انوری : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۰۱
ترا کز نیکوان یاری نباشد حزین لاهیجی : رباعیات
شمارهٔ ۱۰۳
دنیا طلب دنی، به دنیا ارزد ناصرخسرو : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۶
غریبی می چه خواهد یارب از من؟ جویای تبریزی : غزلیات
شمارهٔ ۴۵۰
همچو جوهر همه تن دیدهٔ حیران کردند امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۵۰ - تتبع خواجه
مطلب صبح ازل طلعت درویشان است اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۹۹
به یک نظر دل شهری شکاردانی کرد واعظ قزوینی : غزلیات
شمارهٔ ۷۴
هرگه آن گلزار خوبی، یاد می آرد ز ما فیض کاشانی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۷۷۳
بیا ساقی بده آن آب گلگون امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شمارهٔ ۸۱۳
عشق تو هر لحظه فزون می شود حافظ : غزلیات
غزل شمارهٔ ۴۵۰
روزگاریست که ما را نگران میداری واعظ قزوینی : غزلیات
شمارهٔ ۲۱
گر کنم تحریر احوال دل ناشاد را اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شمارهٔ ۱۵۰ - الرّضا و التّسلیم
تو بر دل من حکم روانی می کن امیر معزی : قصاید
شمارهٔ ۱۶۸
رای خاقان معظم شهریار دادگر سیف فرغانی : غزلیات
شمارهٔ ۴۲۲
ای کوی تو ز رویت بازار گل فروشان اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل شمارهٔ ۵۰۱
چو چشمش راه دل میزد من بیدل کجا بودم؟ عرفی شیرازی : غزلها
غزل شمارهٔ ۳۳۶
از مرگ من آن عشوه نما را که خبر کرد سعدالدین وراوینی : باب ششم
داستان درخت مردم پرست
زروی گفت : شنیدم که بشهری از اقاصی بلادِچین درختی بود اصول بعمقِ ثری برده و فروع بسمکِ ثریّا کشیده، بعمر پیرو بشکل جوان، کهنسال و تازهروی. گفتی نهالش ازجر ثومهٔ باسقاتِ خلد و ارومهٔ باغِ ارم آوردهاند. باغبانِ ابداعش از سرچشمهٔ حیات آب داده، اطلسِ فستقی اوراق و معجرِ عنّابیِ اغصانش از مصبغهٔ قدرت رنگ بستهٔ ازل آمده، نه کهنه پیرایانِ بهارش مطرّاگری کرده و نهرنگرزانِ خزانش پس از رنگِ معصفری گونهٔ مزعفری داده، طبیعتش در اظهارِخوارق عادت صفتِ نخلهٔ مریم اعادت کرده تا چون شجرهٔ آدم مزلّهٔ قدمِ فرزندانِ او شده. پنداری درختِ کلیم بود که بزبانِ چوبین تلقینِ اِنّی اَنَا اللهُ رَبُّ العَالَمِینَ در سمعِ عالیمان میداد ، تا پیشِ او روی بر خاکِ مذلّت مینهادند. روزی مسافری بشهرِ آن درخت رسید، امّتی را در پرستشِ او دید ، از آنحال تعجّبی تمام نمود و باعبدهٔ آن درخت در عربدهٔ ملامت آمد که جمادی را که نه حواسِّ مدرکهٔ حیوانی دارد و نه قوّتِ محرّکهٔ ارادی، نه دافعهٔ المی در طبیعت، نا جاذبهٔ راحتی در طینت، نه کسرِ شهوتی را واسطه، نه جرِّ منفعتی را وسیلت، شما بچه سبب قبلهٔ طاعت کردهاید ؟ لِمَ تَعبُدُ مَا لَا یَسمَعُ وَ لَا یُبصِرُوَ لَا یُغنِی عَنکَ شَیئا. پس از غبنی که از غلوِّ آن قوم در پرستشِ درخت میدید، برخاست و تبری برگرفت و نزدیک درخت شد، خواست که زخمی بر میانش زند. درخت آواز داد که ای مرد، بجایِ تو چه کردهام که میان بقصد من بستهٔ و بتعدّیِ من برخاستهٔ ؟ گفت : میخواهم که مجبوری و مقهوریِ تو بخلق باز نمایم تا دانند که تو در هیچ کارنهٔ و معلوم کنند که چندین مدّت ایشان را هیزمِ آتش دوزخ بودهٔ ، نه سببِ نعیم بهشت. باز درخت آواز داد که ازین تعرّض اعراض کن و برو که هر روز بامداد پیش از آنک درستِ مغربی از جیبِ افقِ مشرق در دامنِ فوطهٔ آسمانگون گردون افتد، یک درستِ زر خالص از فلان موضع بتو نمایم که برداری و باندک روزگاری صاحبِ مال بسیار گردی. مرد از پیش درخت بافرطِ تحیّر و تفکّر برفت تا حاصلِ کار چون شود. روز دیگر بمیعادگاه رفت، یک درستِ زرِ سرخ یافت، برگرفت و یک هفته هم برین نسق میرفت و زر مییافت. روزی بر قاعده آنجا شد، هیچ نیافت؛ دیگر باره تبر برگرفت و بنزدیکِ درخت آمد. از درخت آواز آمد که چه خواهی کرد؟ مرد گفت : تا امروز مراچیزی میگشاد و راحتی میبود. در عهدهٔ آزرم و ادایِ حقوق آن گرم بودم. چون تو حسنِ عادت خویش رها کردی و دیناری که هر روز موظّف بود، باز گرفتی، استیصال تو خواهم کردن و ترا از بن بریدن، چه درختی که از ارتفاعِ او انتفاعی نباشد، بریده بهتر. اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مبارکباد کنن پاک جان را
مبارکباد کنن پاک جان را اسیری لاهیجی : غزلیات
شمارهٔ ۱۹۳
تا بکفر زلف تو جان مرا اقرار شد اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل شمارهٔ ۵۸۹
حال این پیکر از آن بتگر دانا پرسیم
غزل شمارهٔ ۱۰۱
ترا کز نیکوان یاری نباشد حزین لاهیجی : رباعیات
شمارهٔ ۱۰۳
دنیا طلب دنی، به دنیا ارزد ناصرخسرو : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۶
غریبی می چه خواهد یارب از من؟ جویای تبریزی : غزلیات
شمارهٔ ۴۵۰
همچو جوهر همه تن دیدهٔ حیران کردند امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۵۰ - تتبع خواجه
مطلب صبح ازل طلعت درویشان است اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۹۹
به یک نظر دل شهری شکاردانی کرد واعظ قزوینی : غزلیات
شمارهٔ ۷۴
هرگه آن گلزار خوبی، یاد می آرد ز ما فیض کاشانی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۷۷۳
بیا ساقی بده آن آب گلگون امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شمارهٔ ۸۱۳
عشق تو هر لحظه فزون می شود حافظ : غزلیات
غزل شمارهٔ ۴۵۰
روزگاریست که ما را نگران میداری واعظ قزوینی : غزلیات
شمارهٔ ۲۱
گر کنم تحریر احوال دل ناشاد را اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شمارهٔ ۱۵۰ - الرّضا و التّسلیم
تو بر دل من حکم روانی می کن امیر معزی : قصاید
شمارهٔ ۱۶۸
رای خاقان معظم شهریار دادگر سیف فرغانی : غزلیات
شمارهٔ ۴۲۲
ای کوی تو ز رویت بازار گل فروشان اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل شمارهٔ ۵۰۱
چو چشمش راه دل میزد من بیدل کجا بودم؟ عرفی شیرازی : غزلها
غزل شمارهٔ ۳۳۶
از مرگ من آن عشوه نما را که خبر کرد سعدالدین وراوینی : باب ششم
داستان درخت مردم پرست
زروی گفت : شنیدم که بشهری از اقاصی بلادِچین درختی بود اصول بعمقِ ثری برده و فروع بسمکِ ثریّا کشیده، بعمر پیرو بشکل جوان، کهنسال و تازهروی. گفتی نهالش ازجر ثومهٔ باسقاتِ خلد و ارومهٔ باغِ ارم آوردهاند. باغبانِ ابداعش از سرچشمهٔ حیات آب داده، اطلسِ فستقی اوراق و معجرِ عنّابیِ اغصانش از مصبغهٔ قدرت رنگ بستهٔ ازل آمده، نه کهنه پیرایانِ بهارش مطرّاگری کرده و نهرنگرزانِ خزانش پس از رنگِ معصفری گونهٔ مزعفری داده، طبیعتش در اظهارِخوارق عادت صفتِ نخلهٔ مریم اعادت کرده تا چون شجرهٔ آدم مزلّهٔ قدمِ فرزندانِ او شده. پنداری درختِ کلیم بود که بزبانِ چوبین تلقینِ اِنّی اَنَا اللهُ رَبُّ العَالَمِینَ در سمعِ عالیمان میداد ، تا پیشِ او روی بر خاکِ مذلّت مینهادند. روزی مسافری بشهرِ آن درخت رسید، امّتی را در پرستشِ او دید ، از آنحال تعجّبی تمام نمود و باعبدهٔ آن درخت در عربدهٔ ملامت آمد که جمادی را که نه حواسِّ مدرکهٔ حیوانی دارد و نه قوّتِ محرّکهٔ ارادی، نه دافعهٔ المی در طبیعت، نا جاذبهٔ راحتی در طینت، نه کسرِ شهوتی را واسطه، نه جرِّ منفعتی را وسیلت، شما بچه سبب قبلهٔ طاعت کردهاید ؟ لِمَ تَعبُدُ مَا لَا یَسمَعُ وَ لَا یُبصِرُوَ لَا یُغنِی عَنکَ شَیئا. پس از غبنی که از غلوِّ آن قوم در پرستشِ درخت میدید، برخاست و تبری برگرفت و نزدیک درخت شد، خواست که زخمی بر میانش زند. درخت آواز داد که ای مرد، بجایِ تو چه کردهام که میان بقصد من بستهٔ و بتعدّیِ من برخاستهٔ ؟ گفت : میخواهم که مجبوری و مقهوریِ تو بخلق باز نمایم تا دانند که تو در هیچ کارنهٔ و معلوم کنند که چندین مدّت ایشان را هیزمِ آتش دوزخ بودهٔ ، نه سببِ نعیم بهشت. باز درخت آواز داد که ازین تعرّض اعراض کن و برو که هر روز بامداد پیش از آنک درستِ مغربی از جیبِ افقِ مشرق در دامنِ فوطهٔ آسمانگون گردون افتد، یک درستِ زر خالص از فلان موضع بتو نمایم که برداری و باندک روزگاری صاحبِ مال بسیار گردی. مرد از پیش درخت بافرطِ تحیّر و تفکّر برفت تا حاصلِ کار چون شود. روز دیگر بمیعادگاه رفت، یک درستِ زرِ سرخ یافت، برگرفت و یک هفته هم برین نسق میرفت و زر مییافت. روزی بر قاعده آنجا شد، هیچ نیافت؛ دیگر باره تبر برگرفت و بنزدیکِ درخت آمد. از درخت آواز آمد که چه خواهی کرد؟ مرد گفت : تا امروز مراچیزی میگشاد و راحتی میبود. در عهدهٔ آزرم و ادایِ حقوق آن گرم بودم. چون تو حسنِ عادت خویش رها کردی و دیناری که هر روز موظّف بود، باز گرفتی، استیصال تو خواهم کردن و ترا از بن بریدن، چه درختی که از ارتفاعِ او انتفاعی نباشد، بریده بهتر. اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مبارکباد کنن پاک جان را
مبارکباد کنن پاک جان را اسیری لاهیجی : غزلیات
شمارهٔ ۱۹۳
تا بکفر زلف تو جان مرا اقرار شد اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل شمارهٔ ۵۸۹
حال این پیکر از آن بتگر دانا پرسیم