‌شد همچنین تا هشت بار
ساعتی بیرونیان را می‌ربود از عقل و دل
ساعتی اهل حرم را می‌ببرد از هوش و کار
دفتری از سحر مطلق پیش چشمش باز بود
گردشی از گردش او در دل هر بی‌قرار
گاه از نوک قلم سوداش نقشی می‌کشید
گاه از سرنای عشقش عقل مسکین سنگ سار
چون که شب شد زاتش رخسار شمعی برفروخت
تا دو صد پروانه جان را پدید آمد مدار
چون ز شب نیمی بشد مستان همه بی‌خود شدند
ما بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگار
مای ما هم خفته بود و برده زحمت از میان
مای ما با مای او گشته کنار اندر کنار
چون سحر این مای ما مشتاق آن ما گشته بود
ما درآمد سایه وار و شد برون آن مای یار
شمس تبریزی برفت اما شعاع روی او
هر طرف نوری دهد آن را که هستش اختیار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷۷ - از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار
از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار
چون نگیرم خویش را من هر شبی اندر کنار؟
دوش باغ عشق بودم آن هوس بر سر دوید
مهر او از دیده برزد تا روان شد جویبار
هر گل خندان که رویید از لب آن جوی مهر
رسته بود از خار هستی جسته بود از ذوالفقار
هر درخت و هر گیاهی در چمن رقصان شده
لیک اندر چشم عامه بسته بود و برقرار
ناگهان اندررسید از یک طرف آن سرو ما
تا که بیخود گشت باغ و دست بر هم زد چنار
رو چو آتش می چو آتش عشق آتش هر سه خوش
جان ز آتش‌های درهم پرفغان این الفرار
در جهان وحدت حق این عدد را گنج نیست
وین عدد هست از ضرورت در جهان پنج و چار
صد هزاران سیب شیرین بشمری در دست خویش
گر یکی خواهی که گردد جمله را در هم فشار
صد هزاران دانه انگور از حجاب پوست شد
چون نماند پوست ماند باده‌های شهریار
بی شمار حرف‌ها این نطق در دل بین که چیست
ساده رنگی نیست شکلی آمده از اصل کار
شمس تبریزی نشسته شاهوار و پیش او
شعر من صف‌ها زده چون بندگان اختیار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷۸ - شادی‌‌‌یی کان از جهان اندر دلت آید مخر
شادی‌‌‌یی کان از جهان اندر دلت آید مخر
شادی‌‌‌یی کان از دلت آید زهی کان شکر
بازخر جان مرا زین هر دو فراش ای خدا
پهلوی اصحاب کهفم خوش بخسبان بی‌خبر
سایه شادی‌‌ست غم غم در پی شادی دود
ترک شادی کن که این دو نسکلد از همدگر
در پی روزاست شب وندر پی شادی‌‌ست غم
چون بدیدی روز دان کز شب نتان کردن حذر
تا پی غم می‌دوی شادی پی تو می‌دود
چون پی شادی روی تو غم بود بر ره گذر
یاد می‌کن آن نهنگی را که ما را درکشد
تا نماند فهم و وهم و خوب و زشت و خشک و تر
همچو شمع نخل بندان کاتشش در خود کشد
کاغذ پرنقش و صورت درفتد در آب در
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۷۹ - بهر شهوت جان خود را می‌دهی همچون ستور
بهر شهوت جان خود را می‌دهی همچون ستور
وز برای جان خود که می‌دهی وان گه به زور
می‌ستانی از خسان تا وادهی ده چارده
در هوای شاهدی و لقمه‌‌‌یی ای بی‌حضور
آن سبدکش می‌کشد آن لقمه‌ها را تون به تون
می‌دواند مرده کش مر شاهدت را گور گور
لقمه‌ات مردار آمد شاهدت هم مرده‌‌‌یی
در میان این دو مرده چون نمی‌باشی نفور؟
چشم آخر را ببند و چشم آخر برگشا
آخر هر چیز بنگر تا بگیرد چشم نور
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۸۰ - ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور
ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور
زان جمال و زان کمال و فر و سیما دور دور
گر چه پیر کهنه‌‌‌یی در حکمت و ذوق و صفا
از شراب صاف ما هستی تو پیرا دور دور
چون که بینایان نمی‌بینند رنگ جام را
عقل خود داند که باشد جان اعمی دور دور
چون صریح و رمز قاضی می‌نداند جان او
دور باشد از دل او رمز و ایما دور دور
تا نبرد تیغ شمس الحق زنار تو را
جان تو باشد از آن لطف و چلیپا دور دور
تا ز خوبی بتان خالی نگردد جان تو
باشی از رخسار آن دلدار زیبا دور دور
گر چه اندر بزم شاهان تو بدی سرده ولیک
چون درین بزم اندرآیی باشی این جا دور دور
تو شنیدی قرب موسی طور سینا نور حق
در حضور خضر بود آن طور سینا دور دور
سقف مینا گرچه بس عالی‌‌ست پیش چشم تو
لیک پیش رفعتش بد سقف مینا دور دور
ای گران جان یا سبک شو یا برو از بزم ما
یا مکن مانند خود از عیش ما را دور دور
مطرب عشاق بهر من زن این نادر نوا
زان که هست از گوش کر این بانگ سرنا دور دور