همام تبریزی : رباعیات
شمارهٔ ۹۵
جان منی ای نگار و سلطان منی اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۱۹
ز عشق اگر چه به هر گوشه داستانی هست مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۵۱۶
چه نزدیک است جان تو به جانم شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ غزلیات
غزل شمارهٔ ۴۸ - یادی از ایرج
خوابم آشفت و سرخفته به دامان آمد سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۱۵۰
چو شعر حکیمانه گفتم ترا جهان ملک خاتون : غزلیات
شمارهٔ ۷۱۲
نصیب دشمنم بادا چنین عید مولوی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۳۴۸
سرگشته دلا به دوست از جان راهست سنایی غزنوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۱۱
ای سنایی در ره ایمان قدم هشیار زن قدسی مشهدی : رباعیات
شمارهٔ ۴۹۵
هر روز، سرشک چشم طوفانزایم حافظ : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۷
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۳۶۰
جز یاد تو دل بهر چه بستم توبه واعظ قزوینی : غزلیات
شمارهٔ ۴۷۶
نهادم عینک و، ملک عدم را بی خفا دیدم عطار نیشابوری : تذکرة الأولیاء
ذکر شیخ ابوالحسن حصری رحمةالله علیه
آن عالم ربانی آن حاکم حکم روحانی آن قدوهٔ قافلهٔ عصمت آن نقطهٔ دایرهٔ حکمت آن محرم صاحب سری شیخ ابوالحسن حصری رحمةالله علیه شیخ عراق بود و لسان وقت و حالی تمام داشت و عبارتی رفیع بصری بود و به بغداد نشستی و صحبت شبلی داشتی و معبر عظیم بودی و در بغداد با اصحاب خود سماع کردی در پیش خلیفه او را غمز کردند که قومی بهم در شدهاند و سرود میگویند و پای میکوبند و حالت میکنند و در سماع مینشینند مگر روزی خلیفه برنشسته بود در صحرا و حصری باصحاب شدند کسی خلیفه را گفت: آن مرد که دست میزد و پای میکوبد اینست خلیفه عنان بازکشید حصری را گفت: چه مذهب داری گفت مذهب بوحنیفه داشتم به مذهب شافعی باز آمدم و اکنون خود به چیزی مشغولم که از هیچ مذهبم خبر نیست گفت: آنچیست گفت: صوفی گفت: صوفی چه باشد گفت: آنکه از دوجهان بدون او به هیچ چیز نیارآمد و نیاساید گفت: آنکه دیگر گفت: آنکه کار خویش بدو بازگذارد که خداوند اوست تا خود به قضاء خویش تولی میکند گفت: دیگر حصری گفت: فما بعد الحق الاالضلال چون حق را یافتند به چیزی دیگر ننگرند خلیفه گفت: ایشان را مجنبانید که ایشان قومی بزرگاند که حق تعالی را نیابت کار ایشان دارند. حافظ : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۱۳
بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۴۷
از کرم بنواخت ما را یار ما صغیر اصفهانی : غزلیات
شمارهٔ ۱۲۷
از غم زلفت ندانم دوش بر من چون گذشت امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شمارهٔ ۹۳۰
سرم فدات چو تیغ تو گرد سر گردد مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۷۵۸
مست می عشق را حیا نی فیض کاشانی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۹۱
گر کشی و گر بخشی هر چه میکنی خوبست اهلی شیرازی : قصیدهٔ دوم در مدح سلطان یعقوب
بخش ۷ - دایره موتلفه
مگو فلک چو تو خود آورد بصد دوران
شمارهٔ ۹۵
جان منی ای نگار و سلطان منی اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۱۹
ز عشق اگر چه به هر گوشه داستانی هست مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۵۱۶
چه نزدیک است جان تو به جانم شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ غزلیات
غزل شمارهٔ ۴۸ - یادی از ایرج
خوابم آشفت و سرخفته به دامان آمد سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۱۵۰
چو شعر حکیمانه گفتم ترا جهان ملک خاتون : غزلیات
شمارهٔ ۷۱۲
نصیب دشمنم بادا چنین عید مولوی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۳۴۸
سرگشته دلا به دوست از جان راهست سنایی غزنوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۱۱
ای سنایی در ره ایمان قدم هشیار زن قدسی مشهدی : رباعیات
شمارهٔ ۴۹۵
هر روز، سرشک چشم طوفانزایم حافظ : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۷
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۳۶۰
جز یاد تو دل بهر چه بستم توبه واعظ قزوینی : غزلیات
شمارهٔ ۴۷۶
نهادم عینک و، ملک عدم را بی خفا دیدم عطار نیشابوری : تذکرة الأولیاء
ذکر شیخ ابوالحسن حصری رحمةالله علیه
آن عالم ربانی آن حاکم حکم روحانی آن قدوهٔ قافلهٔ عصمت آن نقطهٔ دایرهٔ حکمت آن محرم صاحب سری شیخ ابوالحسن حصری رحمةالله علیه شیخ عراق بود و لسان وقت و حالی تمام داشت و عبارتی رفیع بصری بود و به بغداد نشستی و صحبت شبلی داشتی و معبر عظیم بودی و در بغداد با اصحاب خود سماع کردی در پیش خلیفه او را غمز کردند که قومی بهم در شدهاند و سرود میگویند و پای میکوبند و حالت میکنند و در سماع مینشینند مگر روزی خلیفه برنشسته بود در صحرا و حصری باصحاب شدند کسی خلیفه را گفت: آن مرد که دست میزد و پای میکوبد اینست خلیفه عنان بازکشید حصری را گفت: چه مذهب داری گفت مذهب بوحنیفه داشتم به مذهب شافعی باز آمدم و اکنون خود به چیزی مشغولم که از هیچ مذهبم خبر نیست گفت: آنچیست گفت: صوفی گفت: صوفی چه باشد گفت: آنکه از دوجهان بدون او به هیچ چیز نیارآمد و نیاساید گفت: آنکه دیگر گفت: آنکه کار خویش بدو بازگذارد که خداوند اوست تا خود به قضاء خویش تولی میکند گفت: دیگر حصری گفت: فما بعد الحق الاالضلال چون حق را یافتند به چیزی دیگر ننگرند خلیفه گفت: ایشان را مجنبانید که ایشان قومی بزرگاند که حق تعالی را نیابت کار ایشان دارند. حافظ : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۱۳
بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۴۷
از کرم بنواخت ما را یار ما صغیر اصفهانی : غزلیات
شمارهٔ ۱۲۷
از غم زلفت ندانم دوش بر من چون گذشت امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شمارهٔ ۹۳۰
سرم فدات چو تیغ تو گرد سر گردد مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۷۵۸
مست می عشق را حیا نی فیض کاشانی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۹۱
گر کشی و گر بخشی هر چه میکنی خوبست اهلی شیرازی : قصیدهٔ دوم در مدح سلطان یعقوب
بخش ۷ - دایره موتلفه
مگو فلک چو تو خود آورد بصد دوران