اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خوشا روزی که خود را باز گیری
خوشا روزی که خود را باز گیری
سلیم تهرانی : غزلیات
شمارهٔ ۵۳
فلک نبود به مستی حریف ناله ی ما
ابوالحسن فراهانی : قطعات
شمارهٔ ۱
ای خداوندی که پیر چرخ با چندین چراغ
صفایی جندقی : غزلیات
شمارهٔ ۱۹۰
چشم معنی نگر عارف اگر روی تو بیند
نهج البلاغه : خطبه ها
فرمان خط شكنی و آزاد كردن آب فرات
<strong> و من خطبة له عليه‌السلام لما غلب أصحاب معاوية أصحابه عليه‌السلام على شريعة الفرات بصفين و منعوهم الماء </strong>
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۹۱
یوسف ما را به چاه انداختند
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شمارهٔ ۷۰
از سرِّ تو هر که با نشان خواهد بود
میرزاده عشقی : نمایشنامهٔ ایدآل پیرمرد دهگانی یا سه تابلوی مریم
بخش ۲ - تابلوی اول: شب مهتاب
اوائل گل سرخ است و انتهای بهار
صفایی جندقی : غزلیات
شمارهٔ ۲۳۳
حرف ها از خون دل خوش بر زبان آورده باز
مولوی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۱۵۴۲
ای جان جهان، جان و جهان بندهٔ تو
هجویری : باب المحبّة و ما یتعلّق بها
فصل
و مشایخ این طایفه را اندر تحقیق دوستی رموز بیش از آن است که مر آن را احصا توان کرد و من لختی از گفته‌های ایشان بیارم تا وجه تبرک به جای آورده باشم.
ترانه های کودکانه : بخش اول
یه بزی دارم
من بزی دارم
مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۱۱
برای تو فدا کردیم جان‌ها
مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۴۶۰
تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بده او را جوان پاکبازی
بده او را جوان پاکبازی
کمال خجندی : مقطعات
شمارهٔ ۱
الا ای صوفی مکشوف باطن
رشیدالدین میبدی : ۲- سورة البقره‏
۴۰ - النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْمَحِیضِ قُلْ هُوَ أَذىً الآیة کلام خداوند حکیم، یاد آن کردگار عظیم، ما جدى نامدار کریم، یار هر ضعیف مونس هر لهیف، مایه هر درویش، امید هر نومید، دلیل هر گم راه، درماندگان و عاجزان را نیک پناه، خداوندى که از مهربانى و نیک خدایى عطاء خود بر خلق ریزان کرد، و هر کس را آنچه صلاح و بهینه آن کس دید آن کرد، بنگر که چه کرد از فضل، و چه نمود از کرم باین زنان عاجز رنگ ضعیف نهاد، ملول طبع، چون دانست که بنیت ایشان با ضعف است، و طبع ایشان با ملالت، و طاقت دوام خدمت ندارند، و در آن خللها آرند، ایشان را عذرى پدید کرد، در بعضى روزگار تا لختى طاعت و گران بارى خدمت ازیشان بیفتاد، بى اختیار ایشان، و ایشان را در آن جرمى نه، باز چون روزگارى برآید و نشاط بیفزاید، و آرزوى خدمت و طاعت بریشان تازه شود، آن عذر بریده گردد، و خطاب باز متوجه شود. اینت نکو کارى و مهربانى! اینت خداوندى و بنده نوازى! ازین عجبتر که ایشان را در آن حال که بازداشت، از خدمت باز داشت نه از مخدوم، تا اگر تن از خدمت باز ماند دل از مخدوم باز نماند، ایشان را دستورى ذکر داد هم در دل هم بر زبان و مرهمى نهاد بآنچه گفت «أنا جلیس من ذکرنى» تا نومید نشوند، و از بساط قرب به نیوفتند، چون از خدمت باز ماندند که نه هر که رسید خود بخدمت و طاعت ظاهر رسید، اگر علت رسیدن خدمت ظاهر بودى از سحره فرعون چه خدمت آمد؟ و از ابلیس مهجور چه بود از خدمت که نیامد؟
مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۷۵۹
اه چه بی‌‌رنگ و بی‌نشان که منم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۱۰۵
تنها نه اشک راز مرا جسته جسته گفت
رشیدالدین میبدی : ۲۱- سورة الانبیاء- مکیة
۷ - النوبة الثالثة
قوله: «إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى‏» الآیة. سبقت لهم من اللَّه العنایة فى البدایة فظهرت الولایة فى النهایة. در بدایت عنایت باید تا در نهایت ولایت بود، یک ذره عنایت ازلى به از نعیم دو جهانى، او را که نواختند در ازل نواختند، و او را که خواندند در ازل خواندند، دوستان او در ازل کاس لطف نوشیدند و لباس فضل پوشیدند کارها در ازل کرده و امروز کرده مى‏نماید. سخنها در ازل گفته و امروز گفته مى‏شنواند، خلعتها بنام دوستان در ازل دوخته و پرداخته و امروز مى‏رساند. «کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ» سوق المقادیر الى المواقیت. دیرست تا با تو راز مى‏گویند تو اکنون مى‏شنوى، جلال عزت او قدیم است تو امروز مى‏دانى، علم ازلى در ازل نیابت تو میداشت در دانست صفات ازلى، سمع قدیم در ازل نیابت تو مى‏داشت در سماع کلام ازلى، قیّم که مال کودکى در دست دارد بنیابت او دارد، پس چون کودک بالغ شود بوى دهد. میگوید از روى اشارت که شما اطفال عدم بودید که لطف قدم کار شما مى‏ساخت و نیابت شما مى‏داشت، چه ماند از فضل و کرم که آن با تو نکرد، بلطف قدم تکلیف بسمع رسانید، حکم بدل فرستاد، راز با جان گفت، رقم طاعت بر اطراف کشید، ترا منتظر واردات غیب گردانید که اى منتظر وارد لطف ما! اى نظاره شاهد غیب ما! ولایت نراند در دل تو مگر سلطان سرما، حلقه در دل تو نکوبد مگر رسول برّما، اینست حقیقت حسن ازلى که دوستان را سابق شد، و ربّ العزّه بر ایشان منت نهاد که: «سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنى‏»، و ثمره آن حسنى ابدیست که ربّ العزّه وعده داده و گفته که: «لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى‏ وَ زِیادَةٌ». آن گه عاقبت و سرانجام اهل سعادت بیان کرد و سابقه ازلى را لاحقه ابدى در پیوست که: «لا یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ» روز رستاخیز در انجمن کبرى و عرصه عظمى از فریشتگان نداء «لا بُشْرى‏» شنوند نه خطاب «وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ» نه آواز سیاست «اخْسَؤُا فِیها وَ لا تُکَلِّمُونِ»، نه آواز درد فراق، نه نومیدى از رحمت، بلکه فریشتگان همى آیند جوق جوق و ایشان را بشارت مى‏دهند که: «هذا یَوْمُکُمُ الَّذِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ» اى هذا یومکم الّذى وعدتم بالثواب، فمنهم من یتلقّاه الملک و منهم من یردّ علیه الخطاب و التعریف من الملک، فیقول جلّ جلاله: عبادى هل اشتقتم الىّ، قومى را بواسطه فریشته سلام کنند که: «سلام علیکم ادخلوا الجنّة بما کنتم تعملون، قومى بیواسطه‏ و ترجمان سلام ملک شنوانند که: «تَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ سَلامٌ»، گوید جلّ جلاله: عبادى هل اشتقتم الىّ. بندگان من بمنتان آرزو میبود، این کرامتى و نواختى است که فردا برستاخیز ببنده مؤمن رسد، اما امروز دلهاى ایشان چنانست که آن عزیز راه گفته: قلوب المشتاقین منوّرة بنور اللَّه فاذا تحرّک اشتیاقهم اضاء النور ما بین السّماء و الارض فیعرضهم اللَّه على الملائکة و یقول هؤلاء المشتاقون الىّ اشهدکم انّى الیهم اشوق. مى‏گوید دلهاى مشتاقان منوّر است بنور الهى چون آتش شوق ایشان آسمان و زمین و عرش و کرسى را روشن کند، حق جلّ جلاله خطاب کند که اى مقرّبان حضرت، اینان مشتاقان جمال و جلال منند گواه میکنم شما را که شوق من بایشان بیش از آنست که شوق ایشان بمن.