تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۳۱۲ - گر کسی در عشق آهی می‌کند
گر کسی در عشق آهی می‌کند
تا نپنداری گناهی می‌کند
بیدلی گر می‌کند جایی نظر
صنع یزدان را نگاهی می‌کند
با دم صاحبدلان خواری مکن
کان نفس کار سپاهی می‌کند
آنکه سنگی می‌نهد در راه ما
از برای خویش چاهی می‌کند
گر بنالد خسته‌ای معذور دار
زحمتی دارد، که آهی می‌کند
عشق را آن کو سپه سازد به عقل
دفع کوهی را به کاهی می‌کند
گر کند رندی نظر بازی، رواست
محتسب هم گاه‌گاهی می‌کند
یک دم از خاطر فراموشم نشد
آنکه یادم هر به ماهی می‌کند
چند نالیدم و آن بت خود نگفت:
کین تضرع دادخواهی می‌کند
اوحدی را گر چه از غم بیمهاست
هم به امیدش پناهی می‌کند
اشتر حاجی نمی‌داند که چیست؟
بار بر پشتست و راهی می‌کند
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۳۳۲ - سر دردم بر طبیب آسان نبود
سر دردم بر طبیب آسان نبود
گفت: تب داری، غلط کرد، آن نبود
نوش دارو داد و آن سودی نداشت
گل شکر فرمود و آن درمان نبود
بر طبیبم سوز دل پوشیده ماند
ورنه اشک دیده‌ام پنهان نبود
من بکوشیدم که: گویم حال خویش
دل به دست و نطق در فرمان نبود
عشق را هم عاشقی داند که: چیست؟
عشق دانستن چنین آسان نبود
از دلیل این درد را نتوان شناخت
در کتاب این نکته را برهان نبود
گر چه آهم برده بود از چهره رنگ
اشک چشمم کمتر از باران نبود
جان به یاد دوست می‌رفت از تنم
این چنین جان دادنی ارزان نبود
از فراق اندیشه‌ای می‌کرد دل
ورنه، بالله، کم سخن در جان نبود
ای که گفتی: چاره می‌دانم ترا
اوحدی نیز این چنین نادان نبود
چارهٔ من وصل بود، اما چه سود؟
کان ستمگر بر سر پیمان نبود
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۳۳۳ - این چنین نقشی اگر در چین بود
این چنین نقشی اگر در چین بود
قبلهٔ خوبان آن ملک این بود
این چنین رخسار و دندان و جبین
مشتری، یا زهره، یا پروین بود؟
گر دهی دشنام ازان لبها دعاست
هر چه حلوایی دهد شیرین بود
گر دلت سیر آید از من طرفه نیست
عهد خوبان را بقا چندین بود
گوش بر گفتار ما کمتر کنی
فی‌المثل گر سورهٔ یاسین بود
ز آشنایان همچو فرزین بگذری
با غریبان اسب لطفت زین بود
چون به بخت اوحدی آید سخن
جمله صلحت خشم و مهرت کین بود
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۳۸۷ - زلف مشکینت چو دامست، ای پسر
زلف مشکینت چو دامست، ای پسر
عارضت ماه تمامست، ای پسر
در فروغ روی و چین زلف تو
مایهٔ صد صبح و شامست، ای پسر
تا بود بر دیگری وصلت حلال
بر من آسایش حرامست، ای پسر
زان دهان تنگ شیرینم بده
بوسه‌ای، گر خود به وامست، ای پسر
هر زمان گویی که: فردای دگر
سوختم، فردا کدامست؟ ای پسر
گر تو صد بارم بسوزی در فراق
تا نسازی، کار خامست، ای پسر
در غمت گر نشکنم خود را، مرنج
آدمی را ننگ و نامست، ای پسر
عالمی را بندهٔ خود کرده‌ای
اوحدی نیزت غلامست، ای پسر
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۴۰۴ - پاکبازان را چه خارا و چه خز؟
پاکبازان را چه خارا و چه خز؟
گر به رنگی قانعی در خرقه خز
جامه گه ازرق کنی، گاهی سیاه
جامه خود دانی، تو مردم را مرز
آخرت زندان تن خواهد شدن
این که بر خود می‌تنی چون کرم قز
گر تو ایزد را بدین خواهی شناخت
نیک دور افتاده‌ای، سودا مپز
چون نخواهی فهم کردن، زان چه سود؟
گر منت مشروح گویم، یا لغز
محتسب گو: در پی رندان مرو
کین جماعت را نباشد سنگ و گز
عیب مستان کم کن و در مجلس آی
گر ننوشی باده‌ای، سیبی بگز
باده خوردن در بهار ار ظلم بود
در زمستان خود نمی‌جوشید رز
گوش داری گفتهای اوحدی
تا که لؤلؤ را بدانی از خرز
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۴۳۵ - نیست عیب ار دوست می‌دارم منش
نیست عیب ار دوست می‌دارم منش
با چنان رویی که دارد دشمنش؟
دشمن از دستم گریبان گو: بدر
من نخواهم داشت دست از دامنش
از دری کندر شود ماهی چنین
مهر گو: هرگز متاب از روزنش
کس نمیخواهم که گردد گرد او
تا گذار باد بر پیراهنش
آه من گر خود بسوزد سنگ را
باد باشد با دل چون آهنش
عشق را با عقل اگر جمع آورند
سالها با هم نکوبد هاونش
آنکه جز گردنکشی با من نکرد
گر بمیرم خون من در گردنش
گر نسوزد بر منش دل عیب نیست
مردهٔ ما خود نیرزد شیونش
اوحدی، با یار گندم گون اگر
میل داری، خوشه چین از خرمنش
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۴۳۸ - پستهٔ آن ماه مروارید گوش
پستهٔ آن ماه مروارید گوش
چون بخندد بشکند بازار نوش
صورت او مایهٔ لطفست و ناز
پیکر او سایهٔ عقلست و هوش
نرگس جادو فریبش سحر پاش
سنبل هاروت بندش لاله پوش
چون مگس برسر نهد هر لحظه دست
از لب چون لعل او شکر فروش
در غم او باز دیگ سینه را
آتشی کردم، که ننشیند ز جوش
خاطر ما کی خراشیدی چنین؟
گر به گوش او رسیدی این خروش
دوش آب دیده از سر می‌گذشت
در غم آن زلفهای تا به دوش
اوحدی، تا کی کشی بار غمش؟
از کشش چون نیست سودی، پس مکوش
گر به قولت گوش میدارد، بنال
ور سخن در وی نمی‌گیرد، خموش
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۴۵۴ - من نخواهم برد جان از دست دل
من نخواهم برد جان از دست دل
ای مسلمانان، فغان از دست دل
سینه میسوزد نهان از جور چشم
دیده میگرید روان از دست دل
ای رفیقان، چون ننالم؟وانگهی
بر تنم باری چنان از دست دل
هر که از دستان دل غافل شود
زود گردد داستان از دست دل
جاودانی دیده‌ای باید مرا
تا بگریم جاودان از دست دل
جانم اندر تاب و دل در تب فتاد
این ز دست چشم و آن از دست دل
گفته بودم: پای در دامن کشم
وین حکایت کی توان؟ از دست دل
قوت پایی ندارد اوحدی
تا نهد سر در جهان از دست دل
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۴۵۷ - ای به خار هجر ما را سفته دل
ای به خار هجر ما را سفته دل
رحمتی کن بر من آشفته دل
رنگ رویم سربسر کرد آشکار
سر اندر سالها بنهفته دل
قصهٔ آتش، که در جان منست
بر زبان آب چشمم گفته دل
بر امید آنکه او را غم خوری
پیش خار غم چو گل بشکفته دل
سینهٔ ما را، که خلوتگاه تست
از غبار هر خیالی رفته دل
پیش ازینم هر کسی می‌داد پند
لیک از کس پند ناپذرفته دل
شرح بیداری و شبهای ترا
اوحدی، زین پس مگو با خفته دل
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۴۶۸ - قاصرات الطرف فی حجب الخیام
قاصرات الطرف فی حجب الخیام
حال ترکانست گویی والسلام
عکس کین و مهر ایشان کفر و دین
رنگ روی و زلف ایشان صبح و شام
هم به معنی زهره را نایب مناب
هم به صورت ماه را قایم مقام
همچو دولت، گاه دشمن، گاه دوست
همچو گردون، گاه تند و گاه رام
بر ثوابت جزع ایشان را ستم
از کواکب اسب ایشان را ستام
کوچ ایشان رحلت صیف و شتا
خوی ایشان جنبش شمس و غمام
روز نرمی همچو سوسن خوش نسیم
وقت تندی همچو توسن بد لگام
تنگ چشمانند، لیکن دوربین
خوبرویانند، لیکن خویش کام
صحن لشکر گاهشان چرخ و نجوم
هیات خرگاهشان رکن و مقام
روی ایشان در کله خورشید و ماه
چشم ایشان در قبا ماهی و دام
رونق بعظاق رنگ آمیز شان
جلوهٔ طاوس را ماند مدام
میل ترکان کن، که یابی برقرار
نزد ترکان رو، که بینی بر دوام
ساقیان بربری از پیش و پس
بادهای کوثری از کاس و جام
دلبران کاسه گیر بوسه ده
دلبران عشقبار نیک نام
گر مرادی هست اینست، ای پسر
ور بهشتی هست اینست،ای غلام
اوحدی را با چنین قوم اوفتاد
راه سلطانیه و دارالسلام
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۵۵۳ - زلف مشکینت چو دامست، ای صنم
زلف مشکینت چو دامست، ای صنم
عارضت ماه تمامست، ای صنم
تا بود بر دیگران وصلت حلال
بر من اسایش حرامست، ای صنم
زان دهان تنگ شیرینم بده
بوسه‌ای، گر خود به وامست، ای صنم
هر زمان گویی که: فردایی دگر
سوختم، فردا کدامست؟ ای صنم
در غمت گر نشکنم خود را، مرنج
آدمی را ننگ و نامست ، ای صنم
عالمی را بندهٔ خود کرده‌ای
اوحدی نیزت غلامست، ای صنم
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۵۹۰ - عقل صوفی را مهار اندر کشیم
عقل صوفی را مهار اندر کشیم
عشق صافی را به کار اندر کشیم
نفس منصب خواه جاه اندوز را
از سمند فخر و عار اندر کشیم
باده رندآسا خوریم اندر صبوح
پیل رند باده خوار اندر کشیم
یار پر دستان دوری دوست را
دست گیریم، از کنار اندر کشیم
گوش چون پر گردد از آواز چنگ
می به یاد لعل یار اندر کشیم
دشمنان از پی فراوانند، لیک
ما حبیب خود به غار اندر کشیم
اوحدی را از برای بندگی
داغ عشق آن نگار اندر کشیم
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۵۹۵ - تخت شاهی دارد آن ترک ختن
تخت شاهی دارد آن ترک ختن
کی کند رغبت به درویشی چو من؟
جان من چون پر شد از سودای او
بعد ازین جانم نگنجد در بدن
پای او بودی جهان را سجده‌گاه
گر چنین سروی برستی از چمن
بی‌رخش روزی نمی‌بیند دلم
بی‌لبش کامی نمی‌یابد دهن
گر نبودی چهرهٔ او در نقاب
عذر من روشن شدی بر مرد و زن
جمله او باشم، چو بنشینم به فکر
نام او گویم، چو آیم در سخن
بی‌خیال او نبودم در قبا
بی‌وفای او نباشم در کفن
او به رعنایی چنان بر کرده سر
من به تنهایی چنین در داده تن
در غم او،اوحدی، فریاد کن
اوحدی را عشق او بنیاد کن
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۶۱۳ - آن کمان ابرو به تیر انداختن
آن کمان ابرو به تیر انداختن
عالمی را صید خواهد ساختن
چون کمان در خود کشید اول مرا
آخرم خواهد چو تیر انداختن
تاختن خواهد گرفتن بی‌سخن
لشکر حسنش به اول تاختن
او نمی‌دانم چه سر دارد؟ ولی
سر که من دارم بخواهم باختن
زان پری چندین جفا نیکو نبود
وانگهی حق وفا نشناختن
هم ز دردی شد چنین لاغر تنم
کی توان بی‌آتشی بگداختن؟
اوحدی، چون دوست می‌سوزاندت
نیست تدبیر تو الا ساختن
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۶۲۶ - دوستی با دشمنان ما مکن
دوستی با دشمنان ما مکن
سود ایشان و زیان ما مکن
خون من خوردی، دلم را غم بخور
دل ببری،قصد جان ما مکن
چون میانت خون ما ریزد، کمر
گو: فضولی در میان ما مکن
از لب خود کان دشمن بر میار
زهر قاتل در دهان ما مکن
ای که میرانی به دشنامم ز در
جز به شمشیر امتحان ما مکن
گر نبیند چشم ما جز روی تو
گوش بر آه و فغان ما مکن
راز عشقت گر بگویم آشکار
داروی درد نهان ما مکن
گر نمیرد اوحدی پیشت روان
هیچ رحمت بر روان ما مکن
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۶۳۲ - سر دل گویی، ز جان اندیشه کن
سر دل گویی، ز جان اندیشه کن
در دلش دار، از زبان اندیشه کن
لاف کشف و غیب دانی می‌زنی
از خدای غیب دان اندیشه کن
در زمین از آسمان گویی سخن
ای زمین، از آسمان اندیشه کن
یا ز دین آشکارا شرم دار
یا ز دانای نهان اندیشه کن
ای که می‌خسبی به شبهای چنین
آخر از روز چنان اندیشه کن
تیر فرصت در کمان جهدتست
می‌رود تیر از کمان، اندیشه کن
دل به باد آرزوها بر مده
ناتوانی تا توان اندیشه کن
بهر سود اندر خطرها می‌روی
سود دیدی، از زیان اندیشه کن
گر ندانی رفتن خود را یقین
بنگر و زین رفتگان اندیشه کن
این زمان اندیشه بی‌کارست و فکر
کار خود را این زمان اندیشه کن
اوحدی زین ورطه آمد بر کنار
ای که غرقی در میان اندیشه کن
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۶۴۰ - دشمن دون گر نگفتی حال من
دشمن دون گر نگفتی حال من
خود به گفتی چشم مالامال من
هر شبی از چرخ نیلی بگذرد
نالهای این تن چون نال من
حال من چون خال مشکین تیره شد
در فراق یار مشکین خال من
کاشکی! آن روی فرخ می‌نمود
تا ازو فرخنده گشتی فال من
روز عمرم شب شد و پیدا نگشت
روز این شبهای همچون سال من
بر دل ریشم دلیلی روشنست
راستی را پشت همچون سال من
مرغ او بودم، چرا برمی‌تپم؟
گر نزد تیر بلا بر بال من؟
کاشکی!دستم به مالی می‌رسید
کز برای دوست گشتی مال من
وه! که روز اوحدی بی‌روی دوست
شد سیه چون نامهٔ اعمال من
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۶۴۲ - عشق را فرسوده‌ای باید چو من
عشق را فرسوده‌ای باید چو من
در مشقت بوده‌ای باید چو من
لایق سودای آن جان و جهان
از جهان آسوده‌ای باید چو من
تا غم او را به کار آید مگر
کار غم فرسوده‌ای باید چو من
از برای خوردن حلوای غم
خون دل پالوده‌ای باید چو من
انتظار دیدن آن ماه را
سالها نغنوده‌ای باید چو من
تا ز وصل او به درمانی رسد
درد دل پیموده‌ای باید چو من
اوحدی، راه غم آن دوست را
خاک و خون آلوده‌ای باید چو من
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۶۸۷ - گر دهد یارت امان ایمن مشو
گر دهد یارت امان ایمن مشو
ور ببخشاید، به جان ایمن مشو
آن زمان کت گوید: ای من جمله تو
جمله مکرست، آن زمان ایمن مشو
روی او را گر ببینی آشکار
باز خواهد شد نهان، ایمن مشو
گر کنارت، گوید: از زر پر کنم
تا نبندی در میان، ایمن مشو
وقت بیگاهست، ها! گامی بپوی
دزد همراهست، هان! ایمن مشو
گر شوی ایمن ز خوف دزد، نیز
از خلاف کاروان ایمن مشو
ور نماز و روزه گمراهت کند
از غرور این و آن ایمن مشو
چون نهد دیوانه‌ای دانات نام
عاقلی؟ خود را بدان، ایمن مشو
از کرامات ار بپری در هوا
از هوا و از هوان ایمن مشو
ای که اندر بی‌نشانی می‌روی
از حریف بی‌نشان ایمن مشو
اوحدی،چون سرش آمد بر زبان
سر نگه دار، از زبان ایمن مشو
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۶۸۹ - ای ز چین و حلقهٔ زلف سیاه
ای ز چین و حلقهٔ زلف سیاه
بسته شادروان خوبی گرد ماه
در سر زلف تو صد لیلی اسیر
در زنخدان تو صد یوسف به چاه
قاتلت چون سایه بر راه افگند
آفتاب آنجا چه باشد؟ خاک راه
کس گناهی بر تو نتواند نشاند
خون خلقی گر بریزی بی‌گناه
آه! کز شوق تومیسوزیم و نیست
زهرهٔ آن کز غمت گوییم: آه!
صبر میورزیم و غماز آب چشم
عشق می‌پوشیم و رنگ رخ گواه
عاقبت دودی بر وزن بر شود
چند شاید داشت این آتش نگاه!
بی‌تو در گور آنچنان گریم که اشک
از سر خاکم برویاند گیاه
اوحدی گر کشته شد عمر تو باد
قتل درویشی چه باشد پیش شاه؟