فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۳۹ - ای فتنهٔ هر دوری از قامت فتانت
ای فتنهٔ هر دوری از قامت فتانت
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - شکر اندر پسته پنهان وآب حیوان در شکر
شکر اندر پسته پنهان وآب حیوان در شکر
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۲۸۴ - بار از ستیزه کینه باران بجد گرفت
بار از ستیزه کینه باران بجد گرفت
رشیدالدین میبدی : ۷- سورة الاعراف‏
۱ - النوبة الثانیة
روى ابى بن کعب قال، قال النبى (ص): «من قرأ سورة الاعراف جعل اللَّه بینه و بین ابلیس سترا، و کان آدم له شفیعا یوم القیامة».
یغمای جندقی : رباعیات
شماره ۴۴ - زین جنس دوپا هر آنکه بر سر گردد
زین جنس دوپا هر آنکه بر سر گردد
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - تنم به هیچ مکان بی رخت قرار ندارد
تنم به هیچ مکان بی رخت قرار ندارد
رفیق اصفهانی : رباعیات
شماره ۶ - کس همچو من از زمانه ناکام نشد
کس همچو من از زمانه ناکام نشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۷۶ - باز یاد آن شبم دیوانه کرد
باز یاد آن شبم دیوانه کرد
فرخی یزدی : رباعیات
شماره ۲۵ - هر کس که در این زمانه با فرهنگ است
هر کس که در این زمانه با فرهنگ است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۵۱ - ز فیض آبرو سبز است، نخل مدعای من
ز فیض آبرو سبز است، نخل مدعای من
سلیم تهرانی : رباعیات
شماره ۵۵ - هرکس در کینه زد، دل آزاری دید
هرکس در کینه زد، دل آزاری دید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۷۰ - مرو بیرون ز عشرتخانه دل
مرو بیرون ز عشرتخانه دل
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۲۵ - بی روی دل افروزت عمرم به چه کار آید
بی روی دل افروزت عمرم به چه کار آید
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۲۰ - فسانهٔ شب غم را چراغ می فهمد
فسانهٔ شب غم را چراغ می فهمد
ملک‌الشعرای بهار : غزلیات
شماره ۷۹ - بود آیا که دگرباره به شیراز رسم
بود آیا که دگرباره به شیراز رسم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۳۲ - برگ عیش آماده از فقر و قناعت شد مرا
برگ عیش آماده از فقر و قناعت شد مرا
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۵۳ - جانا! تو سوز و درد دل ما ندیده ای
جانا! تو سوز و درد دل ما ندیده ای
ابوالفضل بیهقی : مجلد ششم
بخش ۲۰ - گماشتن خواجه احمد دبیران را
دیگر روز بدرگاه آمد و با خلعت نبود که بر عادت روزگار گذشته قبایی ساخته کرد و دستاری نیشابوری یا قاینی، که این مهتر را، رضی اللّه عنه، با این جامه‌ها دیدندی بروزگار. و از ثقات‌ او شنیدم چون بو ابراهیم قاینی کدخدایش و دیگران، که بیست و سی قبا بود او را یک رنگ که یک سال می‌پوشیدی و مردمان چنان دانستندی که یک قباست و گفتندی: سبحان اللّه‌! این قبا از حال بنگردد؟ اینت منکر و بجد مردی‌!- و مردیها و جدهای‌ او را اندازه نبود، و بیارم پس از این بجای خویش- و چون سال سپری شدی، بیست و سی قبای دیگر راست کرده‌، بجامه خانه دادندی.
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۷۴ - مکن، مکن که روا نیست‌،‌ بی‌گنه کشتن
مَکُن، مَکُن که رَوا نیست‌،‌ بی‌گُنَه کُشتن
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٧۴٧ - بحر دانش عماد دولت و دین
بحر دانش عماد دولت و دین