تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۶۴ - دی دامنش گرفتم کی گوهر عطایی
دی دامنش گرفتم کی گوهر عطایی
شب خوش مگو، مرنجان، کامشب ازان مایی
افروخت روی دلکش، شد سرخ همچو اخگر
گفتا بس است، درکش، تا چند از این گدایی؟
گفتم رسول حق گفت، حاجت ز روی نیکو
درخواه اگر بخواهی، تا تو مظفر آیی
گفتا که روی نیکو، خودکامه است و بدخو
زیرا که ناز و جورش، دارد بسی روایی
گفتم اگر چنان است، جورش حیات جان است
زیرا طلسم کان است، هر گه بیازمایی
گفت این حدیث خام است، روی نکو کدام است؟
این رنگ و نقش دام است، مکر است و بی‌وفایی
چون جان جان ندارد، می‌دان که آن ندارد
بس کس که جان سپارد، در صورت فنایی
گفتم که، خوش عذارا تو هست کن فنا را
زر ساز مس ما را، تو جان کیمیایی
تسلیم مس بباید، تا کیمیا بیابد
تو گندمی، ولیکن، بیرون آسیایی
گفتا تو ناسپاسی، تو مس ناشناسی
در شک و در قیاسی، زین‌ها که می‌نمایی
گریان شدم به زاری، گفتم که حکم داری
فریادرس به یاری، ای اصل روشنایی
چون دید اشک بنده، آغاز کرد خنده
شد شرق و غرب زنده، زان لطف و آشنایی
ای هم رهان و یاران گریید همچو باران
تا در چمن نگاران، آرند خوش لقایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۶۵ - ای برده اختیارم، تو اختیار مایی
ای برده اختیارم، تو اختیار مایی
من شاخ زعفرانم، تو لاله زار مایی
گفتم غمت مرا کشت، گفتا چه زهره دارد؟
غم این قدر نداند، کآخر تو یار مایی؟
من باغ و بوستانم، سوزیدهٔ خزانم
باغ مرا بخندان، کآخر بهار مایی
گفتا تو چنگ مایی، وندر ترنگ مایی
پس چیست زاری تو، چون در کنار مایی؟
گفتم ز هر خیالی، درد سر است ما را
گفتا ببر سرش را، تو ذوالفقار مایی
سر را گرفته بودم، یعنی که در خمارم
گفت ارچه در خماری، نی در خمار مایی؟
گفتم چو چرخ گردان، والله که بی‌قرارم
گفت ارچه بی‌قراری، نی بی‌قرار مایی
شکرلبش بگفتم، لب را گزید، یعنی
آن راز را نهان کن، چون رازدار مایی
ای بلبل سحرگه، ما را بپرس گه گه
آخر تو هم غریبی، هم از دیار مایی
تو مرغ آسمانی، نی مرغ خاکدانی
تو صید آن جهانی، وز مرغزار مایی
از خویش نیست گشته، وز دوست هست گشته
تو نور کردگاری، یا کردگار مایی
از آب و گل بزادی، در آتشی فتادی
سود و زیان یکی دان، چون در قمار مایی
این جا دوی نگنجد، این ما و تو چه باشد؟
این هر دو را یکی دان، چون در شمار مایی
خاموش کن که دارد، هر نکتهٔ تو جانی
مسپار جان به هر کس، چون جان سپار مایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۶۶ - هر چند بی‌گه آیی، بی‌گاه خیز مایی
هر چند بی‌گه آیی، بی‌گاه خیز مایی
ای خواجه خانه بازآ، بی‌گاه شد، کجایی؟
برگ قفص نداری، جز ما هوس نداری
یکتا، چو کس نداری، برخیز از دوتایی
جان را به عشق واده، دل بر وفای ما نه
در ما روی تو را به، کز خویشتن برآیی
بگذر ز خشک و از تر، بازآ به خانه زوتر
از جمله باوفاتر، آخر چه بی‌وفایی؟
لطفت به کس نماند، قدر تو کس نداند
عشقت به ما کشاند، زیرا به ما تو شایی
گر چشم رفت خوابش، از عاشقی و تابش
بر ما بود جوابش، ای جان مرتضایی
گر شاه شمس تبریز، پنهان شود به استیز
در عشق او تو جان بیز، تا جان شوی بقایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۶۷ - آمد ز نای دولت، بار دگر نوایی
آمد ز نای دولت، بار دگر نوایی
ای جان بزن تو دستی، وی دل بکوب پایی
تابان شده‌ست کانی، خندان شده جهانی
آراسته‌ست خوانی، در می‌رسد صلایی
بر بوی نوبهاری، بر روی سبزه زاری
در عشق خوش عذاری، ما مست و های هایی
او بحر و ما سحابی، او گنج و ما خرابی
در نور آفتابی، ما همچو ذره‌هایی
شوریده‌ام، معافم، بگذار تا بلافم
مه را فروشکافم، با نور مصطفایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۶۸ - ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی
ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی
تشنه دلان خود را کردید بس سقایی
جان تشنهٔ ابد شد، وین تشنگی ز حد شد
یا ضربت جدایی، یا شربت عطایی
ای زهرهٔ مزین، زین هر دو یک نوا زن
یا پردهٔ رهاوی، یا پردهٔ رهایی
گر چنگ کژ نوازی، در چنگ غم گدازی
خوش زن نوا، اگر نی، مردی ز بی‌نوایی
بی‌زخمه هیچ چنگی، آب و نوا ندارد
می‌کش تو زخمه زخمه، گر چنگ بوالوفایی
گر بگسلند تارت، گیرند بر کنارت
پیوند نو دهندت، چندین دژم چرایی؟
تو خود عزیزیاری، پیوسته در کناری
در بزم شهریاری، بیرون ز جان و جایی
خامش که سخت مستم، بربند هر دو دستم
ور نه قدح شکستم، گر لحظه‌یی بپایی
من پیر منبلانم، بر خویش زخم رانم
من مصلحت ندانم، با ما تو برنیایی
هم پاره پاره باشم، هم خصم چاره باشم
هم سنگ خاره باشم، در صبر و بی‌نوایی
از بس که تند و عاقم، در دوزخ فراقم
دوزخ ز احتراقم، گیرد گریزپایی
چون دید شور ما را، عطار، آشکارا
بشکست طبله‌ها را، در بزم کبریایی
تبریز چون برفتم، با شمس دین بگفتم
بی‌حرف صد مقالت، در وحدت خدایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۶۹ - بوی کباب داری، تو نیز دل کبابی
بوی کباب داری، تو نیز دل کبابی
در تو هر آنچه گم شد، در ماش بازیابی
زین سر چو زنده باشی، تو سرفکنده باشی
خود را چو بنده باشی، ما را دگر نیابی
ای خواجه ترک ره کن، ما را حدیث شه کن
بگشا دهان و اه کن، گر مست آن شرابی
دوشم نگار دلبر، می‌داد جام از زر
گفتا بکش تو دیگر، گر مست نیم خوابی
گفتم که برنخیزم، گفتا که برستیزم
هم بر سرت بریزم، گر مستی و خرابی
چون ریخت بر من آن را، دیدم فنا جهان را
عالم چو بحر جوشان، من گشته مرغ آبی
ای خواجه خشم بنشان، سر را دگر مپیچان
ما را چه جرم باشد، گر ز آنک درنیابی؟
سر اله گفتم، در قعر چاه گفتم
مه را سیاه گفتم، چون محرم نقابی
ای خواجه صدر عالی تا تو درین حوالی
گه بستهٔ سوالی، گه خستهٔ جوابی
ای شمس حق تبریز، بستم دهان، ازیرا
هر دیده برنتابد نورت، چو آفتابی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۷۰ - با صد هزار دستان، آمد خیال یاری
با صد هزار دستان، آمد خیال یاری
در پای او بمیرا، هر جا بود نگاری
خوبان بسی بدیدی، حوران صفت شنیدی
این جا بیا، که بینی، حسن و جمال یاری
تایافت جانم او را، من گم شدم ز هستی
تا پای او گرفتم، دستم نشد به کاری
ای مطرب الله الله، از بهر عشق آن شه
آن چنگ را درین ره، خوش برنواز تاری
زان چهره‌های شیرین، در دل عجیب شوری
این روی همچو زر را، از مهر او عیاری
گویند زاری‌ات چیست زین ناله در دو عالم؟
گفتم همین بسستم، در هر دو عالم، آری
رفتم نظاره کردن، سوی شکار آن شه
می تاخت شاد و خندان، آن ماه در غباری
تیری ز غمزهٔ خود انداخت، بر من آمد
تیری بدان شگرفی، در لاغری شکاری
از گلستان عشقش، خاری درین جگر شد
صد گلستان غلام خارش، چگونه خاری
در پیش ذوق عشقش، در نور آفتابش
تن چیست؟ چون غباری، جان چیست؟ چون بخاری
در باغ عشق رویش، خصمت خدای بادا
گر تو ز گل بگویی، یا قامت چناری
از چشم ساحر تو، گشتیم شاعر تو
عذر عظیم دارم، در عشق خوش عذاری
یا رب ببینم آن را، کان شاه می‌خرامد
داده به کون نوری، زان چهرهٔ چو ناری
بینم که جان تلخم، شیرین شده ز شهدش
بینم که اندرافتد، شوری نو از شراری
از عشق شمس دین شد، تبریز بهر این دم
مر گوش را سماعی، مر چشم را نظاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۷۱ - اندر قمارخانه، چون آمدی به بازی
اندر قمارخانه، چون آمدی به بازی
کارت شود حقیقت، هر چند تو مجازی
با جمله سازواری، ای جان به نیک خویی
این جا که اصل کار است، جانا چرا نسازی؟
گویی که من شب و روز، مرد نمازکارم
چون نیست ای برادر گفتار تو نمازی؟
با ناکسان تو صحبت زنهار تا نداری
شو هم نشین شاهان، گر مرد سرفرازی
آخر چرا تو خود را کردی چو پای تابه؟
چون بر لباس آدم، تو بهترین طرازی
بر خر چرا نشینی، ای هم نشین شاهان
چون هست در رکابت، چندین هزار تازی
شیشه دلی که داری، بربا ز سنگ جانان
باری به بزم شاه آ، بنگر تو دلنوازی
در جانت دردمد شه، از شادی‌یی که جانت
هم وارهد ز مطرب، وز پردهٔ حجازی
سرمست و پای کوبان، با جمع ماه رویان
در نور روی آن شه، شاهانه می‌گرازی
شاهت همی‌نوازد کی پیشوای خاصان
پیوسته پیش ما باش، چون تو امین رازی
گاه از جمال پستی، گاه از شراب مستی
گه با قدم قرینی، گه با کرشم و نازی
مقصود شمس دین است، هم صدر و هم خداوند
وصلم به خدمت اوست، چون مرغزی و رازی
هر کس که در دل او باشد هوای تبریز
گردد، اگر چه هندوست، او گل رخ طرازی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۹۴ - وقتت خوش ای حبیبی، بشنو به حق یاری
وقتت خوش ای حبیبی، بشنو به حق یاری
ارحم حنین قلبی لا تسع فی ضراری
دل را مکن چو خاره، مگزین ز ما کناره
یا منیة الفواد، دار ولا تمار
ساقی خاص روحی، در ده می صبوحی
اللیل قد تولیٰ و البدر فی التواری
ای برده هوش ما را، یار آر دوش ما را
اسقیتنا کؤسا صرفا علی الخمار
مار را خراب کردی، غرق شراب کردی
حتیٰ بدا و افشا، ما کان فی سراری
سلطان خیل مایی، لیلی لیل مایی
یا لذة اللیالی، یا بهجة النهار
ای سر طور سینا وی نور چشم بینا
انت الکبیر فینا، فارحم علی ااصغار
هین نوبت جنون شد، مستی ما فزون شد
یا مسکرالعقول، یا هادم الوقار
شاه سخن ور آمد، موج سخن درآمد
نحن الصدا نصدی، والله خیر قاری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۹۵ - درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی
درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی
بد نام عشق جان شو، این است نیک نامی
پرذوق، چون صراحی بنشین، اگر نشینی
کن کالقدح مذیقا للقوم فی القیام
عقل تو پای بندی، عشق تو سربلندی
العقل فی الملام والعشق فی المدام
الدیک فی صیاح، واللیل فی انهزام
والصبح قد تبدیٰ فی مهجة الظلام
معشوق غیر ما نی، می جز که خون ما نی
هم جان کند رئیسی، هم جان کند غلامی
دل را کباب کردی، خون را شراب کردی
یا من فداک روحی یا سیدالانام
ز اندیشه شو پیاده، تا بر خوری ز باده
من راوق قدیم، مستکمل القوام
مستفعلن فعولن، آتش مکن مجوشان
زیرا کمال آمد، دیگر نماند خامی
می گو تو هرچه خواهی، فرمان روا و شاهی
سلمت یا عزیزی، یا صاحب السلام
باده چو باد خیزان، چون پشه غم گریزان
لا تعذلوا السکارا افدیکم کرامی
تبریز شاد بادا، ز اشرق شمس دینم
فالشمس حیث تجری للمشرقین حامی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۲۰ - لا قی الفراش نارا کن هٰکذا حبیبی
لا قی الفراش نارا کن هٰکذا حبیبی
فی النار قد تواریٰ کن هٰکذا حبیبی
ذاق الفراش ذوقا والشمع ذاب شوقا
والدمع منه سارا کن هٰکذا حبیبی
فی العشق مذ رجعنا باللیل ما هجعنا
فی مجلس السکاریٰ کن هٰکذا حبیبی
العاشقون قاموا، ذااللیل لاتناموا
لا تنفروا فرارا کن هٰکذا حبیبی
الوصل سال سیلا مجنون صار لیلیٰ
لیل غدا نهارا کن هٰکذا حبیبی
الشمس فی ضحاها و القلب قد یراها
والعقل فیه حارا کن هٰکذا حبیبی
من الکلیم دلا و الرب قد تجلیٰ
انی آنست نارا کن هٰکذا حبیبی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۲۲ - اخرج عن المکان، یا صارم الزمان
اخرج عن المکان، یا صارم الزمان
واسبح سباح حوت فی قلزم المعانی
لا تبغ اتصالا فالوصل نعت جسم
انی اریٰ دنوا انیٰ من التدانی
العبد لیس یرضیٰ فی رقه شریکا
فالرب کیف یرضیٰ فی ملکه بثانی
هل عاشق تصدیٰ معشوقتین جمعا
اعشق فان فیه تخلیص کل عانی
العشق نور روحی صبح الهویٰ صبوحی
امنیة و فیه مجموعة الامانی
ماالعشق یا معنا یترک انا و انا
تفنیٰ عن المدارک فی خالق الحسان
هٰذاالصدود خانی و النار فی جنانی
یزداد کل یوم عشقی بلا توانی
قلبی علیک یحرص یا رب لا تخلص
یارب زد وقودا سبحان من یرانی
سبحان من یرانی سبحان من رعانی
سبحان من دعانی من غیر امتحان
اسکت فلون خدی او دمعتی تؤدی
عشقا به تعالیٰ عن صفوة المعانی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۲۴ - یا ویح نفسنا بفوات الفضائل
یا ویح نفسنا بفوات الفضائل
یا ویل روحنا بفساد الوسائل
قد حن واشتکیٰ فلذا الصخر باکیا
علی علیٰ هجران فخرالقبایل
لو ان فراقی حمل الطور والصفا
زمانا یسیرا هدمت بالزلازل
لو ان شرارا من هوانا تبلجت
علیٰ ظاهری احرقت کل العواذل
لو ان قلیلا من جمالک اثرت
علی البر لم توحش فلا بالقوافل
بحق وصال نورالقلب فضله
بنور نآی عن درکه کل فاضل
و حرمة اسرار جرت و لطایف
کنیت بها سرا و لست بقایل
و جودک و النعماء ما لم تسمه
لسانی و قلبی عنه لیس بزائل
تجود بوصل مشرق باهر نریٰ
به جملة حاجاتنا و المسائل
فانی لا اسطاع زورة زایر
بجفنین مقروحین در الهوامل
ارید ترابا من تراب فنائه
مدبر نورالعین منی و کاحلی
اکل ثریٰ تبریز مثل ترابه
فلا کان جسم قال روحی ممائلی
فلا زال شمس الدین مولا و سیدا
و ذو منة فی ذمتی وهو کافلی
مولوی : ترجیعات
ششم
ای ساقیان مشفق سودا فزود سودا
این زرد چهرگان را حمرا دهید حمرا
ای میر ساقیانم ای دستگیر جانم
هنگام کار آمد مردانه باش مولا
ای عقل و روح مستت آن چیست در دو دستت
پیش‌آر و در میان نه، پنهان مدار جانا
ای چرخ بی‌قرارت وی عقل در خمارت
بگشا دمی کنارت صفرام کرد صفرا
ای خواجهٔ فتوت دیباجهٔ نبوت
وی خسرو مروت پنهان منوش حلوا
خلوت ز ما گزیدی آیینهٔ خریدی
تا جز تو کس نبیند آن چهره‌های زیبا
در هر مقام و مسکن مهر تو ساخت روزن
کز تو شوند روشن ای آفتاب سیما
این را اگر ننوشی در مرحمت نکوشی
ترجیع هدیه آرم باشد کزان بجوشی
ای نور چشم و دلها چون چشم پیشوایی
وی جان بیازموده کورا تو جانفزایی
هرجا که روی آورد جان روی در تو دارد
گرچه که می نداند ای جان که تو کجایی
هر جانبی که هستی در دعوت الستی
مستی دهی و هستی در جود و در عطایی
در دلنهی امانی هر سوش می‌کشانی
گه سوی بستگیها گه سوی دل گشایی
در کوی مستفیدی مرده‌ست ناامیدی
کاندر پناه کهفت سگ کرد اولیایی
هر کان طرف شتابد ماهت برو بتابد
هم ملک غیب یابد هم عقل مرتضایی
او را کسی چه گوید کو مستمند جوید
دامن پر از زر آید کدیه کند گدایی
هین شاخ و بیخ این را نوعی دگر بیان کن
این بحر بی‌نشان را مینا کن نشان کن
گم می‌شود دل من چون شرح یار گویم
چون گم شوم ز خود من او را چگونه جویم
نه گویم و نه جویم محکوم دست اویم
ساقی ویست و باقی من جام یا کدویم
از تو شوم حریری گر خار و خارپشتم
یکتا شوم درین ره گر خود هزار تویم
روحی شوم چو عیسی گر یابم از تو بوسی
جان را دهم چو موسی گر سیب تو ببویم
من خانهٔ خرابم موقوف گنج حسنت
تو آب زندگانی من فرش تو چو جویم
خویی فراخ بودی با مردمان دلم را
تا غیر تو نگنجد امروز تنگ خویم
از نادری حسنت وز دقت خیالت
بی‌محرمی بمانده سودا و های هویم
سیلاب عشق آمد از ربوهٔ بلندی
بهر خدا بسازش از وصل خویش بندی
مولوی : ترجیعات
چهل و دوم
ماییم و بخت خندان، تا تو امیر مایی
ای شیوهات شیرین، تو جان شیوهایی
آن لب که بسته باشد، خندان کنیش در حین
چشمی که درد دارد، او را چو توتیایی
سوگند خورده باشد، تا من زیم، نخندم
سوگند او بسوزد، چون چهره برگشایی
هر مردهٔ که خواهی برگیر و امتحان کن
پاره کند کفن را، گیرد قدح ربایی
روزی که من بمیرم، بر گور من گذر کن
تا رستخیز مطلق، از خیز من نمایی
خود کی بمیرد آنکس که ساقیش توبودی؟!
سرسبز آن زمینی، که تش کنی سقایی
همراه باش ما را، گو باش صد بیابان
تا بردریم آن ره، ما را چو دست و پایی
گفتم به ماه و اختر: « تا کی روید بر سر؟! »
از دوری رهست این، یا خود ز خیره‌رایی؟! »
ای مه که تو همامی، گه زار و گه تمامی
در روز چون خفاشی، شب صاحب لوایی
یک چیز را کمالی، یک چیز را وبالی
یک چیز را هلاکی، یک چیز را دوایی
شاگرد ماه من شو، زیر لواش می‌رو
تا وارهی ز تلوین، در عصمت خدایی »
گفتا: « اگر تو خواهی، کاشکال را بشویم
ترجیع کن، که تا من احوال را بگویم »
ای بازگشت جانها در وقت جان پریدن
وقت کفن بریدن، وقت قبا دریدن
ای گفته: جان چه باشد؟! یا آن جهان چه باشد؟
ای جان، به لب رسیدی، آمد گه رسید
ای دل که کف گشودی، از این آن ربودی
چیزی نماندت ای دل، الا که دل طپیدن
گه سیم و زر کشیدی، که سیمبر کشیدی
داد آن کشش خمارت هنگام جان کشیدن
ای رفته از تباهی، در خون مرغ و ماهی
آنچ چشید جانشان، باید ترا چشیدن
ای شاد آنک از حق آموخت سحر مطلق
پیش از اجل چو شیران، پیش اجل دویدن
دو گوش را ببستن، از عشوهٔ حریفان
آنک آخر او ببرد، پیشین ازو بریدن
از خاک زادهٔ وز بستان خاک مستی
لب را بشو ز شیرش، در قوت دل چریدن
تا شیرخواره باشی، دندان دل نروید
از قوت روح آید دندان دل دمیدن
میل کباب جستن، طمع شراب خوردن
اندر مزید ناید، با شیرها مزیدن
ای در هوس نشسته، وی هردو گوش بسته
پنبه ز گوش برکش، تا دانی این شنیدن
پنبه اگر نکندی، پنبهٔ دگر میفزا
ترجیع دیگر آمد، یک دم به خویش بازآ
سعدی : غزلیات
غزل ۷ - مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را
من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم
کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را
چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را
حال نیازمندی در وصف می‌نیاید
آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را
بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت
دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را
یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت
چندان که بازبیند دیدار آشنا را
نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان
وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را
ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی
تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را
سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی
پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را
سعدی : غزلیات
غزل ۱۵۰ - خوش می‌روی به تنها تن‌ها فدای جانت
خوش می‌روی به تنها تن‌ها فدای جانت
مدهوش می‌گذاری یاران مهربانت
آیینه‌ای طلب کن تا روی خود ببینی
وز حسن خود بماند انگشت در دهانت
قصد شکار داری یا اتفاق بستان
عزمی درست باید تا می‌کشد عنانت
ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن
تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت
رخت سرای عقلم تاراج شوق کردی
ای دزد آشکارا می‌بینم از نهانت
هر دم کمند زلفت صیدی دگر بگیرد
پیکان غمزه در دل ز ابروی چون کمانت
دانی چرا نخفتم تو پادشاه حسنی
خفتن حرام باشد بر چشم پاسبانت
ما را نمی‌برازد با وصلت آشنایی
مرغی لبق تر از من باید هم آشیانت
من آب زندگانی بعد از تو می‌نخواهم
بگذار تا بمیرم بر خاک آستانت
من فتنه زمانم وان دوستان که داری
بی شک نگاه دارند از فتنه زمانت
سعدی چو دوست داری آزاد باش و ایمن
ور دشمنی بباشد با هر که در جهانت
سعدی : غزلیات
غزل ۱۶۴ - دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد
ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد
سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد
باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را
ور نه کدام قاصد پیغام ما گزارد
هم عارفان عاشق دانند حال مسکین
گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد
زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین
بر دل خوشست نوشم بی او نمی‌گوارد
پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی
گوییم جان ندارد یا دل نمی‌سپارد
مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق
در روز تیرباران باید که سر نخارد
بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد
سعدی : غزلیات
غزل ۱۸۶ - بگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زد
بگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زد
دریای آتشینم در دیده موج خون زد
خود کرده بود غارت عشقش حوالی دل
بازم به یک شبیخون بر ملک اندرون زد
دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت
گفتار جان فزایش در گوشم ارغنون زد
دیوانگان خود را می‌بست در سلاسل
هر جا که عاقلی بود اینجا دم از جنون زد
یا رب دلی که در وی پروای خود نگنجد
دست محبت آنجا خرگاه عشق چون زد
غلغل فکند روحم در گلشن ملایک
هر گه که سنگ آهی بر طاق آبگون زد
سعدی ز خود برون شو گر مرد راه عشقی
کان کس رسید در وی کز خود قدم برون زد
سعدی : غزلیات
غزل ۱۹۸ - با کاروان مصری چندین شکر نباشد
با کاروان مصری چندین شکر نباشد
در لعبتان چینی زین خوبتر نباشد
این دلبری و شوخی از سرو و گل نیاید
وین شاهدی و شنگی در ماه و خور نباشد
گفتم به شیرمردی چشم از نظر بدوزم
با تیر چشم خوبان تقوا سپر نباشد
ما را نظر به خیرست از حسن ماه رویان
هر کو به شر کند میل او خود بشر نباشد
هر آدمی که بینی از سر عشق خالی
در پایه جمادست او جانور نباشد
الا گذر نباشد پیش تو اهل دل را
ور نه به هیچ تدبیر از تو گذر نباشد
هوشم نماند با کس اندیشه‌ام تویی بس
جایی که حیرت آمد سمع و بصر نباشد
بر عندلیب عاشق گر بشکنی قفس را
از ذوق اندرونش پروای در نباشد
تو مست خواب نوشین تا بامداد و بر من
شب‌ها رود که گویی هرگز سحر نباشد
دل می‌برد به دعوی فریاد شوق سعدی
الا بهیمه‌ای را کز دل خبر نباشد
تا آتشی نباشد در خرمنی نگیرد
طامات مدعی را چندین اثر نباشد