عطار نیشابوری : بخش دوازدهم
(۱) حکایت کیخسرو و جام جم
نشسته بود کیخسرو چو جمشید میرداماد : رباعیات
شمارهٔ ۱۳۰
چشمان تو آهوان آهو گیرند قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۲۲ - در تبریک بدوستی که زن گرفته و خانه خریده و معذرت از نرسیدن بخدمت او
ای خواجه زین مهر تو آن یادگار داشت ازرقی هروی : قصاید
شمارهٔ ۱۹
خوش و نکو ز پی هم رسید عید و بهار مولوی : دفتر ششم
بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنجنامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم
چون که رقعهی گنج پر آشوب را ایرج میرزا : قصیده ها
شکایت از دوری امیر نظام و مدح قائم مقام
به حکمِ آن که ز دل ها بُوَد به دل ها راه امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شمارهٔ ۹۳۴
نسیم زلف تو دل را درون بجنباند سلمان ساوجی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۷۷
من لاف چون زنم، که سرم را هوای توست مولوی : فیه ما فیه
فصل اول - یکی میگفت که مولانا سخن نمی فرماید
یکی میگفت که مولانا سخن نمی فرماید گفتم آخر این شخص را نزد من خیال من آورد اینخیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونهٔ بی سخن خیال او را اینجا جذب کرد اگر حقیقت من او را بی سخن جذب کند و جای دیگر برد چه عجب باشد.سخن سایهٔ حقیقت است و فرع حقیقت چون سایه جذب کرد حقیقت بطریق اولی سخن بهانه است آدمی رابا آدمی آن جزو مناسب جذب میکند نه سخن بلک اگر صدهزار معجزه و بیان و کرامات ببیند چون درو از آن نبی و یا ولی جز وی نباشد مناسب سود ندارد آن جزوست که او را در جوش و بی قرار میدارد در کَهْ از کهربا اگر جزوی نباشد هرگز سوی کهربا نرود آن جنسیت میان ایشان خفیست در نظر نمیآید آدمی را خیال هر چیز با آن چیز میبرد خیال باغ بباغ میبرد و خیال دکان بدکان اما درین خیالات تزویر پنهانست نمیبینی که فلان جایگاه ميروی پشیمان میشوی و میگویی پنداشتم که خير باشد آن خود نبود پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهانست هرگاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی چادر خیال قیامت باشد آنجا که حال چنين شود پشیمانی نماند هر حقیقت که ترا جذب میکند چیز دیگر غير آن نباشد همان حقیقت باشد که ترا جذب کرد یَوْمَ تُبْلَي الْسَّرَائِرُ چه جای اینست که میگوییم در حقیقت کشنده یکیست اما متعدد می نماید نمیبینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون میگوید تُتماج میخواهم بورک خواهم حلو خواهم قلیه خواهم میوه خواهم خرما خواهم این اعدادمینماید و بگفت میآورد اما اصلش یکیست اصلش گرسنگیست و آن یکیست نمیبینی چون از یک چیز سير شد میگوید هیچ ازینهانمیباید پس معلوم شد که ده و صد نبود بلک یک بود.وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ اِلاّ فِتْنَةً کدام صد کدام پنجاه کدام شصت قومی بی دست و بی پا و بی هوش و بی جان چون طلسم و ژیوه و سیماب میجنبند اکنون ایشان را شصت و یا صد و یا هزار گوی و این را یکی بلک ایشان هیچند و این هزار و صد هزار و هزاران هزار قَلِیْلٌ اِذَا عُدُّوا کَثِیْرٌ اِذَا شَدُّوا.پادشاهی یکی را صد مرده نان پاره داده بود لشکر عتاب میکردند پادشاه بخود میگفت روزی بیاید که بشما بنمایم که بدانیدکه چرا میکردم چون روز مصاف شد همه گریخته بودند و او تنها میزد گفت اینک برای این مصلحت. آدمی میباید که آن ممیز خود را عاری از غرضها کند و یاری جوید در دین، دین یارشناسیست اما چون عمر را با بی تمییزان گذرانید ممیزهٔ او ضعیف شد نمیتواند آن یار دین را شناختن تو این وجود را پروردی که درو تمییز نیست تمیز آن یک صفت است نمیبینی که دیوانه را دست و پای هست اماّ تمییز نیست تمیز آن معنی لطیفست که در تست و شب و روز در پرورش آن بی تمییز مشغول بودهٔ بهانه میکنی که آن باین قایمست چونست که کلّی در تیمار داشت اینی و او را بکلیّ گذاشتهٔ بلک این بآن قایمست و آن باین قایم نیست آن نور ازین دریچهای عطار نیشابوری : بیان وادی فقر
بیان وادی فقر
بعد ازین وادی فقرست و فنا خاقانی : قصاید
شمارهٔ ۸ - در شکایت از حبس و بند و مدح عظیم الروم عز الدوله قیصر
فلک کژروتر است از خط ترسا مسعود سعد سلمان : رباعیات
شمارهٔ ۲۷۱
لرزان ز بلا چو برگ داند یارم سعدی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۲۳
فرزانه رضای نفس رعنا نکند عطار نیشابوری : بخش سی و هفتم
الحكایة و التمثیل
رفت دزدی در سرای رابعه شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۰۹
میر میخانهٔ ما سید سر مستانست صفای اصفهانی : غزلیات
شمارهٔ ۴۴
بشری دل من کامشب یار آید و جان بخشد اهلی شیرازی : رباعیات
شمارهٔ ۱۸۱
پیش تو مرا شرم و حیا خواهد کشت صائب تبریزی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۱۴۳
به عنوانی از ان لب خط جان پرور برون آمد صائب تبریزی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۳۸۱
قدم از صدق درین مرحله می باید زد حزین لاهیجی : غزلیات
شمارهٔ ۲۴۱
تو را چه غم که به درد تو مبتلایی هست؟
(۱) حکایت کیخسرو و جام جم
نشسته بود کیخسرو چو جمشید میرداماد : رباعیات
شمارهٔ ۱۳۰
چشمان تو آهوان آهو گیرند قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۲۲ - در تبریک بدوستی که زن گرفته و خانه خریده و معذرت از نرسیدن بخدمت او
ای خواجه زین مهر تو آن یادگار داشت ازرقی هروی : قصاید
شمارهٔ ۱۹
خوش و نکو ز پی هم رسید عید و بهار مولوی : دفتر ششم
بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنجنامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم
چون که رقعهی گنج پر آشوب را ایرج میرزا : قصیده ها
شکایت از دوری امیر نظام و مدح قائم مقام
به حکمِ آن که ز دل ها بُوَد به دل ها راه امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شمارهٔ ۹۳۴
نسیم زلف تو دل را درون بجنباند سلمان ساوجی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۷۷
من لاف چون زنم، که سرم را هوای توست مولوی : فیه ما فیه
فصل اول - یکی میگفت که مولانا سخن نمی فرماید
یکی میگفت که مولانا سخن نمی فرماید گفتم آخر این شخص را نزد من خیال من آورد اینخیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونهٔ بی سخن خیال او را اینجا جذب کرد اگر حقیقت من او را بی سخن جذب کند و جای دیگر برد چه عجب باشد.سخن سایهٔ حقیقت است و فرع حقیقت چون سایه جذب کرد حقیقت بطریق اولی سخن بهانه است آدمی رابا آدمی آن جزو مناسب جذب میکند نه سخن بلک اگر صدهزار معجزه و بیان و کرامات ببیند چون درو از آن نبی و یا ولی جز وی نباشد مناسب سود ندارد آن جزوست که او را در جوش و بی قرار میدارد در کَهْ از کهربا اگر جزوی نباشد هرگز سوی کهربا نرود آن جنسیت میان ایشان خفیست در نظر نمیآید آدمی را خیال هر چیز با آن چیز میبرد خیال باغ بباغ میبرد و خیال دکان بدکان اما درین خیالات تزویر پنهانست نمیبینی که فلان جایگاه ميروی پشیمان میشوی و میگویی پنداشتم که خير باشد آن خود نبود پس این خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهانست هرگاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی چادر خیال قیامت باشد آنجا که حال چنين شود پشیمانی نماند هر حقیقت که ترا جذب میکند چیز دیگر غير آن نباشد همان حقیقت باشد که ترا جذب کرد یَوْمَ تُبْلَي الْسَّرَائِرُ چه جای اینست که میگوییم در حقیقت کشنده یکیست اما متعدد می نماید نمیبینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون میگوید تُتماج میخواهم بورک خواهم حلو خواهم قلیه خواهم میوه خواهم خرما خواهم این اعدادمینماید و بگفت میآورد اما اصلش یکیست اصلش گرسنگیست و آن یکیست نمیبینی چون از یک چیز سير شد میگوید هیچ ازینهانمیباید پس معلوم شد که ده و صد نبود بلک یک بود.وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ اِلاّ فِتْنَةً کدام صد کدام پنجاه کدام شصت قومی بی دست و بی پا و بی هوش و بی جان چون طلسم و ژیوه و سیماب میجنبند اکنون ایشان را شصت و یا صد و یا هزار گوی و این را یکی بلک ایشان هیچند و این هزار و صد هزار و هزاران هزار قَلِیْلٌ اِذَا عُدُّوا کَثِیْرٌ اِذَا شَدُّوا.پادشاهی یکی را صد مرده نان پاره داده بود لشکر عتاب میکردند پادشاه بخود میگفت روزی بیاید که بشما بنمایم که بدانیدکه چرا میکردم چون روز مصاف شد همه گریخته بودند و او تنها میزد گفت اینک برای این مصلحت. آدمی میباید که آن ممیز خود را عاری از غرضها کند و یاری جوید در دین، دین یارشناسیست اما چون عمر را با بی تمییزان گذرانید ممیزهٔ او ضعیف شد نمیتواند آن یار دین را شناختن تو این وجود را پروردی که درو تمییز نیست تمیز آن یک صفت است نمیبینی که دیوانه را دست و پای هست اماّ تمییز نیست تمیز آن معنی لطیفست که در تست و شب و روز در پرورش آن بی تمییز مشغول بودهٔ بهانه میکنی که آن باین قایمست چونست که کلّی در تیمار داشت اینی و او را بکلیّ گذاشتهٔ بلک این بآن قایمست و آن باین قایم نیست آن نور ازین دریچهای عطار نیشابوری : بیان وادی فقر
بیان وادی فقر
بعد ازین وادی فقرست و فنا خاقانی : قصاید
شمارهٔ ۸ - در شکایت از حبس و بند و مدح عظیم الروم عز الدوله قیصر
فلک کژروتر است از خط ترسا مسعود سعد سلمان : رباعیات
شمارهٔ ۲۷۱
لرزان ز بلا چو برگ داند یارم سعدی : رباعیات
رباعی شمارهٔ ۲۳
فرزانه رضای نفس رعنا نکند عطار نیشابوری : بخش سی و هفتم
الحكایة و التمثیل
رفت دزدی در سرای رابعه شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۰۹
میر میخانهٔ ما سید سر مستانست صفای اصفهانی : غزلیات
شمارهٔ ۴۴
بشری دل من کامشب یار آید و جان بخشد اهلی شیرازی : رباعیات
شمارهٔ ۱۸۱
پیش تو مرا شرم و حیا خواهد کشت صائب تبریزی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۱۴۳
به عنوانی از ان لب خط جان پرور برون آمد صائب تبریزی : غزلیات
غزل شمارهٔ ۳۳۸۱
قدم از صدق درین مرحله می باید زد حزین لاهیجی : غزلیات
شمارهٔ ۲۴۱
تو را چه غم که به درد تو مبتلایی هست؟