تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۵۲ - هست ما را هر زمانی از نگار راستین
هست ما را هر زمانی از نگار راستین
لقمهیی اندر دهان و دیگری در آستین
این حد خوبی نباشد، ای خدایا چیست این؟
هیچ سروی این ندارد، خوش قد و بالاست این
این چنین خورشید پیدا، چون که پنهان میشود؟
او چنین پنهان ز عالم، از برای ماست این
جمع خواهد آن بت و تنهاروان خود دیگرند
هر کجا خوبی بود، او طالب غوغاست این
شمس تبریز ارچه جانی، گر چو جان پنهان شوی
بر دلم تهمت نشیند، کز کجا برخاست این
لقمهیی اندر دهان و دیگری در آستین
این حد خوبی نباشد، ای خدایا چیست این؟
هیچ سروی این ندارد، خوش قد و بالاست این
این چنین خورشید پیدا، چون که پنهان میشود؟
او چنین پنهان ز عالم، از برای ماست این
جمع خواهد آن بت و تنهاروان خود دیگرند
هر کجا خوبی بود، او طالب غوغاست این
شمس تبریز ارچه جانی، گر چو جان پنهان شوی
بر دلم تهمت نشیند، کز کجا برخاست این
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۵۳ - هر صبوحی ارغنونها را برنجان هم چنین
هر صبوحی ارغنونها را برنجان هم چنین
آفرینها بر جمالت، هم چنین جان هم چنین
پیش رویت روز مست و پیش زلفت شب خراب
ای که کفرت هم چنان و ای که ایمان هم چنین
در کنار زهره نه تو چنگ عشرت هم چنان
پای کوبان اندرآ، ای ماه تابان هم چنین
اشتهای مشک و عنبر چون بخیزد جمع را
حلقههای زلف خود را زو برافشان هم چنین
چرخهٔ چرخ ار بگردد بیمرادت یک نفس
آتشی درزن به جان چرخ گردان هم چنین
روز روز مجلس است ای عشق دست ما بگیر
می کشان تا بزم خاص و تخت سلطان هم چنین
پاره پاره پیش تر رو، گرچه مستی ای رفیق
پارهیی راه است از ما تا به میدان هم چنین
در هوای شمس تبریزی ز ظلمت میگذر
ناگهان سر برزنی از باغ و ایوان هم چنین
آفرینها بر جمالت، هم چنین جان هم چنین
پیش رویت روز مست و پیش زلفت شب خراب
ای که کفرت هم چنان و ای که ایمان هم چنین
در کنار زهره نه تو چنگ عشرت هم چنان
پای کوبان اندرآ، ای ماه تابان هم چنین
اشتهای مشک و عنبر چون بخیزد جمع را
حلقههای زلف خود را زو برافشان هم چنین
چرخهٔ چرخ ار بگردد بیمرادت یک نفس
آتشی درزن به جان چرخ گردان هم چنین
روز روز مجلس است ای عشق دست ما بگیر
می کشان تا بزم خاص و تخت سلطان هم چنین
پاره پاره پیش تر رو، گرچه مستی ای رفیق
پارهیی راه است از ما تا به میدان هم چنین
در هوای شمس تبریزی ز ظلمت میگذر
ناگهان سر برزنی از باغ و ایوان هم چنین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۵۴ - عیشهاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان
عیشهاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان
وز شما کان شکر باد این جهان ای عاشقان
نوش و جوش عاشقان، تا عرش و تا کرسی رسید
برگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقان
از لب دریا چه گویم؟ لب ندارد بحر جان
برفزودهست از مکان و لامکان ای عاشقان
ما مثال موجها اندر قیام و در سجود
تا پدید آید نشان از بینشان ای عاشقان
گر کسی پرسد کیانید ای سراندازان شما؟
هین بگوییدش که جان جان جان ای عاشقان
گر کسی غواص نبود، بحر جان بخشنده است
کو همیبخشد گهرها رایگان ای عاشقان
این چنین شد وان چنان شد، خلق را در حقه کرد
باز رستیم از چنین و از چنان ای عاشقان
ما رمیت اذ رمیت از شکارستان غیب
می جهاند تیرهای بیکمان ای عاشقان
چون ز جست و جوی دل نومید گشتم، آمدم
خفته دیدم دل ستان با دلستان ای عاشقان
گفتم ای دل خوش گزیدی؟ دل بخندید و بگفت
گل ستاند گل ستان از گلستان ای عاشقان
زیر پای من گل است و زیر پاهاشان گل است
چون بکوبم پا میان منکران ای عاشقان؟
خرما آن دم که از مستی جانان جان ما
می نداند آسمان از ریسمان ای عاشقان
طرفه دریایی معلق آمد این دریای عشق
نی به زیر و نی به بالا، نی میان ای عاشقان
تا پدید آمد شعاع شمس تبریزی ز شرق
جان مطلق شد زمین و آسمان ای عاشقان
وز شما کان شکر باد این جهان ای عاشقان
نوش و جوش عاشقان، تا عرش و تا کرسی رسید
برگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقان
از لب دریا چه گویم؟ لب ندارد بحر جان
برفزودهست از مکان و لامکان ای عاشقان
ما مثال موجها اندر قیام و در سجود
تا پدید آید نشان از بینشان ای عاشقان
گر کسی پرسد کیانید ای سراندازان شما؟
هین بگوییدش که جان جان جان ای عاشقان
گر کسی غواص نبود، بحر جان بخشنده است
کو همیبخشد گهرها رایگان ای عاشقان
این چنین شد وان چنان شد، خلق را در حقه کرد
باز رستیم از چنین و از چنان ای عاشقان
ما رمیت اذ رمیت از شکارستان غیب
می جهاند تیرهای بیکمان ای عاشقان
چون ز جست و جوی دل نومید گشتم، آمدم
خفته دیدم دل ستان با دلستان ای عاشقان
گفتم ای دل خوش گزیدی؟ دل بخندید و بگفت
گل ستاند گل ستان از گلستان ای عاشقان
زیر پای من گل است و زیر پاهاشان گل است
چون بکوبم پا میان منکران ای عاشقان؟
خرما آن دم که از مستی جانان جان ما
می نداند آسمان از ریسمان ای عاشقان
طرفه دریایی معلق آمد این دریای عشق
نی به زیر و نی به بالا، نی میان ای عاشقان
تا پدید آمد شعاع شمس تبریزی ز شرق
جان مطلق شد زمین و آسمان ای عاشقان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۵۵ - ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان
ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان
هوشیاری در میان بیخودان و مستیان
بیمحابا درده ای ساقی مدام اندر مدام
تا نماند هوشیاری، عاقلی، اندر جهان
یار دعوی میکند، گر عاشقی، دیوانه شو
سرد باشد عاقلی، در حلقههٔ دیوانگان
گر درآید عاقلی گو کار دارم، راه نیست
ور درآید عاشقی، دستش بگیر و درکشان
عیببینی از چه خیزد؟ خیزد از عقل ملول
تشنه هرگز عیب داند دید در آب روان؟
عقل منکر هیچ گونه از نشانها نگذرد
بینشان رو، بینشان، تا زخم ناید بر نشان
یوسفی شو گر تو را خامی به نخاسی برد
گلشنی شو گر تو را خاری نداند، گو مدان
عیسییی شو گر تو را خانه نباشد، گو مباش
دیدهیی شو گرت روپوشی نماند گو ممان
هوشیاری در میان بیخودان و مستیان
بیمحابا درده ای ساقی مدام اندر مدام
تا نماند هوشیاری، عاقلی، اندر جهان
یار دعوی میکند، گر عاشقی، دیوانه شو
سرد باشد عاقلی، در حلقههٔ دیوانگان
گر درآید عاقلی گو کار دارم، راه نیست
ور درآید عاشقی، دستش بگیر و درکشان
عیببینی از چه خیزد؟ خیزد از عقل ملول
تشنه هرگز عیب داند دید در آب روان؟
عقل منکر هیچ گونه از نشانها نگذرد
بینشان رو، بینشان، تا زخم ناید بر نشان
یوسفی شو گر تو را خامی به نخاسی برد
گلشنی شو گر تو را خاری نداند، گو مدان
عیسییی شو گر تو را خانه نباشد، گو مباش
دیدهیی شو گرت روپوشی نماند گو ممان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۵۶ - سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیم تن
سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیم تن
آستین را میفشاند در اشارت سوی من
همچو چشم کشتگان، چشمان من حیران او
وز شراب عشق او، این جان من بیخویشتن
زیر جعد زلف مشکش، صد قیامت را مقام
در صفای صحن رویش، آفت هر مرد و زن
مرغ جان اندر قفص میکند پر و بال خویش
تا قفص را بشکند اندر هوای آن شکن
از فلک آمد همایی، بر سر من سایه کرد
من فغان کردم که دور از پیش آن خوب ختن
در سخن آمد همای و گفت بیروزی کسی
کز سعادت میگریزی، ای شقی ممتحن
گفتمش آخر حجابی در میان ما و دوست
من جمال دوست خواهم، کوست مر جان را سکن
آن همای از بس تعجب سوی آن مه بنگرید
از من او دیوانه تر شد، در جمالش مفتتن
میر مست و خواجه مست و روح مست و جسم مست
از خداوند شمس دین آن شاه تبریز و زمن
آستین را میفشاند در اشارت سوی من
همچو چشم کشتگان، چشمان من حیران او
وز شراب عشق او، این جان من بیخویشتن
زیر جعد زلف مشکش، صد قیامت را مقام
در صفای صحن رویش، آفت هر مرد و زن
مرغ جان اندر قفص میکند پر و بال خویش
تا قفص را بشکند اندر هوای آن شکن
از فلک آمد همایی، بر سر من سایه کرد
من فغان کردم که دور از پیش آن خوب ختن
در سخن آمد همای و گفت بیروزی کسی
کز سعادت میگریزی، ای شقی ممتحن
گفتمش آخر حجابی در میان ما و دوست
من جمال دوست خواهم، کوست مر جان را سکن
آن همای از بس تعجب سوی آن مه بنگرید
از من او دیوانه تر شد، در جمالش مفتتن
میر مست و خواجه مست و روح مست و جسم مست
از خداوند شمس دین آن شاه تبریز و زمن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۵۷ - هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن
هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن
هست عاشق هر زمانی بیخود و شیدا شدن
عاقلان از غرقه گشتن، برگریز و برحذر
عاشقان را کار و پیشه، غرقهٔ دریا شدن
عاقلان را راحت از راحت رسانیدن بود
عاشقان را ننگ باشد بند راحتها شدن
عاشق اندر حلقه باشد از همه تنها، چنانک
زیت را و آب را در یک محل تنها شدن
وان که باشد در نصیحت دادن عشاق عشق
نیست او را حاصلی، جز سخرهٔ سودا شدن
عشق بوی مشک دارد، زان سبب رسوا بود
مشک را کی چاره باشد از چنین رسوا شدن؟
عشق باشد چون درخت و عاشقان سایهی درخت
سایه گرچه دور افتد، بایدش آن جا شدن
بر مقام عقل باید پیر گشتن طفل را
در مقام عشق بینی پیر را برنا شدن
شمس تبریزی به عشقت هر که او پستی گزید
همچو عشق تو بود در رفعت و بالا شدن
هست عاشق هر زمانی بیخود و شیدا شدن
عاقلان از غرقه گشتن، برگریز و برحذر
عاشقان را کار و پیشه، غرقهٔ دریا شدن
عاقلان را راحت از راحت رسانیدن بود
عاشقان را ننگ باشد بند راحتها شدن
عاشق اندر حلقه باشد از همه تنها، چنانک
زیت را و آب را در یک محل تنها شدن
وان که باشد در نصیحت دادن عشاق عشق
نیست او را حاصلی، جز سخرهٔ سودا شدن
عشق بوی مشک دارد، زان سبب رسوا بود
مشک را کی چاره باشد از چنین رسوا شدن؟
عشق باشد چون درخت و عاشقان سایهی درخت
سایه گرچه دور افتد، بایدش آن جا شدن
بر مقام عقل باید پیر گشتن طفل را
در مقام عشق بینی پیر را برنا شدن
شمس تبریزی به عشقت هر که او پستی گزید
همچو عشق تو بود در رفعت و بالا شدن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۵۸ - ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن
ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن
ذکر فردا نسیه باشد، نسیه را گردن بزن
سال سال ماست و طالع طالع زهرهست و ماه
ای دل این عیش و طرب حدی ندارد، تن بزن
تا درون سنگ و آهن تابش و شادی رسید
گر تو را باور نیاید، سنگ بر آهن بزن
بنگر اندر میزبان و در رخش شادی ببین
بر سر این خوان نشین و کاسه در روغن بزن
عقل زیرک را برآر و پهلوی شادی نشان
جان روشن را سبک بر بادهٔ روشن بزن
شاخها سرمست و رقصانند از باد بهار
ای سمن مستی کن و ای سرو بر سوسن بزن
جامههای سبز ببریدند بر دکان غیب
خیز ای خیاط بنشین بر دکان، سوزن بزن
ذکر فردا نسیه باشد، نسیه را گردن بزن
سال سال ماست و طالع طالع زهرهست و ماه
ای دل این عیش و طرب حدی ندارد، تن بزن
تا درون سنگ و آهن تابش و شادی رسید
گر تو را باور نیاید، سنگ بر آهن بزن
بنگر اندر میزبان و در رخش شادی ببین
بر سر این خوان نشین و کاسه در روغن بزن
عقل زیرک را برآر و پهلوی شادی نشان
جان روشن را سبک بر بادهٔ روشن بزن
شاخها سرمست و رقصانند از باد بهار
ای سمن مستی کن و ای سرو بر سوسن بزن
جامههای سبز ببریدند بر دکان غیب
خیز ای خیاط بنشین بر دکان، سوزن بزن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۵۹ - روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن
روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن
زلف او دعوی کند کاینک رسن بازی، رسن
عقل گوید گوهرم، گوهر شکستن شرط نیست
عشق گوید سنگ ما بستان و بر گوهر بزن
سنگ ما گوهر شکست و حیف هم بر سنگ ماست
حیف هم بر روح باشد، گر شدش قربان بدن
این نه بس دل را که دلبر دست در خونش کند؟
این نه بس بت را که باشد چون خلیلش بت شکن؟
هر که را جست او به رحمت وارهید از جست و جو
هر که را گفت آن مایی، وارهید از ما و من
آن لبی کانگشت خود لیسید روزی زان عسل
وصف آن لب را چه گویم؟ کان نگنجد در دهن
هر که صحرایی بود، ایمن بود از زلزله
هر که دریایی بود، کی غم خورد از جامه کن؟
کی سلیمان را زیان شد گر شد او ماهی فروش؟
اهرمن گر ملک بستد، اهرمن بد، اهرمن
گر بشد انگشتری، انگشت او انگشتری ست
پرده بود انگشتری، کی چشم بد بر وی مزن
چشم بد خود را خورد، خود ماه ما زان فارغ است
شمع کی بدنام شد گر نور او بستد لگن
زلف او دعوی کند کاینک رسن بازی، رسن
عقل گوید گوهرم، گوهر شکستن شرط نیست
عشق گوید سنگ ما بستان و بر گوهر بزن
سنگ ما گوهر شکست و حیف هم بر سنگ ماست
حیف هم بر روح باشد، گر شدش قربان بدن
این نه بس دل را که دلبر دست در خونش کند؟
این نه بس بت را که باشد چون خلیلش بت شکن؟
هر که را جست او به رحمت وارهید از جست و جو
هر که را گفت آن مایی، وارهید از ما و من
آن لبی کانگشت خود لیسید روزی زان عسل
وصف آن لب را چه گویم؟ کان نگنجد در دهن
هر که صحرایی بود، ایمن بود از زلزله
هر که دریایی بود، کی غم خورد از جامه کن؟
کی سلیمان را زیان شد گر شد او ماهی فروش؟
اهرمن گر ملک بستد، اهرمن بد، اهرمن
گر بشد انگشتری، انگشت او انگشتری ست
پرده بود انگشتری، کی چشم بد بر وی مزن
چشم بد خود را خورد، خود ماه ما زان فارغ است
شمع کی بدنام شد گر نور او بستد لگن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۶۰ - آفتابا بار دیگر خانه را پر نور کن
آفتابا بار دیگر خانه را پر نور کن
دوستان را شاد گردان، دشمنان را کور کن
از پس کوهی برآ و سنگها را لعل ساز
بار دیگر غورهها را پخته و انگور کن
آفتابا بار دیگر باغ را سرسبز کن
دشت را و کشت را پر حله و پر حور کن
ای طبیب عاشقان و ای چراغ آسمان
عاشقان را دست گیر و چارهٔ رنجور کن
این چنین روی چو مه در زیر ابر، انصاف نیست
ساعتی این ابر را از پیش آن مه دور کن
گر جهان پر نور خواهی، دست از رو بازگیر
ور جهان تاریک خواهی، روی را مستور کن
دوستان را شاد گردان، دشمنان را کور کن
از پس کوهی برآ و سنگها را لعل ساز
بار دیگر غورهها را پخته و انگور کن
آفتابا بار دیگر باغ را سرسبز کن
دشت را و کشت را پر حله و پر حور کن
ای طبیب عاشقان و ای چراغ آسمان
عاشقان را دست گیر و چارهٔ رنجور کن
این چنین روی چو مه در زیر ابر، انصاف نیست
ساعتی این ابر را از پیش آن مه دور کن
گر جهان پر نور خواهی، دست از رو بازگیر
ور جهان تاریک خواهی، روی را مستور کن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۶۱ - نوبهارا جان مایی، جانها را تازه کن
نوبهارا جان مایی، جانها را تازه کن
باغها را بشکفان و کشتها را تازه کن
گل جمال افروختهست و مرغ قول آموختهست
بیصبا جنبش ندارند، هین صبا را تازه کن
سرو سوسن را همیگوید، زبان را برگشا
سنبله با لاله میگوید وفا را تازه کن
شد چناران دف زنان و شد صنوبر کف زنان
فاخته نعره زنان کو کو، عطا را تازه کن
از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوع
برگ رز اندر سجود آمد، صلا را تازه کن
جمله گلها صلح جو و خار بدخو، جنگ جو
خیز ای وامق تو باری، عهد عذرا تازه کن
رعد گوید ابر آمد، مشکها بر خاک ریخت
ای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن
نرگس آمد سوی بلبل، خفته چشمک میزند
کندر آ، اندر نوا، عشق و هوا را تازه کن
بلبل آن بشنید ازو و با گل صدبرگ گفت
گر سماعت میل شد، این بینوا را تازه کن
سبزپوشان خضرکسوه همیگویند، رو
چون شکوفه سر سر اولیا را تازه کن
وان سه برگ و آن سمن، وان یاسمین گویند، نی
در خموشی کیمیا بین، کیمیا را تازه کن
باغها را بشکفان و کشتها را تازه کن
گل جمال افروختهست و مرغ قول آموختهست
بیصبا جنبش ندارند، هین صبا را تازه کن
سرو سوسن را همیگوید، زبان را برگشا
سنبله با لاله میگوید وفا را تازه کن
شد چناران دف زنان و شد صنوبر کف زنان
فاخته نعره زنان کو کو، عطا را تازه کن
از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوع
برگ رز اندر سجود آمد، صلا را تازه کن
جمله گلها صلح جو و خار بدخو، جنگ جو
خیز ای وامق تو باری، عهد عذرا تازه کن
رعد گوید ابر آمد، مشکها بر خاک ریخت
ای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن
نرگس آمد سوی بلبل، خفته چشمک میزند
کندر آ، اندر نوا، عشق و هوا را تازه کن
بلبل آن بشنید ازو و با گل صدبرگ گفت
گر سماعت میل شد، این بینوا را تازه کن
سبزپوشان خضرکسوه همیگویند، رو
چون شکوفه سر سر اولیا را تازه کن
وان سه برگ و آن سمن، وان یاسمین گویند، نی
در خموشی کیمیا بین، کیمیا را تازه کن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۶۲ - یار خود را خواب دیدم، ای برادر دوش من
یار خود را خواب دیدم، ای برادر دوش من
بر کنار چشمه خفته، در میان نسترن
حلقه کرده، دست بسته حوریان بر گرد او
از یکی سو لاله زار و از یکی سو یاسمن
باد میزد نرم نرمک بر کنار زلف او
بوی مشک و بوی عنبر میرسید از هر شکن
مست شد باد و ربود آن زلف را از روی یار
چون چراغ روشنی کز وی تو برگیری لگن
زاول این خواب گفتم من که هم آهسته باش
صبر کن تا با خود آیم، یک زمان تو دم مزن
بر کنار چشمه خفته، در میان نسترن
حلقه کرده، دست بسته حوریان بر گرد او
از یکی سو لاله زار و از یکی سو یاسمن
باد میزد نرم نرمک بر کنار زلف او
بوی مشک و بوی عنبر میرسید از هر شکن
مست شد باد و ربود آن زلف را از روی یار
چون چراغ روشنی کز وی تو برگیری لگن
زاول این خواب گفتم من که هم آهسته باش
صبر کن تا با خود آیم، یک زمان تو دم مزن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۶۳ - پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
غم گسار و هم نشین و مونس شبهای من
ای شنیده وقت و بیوقت از وجودم نالهها
ای فکنده آتشی در جملهٔ اجزای من
در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنوی
جفت گردد بانگ که با نعره و هیهای من
ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جانها پاک تر
صورتت نی لیک مقناطیس صورتهای من
چون ز بیذوقی دل من طالب کاری بود
بسته باشم، گرچه باشد دلگشا صحرای من
بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقل
هر یکی رنج دماغ و کندهیی بر پای من
تا ز خود افزون گریزم، در خودم محبوس تر
تا گشایم بند از پا، بسته بینم پای من
ناگهان در ناامیدی، یا شبی، یا بامداد
گویی ام، اینک برآ، بر طارم بالای من
آن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که من
گم کنم کین خود منم، یا شکر و حلوای من
امشب از شبهای تنهایی ست، رحمی کن، بیا
تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من
همچو نای انبان درین شب من از آن خالی شدم
تا خوش و صافی برآید نالهها و وای من
زین سپس انبان بادم، نیستم انبان نان
زانک ازین نالهست روشن، این دل بینای من
درد و رنجوری ما را دارویی غیر تو نیست
ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من
غم گسار و هم نشین و مونس شبهای من
ای شنیده وقت و بیوقت از وجودم نالهها
ای فکنده آتشی در جملهٔ اجزای من
در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنوی
جفت گردد بانگ که با نعره و هیهای من
ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جانها پاک تر
صورتت نی لیک مقناطیس صورتهای من
چون ز بیذوقی دل من طالب کاری بود
بسته باشم، گرچه باشد دلگشا صحرای من
بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقل
هر یکی رنج دماغ و کندهیی بر پای من
تا ز خود افزون گریزم، در خودم محبوس تر
تا گشایم بند از پا، بسته بینم پای من
ناگهان در ناامیدی، یا شبی، یا بامداد
گویی ام، اینک برآ، بر طارم بالای من
آن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که من
گم کنم کین خود منم، یا شکر و حلوای من
امشب از شبهای تنهایی ست، رحمی کن، بیا
تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من
همچو نای انبان درین شب من از آن خالی شدم
تا خوش و صافی برآید نالهها و وای من
زین سپس انبان بادم، نیستم انبان نان
زانک ازین نالهست روشن، این دل بینای من
درد و رنجوری ما را دارویی غیر تو نیست
ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۶۴ - شمس دین بر یوسفان و نازنینان نازنین
شمس دین بر یوسفان و نازنینان نازنین
بر سر جمله شهان و سرفرازان نازنین
بر سران و سروران، صد سر زیاده جاه او
در میان واصلان لطف رحمان نازنین
او به اوصاف الهی گشته موصوف کمال
بر سریر و بر سران تخت سلطان نازنین
بزم را از وی جمال و رزم را از وی جلال
هم به بزم و هم به رزم لطف کیهان نازنین
پیش او بنهاد مفتاح خزاینهای خاص
کرده از عشق و محبتهاش یزدان نازنین
در میان صد هزاران ماه، او تابان چو خور
وصف او اندر میان وصف شاهان نازنین
آن که خاک پاش شد، او بر سران شد سرفراز
مست او اندر میان جمله مستان نازنین
اندران موجی که خاصان برحذر باشند از آن
اندر آن موج خطر او خفته استان نازنین
بر سر جمله شهان و سرفرازان نازنین
بر سران و سروران، صد سر زیاده جاه او
در میان واصلان لطف رحمان نازنین
او به اوصاف الهی گشته موصوف کمال
بر سریر و بر سران تخت سلطان نازنین
بزم را از وی جمال و رزم را از وی جلال
هم به بزم و هم به رزم لطف کیهان نازنین
پیش او بنهاد مفتاح خزاینهای خاص
کرده از عشق و محبتهاش یزدان نازنین
در میان صد هزاران ماه، او تابان چو خور
وصف او اندر میان وصف شاهان نازنین
آن که خاک پاش شد، او بر سران شد سرفراز
مست او اندر میان جمله مستان نازنین
اندران موجی که خاصان برحذر باشند از آن
اندر آن موج خطر او خفته استان نازنین
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۶۵ - در میان ظلمت جان تو نور چیست آن
در میان ظلمت جان تو نور چیست آن
فر شاهی مینماید در دلم، آن کیست آن
مینماید کان خیال روی چون ماه شه است
وان پناه دستگیر روز مسکینیست آن
این چنین فر و جمال و لطف و خوبی و نمک
فخر جانها شمس حق و دین تبریزیست آن
برنتابد جان آدم، شرح اوصافش صریح
آنچه میتابد ز اوصافش، دلا مکنیست آن
زان که اوصاف بقا اندر فنا کی رو دهد
مر مزیجی را که آن از عالم فانیست آن
آن جمالی کو که حقش نقش کرد از دست خویش
تا یکی نقشی که آن آذر و مانیست آن
هر بصر کو دید او را، پس به غیرش بنگرید
سنگ سارش کرد میباید که ارزانیست آن
ای دل اندر عاشقی تو نام نیکو ترک کن
کابتدای عشق رسوایی و بدنامیست آن
اندرون بحر عشقش، جامهٔ جان زحمت است
نام و نان جستن به عشق اندر، دلا، خامیست آن
عشق عامهی خلق خود این خاصیت دارد دلا
خاصه این عشقی که زان مجلس سامیست آن
خاک تبریز ای صبا تحفه بیار از بهر من
زان که در عزت به جای گوهر کانیست آن
فر شاهی مینماید در دلم، آن کیست آن
مینماید کان خیال روی چون ماه شه است
وان پناه دستگیر روز مسکینیست آن
این چنین فر و جمال و لطف و خوبی و نمک
فخر جانها شمس حق و دین تبریزیست آن
برنتابد جان آدم، شرح اوصافش صریح
آنچه میتابد ز اوصافش، دلا مکنیست آن
زان که اوصاف بقا اندر فنا کی رو دهد
مر مزیجی را که آن از عالم فانیست آن
آن جمالی کو که حقش نقش کرد از دست خویش
تا یکی نقشی که آن آذر و مانیست آن
هر بصر کو دید او را، پس به غیرش بنگرید
سنگ سارش کرد میباید که ارزانیست آن
ای دل اندر عاشقی تو نام نیکو ترک کن
کابتدای عشق رسوایی و بدنامیست آن
اندرون بحر عشقش، جامهٔ جان زحمت است
نام و نان جستن به عشق اندر، دلا، خامیست آن
عشق عامهی خلق خود این خاصیت دارد دلا
خاصه این عشقی که زان مجلس سامیست آن
خاک تبریز ای صبا تحفه بیار از بهر من
زان که در عزت به جای گوهر کانیست آن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۶۶ - جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان
جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان
مست کن جان را، که تا اندر رسد در کاروان
از خم آن می که گر سرپوش برخیزد ازو
بررود بر چرخ بویش، مست گردد آسمان
زان میی کز قطرهٔ جان بخش دل افروز او
می شود دریای غم، همچون مزاجش شادمان
چون نهد پا در دماغ سرکشان روزگار
در زمان سجده کنان گردند، همچون خادمان
جان اگرچه بس عزیز است نزد خاص و نزد عام
لیک نزد خاص باشد، بوی آن می جان جان
جاه و ماه و جان و قالب بینشان شد از میی
کاید او از بینشانی، بردراند هر نشان
خم خانهی لم یزل جوشیده زان می، کز کفش
گشته ویرانه به عالم، در هزاران خاندان
گر به مغرب بوی آن می از عدم یابد گشاد
مست گردند زاهدان اندر هری و طالقان
دست مست خم او، گر خار کارد در زمین
شرق تا مغرب بروید از زمینها گلستان
بانگ چنگ چنگی سرمست عشقش دررسد
در جهان خوف افتد صد امان اندر امان
گر ز خم احمدی بویی برون ظاهر شود
چون میاش در جوش گردد، چشم و جان کافران
گر ز خمر احمدی خواهی تمام بوی و رنگ
منزلی کن بر در تبریز یک دم ساربان
تا شوی از بوی جان حق خصال می فعال
وز تجلیهای لطفش، هم قرین و هم قران
در درون مست عشقش چیست؟ خورشید نهان
آن که داند جز کسی جانا که آن دارد از آن؟
گرچه میپرسید عقلم هر دم از استاد عشق
سر آن می او نمیفرمود، الا آن آن
هر دمی از مصر آن یوسف سوی جانهای ما
تنگهای شکر می وش رسد صد کاروان
جان من در خم عشقش میبجوشد، جوشها
آه اگر بودی سوی ایوان عشقش نردبان
چون جهد از جان من القاب او مانند برق
چشم بیند از شعاعش، صد درخش کاویان
صد هزاران خانهها سازد میاش در صحن جان
چون کند زیر و زبر سودای عشقش خاندان
بوی عنبر میرود بر عرش و بر روحانیان
گرچه جان تو خورد، هم نیم شب از می نهان
از ملولی هجر او چون سامری اندر جهان
جانم از جملهی جهان گشتهست صحرا بر کران
چون شراب موسی افکن زان خضر کف دررسد
صد چو جان من درآید، چون کمر اندر میان
ای خداوند شمس دین مقصود ازین جمله تویی
ای که خاک تو بود چون جان من دور زمان
در پی آن می که خوردم از پیالهی وصل تو
این چنین زهری ز جام هجر خوردم مزمزان
همچو تبریز و چو ایام همایون تو شاه
خود نبودهست و نباشد، بیمکان و بیاوان
مست کن جان را، که تا اندر رسد در کاروان
از خم آن می که گر سرپوش برخیزد ازو
بررود بر چرخ بویش، مست گردد آسمان
زان میی کز قطرهٔ جان بخش دل افروز او
می شود دریای غم، همچون مزاجش شادمان
چون نهد پا در دماغ سرکشان روزگار
در زمان سجده کنان گردند، همچون خادمان
جان اگرچه بس عزیز است نزد خاص و نزد عام
لیک نزد خاص باشد، بوی آن می جان جان
جاه و ماه و جان و قالب بینشان شد از میی
کاید او از بینشانی، بردراند هر نشان
خم خانهی لم یزل جوشیده زان می، کز کفش
گشته ویرانه به عالم، در هزاران خاندان
گر به مغرب بوی آن می از عدم یابد گشاد
مست گردند زاهدان اندر هری و طالقان
دست مست خم او، گر خار کارد در زمین
شرق تا مغرب بروید از زمینها گلستان
بانگ چنگ چنگی سرمست عشقش دررسد
در جهان خوف افتد صد امان اندر امان
گر ز خم احمدی بویی برون ظاهر شود
چون میاش در جوش گردد، چشم و جان کافران
گر ز خمر احمدی خواهی تمام بوی و رنگ
منزلی کن بر در تبریز یک دم ساربان
تا شوی از بوی جان حق خصال می فعال
وز تجلیهای لطفش، هم قرین و هم قران
در درون مست عشقش چیست؟ خورشید نهان
آن که داند جز کسی جانا که آن دارد از آن؟
گرچه میپرسید عقلم هر دم از استاد عشق
سر آن می او نمیفرمود، الا آن آن
هر دمی از مصر آن یوسف سوی جانهای ما
تنگهای شکر می وش رسد صد کاروان
جان من در خم عشقش میبجوشد، جوشها
آه اگر بودی سوی ایوان عشقش نردبان
چون جهد از جان من القاب او مانند برق
چشم بیند از شعاعش، صد درخش کاویان
صد هزاران خانهها سازد میاش در صحن جان
چون کند زیر و زبر سودای عشقش خاندان
بوی عنبر میرود بر عرش و بر روحانیان
گرچه جان تو خورد، هم نیم شب از می نهان
از ملولی هجر او چون سامری اندر جهان
جانم از جملهی جهان گشتهست صحرا بر کران
چون شراب موسی افکن زان خضر کف دررسد
صد چو جان من درآید، چون کمر اندر میان
ای خداوند شمس دین مقصود ازین جمله تویی
ای که خاک تو بود چون جان من دور زمان
در پی آن می که خوردم از پیالهی وصل تو
این چنین زهری ز جام هجر خوردم مزمزان
همچو تبریز و چو ایام همایون تو شاه
خود نبودهست و نباشد، بیمکان و بیاوان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۶۷ - ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گردنان
ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گردنان
ای سیاهی بر سیاهی جان تو از گرد نان
ای تو در آیینه دیده روی خود کور و کبود
تسخر و خنده زده بر آینه چون ابلهان
تسخرت بر آینه نبود، به روی خود بود
زان که رویت هست تسخرگاه هر روشن روان
آن منافق روی ظلمت جان تسخرکن، که خود
جمله سر تا پای تسخر بوده است آن قلتبان
هر که در خون خود آید دست من چه؟ گو درآ
هر که او دزدی کند حق است دار و نردبان
هر که استهزا کند بر خاصگان عشق حق
تیغ قهرش بر سر آید از جلاد قهرمان
ندهدش قهر خدا مهلت که تا یک دم زند
گرچه دارد طاعت اهل زمین و آسمان
عبرت از ابلیس گیرد، آن که نسل آدم است
کو به استهزای آدم شد سیه روی قران
تا که بهتانها نهد آن مظلم تاریک دل
خنبک و مسخرگی و افسوس بر صاحب دلان
احمد مرسل به طعن و سخرهٔ بوجهل بود
موسی عمران به تسخرهای فرعونی چنان
صبرها کردند تا قهر خدا اندر رسید
دود قهر حق برآمدشان ز سقف دودمان
از ملامتهای حسادان جگرها خون شود
درد استهزای ایشان داغها آرد به جان
گر از ایشان درگریزی در مغارهی خلوتی
عشق چون چوگانت آرد همچو گوی اندر میان
تا چشاند مر تو را زهری ز هر افسردهیی
تا کشاند نزد تو از هر حسودی ارمغان
تا بدهست این گوشمال عاشقان بودهست از آنک
در همه وقتی چنین بودهست کار عاشقان
گر تو اندر دین عشقی، بر ملامت دل بنه
وز فسوس و تسخر دشمن مکن رو را گران
عاشقی چون روگری دان یا مثل آهنگری
پس سیه باشد هماره چهرههای روگران
بر رخ روگر سیاهی از پی قزغان بود
وان گهی جمله سیاهی گرد شد بر قازغان
همچنان در عاقبت این روسیاهی عاشقان
جمع گردد بر رخ تسخرکن خنبک زنان
عشق نقشی را حسودان دشمنیها میکنند
خاصه عشق پادشاه نقش ساز کامران
نقش ساز نقش سوز ملک بخش بینظیر
جان فزایی، دلربایی، خوش پناه دو جهان
خاص خاص سر حق و شمس دین بینظیر
فخر تبریز و خلاصهی هستی و نور روان
ای سیاهی بر سیاهی جان تو از گرد نان
ای تو در آیینه دیده روی خود کور و کبود
تسخر و خنده زده بر آینه چون ابلهان
تسخرت بر آینه نبود، به روی خود بود
زان که رویت هست تسخرگاه هر روشن روان
آن منافق روی ظلمت جان تسخرکن، که خود
جمله سر تا پای تسخر بوده است آن قلتبان
هر که در خون خود آید دست من چه؟ گو درآ
هر که او دزدی کند حق است دار و نردبان
هر که استهزا کند بر خاصگان عشق حق
تیغ قهرش بر سر آید از جلاد قهرمان
ندهدش قهر خدا مهلت که تا یک دم زند
گرچه دارد طاعت اهل زمین و آسمان
عبرت از ابلیس گیرد، آن که نسل آدم است
کو به استهزای آدم شد سیه روی قران
تا که بهتانها نهد آن مظلم تاریک دل
خنبک و مسخرگی و افسوس بر صاحب دلان
احمد مرسل به طعن و سخرهٔ بوجهل بود
موسی عمران به تسخرهای فرعونی چنان
صبرها کردند تا قهر خدا اندر رسید
دود قهر حق برآمدشان ز سقف دودمان
از ملامتهای حسادان جگرها خون شود
درد استهزای ایشان داغها آرد به جان
گر از ایشان درگریزی در مغارهی خلوتی
عشق چون چوگانت آرد همچو گوی اندر میان
تا چشاند مر تو را زهری ز هر افسردهیی
تا کشاند نزد تو از هر حسودی ارمغان
تا بدهست این گوشمال عاشقان بودهست از آنک
در همه وقتی چنین بودهست کار عاشقان
گر تو اندر دین عشقی، بر ملامت دل بنه
وز فسوس و تسخر دشمن مکن رو را گران
عاشقی چون روگری دان یا مثل آهنگری
پس سیه باشد هماره چهرههای روگران
بر رخ روگر سیاهی از پی قزغان بود
وان گهی جمله سیاهی گرد شد بر قازغان
همچنان در عاقبت این روسیاهی عاشقان
جمع گردد بر رخ تسخرکن خنبک زنان
عشق نقشی را حسودان دشمنیها میکنند
خاصه عشق پادشاه نقش ساز کامران
نقش ساز نقش سوز ملک بخش بینظیر
جان فزایی، دلربایی، خوش پناه دو جهان
خاص خاص سر حق و شمس دین بینظیر
فخر تبریز و خلاصهی هستی و نور روان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۶۸ - ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیان
ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیان
ماهی جانم بمیرد گر بگردی یک زمان
ماهیان را صبر نبود یک زمان بیرون آب
عاشقان را صبر نبود در فراق دلستان
جان ماهی آب باشد، صبر بیجان چون بود؟
چون که بیجان صبر نبود، چون بود بیجان جان؟
هر دو عالم بیجمالت مر مرا زندان بود
آب حیوان در فراقت گر خورم دارد زیان
این نگارستان عالم پر نشان و نقش توست
لیک جای تو نگیرد کو نشان، کو بینشان
قطرهٔ خون دلم را چون جهانی کردهیی
تا ز حیرانی ندانم قطرهیی را از جهان
بر دهان من به دست خویش بنهادی قدح
تا ز سرمستی ندانم من قدح را از دهان
من که باشم از زمین تا آسمان مستان پرند
کز شراب تو ندانند از زمین تا آسمان
صد شبان چون من سپرده گوسفند خود به گرگ
گوسفندان را چه کردی؟ با که گویم کو شبان؟
در بیان آرم نیایی، ور نهان دارم بتر
درنگنجی از بزرگی در جهان و در نهان
گر نهان را میشناسم از جهان در عاشقی
مؤمن عشقم مخوان و کافرم خوان ای فلان
ماهی جانم بمیرد گر بگردی یک زمان
ماهیان را صبر نبود یک زمان بیرون آب
عاشقان را صبر نبود در فراق دلستان
جان ماهی آب باشد، صبر بیجان چون بود؟
چون که بیجان صبر نبود، چون بود بیجان جان؟
هر دو عالم بیجمالت مر مرا زندان بود
آب حیوان در فراقت گر خورم دارد زیان
این نگارستان عالم پر نشان و نقش توست
لیک جای تو نگیرد کو نشان، کو بینشان
قطرهٔ خون دلم را چون جهانی کردهیی
تا ز حیرانی ندانم قطرهیی را از جهان
بر دهان من به دست خویش بنهادی قدح
تا ز سرمستی ندانم من قدح را از دهان
من که باشم از زمین تا آسمان مستان پرند
کز شراب تو ندانند از زمین تا آسمان
صد شبان چون من سپرده گوسفند خود به گرگ
گوسفندان را چه کردی؟ با که گویم کو شبان؟
در بیان آرم نیایی، ور نهان دارم بتر
درنگنجی از بزرگی در جهان و در نهان
گر نهان را میشناسم از جهان در عاشقی
مؤمن عشقم مخوان و کافرم خوان ای فلان
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۶۹ - از بدیها آن چه گویم هست قصدم خویشتن
از بدیها آن چه گویم هست قصدم خویشتن
زان که زهری من ندیدم در جهان چون خویش تن
گر اشارت با کسی دیدی، ندارم قصد او
نی به حق ذوالجلال و ذوالکمال و ذوالمنن
تا ز خود فارغ نیایم، با دگر کس چون رسم؟
ور بگویم فارغم از خود، بود سودا و ظن
ور بگفتم نکتهیی هستش بسی تأویلها
گر غرض نقصان کس دارم، نه مردم من، نه زن
از تو دارم التماسی، ای حریف رازدار
حسن ظنی در هوی و مهر من با خویش تن
دشمن جانم منم، افغان من هم از خود است
کز خودی خود من بخواهم همچو هیزم سوختن
چون که یاری را هزاران بار با نام و نشان
مدحهای بینفاقش کرده باشم در علن
فخر کرده من برو صد بار پیدا و نهان
بوده ما را از عزیزی با دو دیده مقترن
گر یکی عیبی بگویم، قصد من عیب من است
زان که ماهم را بپوشد ابر من اندر بدن
رو بدان یک وصف کردم، کز ملامت مر ورا
بهر حق دوستی حملش مکن بر مکر و فن
من خودی خویش را گویم که درپنداشتی
رو اگر نور خدایی، نیست شو، شو ممتحن
ای خود من، گر همه سر خدایی، محو شو
کان همه خود دیدهیی پس دیدهٔ خودبین بکن
چون خداوند شمس دین را میستایم تو بدان
کین همه اوصاف خوبی را ستودم در قرن
زان که زهری من ندیدم در جهان چون خویش تن
گر اشارت با کسی دیدی، ندارم قصد او
نی به حق ذوالجلال و ذوالکمال و ذوالمنن
تا ز خود فارغ نیایم، با دگر کس چون رسم؟
ور بگویم فارغم از خود، بود سودا و ظن
ور بگفتم نکتهیی هستش بسی تأویلها
گر غرض نقصان کس دارم، نه مردم من، نه زن
از تو دارم التماسی، ای حریف رازدار
حسن ظنی در هوی و مهر من با خویش تن
دشمن جانم منم، افغان من هم از خود است
کز خودی خود من بخواهم همچو هیزم سوختن
چون که یاری را هزاران بار با نام و نشان
مدحهای بینفاقش کرده باشم در علن
فخر کرده من برو صد بار پیدا و نهان
بوده ما را از عزیزی با دو دیده مقترن
گر یکی عیبی بگویم، قصد من عیب من است
زان که ماهم را بپوشد ابر من اندر بدن
رو بدان یک وصف کردم، کز ملامت مر ورا
بهر حق دوستی حملش مکن بر مکر و فن
من خودی خویش را گویم که درپنداشتی
رو اگر نور خدایی، نیست شو، شو ممتحن
ای خود من، گر همه سر خدایی، محو شو
کان همه خود دیدهیی پس دیدهٔ خودبین بکن
چون خداوند شمس دین را میستایم تو بدان
کین همه اوصاف خوبی را ستودم در قرن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۷۰ - مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن
مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن
آتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن
ای کلیم عشق بر فرعون هستی حمله بر
بر سر او تو عصای محو، موسی وار زن
عقل از بهر هوسها، دار داری میکند
زود چشمش را ببند و بهر او تو دار زن
ور بگوید من به دانش نظم کاری میکنم
آتشی دست آور و در نظم و اندر کار زن
در غریبستان جان تا کی شوی مهمان خاک؟
خاک اندر چشم این مهمان و مهمان دار زن
مطربا حسنت ز پرگار خرد بیرون تر است
خیمهٔ عشرت برون از عقل و از پرگار زن
تار چنگت را ز پود صرف می جانی بده
زان حرارهی کهنهٔ نوبخت بر اوتار زن
بر در مخدوم شمس الدین ز دیده آب زن
در همه هستی ز نار چهرهٔ او نار زن
از یکی دستان او خورشید و مه را خفته کن
پس نهان زو چنگ اندر دولت بیدار زن
عقل هشیارت قبایی دوخت بهر شمس دین
تو ز عشق او به چشم منکران مسمار زن
بر براق عشق بنشین، جانب تبریز رو
وان گهی زانو ز بهر غمزهٔ خون خوار زن
آتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن
ای کلیم عشق بر فرعون هستی حمله بر
بر سر او تو عصای محو، موسی وار زن
عقل از بهر هوسها، دار داری میکند
زود چشمش را ببند و بهر او تو دار زن
ور بگوید من به دانش نظم کاری میکنم
آتشی دست آور و در نظم و اندر کار زن
در غریبستان جان تا کی شوی مهمان خاک؟
خاک اندر چشم این مهمان و مهمان دار زن
مطربا حسنت ز پرگار خرد بیرون تر است
خیمهٔ عشرت برون از عقل و از پرگار زن
تار چنگت را ز پود صرف می جانی بده
زان حرارهی کهنهٔ نوبخت بر اوتار زن
بر در مخدوم شمس الدین ز دیده آب زن
در همه هستی ز نار چهرهٔ او نار زن
از یکی دستان او خورشید و مه را خفته کن
پس نهان زو چنگ اندر دولت بیدار زن
عقل هشیارت قبایی دوخت بهر شمس دین
تو ز عشق او به چشم منکران مسمار زن
بر براق عشق بنشین، جانب تبریز رو
وان گهی زانو ز بهر غمزهٔ خون خوار زن
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۷۱ - از دخول هر غری، افسردهیی، در کار من
از دخول هر غری، افسردهیی، در کار من
دور بادا وصف نفس آلودشان از یار من
دررمید از ننگ ایشان و خبیثیها و مکر
از وظیفهی مدح یارم، این دل هشیار من
خاک لعنت بر سر افسوس داری، بدرگی
کو کند از خاکساری درهم این هنجار من
ای بریده دست دزدی، کو بدزدد حکمتم
وان گهی دکان بگیرد بر سر بازار من
شرم ناید مر ورا از روی من؟ شرم از کجا
ای حرامش باد هر تعلیم از اسرار من
آن حرامی کز شقاوت تا رود گمره رود
یارب و ای ذوالجلال از حرمت دلدار من
خاطرش از زیرکی یا آن ضمیرش از صفا
بر فراز عرش رفتی، یاد کردی یار من
ای دل مسکین من، از شرکت ناکس مرم
زان که این سنت ز نااهلان بود ناچار من
گر غران و ملحدان مر آب و نان را میخورند
خوردن نان هیچ نگذارم پی این عار من
صبر کن تا دررسد یک مژدهیی زان مه لقا
صبر کن تا رو نماید ابر گوهردار من
صبر آن باشد دلا کز مدح آن بحر صفا
رو نگردانی بلی و بشنوی گفتار من
گیرم از لطف معانی رفت تمییز از جهان
کی رود بوی دل و جان یم دربار من؟
ور رود از دیگران بو، از خدیوم کی رود؟
از شهنشه شمس دین، آن تا ابد تذکار من
کز شراب جان من روید همیتبریز در
لالهها و گلبنان بر شیوهٔ رخسار من
ای خداوند این همه غیرت ز رشک سر توست
ای هوای نازنین و شاه بیآزار من
من قیاسی کردهام رشک تو را در حق او
لیک اندر رشک تو باطل بود پرگار من
ای شهنشه شمس دین، دانم که از چندین حجاب
بشنود بیداریات این لابههای زار من
بینش تو بیند این کز پرتو رشک خداست
سنگها از هر طرف بر سینهٔ سگسار من
از کرم مپسند این را کین سوار جان من
جز به خرگاهت فرود آید ازین رهوار من
ور فرو آید به جز خرگاه تو من از خدا
من فنای محض خواهم، ای خدایا یار من
دوش دیدم کز هوس صد تخم مار اندر رگی
درفکندم امتحان را، تا چه گردد مار من
دیدمش ماری شده او هر زمان در میفزود
من پشیمان گشتهام زان صنعت و کردار من
من پشیمان قصد او کردم و او از خشم خود
بر زمین میزد همیدندان پر زهرار من
کین چنین شاگردکی بدفعل و بدرگ سرکشد
ای خدا ضایع مکن این رنج و این ادرار من
دور بادا وصف نفس آلودشان از یار من
دررمید از ننگ ایشان و خبیثیها و مکر
از وظیفهی مدح یارم، این دل هشیار من
خاک لعنت بر سر افسوس داری، بدرگی
کو کند از خاکساری درهم این هنجار من
ای بریده دست دزدی، کو بدزدد حکمتم
وان گهی دکان بگیرد بر سر بازار من
شرم ناید مر ورا از روی من؟ شرم از کجا
ای حرامش باد هر تعلیم از اسرار من
آن حرامی کز شقاوت تا رود گمره رود
یارب و ای ذوالجلال از حرمت دلدار من
خاطرش از زیرکی یا آن ضمیرش از صفا
بر فراز عرش رفتی، یاد کردی یار من
ای دل مسکین من، از شرکت ناکس مرم
زان که این سنت ز نااهلان بود ناچار من
گر غران و ملحدان مر آب و نان را میخورند
خوردن نان هیچ نگذارم پی این عار من
صبر کن تا دررسد یک مژدهیی زان مه لقا
صبر کن تا رو نماید ابر گوهردار من
صبر آن باشد دلا کز مدح آن بحر صفا
رو نگردانی بلی و بشنوی گفتار من
گیرم از لطف معانی رفت تمییز از جهان
کی رود بوی دل و جان یم دربار من؟
ور رود از دیگران بو، از خدیوم کی رود؟
از شهنشه شمس دین، آن تا ابد تذکار من
کز شراب جان من روید همیتبریز در
لالهها و گلبنان بر شیوهٔ رخسار من
ای خداوند این همه غیرت ز رشک سر توست
ای هوای نازنین و شاه بیآزار من
من قیاسی کردهام رشک تو را در حق او
لیک اندر رشک تو باطل بود پرگار من
ای شهنشه شمس دین، دانم که از چندین حجاب
بشنود بیداریات این لابههای زار من
بینش تو بیند این کز پرتو رشک خداست
سنگها از هر طرف بر سینهٔ سگسار من
از کرم مپسند این را کین سوار جان من
جز به خرگاهت فرود آید ازین رهوار من
ور فرو آید به جز خرگاه تو من از خدا
من فنای محض خواهم، ای خدایا یار من
دوش دیدم کز هوس صد تخم مار اندر رگی
درفکندم امتحان را، تا چه گردد مار من
دیدمش ماری شده او هر زمان در میفزود
من پشیمان گشتهام زان صنعت و کردار من
من پشیمان قصد او کردم و او از خشم خود
بر زمین میزد همیدندان پر زهرار من
کین چنین شاگردکی بدفعل و بدرگ سرکشد
ای خدا ضایع مکن این رنج و این ادرار من