محمد بن منور : فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حکایت ۲۲ - امام الحرمین ابوالمعالی جوینی گفت قدس اللّه روحه العزیز، که چون شیخ بوسعید به نشابور آمد، پدر من او را عظیم منکر بود چنانک پیش او سخن او نتوانستی گفت.
امام الحرمین ابوالمعالی جوینی گفت قدس اللّه روحه العزیز، که چون شیخ بوسعید به نشابور آمد، پدر من او را عظیم منکر بود چنانک پیش او سخن او نتوانستی گفت. یک روز چون از نماز بامداد فارغ شد مرا گفت جامه درپوش تا به زیارت شیخ بوسعید شویم. مرا ازو عجب آمد. پس هر دو برفتیم تا بخانقاه شیخ. چون از در خانقاه در شدیم شیخ گفت: درای ای خلیل خدای به نزدیک حبیب خدای! مرا از آن سخن هم عجب آمد، پدرم درشد، شیخ در صومعه تنها بود، مریدان را آواز داد کی بیایید و مرا بردارید. و شیخ ما در آخر عمر دشوار برتوانستی خاستن، از بس ریاضت کی در اول عهد کرده بود و خود را از پای درآویخته بیشتر برتخت نشستی و پای فرو گذاشتی و بدست بر تخت قوت کردی تا بیمدد کسی برخیزد. دو کس بدویدند از مریدان شیخ و او را برگرفتند. شیخ پدرم را در بر گرفت و لحظۀ بنشستند و سخن گفتند چون ساعتی برآمد، استاد امام درآمد و یک زمان حدیث کردند. استاد امام برخاست و برفت. پدرم از پس پشت استاد امام مینگریست. شیخ دهان بر گوش پدرم نهاد و چیزی بگفت. پدرم بوسی برران شیخ داد. مرا از آن حرکت تعجب زیادت گشت. پس پدرم برخاست و بیرون آمدیم. چون بخانه رسیدیم از پدر سؤال کردم که مرا امروز از سه حالت تعجب آمد: یکی آنک شیخ بوسعید را منکر بودی و مرا بامداد فرمودی کی برخیز تا بزیارت شیخ رویم. و دوم چون به نزدیک شیخ رفتیم گفت درآی ای خلیل خدای به نزدیک حبیب خدای. سیم چون استاد بیرون رفت تو از پس قفای استاد مینگریستی، شیخ چیزی بگوش تو در گفت، تو بوسی برران او نهادی. پدر گفت بدانک من دوش بخواب دیدم کی بموضعی عزیز و متبرّک و جایی خوش میگذشتم، شیخ بوسعید را دیدم که در آن جای مجلس میگفت و خلق بسیار نشسته، من از غایت انکاری که باوی بود روی از آن موضع بگردانیدم. هاتفی آواز داد کی روی از کسی میگردانی که به منزلت حبیب خدای است در زمین! چون بشنیدم مرا غیرت بشریت دامن گرفت با خود اندیشیدم کی اگر او به منزلت حبیب خدایست تا من بمنزلت کی باشم. آواز آمد کی تو بمنزلت خلیل خدایی. من بیدار شدم از آن انکار که مرا با شیخ بود هیچ نمانده بود بلک بعوض هر داوری هزاردوستی پدید آمده بود. امروز به زیارت او شدیم، گفت درآی ای خلیل خدای نزدیک حبیب خدای، باز نمود که من بفراست و کرامت برآنچ تو دوش بخواب دیدۀ اطلاع دارم. چون استاد امام برخاست من بر اثر او مینگریستم، بر خاطرم میگذشت که اگر شیخ درجۀ حبیب دارد و من درجۀ خلیل، درجۀ استاد امام چیست؟ شیخ دهان بر گوش من نهاد و گفت درجۀ کلیم خدای تعالی. از آن اشراف خاطر او بر ضمایر بندگان ایزد سبحانه و تعالی، تعجب کردم و سر فرو بردم و بوسی برران شیخ دادم. من با پدر گفتم حالت این منزلتها چگونه توانم دانست؟ پدرم این حدیث باسناد درست روایتکرد کی رسول میگوید صلعم کی: عُلماءُ اُمَّتی کَاَنْبیاءِ بَنی اِسْرائیل و بعد از آن با پدر به سلام شیخ میرفتم. قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۲۲۱ - گر از دل تو غمی تراوش میکرد
گر از دل تو غمی تراوش میکرد سلطان باهو : غزلیات
غزل ۱۱ - مبتلا در عشق گشتم ، صبر ما یاران کجاست
مبتلا در عشق گشتم ، صبر ما یاران کجاست فردوسی : پادشاهی اسکندر
بخش ۲۲ - چو اسکندر آن نامهٔ او بخواند
چو اسکندر آن نامهٔ او بخواند خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۸۳ - مائیم آن گدای که سلطان گدای ماست
مائیم آن گدای که سلطان گدای ماست جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۲۷۴ - چشمت که کرشمه می کند با دل من
چشمت که کرشمه می کند با دل من عطار نیشابوری : باب هفتم: در بیان آنكه آنچه نه قدم است همه محو عدم است
شماره ۳۵ - در عشق مرا چون عدم محض فزود
در عشق مرا چون عدم محض فزود عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۷۰ - کسی کو هرچه دید از چشم جان دید
کسی کو هرچه دید از چشم جان دید اقبال لاهوری : زبور عجم
تو باین گمان که شاید سر آستانه دارم
تو باین گمان که شاید سر آستانه دارم سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۹۹ - بی تو معموره ی دل رو به خرابی دارد
بی تو معموره ی دل رو به خرابی دارد خواجه عبدالله انصاری : مناجات نامه
مناجات ۶۳ - الهی یک دل پُر درد دارم و یک جان پُر زجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر، بار خد
الهی یک دل پُر درد دارم و یک جان پُر زجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر، بار خدایا در ماندم از تو لیکن در ماندم در تو، اگر غایب باشم گویی کُجایی، و چون به درگاه آیم در را نگشایی. صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۶۱۶ - بی لب ساغر می دیده خونپالا داشت
بی لب ساغر می دیده خونپالا داشت عطار نیشابوری : باب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح دارد
شماره ۴۰ - دانی تو که مرگ چیست از تن رستن
دانی تو که مرگ چیست از تن رستن کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۷ - شهید آن قد رعنا وصیت کرد همدم را
شهید آن قد رعنا وصیت کرد همدم را ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۱۴ - دختر فقیر
دختری خرد بدیدم به گدایی مشغول صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۴۸ - عرق آلود ز می طرف جبین ساخته ای
عرق آلود ز می طرف جبین ساخته ای جامی : سلامان و ابسال
بخش ۲۵ - مذمت کردن حکیم شهوت را که ولادت فرزندان بی آن معهود نیست
از شه یونان حکیم تیزهوش مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۳۷ - سلطان منی، سلطان منی
سلطان منی، سلطان منی ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۵۷۳ - هم کار دلم بجان رسید از غم تو
هم کار دلم بجان رسید از غم تو صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۷۸۰ - از دست رود خامه چو نام تو نویسند
از دست رود خامه چو نام تو نویسند
حکایت ۲۲ - امام الحرمین ابوالمعالی جوینی گفت قدس اللّه روحه العزیز، که چون شیخ بوسعید به نشابور آمد، پدر من او را عظیم منکر بود چنانک پیش او سخن او نتوانستی گفت.
امام الحرمین ابوالمعالی جوینی گفت قدس اللّه روحه العزیز، که چون شیخ بوسعید به نشابور آمد، پدر من او را عظیم منکر بود چنانک پیش او سخن او نتوانستی گفت. یک روز چون از نماز بامداد فارغ شد مرا گفت جامه درپوش تا به زیارت شیخ بوسعید شویم. مرا ازو عجب آمد. پس هر دو برفتیم تا بخانقاه شیخ. چون از در خانقاه در شدیم شیخ گفت: درای ای خلیل خدای به نزدیک حبیب خدای! مرا از آن سخن هم عجب آمد، پدرم درشد، شیخ در صومعه تنها بود، مریدان را آواز داد کی بیایید و مرا بردارید. و شیخ ما در آخر عمر دشوار برتوانستی خاستن، از بس ریاضت کی در اول عهد کرده بود و خود را از پای درآویخته بیشتر برتخت نشستی و پای فرو گذاشتی و بدست بر تخت قوت کردی تا بیمدد کسی برخیزد. دو کس بدویدند از مریدان شیخ و او را برگرفتند. شیخ پدرم را در بر گرفت و لحظۀ بنشستند و سخن گفتند چون ساعتی برآمد، استاد امام درآمد و یک زمان حدیث کردند. استاد امام برخاست و برفت. پدرم از پس پشت استاد امام مینگریست. شیخ دهان بر گوش پدرم نهاد و چیزی بگفت. پدرم بوسی برران شیخ داد. مرا از آن حرکت تعجب زیادت گشت. پس پدرم برخاست و بیرون آمدیم. چون بخانه رسیدیم از پدر سؤال کردم که مرا امروز از سه حالت تعجب آمد: یکی آنک شیخ بوسعید را منکر بودی و مرا بامداد فرمودی کی برخیز تا بزیارت شیخ رویم. و دوم چون به نزدیک شیخ رفتیم گفت درآی ای خلیل خدای به نزدیک حبیب خدای. سیم چون استاد بیرون رفت تو از پس قفای استاد مینگریستی، شیخ چیزی بگوش تو در گفت، تو بوسی برران او نهادی. پدر گفت بدانک من دوش بخواب دیدم کی بموضعی عزیز و متبرّک و جایی خوش میگذشتم، شیخ بوسعید را دیدم که در آن جای مجلس میگفت و خلق بسیار نشسته، من از غایت انکاری که باوی بود روی از آن موضع بگردانیدم. هاتفی آواز داد کی روی از کسی میگردانی که به منزلت حبیب خدای است در زمین! چون بشنیدم مرا غیرت بشریت دامن گرفت با خود اندیشیدم کی اگر او به منزلت حبیب خدایست تا من بمنزلت کی باشم. آواز آمد کی تو بمنزلت خلیل خدایی. من بیدار شدم از آن انکار که مرا با شیخ بود هیچ نمانده بود بلک بعوض هر داوری هزاردوستی پدید آمده بود. امروز به زیارت او شدیم، گفت درآی ای خلیل خدای نزدیک حبیب خدای، باز نمود که من بفراست و کرامت برآنچ تو دوش بخواب دیدۀ اطلاع دارم. چون استاد امام برخاست من بر اثر او مینگریستم، بر خاطرم میگذشت که اگر شیخ درجۀ حبیب دارد و من درجۀ خلیل، درجۀ استاد امام چیست؟ شیخ دهان بر گوش من نهاد و گفت درجۀ کلیم خدای تعالی. از آن اشراف خاطر او بر ضمایر بندگان ایزد سبحانه و تعالی، تعجب کردم و سر فرو بردم و بوسی برران شیخ دادم. من با پدر گفتم حالت این منزلتها چگونه توانم دانست؟ پدرم این حدیث باسناد درست روایتکرد کی رسول میگوید صلعم کی: عُلماءُ اُمَّتی کَاَنْبیاءِ بَنی اِسْرائیل و بعد از آن با پدر به سلام شیخ میرفتم. قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۲۲۱ - گر از دل تو غمی تراوش میکرد
گر از دل تو غمی تراوش میکرد سلطان باهو : غزلیات
غزل ۱۱ - مبتلا در عشق گشتم ، صبر ما یاران کجاست
مبتلا در عشق گشتم ، صبر ما یاران کجاست فردوسی : پادشاهی اسکندر
بخش ۲۲ - چو اسکندر آن نامهٔ او بخواند
چو اسکندر آن نامهٔ او بخواند خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۸۳ - مائیم آن گدای که سلطان گدای ماست
مائیم آن گدای که سلطان گدای ماست جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۲۷۴ - چشمت که کرشمه می کند با دل من
چشمت که کرشمه می کند با دل من عطار نیشابوری : باب هفتم: در بیان آنكه آنچه نه قدم است همه محو عدم است
شماره ۳۵ - در عشق مرا چون عدم محض فزود
در عشق مرا چون عدم محض فزود عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۷۰ - کسی کو هرچه دید از چشم جان دید
کسی کو هرچه دید از چشم جان دید اقبال لاهوری : زبور عجم
تو باین گمان که شاید سر آستانه دارم
تو باین گمان که شاید سر آستانه دارم سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۹۹ - بی تو معموره ی دل رو به خرابی دارد
بی تو معموره ی دل رو به خرابی دارد خواجه عبدالله انصاری : مناجات نامه
مناجات ۶۳ - الهی یک دل پُر درد دارم و یک جان پُر زجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر، بار خد
الهی یک دل پُر درد دارم و یک جان پُر زجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر، بار خدایا در ماندم از تو لیکن در ماندم در تو، اگر غایب باشم گویی کُجایی، و چون به درگاه آیم در را نگشایی. صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۶۱۶ - بی لب ساغر می دیده خونپالا داشت
بی لب ساغر می دیده خونپالا داشت عطار نیشابوری : باب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح دارد
شماره ۴۰ - دانی تو که مرگ چیست از تن رستن
دانی تو که مرگ چیست از تن رستن کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۳۷ - شهید آن قد رعنا وصیت کرد همدم را
شهید آن قد رعنا وصیت کرد همدم را ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۱۴ - دختر فقیر
دختری خرد بدیدم به گدایی مشغول صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۴۸ - عرق آلود ز می طرف جبین ساخته ای
عرق آلود ز می طرف جبین ساخته ای جامی : سلامان و ابسال
بخش ۲۵ - مذمت کردن حکیم شهوت را که ولادت فرزندان بی آن معهود نیست
از شه یونان حکیم تیزهوش مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۳۷ - سلطان منی، سلطان منی
سلطان منی، سلطان منی ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۵۷۳ - هم کار دلم بجان رسید از غم تو
هم کار دلم بجان رسید از غم تو صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۷۸۰ - از دست رود خامه چو نام تو نویسند
از دست رود خامه چو نام تو نویسند