شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۱۷۹
تا بیانش در کنار آورده ایم شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۷۳۴
می محبت او نوش کن که نوشت باد شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۴۸۴
بحر ما دریای بی پایان بود محمد بن منور : الدعوات
بخش ۲
هم خواجه بوطاهر شیخ گفت روزی سلطان طغرل کس فرستاد و خواجه بومنصور ورقانی را که وزیر وی بود بخواند، او گفت من هنوز نماز چاشت نگزاردهام، نتوانم آمد. آنکس چون این سخن بشنید به خدمت سلطان باز نمود سلطان هیچ چیز نگفت، چون خواجه بومنصور از اوراد فارغ شد به خدمت سلطان آمد سلطان گفت ای خواجه هر وقت کی ما را با تو شغلی باشد و ترا بخواهیم گویند قرآن میخواند یا نماز میگزارد و شغل فرو میماند. بومنصور گفت چنین است کی سلطان میفرماید و بدانکه من بندۀ خدایم و چاکر تو، تا حقّ فرمان خدای بجای نیارم بچاکری تو نیز نپردازم اگر تو وزیری یابی که بندۀ خدای نبود وجمله چاکر تو بود من رفتم بخانه باز شوم. سلطان گفت البته من هیچ چاکر نیابم کی نه بندۀ خدای بود و مرا بر تو هیچ مزید نیست تو هر بندگی کی بتوانی کرد بر درگاه بکن آنگه به شغل من آی. بومنصور از خدمت سلطان بازگشت و بخانه آمد. این خبر به شیخ ما رسید و شیخ در آن وقت به نشابور بود چون این خبر به سمع شیخ رسید فرمود تاستور زین کنند تا روی بتهنیت وی نهد، چون از خانقاه بیرون آمد حسن مؤدب درویشی را پیش فرستاد تا خواجه بومنصور را خبر دهد،چون شیخ بدر سرای وی رسید، دروان حسن مؤدب را گفت زودتر درشوید که تا خبر آمدن شیخ بخواجه رسیده است خواجه در میان سرای به پای ایستاده بود کی چنان بزرگی بعزم سلام ما برپای باشد و ما نشسته چون شیخ در سرای شد وی را دید در میان سرای ایستاده، گفت سبب چیست کی خواجه ایستاده است چنین برپای؟ گفت چون خبر آمدن شیخ شنیدیم بر پای ایستادیم تا ترا ننشانیم ننشینیم خواجه گفت کار دو جهانی ما برآمد. چون شیخ بنشست وی را تهنیتها گفت. خواجه گفت یا شیخ میترسیدم کی این سلطان ترکست و متهور نباید کی بتهور کاری کند، شیخ گفت چون به خدمت میشوی دعاء یوم الاحزاب میخوان کی از رسول صلی اللّه علیه درست شده است کی هرکه پیش سلطان رود و دعاء احزاب میخواند او را هیچ رنجی نرسد و مَقضّی الحاجة بازگردد و دعا اینست: اللّهم انانعوذ بنور قدسک و عظمة طهارتک و برکة جلالک من کل آفة و من کل سوء و عاهة و من طوارق اللیل و النهار الا طارقا یطرق بخیر منک یا رحمن، اللّهم انت غیاثنافبک نغوث و انت ملاذنا فبک نعوذ یامن ذلت له رقاب الجبابرة و خضعت له اعناق الفراعنة نعوذبک من خزیک و کشف سترک و نسیان ذکرک و الانصراف عن شکرک. ذکرک شعارنا و ثناؤک دثارنا فی نومنا و قرارنا و ظعننا و اسفارنا و لیلنا و نهارنا. اضرب علینا سرادقات حفظک و ادخلنا جمیعا فی خفض عنایتک وجد علینا بخیر منک یا رحمن یا رحیم یا لا اله الا انت وحدک لاشریک لک نستغفرک و نتوب الیک. شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۱۷
دامن دلبر اگر آری به دست شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۸۰
دم مزن ای دل که آن سر نازک است شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۷
عشق تو بلا و مبتلا ما شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۸
هرچه می گویند می گوئیم ما شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۱۰
عالم بدنست و عشق جانست شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۷۲
جان ما بی عشق جانان هیچ نیست شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۷۶۹
چشمم نورت در این و آن دید شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۳۶۲
چشمی که ندیده نور آن رو سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
ستایش امیرالمؤمنین عثمان رضیاللّٰه عنه
ذکر الشهید القتیل المظلوم ابی عمر عثمانبن عفان ذیالنورین المکرم فیالمنزلین ختن رسولاللّٰه صلیاللّٰه علیه و سلّم باثنتین ام کلثوم و رقیة المبارکتین الکریمتین جامع القرآن الشاهد یومالتقی الجمعان الذی انزلاللّٰه سبحانه و تعالی فی شانه: امّن هو قانت آناء اللیل ساجدا و قائما یحذر الآخرة و یرجو رحمة ربّه، و قال النبی صلیاللّٰه علیه و سلّم فی حقه: عینالایمان عثمانبن عفان مجهز جیشالعسرة، و قال ایضاً صلواتاللّٰه و سلامه علیه حکایة عناللّٰه تعالی: استحییت من عثمانبن عفان، و قال الحیاء من الایمان و عثمان عین الحیاء، و قال علیهالسّلام انا مدینة الحیاء و عثمان بابها. عبید زاکانی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۹۱
در خود نمیبینم که من بی او توانم ساختن اقبال لاهوری : پیام مشرق
سخن درد و غم آرد ، درد و غم به
سخن درد و غم آرد ، درد و غم به شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۳۰
گفتمش روی تو جانا قمر است شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۷۸
دل مسند پادشاه عشق است مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۹۳۱
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۲۶۷
در عشق آتشینش آتش نخورده آتش شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۷۹
آبروی ما ز اشک چشم ماست
غزل شمارهٔ ۱۱۷۹
تا بیانش در کنار آورده ایم شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۷۳۴
می محبت او نوش کن که نوشت باد شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۴۸۴
بحر ما دریای بی پایان بود محمد بن منور : الدعوات
بخش ۲
هم خواجه بوطاهر شیخ گفت روزی سلطان طغرل کس فرستاد و خواجه بومنصور ورقانی را که وزیر وی بود بخواند، او گفت من هنوز نماز چاشت نگزاردهام، نتوانم آمد. آنکس چون این سخن بشنید به خدمت سلطان باز نمود سلطان هیچ چیز نگفت، چون خواجه بومنصور از اوراد فارغ شد به خدمت سلطان آمد سلطان گفت ای خواجه هر وقت کی ما را با تو شغلی باشد و ترا بخواهیم گویند قرآن میخواند یا نماز میگزارد و شغل فرو میماند. بومنصور گفت چنین است کی سلطان میفرماید و بدانکه من بندۀ خدایم و چاکر تو، تا حقّ فرمان خدای بجای نیارم بچاکری تو نیز نپردازم اگر تو وزیری یابی که بندۀ خدای نبود وجمله چاکر تو بود من رفتم بخانه باز شوم. سلطان گفت البته من هیچ چاکر نیابم کی نه بندۀ خدای بود و مرا بر تو هیچ مزید نیست تو هر بندگی کی بتوانی کرد بر درگاه بکن آنگه به شغل من آی. بومنصور از خدمت سلطان بازگشت و بخانه آمد. این خبر به شیخ ما رسید و شیخ در آن وقت به نشابور بود چون این خبر به سمع شیخ رسید فرمود تاستور زین کنند تا روی بتهنیت وی نهد، چون از خانقاه بیرون آمد حسن مؤدب درویشی را پیش فرستاد تا خواجه بومنصور را خبر دهد،چون شیخ بدر سرای وی رسید، دروان حسن مؤدب را گفت زودتر درشوید که تا خبر آمدن شیخ بخواجه رسیده است خواجه در میان سرای به پای ایستاده بود کی چنان بزرگی بعزم سلام ما برپای باشد و ما نشسته چون شیخ در سرای شد وی را دید در میان سرای ایستاده، گفت سبب چیست کی خواجه ایستاده است چنین برپای؟ گفت چون خبر آمدن شیخ شنیدیم بر پای ایستادیم تا ترا ننشانیم ننشینیم خواجه گفت کار دو جهانی ما برآمد. چون شیخ بنشست وی را تهنیتها گفت. خواجه گفت یا شیخ میترسیدم کی این سلطان ترکست و متهور نباید کی بتهور کاری کند، شیخ گفت چون به خدمت میشوی دعاء یوم الاحزاب میخوان کی از رسول صلی اللّه علیه درست شده است کی هرکه پیش سلطان رود و دعاء احزاب میخواند او را هیچ رنجی نرسد و مَقضّی الحاجة بازگردد و دعا اینست: اللّهم انانعوذ بنور قدسک و عظمة طهارتک و برکة جلالک من کل آفة و من کل سوء و عاهة و من طوارق اللیل و النهار الا طارقا یطرق بخیر منک یا رحمن، اللّهم انت غیاثنافبک نغوث و انت ملاذنا فبک نعوذ یامن ذلت له رقاب الجبابرة و خضعت له اعناق الفراعنة نعوذبک من خزیک و کشف سترک و نسیان ذکرک و الانصراف عن شکرک. ذکرک شعارنا و ثناؤک دثارنا فی نومنا و قرارنا و ظعننا و اسفارنا و لیلنا و نهارنا. اضرب علینا سرادقات حفظک و ادخلنا جمیعا فی خفض عنایتک وجد علینا بخیر منک یا رحمن یا رحیم یا لا اله الا انت وحدک لاشریک لک نستغفرک و نتوب الیک. شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۱۷
دامن دلبر اگر آری به دست شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۸۰
دم مزن ای دل که آن سر نازک است شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۷
عشق تو بلا و مبتلا ما شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۸
هرچه می گویند می گوئیم ما شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۱۰
عالم بدنست و عشق جانست شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۷۲
جان ما بی عشق جانان هیچ نیست شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۷۶۹
چشمم نورت در این و آن دید شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۳۶۲
چشمی که ندیده نور آن رو سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
ستایش امیرالمؤمنین عثمان رضیاللّٰه عنه
ذکر الشهید القتیل المظلوم ابی عمر عثمانبن عفان ذیالنورین المکرم فیالمنزلین ختن رسولاللّٰه صلیاللّٰه علیه و سلّم باثنتین ام کلثوم و رقیة المبارکتین الکریمتین جامع القرآن الشاهد یومالتقی الجمعان الذی انزلاللّٰه سبحانه و تعالی فی شانه: امّن هو قانت آناء اللیل ساجدا و قائما یحذر الآخرة و یرجو رحمة ربّه، و قال النبی صلیاللّٰه علیه و سلّم فی حقه: عینالایمان عثمانبن عفان مجهز جیشالعسرة، و قال ایضاً صلواتاللّٰه و سلامه علیه حکایة عناللّٰه تعالی: استحییت من عثمانبن عفان، و قال الحیاء من الایمان و عثمان عین الحیاء، و قال علیهالسّلام انا مدینة الحیاء و عثمان بابها. عبید زاکانی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۹۱
در خود نمیبینم که من بی او توانم ساختن اقبال لاهوری : پیام مشرق
سخن درد و غم آرد ، درد و غم به
سخن درد و غم آرد ، درد و غم به شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۳۰
گفتمش روی تو جانا قمر است شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۷۸
دل مسند پادشاه عشق است مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۹۳۱
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد مولوی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۲۶۷
در عشق آتشینش آتش نخورده آتش شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۷۹
آبروی ما ز اشک چشم ماست