تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۳۳ - در کوی تو نقش قدمم، حالتم این است
در کوی تو نقش قدمم، حالتم این است
برخاستنم نیست ز جا، طاقتم این است
با عشق تو زادم من و با درد تو بودم
با مهر تو در خاک روم، ملّتم این است
از غیرت شوق است که چون رنگ پریده
خود نامه و خود نامه برم، عادتم این است
هم دل شنود پرده سراییدن دل را
می گویم و خود می شنوم، صحبتم این است
پرورده ز بس ذائقه را عشق به تلخی
شربت نهم و زهر کشم، لذّتم این است
جایی که شود بستر راحت، دم شمشیر
میدان به تپیدن ندهم، فرصتم این است
بیزارم از آن کفر که آموختنی شد
بت، برهمنان را چه کند؟ غیرتم این است
صد پیرهن صبر قبا گشت و ز ناموس
دستی به گریبان نزدم، حسرتم این است
از انجمن کثرت خود نیست گزیری
گاهی مگر از خویش روم خلوتم این است
شطرنجی ایّامم و در ششدر گیتی
دانگی ز حریفان نبرم، خصلتم این است
از شور شکر خنده ی آن خون وفا نوش
کردم لب زخمی نمکین، عشرتم این است
صعب است حزین گر نکشم سر به گریبان
از هر دو جهان زاویهٔ عزلتم این است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۲ - از کوی تو تا کلبه ی ما فاصله ای نیست
از کوی تو تا کلبه ی ما فاصله ای نیست
محتاج به رنج قدم و راحله ای نیست
بشاب اگر می روی ای لخت دل از جای
امروز به از اشک روان قافله ای نیست
ماییم که از چرخ ننالیم وگر نه
این جام به اندازهٔ هر حوصله ای نیست
کی سر زند از جیب بیابان محبت
بر تارک خاری که گل آبله ای نیست؟
از دودهٔ ارباب کرم فیض رسانی
جز تاک درین کهنه سرا سلسله ای نیست
قدر گهر و سنگ به میزان تمیز است
گر خوار شدستم، ز عزیزان گله ای نیست
خود گوش کن امروز حزین آنچه سرایی
جز فهم سخن سنج، سخن را صله ای نیست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۴ - چون صبح به بر، دیدهٔ من پیرهنی داشت
چون صبح به بر، دیدهٔ من پیرهنی داشت
در پرده مگر حسرت نازک بدنی داشت
آن فیض کجا رفت کز افشاندن زلفش
هر نافهٔ داغم، به گریبان ختنی داشت؟
نگذاشت به کار دل صدپاره، درستی
آن عهد که با طرهٔ پیمان شکنی داشت
هر تار به راهی رود از زلف حواسم
جمعیت احباب، پریشان شدنی داشت
در جیب گریبان، گل چاکی نفشاندم
تا سینه ام از غنچهٔ پیکان چمنی داشت
چشم از غم محرومی دیدار چه می کرد
گر فرصت یک ره، مژه بر هم زدنی داشت؟
از ضعف رسا، خانه نشینیم وگر نه
دیوانهٔ ما هر گذری، انجمنی داشت
بودش سخن از حسرت آب دم تیغت
در پیش تو آن روزکه زخمم دهنی داشت
از شوق تو دل خانه به دوش است وگر نه
درکوی غم، آواره ما هم وطنی داشت
بیکار نیارست کند دست مرا مرگ
بستد ز گریبان و به چاک کفنی داشت
عمریست حزین از نظرت رفت ونگفتی
درگاه صنم خانهٔ ما، برهمنی داشت
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۵ - یک دل به دیاری که وفا صاحب تاج است
یک دل به دیاری که وفا صاحب تاج است
بی سکهٔ داغت نبود، آنچه رواج است
شاهنشهیم باج ز افتاده نگیرد
هر سرکه بلند است، مرا زیر خراج است
من کودک یونان کدهٔ صاف دلانم
لوح سبقم ساده تر از صفحهٔ عاج است
بیماری عشق است، چه آید ز مسیحا؟
بی فایده جان می کنم و مرگ علاج است
هر لحظه فلک لعبتی از پرده برآرد
این پیر خرف، بین چقدر طفل مزاج است
ای دولت از این عرصه که ماییم کران گیر
از ما سر پا خورده، به هر جا سر و تاج است
گم شد ره بیرون شد، از آن زلف حزین را
ای دل بفروز آتش آهی، شب داج است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۶ - کی دیده تنها چو دل آغشته به خون است؟
کی دیده تنها چو دل آغشته به خون است؟
سر تا قدم ما چو دل آغشته به خون است
ما و حرم عشق، که از گریهٔ احباب
دیوار و در آنجا، چو دل آغشته به خون است
بازآ که مرا دیده جدا ز آن گل عارض
از خار تمنّا، چو دل آغشته به خون است
از جوش غمت حوصله بر درد، کمی کرد
اینجاست که دریا چو دل آغشته به خون است
ز آن رخنه که افتاده به جیب مه کنعان
دامان زلیخا چو دل آغشته به خون است
این رحم، که آموخت شکار افکن ما را؟
سرتاسر صحرا چو دل آغشته به خون است
خاموش حزین ، کز نفس سینه خراشت
مجموعهٔ انشا، چو دل آغشته به خون است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۵۰ - اسرار تو با زاهد و ملّا نتوان گفت
اسرار تو با زاهد و ملّا نتوان گفت
با کوردلان، نور تجلّا نتوان گفت
چون آینه، کز جلوهٔ دیدار شود گم
ما را به تماشای تو پیدا نتوان گفت
از آمدن پیک صبا می رود از هوش
پیغام تو با عاشق شیدا نتوان گفت
امروز، ازین مرحله سامان سفر کن
در مذهب ما امشب و فردا نتوان گفت
سرمستی آن طرّه به حدّی ست که با وی
احوال پریشانی دلها نتوان گفت
بیماری من از اثر مستی چشمی ست
درد دل من پیش مسیحا نتوان گفت
این آن غزل قاسم انوار که فرمود
با عشق زتسبیح مصلا نتوان گفت
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۵۴ - دل در هوس نرگس مستانه اسیر است
دل در هوس نرگس مستانه اسیر است
مرغ حرم امروز به بتخانه اسیر است
چون آبله ام بود دلی در کف و اکنون
در دست تو بد مست چو پیمانه اسیر است
مرغی نفتد بی طمع دانه به دامی
عنقای دل ماست که بی دانه اسیر است
فریاد که این مرغ دل بال شکسته
در دام سر زلف تو چون شانه اسیر است
شوریده دلم بازگرفتار جنون شد
زنجیر بیارید که دیوانه اسیر است
مرگش مگر آزاد کند ورنه حزین را
خاطر به غم فرقت جانانه اسیر است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۵۵ - تا شمع دل، افروخته بزم حضور است
تا شمع دل، افروخته بزم حضور است
داغ غم عشق و سر من آتش طور است
غم بر کمر مور، نهد کوه گران را
در کشور لاغربدنان کار به زور است
ترسم که شوی خرج ره ای عقل گران جان
پا در سفر عشق سبک دار، که دور است
ترک دو جهان گوی، اگر مرد فنایی
سامان سبکباری این راه، ضرور است
آن ملک که در زیر نگین داشت سلیمان
در حلقهٔ صاحب نظران دیدهٔ مور است
جز مرگ که شیرینی جان خاک ره اوست
هر آب چشیدیم درین بادیه شور است
عاشق نشود شیفته عشق مجازی
از شهد هوس ذائقه عشق نفور است
کی می زند از نشئه می موج پریزاد
بی مغز کدویی که پر از باد غرور است
در دوزخ هجران ز خیال تو حزین را
اندیشه بهشتی ست که جولانگه حور است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۵۸ - عشق است به دل شور بیابان قیامت
عشق است به دل شور بیابان قیامت
بر داغ نگون کرده نمکدان قیامت
ناصح، تو به رسوایی ما پرده مپوشان
این چاک گذشته ست ز دامان قیامت
در سنگ چه مقدار بود جلوه شرر را
تنگ است به مجنون تو میدان قیامت
امروز برد شورش دل رونق فردا
برچیده شد از عشق تو دکان قیامت
چون غنچه کشیده ست حزین ، سر به گریبان
از خجلت دیوان تو، دیوان قیامت
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۵۹ - هر زخم که از ناوک آن تازه نهال است
هر زخم که از ناوک آن تازه نهال است
بر پیکر من شوختر از چشم غزال است
حالی شده سرمست مرا، بس که تغافل
یک بار نپرسید ز حالم که چه حال است
هجران،گل حرمان حجاب نظر توست
گر دیده گشایی همه جا بزم وصال است
در دام خیالت شده ام، شکل خیالی
یک ره به خیالت نرسد کاین چه خیال است
آیینه آن صنع بود ناقص وکامل
این قصه چرا طول دهم، عرض کمال است
دردی کش میخانهٔ ما شو که نیابی
در جام جم این باده که ما را به سفال است
پرواز حزین از پی آرام اسیری ست
بر معتکف دام و قفس بال وبال است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۰ - آزادی ما از غم کونین کران داشت
آزادی ما از غم کونین کران داشت
مستی ز سبکباری ما رطل گران داشت
رسوای ازل در غم عشق تو چو صبحم
این چاک به صد بخیه نیاریم، نهان داشت
در پرده به تیر نگهم خستی و پیداست
هر پارهٔ این دل، ز خدنگ تو نشان داشت
زاهد تو چه دانی؟ ز حریفان مغان پرس
فیضی که شب جمعه و روز رمضان داشت
زین گوشه زندان به چه تدبیر برآییم؟
دل شد به دیار خود و ما را به ضمان داشت
از جام جم، افسانه مسنجید که ما را
هرکاسه که غم داد، شرابی به از آن داشت
افسرده حزین ، از چه کشی پای به دامن
در راه خرابات چه دیدی که زیان داشت؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - رسوا شدهٔ عشق تو را چاره نکو نیست
رسوا شدهٔ عشق تو را چاره نکو نیست
چاک جگر صبح سزاوار رفو نیست
الوان نعم مائدهٔ عشق کشیده ست
آن زهر کدام است که ما را به گلو نیست؟
در بیعت پیران خرابات فتوح است
خالی بود آن دست که در دست سبو نیست
از برگ و بر عاریت آزرده دماغم
گر رنگ بود با گل این باغچه، بو نیست
از گرد و غبار هوس، اندام فرو شوی
فرداست که این آب سبک سیر به جو نیست
این بادهٔ پر زور که پیمانهٔ دل راست
در حوصله طاقت هر جام و سبو نیست
ای خضر بیا جرعه ای از جام حزین کش
این شیرهٔ جان است به هر چشمه و جو نیست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۳ - فرسوده ز نعمت شده دندان به دهانت
فرسوده ز نعمت شده دندان به دهانت
لیک ازگله یک روز نیاسود، زبانت
فرصت، که به دست تو متاع سره ای بود
تیریست که جستهست ز آغوش کمانت
در باغ هوس، نخل تمنّا چه نشانی؟
برخاست ز جا از همه سو، باد خزانت
از ریگ روان بیش بود چاه در این راه
سرکش مشو ای نفس، که دادند عنانت
بیغوله دنیا نبود جای نشستن
شد سدّ ره ای سست قدم، سنگ نشانت
صوفی ، ز سلوک تو چه حاصل که نگردید
تقوا بلد راه خرابات مغانت
رنجت شود آسودگی دولت جاوید
گر عشق ستاند، ز غم سود و زیانت
ای سرو چمان، سایه ز من باز نگیری
پرورده ام از ناز میان دل و جانت
پیمان محبت مگسل زآنکه قدیم است
پیوند رگ جان من و موی میانت
بخرام فروهشته به بر طره پرچین
ای چشم تماشای دو عالم نگرانت
خم شد قدم از بار دل خود نه ز پیری
یارب نکشد بار دل پیر و جوانت
ترسم که رسایی نکند پایه بختم
ای مایهٔ اقبال، بلند است مکانت
زان جام نگه کی رسدم باده گساری؟
جایی که سپهر است ز خونابه کشانت
از داغ دل من چه خبر داشته باشی؟
ای آنکه به دامن ز شراب است نشانت
ما را هوس بوسه دهد، لب به گزیدن
شیرین دهنانند ز خمیازه کشانت
آتش نفسی، داغ دلی، چون تو حزین نیست
تأثیر کند در جگر سنگ فغانت
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۴ - بی کس تر ازین عاشق دل خسته کسی نیست
بی کس تر ازین عاشق دل خسته کسی نیست
عمری ست که بیمارم و عیسی نفسی نیست
شورافکن مرغان اسیر است خروشم
دلگیرتر از سینهٔ چاکم قفسی نیست
تا چند توان داد، نفس بیهده بر باد؟
چون نی همه فریادم و فریادرسی نیست
گوشی به خروش من و دل دار، که فرداست
زین قافله رفته، صدای جرسی نیست
همراه رقیبان مگذر از سر خاکم
ما را ز وفای تو جز این ملتمسی نیست
خجلت زده برق درین دشت سرابم
در مزرع بی حاصل من خار و خسی نیست
در محفل این مرده دلان شمع مزارم
می سوزم و از سوز من آگاه کسی نیست
عیب و هنر از لوح جهان هر دو ستردند
عاشق چه عجب گر نبود، بوالهوسی نیست
پوشیده حزین از شب ما، صبح رخ خویش
دل با که نفس راست کند؟ همنفسی نیست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - بار ستم یار، گران است و گران نیست
بار ستم یار، گران است و گران نیست
جانبازی عشاق، زیان است و زیان نیست
یارب چه شنیده ست ز اغیارکه امروز
با ما نگه یار همان است و همان نیست؟
حرفی ز دهانش به زبان است دهان کو؟
رازی ز میانش به زبان است و زبان نیست
بویی نه و رنگی ست به رخساره جهان را
درگلشن تصویر خزان است و خزان نیست
گردد به گلو بس که گره، سوخت نفس را
ما را سبق گریه روان است و روان نیست
سرگشته کوی تو شدند آبله پایان
این راه پر از سنگ نشان است و نشان نیست
پیداست حزین از نفست بوی محبت
در جیب تو این مشک نهان است و نهان نیست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۹ - داغی که ز شورابهٔ اشکم نمکین است
داغی که ز شورابهٔ اشکم نمکین است
صد محشر شوریدگیش زیر نگین است
این لخت جگر از ته دندان نگذارم
چون قسمتم از مائدهٔ عشق همین است
لوح هنر خویش خون مژه شستیم
دیگر فلک سفله چرا بر سر کین است؟
آن دل که به تقوا و ورع شیخ حرم بود
در دور نگاه تو، صنم خانه نشین است
ای غالیه سا طرّه، کجا یاد منت هست؟
از دلشدگان تو یکی نافهٔ چین است
چون نقش قدم شد دو جهان خاک نشینش
آن گوهر یکدانه که در خانهٔ زین است
عمرم به فسون رفته و آن آهوی وحشی
آسان نشود رام کسی مشکلم این است
بر شمع محبت شده صرصر، دم سردش
آن واعظ افسرده نفس دشمن دین است
فردا چه بود حال چو کارت به خود افتد؟
بار تو دو روزی ست که بر دوش زمین است
دلها چو صدف بسته میان دایگیش را
ابر قلمم حاملهٔ درّ ثمین است
ای دل به فسون ساز نگاهش مرو از جای
چون غمزهٔ خونخوار بلایی به کمین است
در باغ نه بلبل به خروش است و نه قمری
گوش همه امروز به فریاد حزین است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - تا نقش خط آن آینه رخسار کشیده ست
تا نقش خط آن آینه رخسار کشیده ست
آیینه به رخ پردهٔ زنگار کشیده ست
از بس شب افسانهٔ آن زلف دراز است
شمع سحر، انگشت به زنهار کشیده ست
دارد به رهت در نظرم عزّت مژگان
خاری که سر از دیدهٔ خونبار کشیده ست
باری به گران سنگی عشق تو ندیدم
عمری ست که دوش دلم این بار کشیده ست
طرّار سر زلف سیاه تو عجب نیست
گر حلقه به گوش مه رخسار کشیده ست
کافر نکشد ز آتش سوزندهٔ دوزخ
جوری که دل از هجر ستمکار کشیده ست
با آنکه دلم از نظر افتادهٔ یار است
پیمانه ازین میکده بسیار کشیده ست
از زهد چهل ساله نشد خشک دماغم
از دست که این ساغر سرشار کشیده ست؟
بی چشمهٔ نوشی نشود ناله گلوسوز
شیرین سخنی نی ز لب یار کشیده ست
صد میکده خون بیش کشیده ست لب من
تا کار به رنگینی گفتار کشیده ست
زان روز که سر بر خط تسلیم نهادم
آسودگیم دست ز کردار کشیده ست
از دور به نظّارهٔ رسوایی عشقم
منصور سراسیمه سر از دار کشیده ست
از پهلوی لاغر بدنی، محرم یارم
آن گوهر یک دانه برین تار کشیده ست
بی چاک گریبان، نرسد دل به گشادی
بی درد چرا دست ازین کار کشیده ست؟
حسرت کش دیداری و همخانهٔ یاری
تعمیر بدن پیش تو دیوار کشیده ست
دادی به کف نفس و هوا بس که عنان را
برگرد تو گردون، خط پرگار کشیده ست
ساقی ز دیار خودیم خیمه برون زن
تا ابر سراپرده به گلزار کشیده ست
محروم ز باغ است حزین ، بلبل مستم
بوی گلی از رخنهٔ دیوار کشیده ست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۳ - خوش آنکه، دلم در شکن زلف تو جا داشت
خوش آنکه، دلم در شکن زلف تو جا داشت
بخت سیهم، خاصیت بال هما داشت
گر عشق ندادی به غمش نقد دو عالم
در مصر وفا، یوسف ما را که بها داشت؟
می ربخت به بر، طرّهء آهم، همه سنبل
دل بس که هوای سر آن زلف دو تا داشت
از رنگ تو صحرا ورق لاله به خون شست
وز بوی تو،گل خرقهٔ صدپاره قبا داشت
جز گوهر مهر تو درین هفت صدف نیست
مه را خم ابروی تو انگشت نما داشت
در جیب چمن سنبل و در دشت ختن مشک
در هر طرفی زلف تو صد غالیهسا داشت
سِحر از نگه، از غمزه فسون، عشوه ز نیرنگ
چشم تو چه گوییم که در پرده چها داشت؟
خجلت نگهم سوخت که بی پرده درآمد
حسنی که نقابش دو جهان روی نما داشت
تا سوخت مرا یار، شد افسرده بساطش
آتشکدهٔ شمع، به پروانه صفا داشت
می رفت چو شمعش، ز گریبان به سر آتش
تیرت مگر امشب سر دلجویی ما داشت
از خانهٔ زنجیر نمی خاست صدایی
این سلسله را شور حزین تو به پا داشت
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - نسرین به چمن برندمد گر بدن این است
نسرین به چمن برندمد گر بدن این است
از غنچه صبا دم نزند گر دهن این است
یک دیده جلا یافته از نکهت یوسف
صد دیده کند روشن، اگر پیرهن این است
خال از خم آن زلف نمودی و نهفتی
بنما که جگر خون کن مشک ختن این است
گرد سر آن طره، چمن سیر تذروی
پر میزد و می گفت: غریبان، وطن این است
بی باده حزین از می گفتار تو مستیم
پیمانه بپیما که شراب کهن این است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - ای در نظر ناز تو، سلطان و گدا هیچ
ای در نظر ناز تو، سلطان و گدا هیچ
آیا خبرت هست ز حال دل ما هیچ؟
از منتم آزاد، به عشق تو که دارم
دردی که نیفتد سر و کارش به دوا هیچ
نه کفر پذیرد سر زلف تو نه اسلام
در بندگی عشق تو شد طاعت ما هیچ
انصاف کساد است به بازار محبت
جانهای گرانمایه نیاید به بها هیچ
عاشق برد از بخت به دیوان که فریاد؟
بگسستن دل مشکل و امّید وفا هیچ
پیمانهٔ تسلیم شکسته ست خمارش
رندیکه ندارد خبر از درد و صفا هیچ
غوغای حزین است ز فریاد نظیری
بانگی که نباشد نکند کوه صدا هیچ