تعداد ۸۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۱۹۴ - درد من از عشق تو درمان نبرد
درد من از عشق تو درمان نبرد
زانکه دلم خون شد و فرمان نبرد
دل که به جان آمدهٔ درد توست
درد بسی برد که درمان نبرد
جان نبرم از تو من خستهدل
کانکه به تو داد دل او جان نبرد
هر که پریشان نشد از زلف تو
بویی از آن زلف پریشان نبرد
تا به ابد گمره جاوید ماند
هر که به تو راه ز پیشان نبرد
پاکبری تا دو جهان در نباخت
آنچه که میجست ز تو آن نبرد
پاک توان باخت درین ره که کس
دست درین راه به دستان نبرد
گرچه به سر گشت فلک قرنها
یک نفس این راه به پایان نبرد
چرخ چو از خویش نیامد به سر
واقعهٔ عشق تو پی زان نبرد
کی ببرم وصل تو دست تهی
هیچ ملخ ملک سلیمان نبرد
آه که اندر ظلمات جهان
مردهدلی چشمهٔ حیوان نبرد
تا که نشد مات فرید از دو کون
نرد غم عشق تو آسان نبرد
زانکه دلم خون شد و فرمان نبرد
دل که به جان آمدهٔ درد توست
درد بسی برد که درمان نبرد
جان نبرم از تو من خستهدل
کانکه به تو داد دل او جان نبرد
هر که پریشان نشد از زلف تو
بویی از آن زلف پریشان نبرد
تا به ابد گمره جاوید ماند
هر که به تو راه ز پیشان نبرد
پاکبری تا دو جهان در نباخت
آنچه که میجست ز تو آن نبرد
پاک توان باخت درین ره که کس
دست درین راه به دستان نبرد
گرچه به سر گشت فلک قرنها
یک نفس این راه به پایان نبرد
چرخ چو از خویش نیامد به سر
واقعهٔ عشق تو پی زان نبرد
کی ببرم وصل تو دست تهی
هیچ ملخ ملک سلیمان نبرد
آه که اندر ظلمات جهان
مردهدلی چشمهٔ حیوان نبرد
تا که نشد مات فرید از دو کون
نرد غم عشق تو آسان نبرد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۰۰ - بس نظر تیز که تقدیر کرد
بس نظر تیز که تقدیر کرد
تا رخ زیبای تو تصویر کرد
روی تو عقلم صدف عشق ساخت
چشم تو جانم هدف تیر کرد
نرگس جادوت دل از من ربود
گفت که این جادوی کشمیر کرد
جادوی کشمیر نیارد همی
پیش تو یک مسئله تقریر کرد
زلف تو باز این دل دیوانه را
حلقه درافکند و به زنجیر کرد
هر که سر زلف تو در خواب دید
کافریش عشق تو تعبیر کرد
با سر زلف تو همه هیچ بود
هرچه دلم حیله و تدبیر کرد
کفر از آن خاست که در کاینات
کوکبهٔ زلف تو تأثثیر کرد
زلف تو اسلام برافکنده بود
لیک نکو کرد که تاخیر کرد
مرغ دلم تا که زبون تو شد
قصد بدو عشق زبون گیر کرد
در ره عشق تو دلم جان بداد
تا جگر سوخته توفیر کرد
نالهٔ شبگیر من از حد گذشت
چند توان نالهٔ شبگیر کرد
کس بنداند که دل عاشقم
در ره عشق تو چه تقصیر کرد
لاجرم اکنون چو به دام اوفتاد
دانهٔ جان در سر تشویر کرد
بر دل عطار ببخشای از آنک
روز جوانیش غمت پیر کرد
تا رخ زیبای تو تصویر کرد
روی تو عقلم صدف عشق ساخت
چشم تو جانم هدف تیر کرد
نرگس جادوت دل از من ربود
گفت که این جادوی کشمیر کرد
جادوی کشمیر نیارد همی
پیش تو یک مسئله تقریر کرد
زلف تو باز این دل دیوانه را
حلقه درافکند و به زنجیر کرد
هر که سر زلف تو در خواب دید
کافریش عشق تو تعبیر کرد
با سر زلف تو همه هیچ بود
هرچه دلم حیله و تدبیر کرد
کفر از آن خاست که در کاینات
کوکبهٔ زلف تو تأثثیر کرد
زلف تو اسلام برافکنده بود
لیک نکو کرد که تاخیر کرد
مرغ دلم تا که زبون تو شد
قصد بدو عشق زبون گیر کرد
در ره عشق تو دلم جان بداد
تا جگر سوخته توفیر کرد
نالهٔ شبگیر من از حد گذشت
چند توان نالهٔ شبگیر کرد
کس بنداند که دل عاشقم
در ره عشق تو چه تقصیر کرد
لاجرم اکنون چو به دام اوفتاد
دانهٔ جان در سر تشویر کرد
بر دل عطار ببخشای از آنک
روز جوانیش غمت پیر کرد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۰۳ - هر که درین دایره دوران کند
هر که درین دایره دوران کند
نقطهٔ دل آینهٔ جان کند
چون رخ جان ز آینه دل بدید
جان خود آئینهٔ جانان کند
گر کند اندر رخ جانان نظر
شرط وی آن است که پنهان کند
ور نظرش از نظر آگه بود
دور فتد از ره و تاوان کند
گر همه یک مور ادب گوش داشت
رونق خود همچو سلیمان کند
مرد ره آن است که در راه عشق
هرچه کند جمله به فرمان کند
کی بود آن مرد گدا مرد آنک
عزم به خلوتگه سلطان کند
کار تو آن است که پروانهوار
جان تو بر شمع سرافشان کند
راست چو پروانه به سودای شمع
تیز برون تازد و جولان کند
طاقت شمعش نبود خویش را
روی به شمع آرد و قربان کند
عشق رخش بس که درین دایره
همچو من و همچو تو حیران کند
زلف پریشانش به یک تار موی
جملهٔ اسلام پریشان کند
لیک ز عکس رخ او ذرهای
بتکدهها جمله پر ایمان کند
در غم عشقش دل عطار را
درد ز حد رفت چه درمان کند
نقطهٔ دل آینهٔ جان کند
چون رخ جان ز آینه دل بدید
جان خود آئینهٔ جانان کند
گر کند اندر رخ جانان نظر
شرط وی آن است که پنهان کند
ور نظرش از نظر آگه بود
دور فتد از ره و تاوان کند
گر همه یک مور ادب گوش داشت
رونق خود همچو سلیمان کند
مرد ره آن است که در راه عشق
هرچه کند جمله به فرمان کند
کی بود آن مرد گدا مرد آنک
عزم به خلوتگه سلطان کند
کار تو آن است که پروانهوار
جان تو بر شمع سرافشان کند
راست چو پروانه به سودای شمع
تیز برون تازد و جولان کند
طاقت شمعش نبود خویش را
روی به شمع آرد و قربان کند
عشق رخش بس که درین دایره
همچو من و همچو تو حیران کند
زلف پریشانش به یک تار موی
جملهٔ اسلام پریشان کند
لیک ز عکس رخ او ذرهای
بتکدهها جمله پر ایمان کند
در غم عشقش دل عطار را
درد ز حد رفت چه درمان کند
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۰۸ - عشق توام داغ چنان میکند
عشق توام داغ چنان میکند
کآتش سوزنده فغان میکند
بر دل من چون دل آتش بسوخت
بر سر من اشکفشان میکند
درنگر آخر که ز سوز دلم
چون دل آتش خفقان میکند
عشق تو بیرحمتر از آتش است
کآتشم از عشق ضمان میکند
آتش سوزنده به جز تن نسوخت
عشق تو آهنگ به جان میکند
هر که ز زلف تو کشد سر چو موی
زلف تواش موی کشان میکند
آنچه که جستند همه اهل دل
مردم چشم تو عیان میکند
وآنچه که صد سال کند رستمی
زلف تو در نیم زمان میکند
چون نزند چشم خوشت تیر چرخ
کابروی تو چرخ کمان میکند
گر همه خورشید سبکرو بود
پیش رخت سایه گران میکند
هر که کند وصف دهانت که نیست
هست یقین کان به گمان میکند
خط تو چون مهر نبوت به نسخ
ختم همه حسن جهان میکند
چون ز پی خضر همه سبز رست
خط تو زان قصد نشان میکند
چشمهٔ خضر است دهانت به حکم
خط تو سرسبزی از آن میکند
پسته وآن فستقی مغز او
دعوی آن خط و دهان میکند
بی خبری دی خط تو دید و گفت
برگ گل از سبزه نهان میکند
مینشناسد که دهانش ز خط
غالیه در غالیهدان میکند
چون دهنش ثقبهٔ سوزن فتاد
رشتهٔ آن ثقبه میان میکند
دی ز دهانش شکری خواستم
گفت که نرمم به زبان میکند
سود ندارد شکری بی جگر
میندهد زانکه زیان میکند
کز نفس سردت و باران اشک
لالهٔ من برگ خزان میکند
شفقت او بین که رخم در سرشک
چون رخ خود لالهستان میکند
شیوه او مینبد اندر فرید
گرچه ز صد شیوه برآن میکند
کآتش سوزنده فغان میکند
بر دل من چون دل آتش بسوخت
بر سر من اشکفشان میکند
درنگر آخر که ز سوز دلم
چون دل آتش خفقان میکند
عشق تو بیرحمتر از آتش است
کآتشم از عشق ضمان میکند
آتش سوزنده به جز تن نسوخت
عشق تو آهنگ به جان میکند
هر که ز زلف تو کشد سر چو موی
زلف تواش موی کشان میکند
آنچه که جستند همه اهل دل
مردم چشم تو عیان میکند
وآنچه که صد سال کند رستمی
زلف تو در نیم زمان میکند
چون نزند چشم خوشت تیر چرخ
کابروی تو چرخ کمان میکند
گر همه خورشید سبکرو بود
پیش رخت سایه گران میکند
هر که کند وصف دهانت که نیست
هست یقین کان به گمان میکند
خط تو چون مهر نبوت به نسخ
ختم همه حسن جهان میکند
چون ز پی خضر همه سبز رست
خط تو زان قصد نشان میکند
چشمهٔ خضر است دهانت به حکم
خط تو سرسبزی از آن میکند
پسته وآن فستقی مغز او
دعوی آن خط و دهان میکند
بی خبری دی خط تو دید و گفت
برگ گل از سبزه نهان میکند
مینشناسد که دهانش ز خط
غالیه در غالیهدان میکند
چون دهنش ثقبهٔ سوزن فتاد
رشتهٔ آن ثقبه میان میکند
دی ز دهانش شکری خواستم
گفت که نرمم به زبان میکند
سود ندارد شکری بی جگر
میندهد زانکه زیان میکند
کز نفس سردت و باران اشک
لالهٔ من برگ خزان میکند
شفقت او بین که رخم در سرشک
چون رخ خود لالهستان میکند
شیوه او مینبد اندر فرید
گرچه ز صد شیوه برآن میکند
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۳۸ - مست شدم تا به خرابات دوش
مست شدم تا به خرابات دوش
نعرهزنان رقصکنان دردنوش
جوش دلم چون به سر خم رسید
زآتش جوش دلم آمد به جوش
پیر خرابات چو بانگم شنید
گفت درآی ای پسر خرقهپوش
گفتمش ای پیر چه دانی مرا
گفت ز خود هیچ مگو شو خموش
مذهب رندان خرابات گیر
خرقه و سجاده بیفکن ز دوش
کم زن و قلاش و قلندر بباش
در صف اوباش برآور خروش
صافی زهاد به خواری بریز
دردی عشاق به شادی بنوش
صورت تشبیه برون بر ز چشم
پنبهٔ پندار برآور ز گوش
تو تو نهای چند نشینی به خود
پردهٔ تو بردر و با خود بکوش
قعر دلت عالم بیمنتهاست
رخت سوی عالم دل بر بهوش
گوهر عطار به صد جان بخر
چند بود پیش تو گوهر فروش
نعرهزنان رقصکنان دردنوش
جوش دلم چون به سر خم رسید
زآتش جوش دلم آمد به جوش
پیر خرابات چو بانگم شنید
گفت درآی ای پسر خرقهپوش
گفتمش ای پیر چه دانی مرا
گفت ز خود هیچ مگو شو خموش
مذهب رندان خرابات گیر
خرقه و سجاده بیفکن ز دوش
کم زن و قلاش و قلندر بباش
در صف اوباش برآور خروش
صافی زهاد به خواری بریز
دردی عشاق به شادی بنوش
صورت تشبیه برون بر ز چشم
پنبهٔ پندار برآور ز گوش
تو تو نهای چند نشینی به خود
پردهٔ تو بردر و با خود بکوش
قعر دلت عالم بیمنتهاست
رخت سوی عالم دل بر بهوش
گوهر عطار به صد جان بخر
چند بود پیش تو گوهر فروش
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۵۶ - صبح رخ از پرده نمود ای غلام
صبح رخ از پرده نمود ای غلام
چند کنی گفت و شنود ای غلام
دیر شد آخر قدحی می بیار
چند زنم بانگ که زود ای غلام
درد خرابات مپیمای کم
هین که بسی درد فزود ای غلام
در دلم آتش فکن از می که می
آینهٔ دل بزدود ای غلام
آتش تر ده به صبوحی که عمر
میگذرد زود چو دود ای غلام
عمر تو چون اول افسانهای
هرچه همی بود نبود ای غلام
روی زمین گر همه ملک تو شد
در پی تو مرگ چه سود ای غلام
پشت بده زانکه بلایی دگر
هر نفست روی نمود ای غلام
گوشهنشین باش که چوگان چرخ
گوی ز پیش تو ربود ای غلام
دانهٔ امید چه کاری که دهر
دانهٔ ناکشته درود ای غلام
صد قدح خونش بباید کشید
هر که دمی خوش بغنود ای غلام
بر دل عطار فلک هر نفس
صد در اندوه گشود ای غلام
چند کنی گفت و شنود ای غلام
دیر شد آخر قدحی می بیار
چند زنم بانگ که زود ای غلام
درد خرابات مپیمای کم
هین که بسی درد فزود ای غلام
در دلم آتش فکن از می که می
آینهٔ دل بزدود ای غلام
آتش تر ده به صبوحی که عمر
میگذرد زود چو دود ای غلام
عمر تو چون اول افسانهای
هرچه همی بود نبود ای غلام
روی زمین گر همه ملک تو شد
در پی تو مرگ چه سود ای غلام
پشت بده زانکه بلایی دگر
هر نفست روی نمود ای غلام
گوشهنشین باش که چوگان چرخ
گوی ز پیش تو ربود ای غلام
دانهٔ امید چه کاری که دهر
دانهٔ ناکشته درود ای غلام
صد قدح خونش بباید کشید
هر که دمی خوش بغنود ای غلام
بر دل عطار فلک هر نفس
صد در اندوه گشود ای غلام
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۵۷ - گشت جهان همچو نگار ای غلام
گشت جهان همچو نگار ای غلام
بادهٔ گلرنگ بیار ای غلام
با گل و با بلبل و با مل بهم
وصلطلب فصل بهار ای غلام
بلبل عاشق به صبوحی درست
میشنوی نالهٔ زار ای غلام
نرگس سرمست نگر کاو فکند
سر ز گرانی به کنار ای غلام
پیش نشین تازه بکن کار آب
بیش مبر آب ز کار ای غلام
آب بده زانکه جهان هر نفس
خاک کند چون تو هزار ای غلام
زخم خمارم چو به زاری بکشت
نوش خمارم ز خم آر ای غلام
روز چو شد باز نیاید دگر
چند کنی روز گذار ای غلام
چند شمار زر و زینت کنی
فکر کن از روز شمار ای غلام
نیستی آگه که دم واپسین
از تو برآرند دمار ای غلام
قصهٔ مرگم جگر و دل بسوخت
دست ازین قصه بدار ای غلام
واقعهٔ مشکل دارالغرور
برد ز عطار قرار ای غلام
بادهٔ گلرنگ بیار ای غلام
با گل و با بلبل و با مل بهم
وصلطلب فصل بهار ای غلام
بلبل عاشق به صبوحی درست
میشنوی نالهٔ زار ای غلام
نرگس سرمست نگر کاو فکند
سر ز گرانی به کنار ای غلام
پیش نشین تازه بکن کار آب
بیش مبر آب ز کار ای غلام
آب بده زانکه جهان هر نفس
خاک کند چون تو هزار ای غلام
زخم خمارم چو به زاری بکشت
نوش خمارم ز خم آر ای غلام
روز چو شد باز نیاید دگر
چند کنی روز گذار ای غلام
چند شمار زر و زینت کنی
فکر کن از روز شمار ای غلام
نیستی آگه که دم واپسین
از تو برآرند دمار ای غلام
قصهٔ مرگم جگر و دل بسوخت
دست ازین قصه بدار ای غلام
واقعهٔ مشکل دارالغرور
برد ز عطار قرار ای غلام
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۵۹ - صبح بر افراخت علم ای غلام
صبح بر افراخت علم ای غلام
رنجه کن از لطف قدم ای غلام
خیز که بشکفت گل و یاسمین
تا بنشینیم به هم ای غلام
باده خوریم و ز جهان بگذریم
زانکه جهان شد چو ارم ای غلام
بس که بریزد گل نازک ز باد
ما شده در خاک دژم ای غلام
زین گذران عمر چه نازیم ما
زندگیی ماند و دو دم ای غلام
پس چو چنین است یقین عمر خویش
چند گذاریم به غم ای غلام
این همه خود بگذرد و جان و دل
وا رهد از جور و ستم ای غلام
وقت درآمد که به پشتی تو
باز بر آریم شکم ای غلام
آب نجوییم ز خضر ای پسر
جام نخواهیم ز جم ای غلام
در نگر و خلق جهان را ببین
روی نهاده به عدم ای غلام
چون همه در معرض محو آمدند
محو شوی زود تو هم ای غلام
خود تو یقین دان که نیرزد ز مرگ
جمله جهان نیم درم ای غلام
عاقبت الامر چو مرگ است راه
عمر تو چه بیش و چه کم ای غلام
پس غم عطار درین وقت گل
دفع کن از می به کرم ای غلام
رنجه کن از لطف قدم ای غلام
خیز که بشکفت گل و یاسمین
تا بنشینیم به هم ای غلام
باده خوریم و ز جهان بگذریم
زانکه جهان شد چو ارم ای غلام
بس که بریزد گل نازک ز باد
ما شده در خاک دژم ای غلام
زین گذران عمر چه نازیم ما
زندگیی ماند و دو دم ای غلام
پس چو چنین است یقین عمر خویش
چند گذاریم به غم ای غلام
این همه خود بگذرد و جان و دل
وا رهد از جور و ستم ای غلام
وقت درآمد که به پشتی تو
باز بر آریم شکم ای غلام
آب نجوییم ز خضر ای پسر
جام نخواهیم ز جم ای غلام
در نگر و خلق جهان را ببین
روی نهاده به عدم ای غلام
چون همه در معرض محو آمدند
محو شوی زود تو هم ای غلام
خود تو یقین دان که نیرزد ز مرگ
جمله جهان نیم درم ای غلام
عاقبت الامر چو مرگ است راه
عمر تو چه بیش و چه کم ای غلام
پس غم عطار درین وقت گل
دفع کن از می به کرم ای غلام
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۶۰ - صبح برانداخت نقاب ای غلام
صبح برانداخت نقاب ای غلام
میده و برخیز ز خواب ای غلام
همچو گلم بر سر آتش نشاند
شوق شراب چو گلاب ای غلام
بی نمکی چند کنی باده نوش
وز جگرم خواه کباب ای غلام
دور بگردان و شتابی بکن
چند کند عمر شتاب ای غلام
جان من سوخته دل را دمی
زنده کن از جام شراب ای غلام
آب حیات است می و من چو شمع
مرده دلم بی می ناب ای غلام
از قدح باده دلم زنده کن
تا برهد جان ز عذاب ای غلام
چون دل عطار ز تو تافته است
تافته را نیز متاب ای غلام
میده و برخیز ز خواب ای غلام
همچو گلم بر سر آتش نشاند
شوق شراب چو گلاب ای غلام
بی نمکی چند کنی باده نوش
وز جگرم خواه کباب ای غلام
دور بگردان و شتابی بکن
چند کند عمر شتاب ای غلام
جان من سوخته دل را دمی
زنده کن از جام شراب ای غلام
آب حیات است می و من چو شمع
مرده دلم بی می ناب ای غلام
از قدح باده دلم زنده کن
تا برهد جان ز عذاب ای غلام
چون دل عطار ز تو تافته است
تافته را نیز متاب ای غلام
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۶۲ - شیفتهٔ حلقهٔ گوش توام
شیفتهٔ حلقهٔ گوش توام
سوختهٔ چشمهٔ نوش توام
ماهرخ با خط و خال منی
دلشدهٔ بی تن و توش توام
ترک منی گوش به من دار از آنک
هندوک حلقه به گوش توام
خانه بیاراستهام چون نگار
منتظر خانه فروش توام
چون دلم از خشم تو آید به جوش
عاشق خشم تو و جوش توام
خط چه کشی بر من غمکش از آنک
مست خط غالیهپوش توام
هوش به من باز کی آید که من
تا به ابد رفته ز هوش توام
گرچه به گویایی من نیست کس
یک شکرم ده که خموش توام
چون بگریزی تو ز عطار از آنک
با تو به هم دوش به دوش توام
سوختهٔ چشمهٔ نوش توام
ماهرخ با خط و خال منی
دلشدهٔ بی تن و توش توام
ترک منی گوش به من دار از آنک
هندوک حلقه به گوش توام
خانه بیاراستهام چون نگار
منتظر خانه فروش توام
چون دلم از خشم تو آید به جوش
عاشق خشم تو و جوش توام
خط چه کشی بر من غمکش از آنک
مست خط غالیهپوش توام
هوش به من باز کی آید که من
تا به ابد رفته ز هوش توام
گرچه به گویایی من نیست کس
یک شکرم ده که خموش توام
چون بگریزی تو ز عطار از آنک
با تو به هم دوش به دوش توام
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۷۱ - بیشتر عمر چنان بودهام
بیشتر عمر چنان بودهام
کز نظر خویش نهان بودهام
گه به مناجات به سر گشتهام
گه به خرابات دوان بودهام
گاه ز جان سود بسی کردهام
گاه ز تن عین زیان بودهام
راستی آن است که از هیچ وجه
من نه درین و نه در آن بودهام
من چکنم کان که چنان خواستند
گر بد و گر نیک چنان بودهام
گرچه به خورشید مرا علم هست
طالب یک ذره عیان بودهام
نی که خطا رفت چه علم و چه عین
دلشدهٔ سوختهجان بودهام
گرچه سبکدل شدهام هم ز خود
بر دل خود سخت گران بودهام
بحر جهان بس عجب آمد مرا
غرق تحیر ز جهان بودهام
گرچه ز هر نوع سخن گفتهام
کوردلی گنگ زبان بودهام
زآنچه که اصل است چو آگه نیم
پس همه پندار و گمان بودهام
هیچ نمیدانم و در عمر خویش
منتظر یک همه دان بودهام
چون همه دانی نتوان زد به تیر
لاجرم از غم چو کمان بودهام
غرقهٔ خون شد ز تحیر فرید
زانکه بسی اشکفشان بودهام
کز نظر خویش نهان بودهام
گه به مناجات به سر گشتهام
گه به خرابات دوان بودهام
گاه ز جان سود بسی کردهام
گاه ز تن عین زیان بودهام
راستی آن است که از هیچ وجه
من نه درین و نه در آن بودهام
من چکنم کان که چنان خواستند
گر بد و گر نیک چنان بودهام
گرچه به خورشید مرا علم هست
طالب یک ذره عیان بودهام
نی که خطا رفت چه علم و چه عین
دلشدهٔ سوختهجان بودهام
گرچه سبکدل شدهام هم ز خود
بر دل خود سخت گران بودهام
بحر جهان بس عجب آمد مرا
غرق تحیر ز جهان بودهام
گرچه ز هر نوع سخن گفتهام
کوردلی گنگ زبان بودهام
زآنچه که اصل است چو آگه نیم
پس همه پندار و گمان بودهام
هیچ نمیدانم و در عمر خویش
منتظر یک همه دان بودهام
چون همه دانی نتوان زد به تیر
لاجرم از غم چو کمان بودهام
غرقهٔ خون شد ز تحیر فرید
زانکه بسی اشکفشان بودهام
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۷۲ - روی تو در حسن چنان دیدهام
روی تو در حسن چنان دیدهام
کاینهٔ هر دو جهان دیدهام
جمله از آن آینه پیدا نمود
واینه از جمله نهان دیدهام
هست در آیینه نشان صد هزار
واینه فارغ ز نشان دیدهام
صورت در آینه از آینه
نیست خبردار چنان دیدهام
جمله درین آینه جلوهگرند
واینه را حافظ آن دیدهام
صورت آن آینه چون جسم بود
پرتو آن آینه جان دیدهام
جوهر آن آینه چون کس ندید
من چه زنم دم که عیان دیدهام
لیک کسی را ز چنان جوهری
هیچ نه شرح و نه بیان دیدهام
جملهٔ ذرات ازو بر کنار
با همه او را به میان دیدهام
یافتهام از همه بس فارغش
پس همه را کرده ضمان دیدهام
با تو و بی تو چه دهم شرح این
چون به ندانم که چه سان دیدهام
یک همه دان در دو جهان کس ندید
چون دو جهان یک همه دان دیدهام
جملهٔ مردان جهان دیده را
در غم این نعرهزنان دیدهام
دایم ازین واقعه عطار را
نوحهگری اشک فشان دیدهام
کاینهٔ هر دو جهان دیدهام
جمله از آن آینه پیدا نمود
واینه از جمله نهان دیدهام
هست در آیینه نشان صد هزار
واینه فارغ ز نشان دیدهام
صورت در آینه از آینه
نیست خبردار چنان دیدهام
جمله درین آینه جلوهگرند
واینه را حافظ آن دیدهام
صورت آن آینه چون جسم بود
پرتو آن آینه جان دیدهام
جوهر آن آینه چون کس ندید
من چه زنم دم که عیان دیدهام
لیک کسی را ز چنان جوهری
هیچ نه شرح و نه بیان دیدهام
جملهٔ ذرات ازو بر کنار
با همه او را به میان دیدهام
یافتهام از همه بس فارغش
پس همه را کرده ضمان دیدهام
با تو و بی تو چه دهم شرح این
چون به ندانم که چه سان دیدهام
یک همه دان در دو جهان کس ندید
چون دو جهان یک همه دان دیدهام
جملهٔ مردان جهان دیده را
در غم این نعرهزنان دیدهام
دایم ازین واقعه عطار را
نوحهگری اشک فشان دیدهام
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۹۷ - در سفر عشق چنان گم شدم
در سفر عشق چنان گم شدم
کز نظر هر دو جهان گم شدم
نام و نشانم ز دو عالم مجوی
کز ورق نام و نشان گم شدم
هیچ کسم نیز نبیند دگر
کز خطوات تن و جان گم شدم
جامهدران اشک فشان آمدم
رقصکنان نعرهزنان گم شدم
چون همه از گم شدگی آمدند
گم شدگی جستم از آن گم شدم
بار امانت چو گران بود و صعب
من سبک از بار گران گم شدم
گم شدم و گم شدم و گم شدم
خود چه شناسم که چه سان گم شدم
سایهٔ یک ذره چه سان گم شود
در بر خورشید چنان گم شدم
بحر شغبناک چو گشت آشکار
بر صفت قطره نهان گم شدم
قطره بدم بحر به من باز خورد
تا خبرم بد به میان گم شدم
شد همگی هستی عطار نیست
تا ز میان همگان گم شدم
کز نظر هر دو جهان گم شدم
نام و نشانم ز دو عالم مجوی
کز ورق نام و نشان گم شدم
هیچ کسم نیز نبیند دگر
کز خطوات تن و جان گم شدم
جامهدران اشک فشان آمدم
رقصکنان نعرهزنان گم شدم
چون همه از گم شدگی آمدند
گم شدگی جستم از آن گم شدم
بار امانت چو گران بود و صعب
من سبک از بار گران گم شدم
گم شدم و گم شدم و گم شدم
خود چه شناسم که چه سان گم شدم
سایهٔ یک ذره چه سان گم شود
در بر خورشید چنان گم شدم
بحر شغبناک چو گشت آشکار
بر صفت قطره نهان گم شدم
قطره بدم بحر به من باز خورد
تا خبرم بد به میان گم شدم
شد همگی هستی عطار نیست
تا ز میان همگان گم شدم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۶۶ - زهره ندارم که سلامت کنم
زهره ندارم که سلامت کنم
چون طمع وصل مدامت کنم
گرچه جوابم ندهی این بسم
چون شنوی تو که سلامت کنم
چون نتوانم که به گردت رسم
گرد به گرد در و بامت کنم
مرغ تو حلاج سزد من کیم
تا هوس حلقهٔ دامت کنم
خاک شدم تا نفس خویش را
هم نفس جرعهٔ جامت کنم
گر به حسامم بکشی نقد جان
پیشکش زخم حسامت کنم
نیست مرا دل وگرم صد بود
سوختهٔ وعدهٔ خامت کنم
یک شکرت خواستهام گفتهای
میطلبم باز که وامت کنم
گر چه حلال است تو را خون من
گر ندهی بوسه حرامت کنم
چون همه خوبی جهان وقف توست
گنگ شدم وصف کدامت کنم
خطبهٔ جانم چو به نام تو رفت
سکهٔ تن نیز به نامت کنم
نی که تنی نیست دو من استخوانست
پیش سگ کوی غلامت کنم
مشک جهان گر همه عطار داشت
وقف خط غالیه فامت کنم
چون طمع وصل مدامت کنم
گرچه جوابم ندهی این بسم
چون شنوی تو که سلامت کنم
چون نتوانم که به گردت رسم
گرد به گرد در و بامت کنم
مرغ تو حلاج سزد من کیم
تا هوس حلقهٔ دامت کنم
خاک شدم تا نفس خویش را
هم نفس جرعهٔ جامت کنم
گر به حسامم بکشی نقد جان
پیشکش زخم حسامت کنم
نیست مرا دل وگرم صد بود
سوختهٔ وعدهٔ خامت کنم
یک شکرت خواستهام گفتهای
میطلبم باز که وامت کنم
گر چه حلال است تو را خون من
گر ندهی بوسه حرامت کنم
چون همه خوبی جهان وقف توست
گنگ شدم وصف کدامت کنم
خطبهٔ جانم چو به نام تو رفت
سکهٔ تن نیز به نامت کنم
نی که تنی نیست دو من استخوانست
پیش سگ کوی غلامت کنم
مشک جهان گر همه عطار داشت
وقف خط غالیه فامت کنم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۷۰ - رفت وجودم به عدم چون کنم
رفت وجودم به عدم چون کنم
هیچ شدم هیچ نیم چون کنم
تو همه من هیچ به هم هر دو را
چون به هم اندازم وضم چون کنم
با منی و من ز توام بی خبر
با تو بهم بی تو بهم چون کنم
ای غم عشق تو مرا سوخته
سوختهام بی تو ز غم چون کنم
واقعهٔ عشق توام زنده کرد
یکدم ازین واقعه کم چون کنم
گرچه بسی گرم تر از آتشم
در طلب خویش علم چون کنم
در هوست سر چو درانداختم
پیشکشت سر چو قلم چون کنم
چون نتوان کرد ز تو صورتی
صورت محض است صنم چون کنم
ای همه بر هیچ ز تو چون بود
نقش پی نقش رقم چون کنم
کی به دمم نرم شوی زانکه تو
موم نهای نرم بدم چون کنم
ره به درنگ است و درم سوی تو
من نه درنگ و نه درم چون کنم
چون نه مقرم من و نه منکرم
بر سخنی لا و نعم چون کنم
در حرم عشق چو نامحرمم
نیست مرا ره به حرم چون کنم
بر صفت شمع گرفتست سوز
فرق سرم تا به قدم چون کنم
تا بودم یک سر موی از وجود
عزم بیابان عدم چون کنم
بازوی جود است کمال فرید
فربهیش هست ورم چون کنم
هیچ شدم هیچ نیم چون کنم
تو همه من هیچ به هم هر دو را
چون به هم اندازم وضم چون کنم
با منی و من ز توام بی خبر
با تو بهم بی تو بهم چون کنم
ای غم عشق تو مرا سوخته
سوختهام بی تو ز غم چون کنم
واقعهٔ عشق توام زنده کرد
یکدم ازین واقعه کم چون کنم
گرچه بسی گرم تر از آتشم
در طلب خویش علم چون کنم
در هوست سر چو درانداختم
پیشکشت سر چو قلم چون کنم
چون نتوان کرد ز تو صورتی
صورت محض است صنم چون کنم
ای همه بر هیچ ز تو چون بود
نقش پی نقش رقم چون کنم
کی به دمم نرم شوی زانکه تو
موم نهای نرم بدم چون کنم
ره به درنگ است و درم سوی تو
من نه درنگ و نه درم چون کنم
چون نه مقرم من و نه منکرم
بر سخنی لا و نعم چون کنم
در حرم عشق چو نامحرمم
نیست مرا ره به حرم چون کنم
بر صفت شمع گرفتست سوز
فرق سرم تا به قدم چون کنم
تا بودم یک سر موی از وجود
عزم بیابان عدم چون کنم
بازوی جود است کمال فرید
فربهیش هست ورم چون کنم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۹۱ - در چه طلسم است که ما ماندهایم
در چه طلسم است که ما ماندهایم
با تو به هم وز تو جدا ماندهایم
نی که تویی جمله و ما هیچ نه
مانده تویی ما ز کجا ماندهایم
از همه معنی چو تویی هرچه هست
پس به چه معنی من و ما ماندهایم
رشته چو یکتاست در اصلی که هست
پس ز برای چه دوتا ماندهایم
چون تو سزاوار وجودی و بس
ما نه به حق نه به سزا ماندهایم
چون همه تو ما همه هیچ آمدیم
ای همه تو هیچ چرا ماندهایم
چون همه نه با تو و نه بی توییم
نه به بقا نه به فنا ماندهایم
در خم چوگان سر زلف تو
گوی صفت بی سر و پا ماندهایم
پاک کن از ما دل ما زانکه ما
سوختهٔ خوف و رجا ماندهایم
ما چو فریدیم نه نیک و نه بد
کز دو جهان فرد تو را ماندهایم
با تو به هم وز تو جدا ماندهایم
نی که تویی جمله و ما هیچ نه
مانده تویی ما ز کجا ماندهایم
از همه معنی چو تویی هرچه هست
پس به چه معنی من و ما ماندهایم
رشته چو یکتاست در اصلی که هست
پس ز برای چه دوتا ماندهایم
چون تو سزاوار وجودی و بس
ما نه به حق نه به سزا ماندهایم
چون همه تو ما همه هیچ آمدیم
ای همه تو هیچ چرا ماندهایم
چون همه نه با تو و نه بی توییم
نه به بقا نه به فنا ماندهایم
در خم چوگان سر زلف تو
گوی صفت بی سر و پا ماندهایم
پاک کن از ما دل ما زانکه ما
سوختهٔ خوف و رجا ماندهایم
ما چو فریدیم نه نیک و نه بد
کز دو جهان فرد تو را ماندهایم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۹۵ - هرچه همه عمر همی ساختیم
هرچه همه عمر همی ساختیم
در ره ترسابچه درباختیم
راهب دیرش چو سپه عرضه داد
صد علم عشق برافراختیم
رقصکنان بر سر میدان شدیم
نعرهزنان بر دو جهان تاختیم
ترک فلک غاشیهٔ ما کشد
زانکه نه با اسب و نه با ساختیم
عشق رخش چون به سر ما رسید
سر به دل خرقه برانداختیم
سینه به شکرانهٔ او سوختیم
قبله ز بتخانهٔ او ساختیم
گرچه فشاندیم بر او دین و دل
قیمت ترسابچه نشناختیم
درد ده ای ساقی مجلس که ما
پردهٔ درد است که بنواختیم
نه که نه ما بابت درد توییم
زانکه ز درد تو بنگداختیم
با تو که پردازد اگر راستی است
چون همه از خویش نپرداختیم
جز سخنی بهرهٔ عطار نیست
زان به سخن تیغ زبان آختیم
در ره ترسابچه درباختیم
راهب دیرش چو سپه عرضه داد
صد علم عشق برافراختیم
رقصکنان بر سر میدان شدیم
نعرهزنان بر دو جهان تاختیم
ترک فلک غاشیهٔ ما کشد
زانکه نه با اسب و نه با ساختیم
عشق رخش چون به سر ما رسید
سر به دل خرقه برانداختیم
سینه به شکرانهٔ او سوختیم
قبله ز بتخانهٔ او ساختیم
گرچه فشاندیم بر او دین و دل
قیمت ترسابچه نشناختیم
درد ده ای ساقی مجلس که ما
پردهٔ درد است که بنواختیم
نه که نه ما بابت درد توییم
زانکه ز درد تو بنگداختیم
با تو که پردازد اگر راستی است
چون همه از خویش نپرداختیم
جز سخنی بهرهٔ عطار نیست
زان به سخن تیغ زبان آختیم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۵۸ - زلف به انگشت پریشان مکن
زلف به انگشت پریشان مکن
روی بدان خوبی پنهان مکن
طرهٔ مشکین سیه رنگ را
سایهٔ خورشید درافشان مکن
از سر بیداد سر سروران
در سر آن سرو خرامان مکن
عاشق دل سوخته را دست گیر
جان و دلم بی سر و سامان مکن
چون بر ما آمدهای یک زمان
حال دل خسته پریشان مکن
در بر ما یک نفس آرام گیر
از بر ما قصد شبستان مکن
بی رخ خود عالم همچون بهشت
بر من دل سوخته زندان مکن
بر تو چو عطار جفایی نکرد
آنچه ز تو آن نسزد آن مکن
روی بدان خوبی پنهان مکن
طرهٔ مشکین سیه رنگ را
سایهٔ خورشید درافشان مکن
از سر بیداد سر سروران
در سر آن سرو خرامان مکن
عاشق دل سوخته را دست گیر
جان و دلم بی سر و سامان مکن
چون بر ما آمدهای یک زمان
حال دل خسته پریشان مکن
در بر ما یک نفس آرام گیر
از بر ما قصد شبستان مکن
بی رخ خود عالم همچون بهشت
بر من دل سوخته زندان مکن
بر تو چو عطار جفایی نکرد
آنچه ز تو آن نسزد آن مکن
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۷۰۵ - دوش درآمد ز درم صبحگاه
دوش درآمد ز درم صبحگاه
حلقهٔ زلفش زده صف گرد ماه
زلف پریشانش شکن کرده باز
کرده پریشان شکنش صد سپاه
از سر زلفش به دل عاشقان
مژده رسان باد صبا صبحگاه
مست برم آمد و دردیم داد
تا دلم از درد برآورد آه
گفت رخم بین که گر از عشق من
توبه کنی توبه بتر از گناه
گفتمش ای جان چکنم تا مرا
زین می نوشین بدهی گاه گاه
گفت ز خود فانی مطلق بباش
تا برسی زود بدین دستگاه
گر بخورندت به مترس از وجود
گرچه بگردی تو نگردی تباه
آهو چینی چو گیاهی خورد
در شکمش مشک شود آن گیاه
مات شو ار شاه همه عالمی
تا برهی از ضرر آب و جاه
از شدن و آمدن و از گریز
کی برهد تا نشود مات شاه
گفتمش از علم مرا کوههاست
کس نتواند که کند کوه کاه
گفت که هرچیز که دانستهای
جمله فرو شوی به آب سیاه
چون همه چیزیت فراموش شد
بر دل و جانت بگشایند راه
یوسف قدسی تو و ملک تو مصر
جهد بر آن کن که برآیی ز چاه
تا سر عطار نگردد چو گوی
از مه و خورشید نیابد کلاه
هرکه درین واقعه آزاد نیست
گو برو و خرقه ز عطار خواه
حلقهٔ زلفش زده صف گرد ماه
زلف پریشانش شکن کرده باز
کرده پریشان شکنش صد سپاه
از سر زلفش به دل عاشقان
مژده رسان باد صبا صبحگاه
مست برم آمد و دردیم داد
تا دلم از درد برآورد آه
گفت رخم بین که گر از عشق من
توبه کنی توبه بتر از گناه
گفتمش ای جان چکنم تا مرا
زین می نوشین بدهی گاه گاه
گفت ز خود فانی مطلق بباش
تا برسی زود بدین دستگاه
گر بخورندت به مترس از وجود
گرچه بگردی تو نگردی تباه
آهو چینی چو گیاهی خورد
در شکمش مشک شود آن گیاه
مات شو ار شاه همه عالمی
تا برهی از ضرر آب و جاه
از شدن و آمدن و از گریز
کی برهد تا نشود مات شاه
گفتمش از علم مرا کوههاست
کس نتواند که کند کوه کاه
گفت که هرچیز که دانستهای
جمله فرو شوی به آب سیاه
چون همه چیزیت فراموش شد
بر دل و جانت بگشایند راه
یوسف قدسی تو و ملک تو مصر
جهد بر آن کن که برآیی ز چاه
تا سر عطار نگردد چو گوی
از مه و خورشید نیابد کلاه
هرکه درین واقعه آزاد نیست
گو برو و خرقه ز عطار خواه
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۴۴ - دوست چنان باید کان منست