تعداد ۲۱ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۳ - بگشا در، بیا، درآ، که مبا عیش بی‌شما
بگشا در، بیا، درآ، که مبا عیش بی‌شما
به حق چشم مست تو، که تویی چشمه وفا
سخنم بسته می‌شود، تو یکی زلف برگشا
انا و الشمس و الضحی تلف الحب و الولا
انا فی العشق آیه، فاقرونی علی الملا
امه العشق فاعرجوا دونکم سلم الهوی
دیدمش مست می‌گذشت، گفتم ای ماه تا کجا؟
گفت نی، همچنین مکن، همچنین در پی‌ام بیا
در پی‌اش چون روان شدم، برگرفت تیز تیزپا
در پی گام تیز او، چه محل باد و برق را؟
انا منذ رایتهم انا صرت بلا انا
صوره فی زجاجه، نور الارض و السما
رکب القلب نوره فجلی القلب و اصطفی
کل من رام نوره، استضا مثله استضا
کیف یلقاه غیره، کل من غیره فنا
تو بیا بی‌تو پیش من، که تو نامحرمی تو را
به ثنا لابه کردمش، گفتم ای جان جان فزا
گفت یک دم ثنا مگو، که دوی هست در ثنا
تو دو لب از دوی ببند، بگشا دیده بقا
ز لب بسته گر سخن بگشاید گشا گشا
ان علینا بیانه تو میا در میان ما
چو در خانه دید تنگ، بکند مرد جامه‌ها
نی که هر شب روان تو، ز تنت می‌شود جدا؟
به میان روان تو، صفتی هست ناسزا
که گر آن ریگ نیستی، نامدی باز چون صبا
شب نرفتی روان روان، به لب قلزم صفا
بازآمد و تا وی‌ست بنده بنده ست، خدا خدا
ماند در کیسه بدن، چو زر و سیم ناروا
جان بنه بر کف طلب، که طلب هست کیمیا
تا تن از جان جدا شدن، مشو از جان جان جدا
گر چه نی را تهی کنند، نگذارند بی‌نوا
رو پی شیر و شیر گیر، که علی‌یی و مرتضی
نیست بودی تو قرن‌ها، بر تو خواندند هل اتی
خط حق است نقش دل، خط حق را مخوان خطا
الفی لام شود و تو، ز الف لام گشت لا
هله دست و دهان بشو، که لبش گفت الصلا
چو به حق مشتغل شدی، فارغ از آب و گل شدی
چو که بی‌دست و دل شدی، دست درزن درین ابا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۴ - چه شدی گر تو همچو من، شدی‌یی عاشق ای فتا؟
چه شدی گر تو همچو من، شدی‌یی عاشق ای فتا؟
همه روز اندران جنون، همه شب اندرین بکا
ز دو چشمت خیال او، نشدی یک دمی نهان
که دو صد نور می‌رسد به دو دیده، از آن لقا
ز رفیقان گسستی‌یی، ز جهان دست شستی‌یی
که مجرد شدم ز خود، که مسلم شدم تو را
چو برین خلق می‌تنم، مثل آب و روغنم
ز برونیم متصل به درونه ز هم جدا
ز هوس‌ها گذشتی‌یی، به جنون بسته گشتی‌یی
نه جنونی ز خلط و خون، که طبیبش دهد دوا
که طبیبان اگر دمی، بچشندی ازین غمی
بجهندی ز بند خود، بدرندی کتاب‌ها
هله زین جمله درگذر، بطلب معدن شکر
که شوی محو آن شکر، چو لبن در زلوبیا
مولوی : غزلیات
غزل ۹۶۵ - دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود
دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود
چو رسد تیر غمزه‌ات همه قدها کمان شود
چو تو دلداری‌یی کنی دو جهان جمله دل شود
دل ما چون جهان شود همه دل‌ها جهان شود
فتد آتش درین فلک که بنالد از آن ملک
چو غم و دود عاشقان به سوی آسمان شود
نبود رشک عشق تو بجهد خون عاشقان
چو شفق بر سر افق همه گردون نشان شود
چه زمان باشد آن زمان که بلرزد ز تو زمین
چه عجب باشد آن مکان چو مکان لامکان شود
ز خیال نگار من چو بخندد بهار من
رخ او گلفشان شود نظرم گلستان شود
بفشان گل که گلشنی همه را چشم روشنی
به کرم گر نظر کنی چه شود؟ چه زیان شود؟
خوشم ار سر بداده‌ام چو درختان به باد من
که به باغ جمال تو نظرم باغبان شود
چه عجب گر ز مستی‌ات خرف و سرگران شوم؟
چو درختی که میوه‌اش بپزد سرگران شود
چو بنفشه دوتا شدم چو سمن بی‌وفا شدم
که دل لاله‌ها سیه ز غم ارغوان شود
رخ یارم چو گلستان رخ زارم چو زعفران
رخ او چون چنین بود رخ عاشق چنان شود
همه نرگس شود رزان ز پی دید گلستان
گل تو بهر بوسه‌اش همه شکل دهان شود
به وصال بهار او چو بخندد دل چمن
ز غم هجر جوی‌ها چو سرشکم روان شود
چو پر است از محبتش دل آن عالم خلا
که درختش ز شکر دوست سراسر زبان شود
چو سر از خاک برزنند ز درختان ندا رسد
که تو هر چه نهان کنی همه روزی عیان شود
گل سوری گشاد رخ به لجاج گل سه تو
گل گفتش نمایمت چو گه امتحان شود
ز تک خاک دانه‌ها سوی بالا برآمده
که عنایت فتاده را به علیٰ نردبان شود
تو زمین خورنده بین بخورد دانه پرورد
عجب این گرگ گرسنه رمه را چون شبان شود
همه گرگان شبان شده همه دزدان چو پاسبان
چه برد دزد؟ عاشقان چو خدا پاسبان شود
مشتاب ار چه باغ را ز کرم سفره سبز شد
بنشین منتظر دمی که کنون وقت خوان شود
ز رفیقان گلستان مرم از زخم خاربن
که رفیق سلاح کش مدد کاروان شود
خمش ای دل که گر کسی بود او صادق طلب
جهت صدق طالبان خمشی‌ها بیان شود
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۷۶ - انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر
انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر
نظر القلب فیکم بکم ینجلی النظر
قلتم الصبر اجمل صبر العبد ما انصبر
نحن ابناء وقتنا رحم الله من غبر
قدموا سادة الهوی قلت یا قوم ما الخبر؟
خوفونی بفتنه و اشاروا الی الحذر
قلت القتل فی الهوی برکات بلا ضرر
جرد العشق سیفه بادروا امة الفکر
ان من عاش بعد ذا ضیع الوقت و احتکر
نفخوا فی شبابة حمل الریح بالشرر
مزج النار بالهوی لیس یبقی و لا یذر
شببوا لی بنفخة تسکر نفخة السحر
بر آن یار خوش نظر تو مگو هیچ از خبر
چو خبر نیست محرمش بر او باش‌ بی‌خبر
دل من شد حجاب دل نظرم پرده نظر
گفتم ای دوست غیر تو اگرم هست جان و سر
بزن از عشق گردنم به جوی مر مرا مخر
گفت من چیز دیگرم به جز این صورت بشر
گفتمش روح خود تویی عجبا چیست آن دگر؟
هله ای نای خوش نوا هله ای باد پرده در
برو از گوش سوی دل بنگر کیست مستتر
بدر این کیسه‌‌های ما تو به کوری کیسه گر
چه غم است ار زرم بشد؟ که میی هست همچو زر
عربی گر چه خوش بود عجمی گو تو ای پسر
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۹۸ - شب محنت که بد طبیب و تو افگار یاد کن
شب محنت که بد طبیب و تو افگار یاد کن
که ز پای دلت بکند چنان خار یاد کن
چو فتادی به چاه و گو که ببخشید جان نو؟
به سوی او بیا، مرو، مکن انکار یاد کن
مکن، اندک نبود آن، به خدا شک نبود آن
نه، به خویش آی اندکی و تو بسیاریاد کن
تو به هنگام یاد کن، که چو هنگام بگذرد
تو خوه از گل سخن تراش و خوه از خار یاد کن
چو رسیدی به صدر او، تو بدان حق قدر او
چو بدیدی تو بدر او، تو ز دیدار یاد کن
تو بدان قدر سوز او، برسد باز روز او
ور از آن روز ایمنی، تو ز اغیاریاد کن
چه سپاس ار دو نان دهد، به طبیبی که جان دهد؟
چو بزارد که ای طبیب ز بیمار یاد کن
چو طبیبت نمود خرد، دل تو آن زمان بمرد
پس از آن بانگ می‌زنی که زمردار یاد کن
مکن، ارچه شدی چنین، چو خزان دانه در زمین
ز بهار حسام دین و ز گلزار یاد کن
اگرت کار چون زر است، نه گرو پیش گازر است
گرت امسال گوهر است، نه تو از پار یاد کن
چو بدیدی رحیل گل، پس اقبال چیست؟ ذل
نه که زنهار اوست بس؟ هله زنهار یاد کن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۵۵ - بنشسته به گوشه‌یی، دو سه مست ترانه گو
بنشسته به گوشه‌یی، دو سه مست ترانه گو
زدل و جان لطیف تر، شده مهمان عنده
زطرب چون حشر شود، سرشان مست تر شود
فتد از جنگ و عربده، سر مستان میان کو
زاشارات روحشان، زصباح و صبوحشان
عسل و می روان شود، به چپ و راست، جوی جو
نفسی‌شان معانقه، نفسی‌شان معاشقه
نفسی سجدهٔ طرب، نفسی جنگ و گفت و گو
نفسی یار قندلب، شکرین شکر نسب
به چنین حال بوالعجب، تو ازیشان ادب مجو
به خدا خوب ساقی‌یی، که وفادار و باقی‌یی
به حلیمی گناه جو، به طبیعت نشاط خو
قدحی دو زدست خود، بده ای جان به مست خود
هله تا راز آسمان شنوی جمله مو به مو
تو برو ریز جام می، که حجاب وی است وی
هله تا از سعادتت، برهد اوی او ز او
چو خرد غرق باده شد، در دولت گشاده شد
سر هر کیسهٔ کرم، بگشاید که انففوا
بهل آن پوست، مغز بین، صنم خوب نغز بین
هله بردار ابر را ز رخ ماه تو به تو
پس ازین جمله آب‌ها، نرود جز به جوی ما
من سرمست می‌کشم ز فراتش سبو سبو
من و دلدار نازنین، خوش و سرمست هم چنین
به گلستان جان روان ز گلستان رنگ و بو
نظری کن به چشم او، به جمال و کرشم او
نظری کن به خال او، به حق صحبت ای عمو
تو اگر در فرح نه‌یی که حریف قدح نه‌یی
چه برد طفل از لبش، چو بود مست لبلبو
چو شدی محرم فلک، سبک ای یار بانمک
بنگر ذره ذره را زده زیر بغل کدو
چو تف آفتاب زد ره ذرات بی‌عدد
بشکافید پرده شان، نپذیرد دگر رفو
به لبانت زدست شد، سر او باز مست شد
زند او باز این زمان، چو کبوتر بقربقو
تو بخسپی و عشق و دل گذران بی‌ز غش و غل
زره خواب بر فلک، خوش و سرمست دو به دو
بخورند از نخیل جان که ندیده‌‌ست انس و جان
رطب و تمر نادری، که نگنجد درین گلو
که ابیت بمهجتی شرفا عند سیدی
زطعام و شراب حق بخورم اندران غلو
هله امشب به خانه رو، که دل مست شد گرو
چو شود روز خوش بیا، شنو این را تمام تو
تو بگو باقی غزل، که کند در همه عمل
که تویی عشق و عشق را نبود هیچ کس عدو
تو بگو کاب کوثری، خوش و نوش و معطری
همه را سبز کن طری و ز پژمردگی بشو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۵۶ - به قرار تو او رسد، که بود بی‌قرار تو
به قرار تو او رسد، که بود بی‌قرار تو
که به گلزار تو رسد، دل خسته به خار تو
گل و سوسن ازان تو، همه گلشن ازان تو
تلفش از خزان تو، طربش از بهار تو
ززمین تا به آسمان، همه گویان و خامشان
چو دل و جان عاشقان، به درون بی‌قرار تو
همه سوداپرست تو، همه عالم به دست تو
نفسی پست و مست تو، نفسی در خمار تو
همه زیر و زبر زتو، همگان بی‌خبر زتو
چه غریب است نظر به تو، چه خوش است انتظار تو
چه کند سرو و باغ را، چو نظر نیست زاغ را
تو ز بلبل فغان شنو که وی است اختیار تو
منم از کار مانده‌یی، زخریدار مانده‌یی
به فراغت نظرکنان به سوی کار و بار تو
بگذارم زبحر و پل، بگریزم ز جزو و کل
چه کنم من عذار گل؟ که ندارد عذار تو
چه کنم عمر مرده را، تن و جان فسرده را
دو سه روز شمرده را، چو منم در شمار تو
چو دل و چشم و گوش‌ها، زتو نوشند نوش‌ها
همه هر دم شکوفه‌ها شکفد در نثار تو
پس ازین جان که دارمش، به خموشی سپارمش
زکجا خامشم هلد هوس جانسپار تو؟
به خموشی نهان شدن چو شکارم، نتان شدن
که شکار و شکاریان نجهند از شکار تو
همه فربه ز بوی تو، همه لاغر ز هجر تو
همه شادی و گریه‌شان اثر و یادگار تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۵۷ - قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
خردم راه گم کند ز فراق گران تو
که بود هم نشین تو؟ که بیابد گزین تو؟
که رهد از کمین تو؟ که کشد خود کمان تو؟
رخم از عشق همچو زر، زتو بر من هزار اثر
صنما سوی من نگر، که چنانم به جان تو
چو خلیل اندر آتشم، زتف آتشت خوشم
نه ازانم که سر کشم ز غم بی‌امان تو
بگشا کار مشکلم، تو دلم ده که بی‌دلم
مکن ای دوست منزلم به جز از گلستان تو
که بیاید به کوی تو، صنما جز به بوی تو
سبب جست و جوی تو چه بود؟ گلفشان تو
ملک و مردم و پری، ملک و شاه و لشکری
فلک و مهر و مشتری، خجل از آستان تو
چو تو سیمرغ روح را، بکشانی در ابتلا
چو مگس دوغ درفتد به گه امتحان تو
ز اشارات عالی ات، ز بشارات شافی ات
ملکی گشته هر گدا، به دم ترجمان تو
همه خلقان چو مورکان، به سوی خرمنت دوان
همه عالم نواله‌یی، ز عطاهای خوان تو
به نواله قناعتی نکند جان آن فتی
که طمع دارد از قضا که شود میهمان تو
چه دواها که می‌کند، پی هر رنج گنج تو
چه نواها که می‌دهد، به مکان لامکان تو
طمع تن نوال تو، طمع دل جمال تو
نظر تن به نان تو، هوس دل بنان تو
جهت مصلحت بود، نه بخیلی و مدخلی
به سوی بام آسمان، پنهان نردبان تو
به امینان و نیکوان، بنمودی تو نردبان
که روان است کاروان به سوی آسمان تو
خمش ای دل دگر مگو، دگر اسرار او مجو
که ندانی نهان آن که بداند نهان تو
تو ازین شهره نیشکر، مطلب مغز اندرون
که خود از قشر نیشکر شکرین شد لبان تو
شه تبریز شمس دین، که به هر لحظه آفرین
برساد از جناب حق به مه خوش قران تو
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۵۸ - هله ای طالب سمو، بگداز از غمش چو مو
هله ای طالب سمو، بگداز از غمش چو مو
بگشا راز با همو، که سلام علیکم
تو چرا آب و روغنی، که سلامی نمی‌کنی؟
چه شود گر کفی زنی، که سلام علیکم؟
هله دیوانه لولیا، به عروسی ما بیا
لب چون قند برگشا، که سلام علیکم
شفقت را قرین کنی، کرم و آفرین کنی
سر و ریش این چنین کنی، که سلام علیکم
چو گشاید در سرا، تو مگو هیچ ماجرا
رو ترش کن زدر درآ، که سلام علیکم
چو درآید ترش ترش، تو بدو پیش او خمش
غضبش را بدین بکش، که سلام علیکم
چو خیالیت بست ره، بمکن سوی او نگه
تو روان شو به پیشگه، که سلام علیکم
چو درین کوی نیست کس، نه ز دزدان و نی عسس
تو همین گو، همین و بس، که سلام علیکم
بجه از دام و دانه‌ها، و ازین مات خانه‌ها
بشنو ز آسمان‌ها، که سلام علیکم
شفقت چون فزون کند، به خودت رهنمون کند
زدلت سر برون کند، که سلام علیکم
چو ز صورت برون روی، به مقامات معنوی
تو ز شش سوی بشنوی، که سلام علیکم
چو نگنجی دران گره، مگریز و سپس مجه
چو فقیران سری بنه، که سلام علیکم
اگر از نیک و بد مرا، نکند شه مدد مرا
ز لبش این رسد مرا، که سلام علیکم
تو رها کن فن و هنر، که ندارد کلک خبر
بخوریمش بدین قدر، که سلام علیکم
هله ای یار ماه رو، دل هر عقربی مجو
غزل خویشتن بگو، که سلام علیکم
هله مرحوم امتان، هله ای عشق همتان
بستردیم جرمتان، که سلام علیکم
چو تویی میر زاهدان، قمر و فخر عابدان
شنو اکنون ز شاهدان، که سلام علیکم
زهرتان را شکر کنم، زنگتان را گهر کنم
کارتان همچو زر کنم، که سلام علیکم
تنتان را چو جان کنم، دلتان را جوان کنم
عیبتان را نهان کنم، که سلام علیکم
زعدم بس چریده‌یی، سوی دل بس دویده‌یی
زفلک بس شنیده‌یی، که سلام علیکم
چو امیدت به ما بود، زاغ گیری هما بود
همه عذرت وفا بود، که سلام علیکم
چو گل سرخ در چمن، بفروزد رخ و ذقن
نگرد جانب سمن، که سلام علیکم
چو رسد سبزجامه‌ها، به سوی باغ و نامه‌ها
شنو از صحن بام‌ها، که سلام علیکم
چو بخندد نهال‌ها، ز ریاحین و لاله‌ها
شنو از مرغ ناله‌ها، که سلام علیکم
چو ز مستی زنم دمی، رمد از رشک پرغمی
نبدی این نگفتمی، که سلام علیکم
ز که داری لب و سخن؟ ز شهنشاه امر کن
به همان سوی روی کن، که سلام علیکم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۲۵۹ - هله طبل وفا بزن، که بیامد اوان تو
هله طبل وفا بزن، که بیامد اوان تو
می چون ارغوان بده، که شکفت ارغوان تو
بفشاریم شیره از شکرانگور باغ تو
بفشانیم میوه‌ها زدرخت جوان تو
بمران جان و عقل را زسر خوان فضل خود
چه خورد؟ یا چه کم کند؟ مگسی دو ز خوان تو
طمع جمله طامعان، بود از خرمنت جوی
دو ده مختصر بود، دو جهان در جهان تو
همه روز آفتاب اگر زضیا تیغ می‌زند
به کم از ذره می‌شود، زنهیب سنان تو
چو زمین بوس می‌کند، پی تو جان آسمان
به چه پر برپرد زمین به سوی آسمان تو؟
بنشیند شکسته پر، سوی تو می‌کند نظر
که همین جاش می‌رسد مدد ارمغان تو
نگذشته‌‌ست در جهان، نه شب و نی سحرگهان
که دمم آتشین نشد، ز دم پاسبان تو
نه مرا وعده کرده‌یی؟ نه که سوگند خورده‌یی
که به هنگام برشدن برسد نردبان تو؟
چو بدان چشم عبهری به سوی بنده بنگری
بپرد جانش از مکان به سوی لامکان تو
بنوازیش کی حزین، مخور اندوه بعد از این
که خروشید آسمان ز خروش و فغان تو
منم از مادر و پدر به نوازش رحیم تر
جهت پختگی تو برسید امتحان تو
بکنم باغ و جنتی و دوایی ز درد تو
بکنم آسمان تو به ازین از دخان تو
همه گفتیم و اصل را بنگفتیم دلبرا
که همان به که راز تو شنوند از دهان تو
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۳۹ - صنما، خرگه توام، که بسازی و برکنی
صنما، خرگه توام، که بسازی و برکنی
قلمی‌ام به دست تو، که تراشی و بشکنی
منم آن شقهٔ علم، که گهم سرنگون کنی
و گهی بر فراز کوه برآری و بر زنی
منم آن ذرهٔ هوا، که درین نور روزنم
سوی روزن ازان روم، که تو بالای روزنی
هله ذره مگو مرا، چو جهان گیر خود مرا
دو جهان‌ بی‌تو آفتاب، کجا یافت روشنی؟
همگی پوستم هله، تو مرا مغز نغز گیر
همه خشکند مغزها، چو نبخشی تو روغنی
اگرم شاه و‌ بی‌توام، چه دروغ است ما و من
وگرم خاک و با توام، چه لطیف است آن منی
به تو نالم، تو گویی‌ام که تو را دور کرده‌ام
که ببینم درین هوا، که تو ذره چه می‌کنی؟
به یکی ذره آفتاب، چرا مشورت کند
تو بکش، هم تو زنده کن، بکن ای دوست کردنی
تو چه می داده‌یی به دل، که چپ و راست می‌فتد
و گهی نی چپ و نه راست و نه ترس و نه ایمنی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۴۰ - صنما، بر همه جهان، تو چو خورشید سروری
صنما، بر همه جهان، تو چو خورشید سروری
قمرا، می‌رسد تو را که به خورشید ننگری
همه عالم چو جان شود، همگی گلستان شود
شکم خاک کان شود، چو تو بر خاک بگذری
تن من همچو رشته شد، به دلم مهر کشته شد
چو به سر این نبشته شد، نبود کار سرسری
چو سحر پرده می‌درد، تو پس پرده می‌روی
چو به شب پرده می‌کشد، تو به شب پرده می‌دری
صنما، خاک پای خود، تو مرا سرمه وام ده
که نظر در تو خیره شد، که تو خورشید منظری
رخ خوبان این جهان، همه ابر است و تو مهی
سر شاهان این جهان، همه پایست و تو سری
چو درآمد خیال تو، مه نو تیره شد، بگفت
چه عجب گر تو روشنی، که ازو آب می‌خوری
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۰۳ - طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی
طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی
لست انسیٰ احبتی، والجفا لیس مذهبی
سایه بر بندگان فکن، که تو مهتاب هر شبی
سخنی گو، خمش مکن، که به غایت شکر لبی
ما تسلیت عنکم، ما نسینا حقوقکم
نصب عینی خیالکم لیس حسناه یختبی
جان سوار است و فارسی، خر تن زیر ران او
زشت باشد که زیر خر، کند این روح مرکبی
فتح الله عیننا، جمع الله بیننا
خفرات آتیننا، بجمال و غبغب
هله زین نیز درگذر، بده آن جام معتبر
که دل و جان ز جام او، برهد زین مذبذبی
املاالکاس لا تقل لندا ماک اصبروا
نفدالصبر و التقیٰ یا حبیبی و صاحبی
زمن از تو دونده شد، فلکت نیز بنده شد
دو جهان از تو زنده شد چه دلاویز مشربی
حیث ما حاول الثریٰ، فمه جانب السما
حیث ما حل خاطری، انت قصدی و مطلبی
دل به اسباب این جهان، به امید تو می‌رود
که تو اسباب را همه، به ید خود مسببی
ز تو مشغول می‌شود، به سبب‌‌ها ضمیرها
خبرش نی ز قرب تو، که تو از قرب اقربی
املا الکاس صاحبی، من دنان ابن راهب
یا کریما مکرما تتجمل و تطرب
هله خامش مگو صلا، تو که داری بخور هلا
و درین ظل دولتی، ز چه رو در تقلبی؟
سکرالقوم فاسکتوا، طرب الروح فانصتوا
وصلوا لا تعربدوا طلبا للتغلب
خاقانی : غزلیات
غزل ۲۹۴ - تو چه دانی که من از وفا چه نمودم به جای تو
تو چه دانی که من از وفا چه نمودم به جای تو
علم الله که جان من چه کشید از جفای تو
گذری کن به کوی من، نظری کن به سوی من
بنگر تا به روی من چه رسید از برای تو
ز غمت گرچه خسته‌ام، کمر مهر بسته‌ام
دل از آن بر گسسته‌ام که گذارم وفای تو
دلت از مهر گشته شد غمم از حد گذشته شد
چکنم چون نوشته شد به سرم بر قضای تو
چو جهانی به خاصیت تو و وصل تو عاریت
نزند لاف عافیت دل کس در بلای تو
نیت آن همی کنم که تو را جان فدی کنم
به جهان این ندی کنم که سرم با دو پای تو
همه رنجی به سر برم چو به کوی تو بگذرم
همه خشمی فرو خورم چو ببینم رضای تو
تن اگر زیان کند لب تو کار جان کند
دل خاقانی آن کند که بود حکم و رای تو
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۷۳۵ - ببر، ای باد صبح‌دم، بده ای پیک نیک‌پی
ببر، ای باد صبح‌دم، بده ای پیک نیک‌پی
سخن عاشقان بدو، خبر بیدلان بوی
ز من آن شوخ دیده را چو ببینی بگوی تو:
عجب از حال بیدلان، که چنین غافلی تو، هی!
چو دف آن خسته را مزن، که دمی بی‌حضور تو
نتواند ز چنگ غم، که ننالد بسان نی
بنمودم هزار پی بتو احوال خویشتن
ننوشتی جواب آن که نمودم هزار پی
ز برم تا برفته‌ای تو، زمانی نمی‌شود
نه گشاینده بند غم، نه گوارنده جام می
سخن بوسه گفته‌ای، بنگویی که: چند و چون؟
خبر وصل داده‌ای، ننموده‌ای که: کو و کی؟
مکن، ای مدعی، مرا ز درش دور بعد ازین
که من آن خاک کوچه را نفروشم به تاج کی
ز پی آنکه بنگرم رخ لیلی ز گوشه‌ای
من مجنون خسته را، که برد به کنار حی؟
اگر، ای اوحدی، تو هم دل خود را تو دوستی؟
به رخ و زلف او دهی، برهی زین بهار و دی
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۷۶۷ - بس ازین عمر سرسری که به تقلید زیستی
بس ازین عمر سرسری که به تقلید زیستی
نظری کن به خویش تا ز کجایی و کیستی!
همه شب گفتگوی تو ده و باغ است و مال و زر
تو نگویی به خویشتن که: گرفتار چیستی؟
نه تو گفته‌ای: خدای را نشناسم به جز یکی؟
ز یکی لاف چون زنی؟ چو غلام دویستی!
برسیدند همرهان تو هر یک به منزلی
پی ایشان کجا روی؟ تو که در خفت و خیستی
تو اگر بیست مرده‌ای بتوان و دل و جگر
چو اجل حمله آورد، نگذارد بایستی
چو پی او روی بنه ز سر این خواجگی که تو
نرسی پیش او مگر به فقیری و نیستی
در توحیدش اوحدی به قفای وجود زد
تو به توحید چون رسی؟ که نه اوحدیستی
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۹۴ - گر کند یاریی مرا به غم عشق آن صنم
گر کند یاریی مرا به غم عشق آن صنم
بتواند زدود زین دلم غم خواره زنگ غم
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۷۷ - نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
به جهانی‌که نیستی مژه بربند و درگشا
زگرانجانی‌ات مبادکه شود ناله منفعل
به جنون سپند زن پی منقار پرگشا
تپش خلق پیش وپس نه زعشق است نی هوس
شررکاغذ است و بس تو هم اندک نظرگشا
ز فسردن مکش تری به فسونهای عافیت
همه‌گر موج‌گوهری به رمیدن‌کمرگشا
به چه فرصت وفاکندگل تمکین فروشی‌ات
به تماشای چشمکی زه سنگ وشررگشا
سحر نشئه فطرتی ته خاک از چه غفلتی
نفسی صرف جوش‌کن ز خم چرخ سرگشا
هوس جوع و شهوتت شده دام مذلتت
اگر از نوع آدمی ز خود افسار خرگشا
ادب آموز محرمان لب خشکی است بی‌بیان
به محیط آشنا نه‌ای رگ موج‌گوهرگشا
ادبی تا تسلسلت نکند شیشه بی‌ملت
که به انداز قلقلت پریی هست پرگشا
دل ودستی نبسته‌ای به‌چه غم در شکسته‌ای
تو به راهت نشسته‌ای‌گره این است برگشا
اگر انشای بیدلت ز حلاوت نشان دهد
شقی از خامه طرح‌کن در مصر شکرگشا
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۹۴۶ - اگر آن نازنین رود به تماشای رنگ‌گل
اگر آن نازنین رود به تماشای رنگ‌گل
چمن از شرم عارضش ندهد گل به چنگ‌گل
به خرامی‌که‌گل‌کند ز نهال جنون‌گلش
الم خار می‌کشد قدم عذر لنگ‌گل
می مینای این چمن ز شکست است موجزن
پی بوگیر و درشکن به خیال ترنگ‌گل
ز نشاط عرق ثمر به‌گلاب آب ده نظر
مگشای بالت آنقدر که‌ کشند غنچه بنگ‌گل
نه به رنگ الفت بقا، نه ز بوی جلوه پرگشا
مگر این نقد پوچ را تو بسنجی به سنگ‌گل
طرب باغ رنگ اگر زند ازخنده‌گل به سر
تو هم این زخم تازه‌کن دو سه روزی به رنگ‌گل
به چنین وضع ناتوان نستیزی به این وآن
نبرد صرفه‌ای حیا به خس و خار چنگ‌گل
سحرجام فرصتم رمق شمع وحشتم
نفسی چند می‌کشم به شتاب درنگ‌گل
من بیدل درین چمن ز چه تشریف بشکفم
به فشار است رنگ هم زقباهای تنگ‌گل
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۴۹۵ - به تماشای این چمن در مژگان فراز کن
به تماشای این چمن در مژگان فراز کن
ز خمستان عافیت قدحی‌ گیر و ناز کن
مشکن جام آبرو به تپشهای آرزو
عرق احتیاج را می مینای راز کن
مپسند آنقدر ستم ‌که به خست شوی علم
گره دست و دل ز هم مژه بگشا و باز کن
به چه افسانه مایلی‌که ز تحقیق غافلی
تو تماشا مقابلی ز خیال احترازکن
نه ظهوری‌ست نی خفا نه بقایی‌ست نی فنا
به تخیل حقیقتی‌ که نداری مجاز کن
چو غبار شکسته در سر راهت نشسته‌ام
قدمی برزمین‌گذار و مرا سرفرازکن
به ادای تکلمی‌، به فسون تبسمی
شکری را قوام ده‌، نمکی راگدازکن
عطش حرص‌ یکقلم زجهان برده رنگ نم
همه خاکست آب هم به تیمم نمازکن
نکند رشته کوتهی‌، اگر از عقده وارهی
سرت از آرزو تهی‌، چه شود پا درازکن
ز فسردن چو بگذری سوی آیینهٔ پری
دل سنگین گداز و کارگه شیشه ساز کن
بنشین بیدل از حیا پس زانوی خامشی
نفسی چند حرص را ز طلب بی‌نیاز کن