تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۹۵ - امشب پریان را من، تا روز به دلداری
امشب پریان را من، تا روز به دلداری
در خوردن و شب گردی، خواهم که کنم یاری
من شیوهٔ پریان را آموخته‌ام شب‌ها
وقت حشرانگیزی، در چالش و می خواری
جنی پنهان باشد، در ستر و امان باشد
پوشیده تر از پریان، ماییم به ستاری
بر صورت ما واقف پریان و زجان غافل
در مکر خدا مانده، آن قوم زاغیاری
خود را تو نمی‌دانی، جویای پری زانی
مفروش چنین ارزان، خود را به سبک باری
وان جنی ما بهتر، زیبارخ و خوش گوهر
از دیو و پری برده صد گوی به عیاری
شب از مه او حیران، مه عاشق آن سیران
نی‌‌ بی‌مزه و رنگین، پالودهٔ بازاری
از سیخ کباب او، وز جام شراب او
وزچنگ و رباب او، وزشیوه خماری
دیوانه شده شب‌ها، آلوده شده لب‌ها
در جملهٔ مذهب‌ها، او راست سزاواری
خواب از شب او مرده، شلوار گرو کرده
کس نیست درین پرده، تو پشت که می‌خاری؟
بردی زحد ای مکثر، بربند دهان آخر
نی عاشق عشقی تو، تو عاشق گفتاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۹۶ - نظاره چه می‌آیی در حلقهٔ بیداری
نظاره چه می‌آیی در حلقهٔ بیداری
گر سینه نپوشانی، تیری بخوری کاری
در حلقه سر اندر کن، دل را تو قوی تر کن
شاهی‌ست، تو باور کن، بر کرسی جباری
تا باز رهی زان دم، تا مست شوی هر دم
گاهی زلب لعلش، گاهی زمی ناری
بگشای دهانت را، خاشاک مجو در می
خاشاک کجا باشد در ساغر هشیاری؟
ای خواجه چرا جویی دلداری ازان جانان؟
بس نیست رخ خوبش، دلجویی و دلداری؟
دی نامهٔ او خواندم، در قصهٔ‌‌ بی‌خویشی
بنوشتم از عالم صد نامهٔ بیزاری
نقش تو چو نقش من، رخ بر رخ خود کرده ست
با ما غم دل گویی، یا قصهٔ جان آری
من با صنم معنی، تن جامه برون کردم
چون عشق بزد آتش در پردهٔ ستاری
در رنگ رخم عشقش، چون عکس جمالش دید
افتاد به پایم عشق، در عذر گنه کاری
شمس الحق تبریزی، آیی و نبینندت
زیرا که چو جان آیی‌‌ بی‌رنگ، صباواری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۹۷ - گر روی بگردانی، تو پشت قوی داری
گر روی بگردانی، تو پشت قوی داری
کان روی چو خورشیدت، صد گون کندت یاری
من‌‌ بی‌رخ چون ماهت، گر روی به ماه آرم
مه‌‌ بی‌تو زمن گیرد صد دوری و بیزاری
جان‌‌ بی‌تو یتیم آمد، مه‌‌ بی‌تو دو نیم آمد
گلزار جفا گردد، چون تخم جفا کاری
چون سرکشی آغازی، یا اسب جفا تازی
دست که رسد در تو، گر پای بیفشاری
مهمان توام ای جان، ای شادی هر مهمان
شاید که ز بخشایش، این دم سر من خاری
رو ای دل بیچاره، با تیغ و کفن پیشش
کی پیش رود با او، بدفعلی و طراری
ای جان نه زباغ تو رسته‌‌ست درخت من؟
پرورده و خو کرده با عشرت و خماری؟
اجزای وجود من، مستان تواند ای جان
مستان مرا مفکن در نوحه و در زاری
آن ساغر پنهانی، خواهم که بگردانی
مستانه به پیش آیی،‌‌ بی‌نخوت و جباری
ای ساغر پنهانی، تو جامی و یا جانی؟
یا چشمهٔ حیوانی؟ یا صحت بیماری؟
یا آب حیاتی تو؟ یا خط نجاتی تو؟
یا کان نباتی تو؟ یا ابر شکرباری؟
آن ساغر و آن کوزه، کو نشکندم روزه
اما نهلد در سر، نی عقل، نه هشیاری
هم عقلی و هم جانی، هم اینی و هم آنی
هم آبی و هم نانی، هم یاری و هم غاری
خاموش شدم، حاصل، تا برنپرد این دل
نی زان که سخن کم شد، از غایت بسیاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۹۸ - ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری
ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری
یک دم چه زیان دارد گر روی به ما آری؟
ای روی تو چون آتش، وی بوی تو چون گل خوش
یارب که چه رو داری، یارب که چه بو داری
در پیش دو چشم من، پیوسته خیال تو
خوش خواب که می‌بینم در حالت بیداری
دل را چو خیال تو بنوازد، مسکین دل
در پوست نمی‌گنجد، از لذت دلداری
قرص قمرت گویم، نور بصرت گویم
جان دگرت گویم، یا صحت بیماری؟
از شرم تو شاخ گل، سر پیش درافکنده
وز زاری من بلبل وامانده شد از زاری
از جمله ببر، زیرا آن جا که تویی و او
تو نیز نمی‌گنجی، جز او که دهد یاری
اندر شکم ماهی، دم با که زند یونس؟
جز او که بود مونس، در نیم شب تاری؟
در چشمهٔ سوزن تو، خواهی که رود اشتر
ای بسته تو بر اشتر، شش تنگ به سرباری
با این همه ای دیده، نومید مباش از وی
چون ابر بهاری کن در عشق گهرباری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۹۹ - ای بر سر بازارت، صد خرقه به زناری
ای بر سر بازارت، صد خرقه به زناری
وز روی تو در عالم هر روی به دیواری
هر ذره زخورشیدت گویای اناالحقی
هر گوشه چو منصوری آویخته بر داری
این طرفه که از یک خم، هر یک زمیی مستند
این طرفه که از یک گل، در هر قدمی خاری
هر شاخ همی‌گوید، من مست شدم، دستی
هر عقل همی‌گوید، من خیره شدم، باری
گل از سر مشتاقی، بدریده گریبانی
عشق از سر‌‌ بی‌خویشی، انداخته دستاری
از عقل گروهی مست،‌‌ بی‌عقل گروهی مست
جز عاقل و لایعقل، قومی دگرند، آری
ماییم چو کوه طور، مست از قدح موسی
بی زحمت فرعونی،‌‌ بی‌غصهٔ اغیاری
ماییم چو می جوشان، در خم خراباتی
گرچه سر خم بسته‌‌ست از کهگل پنداری
از جوشش می، کهگل شد بر سر خم رقصان
والله که ازین خوش تر نبود به جهان کاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۰۰ - گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری
گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری
تشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری
غماز غمت گفتا در خانه بجوی آخر
آن طره که دل دزدد، مانندهٔ طراری
در سوختهٔ جان زن، از آهن و از سنگش
در پیه دو دیدهی خود، بر آب بزن ناری
بفروز چنین شمعی، در خانه همی‌گردان
باشد که نهان باشد او از پس دیواری
اندر پس دیواری، در سایهٔ خورشیدش
در نیم شب هجران بگشود مرا کاری
در خانه همی‌گشتم، در دست چنین شمعی
تا تیره شد این شمعم از تابش انواری
گفتم که درین زندان، چون یافتمت ای جان؟
در بی‌نمکی چون ره بردم به نمکساری؟
ای شوخ گریزنده، وی شاه ستیزنده
وی از تو جهان زنده، چون یافتمت باری؟
در حال نهانی شد، پنهان چو معانی شد
چون گوهر کانی شد، غیرت شده ستاری
من دست زنان بر سر، چون حلقه شده بر در
وین طعنه زنان بر من، هم یافته بازاری
از پرتو مخدومی، شمس الحق تبریزی
چون مه که ز خورشیدش شد تیره خجل واری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۰۱ - ای بر سر هر سنگی، از لعل لبت نوری
ای بر سر هر سنگی، از لعل لبت نوری
وز شورش زلف تو، در هر طرفی سوری
در حسن بهشت تو، در زیر درختانت
هر سوی یکی ساقی، هر سوی یکی حوری
از عشق شراب تو، هر سوی یکی جانی
محبوسیکی خنبی، چون شیرهٔ انگوری
هر صبح ز عشق تو، این عقل شود شیدا
بر بام دماغ آید، بنوازد طنبوری
ای شادی آن شهری، کش عشق بود سلطان
هر کوی بود بزمی، هر خانه بود سوری
بگذشتم بر دیری، پیش آمد قسیسی
می زد به در وحدت، از عشق تو ناقوری
ادریس شد از درسش، هر جا که بد ابلیسی
در صحبت آن کافر، شب گشته چون کافوری
گفتم ز که داری این؟ گفتا ز یکی شاهی
هم عاشق و معشوقی، هم ناصر و منصوری
یک شاه شکرریزی، شمس الحق تبریزی
جان پرور هر خویشی، شور و شر هر دوری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۰۲ - ای دشمن عقل من، وی داروی بی‌هوشی
ای دشمن عقل من، وی داروی بی‌هوشی
من خابیه، تو در من چون باده همی‌جوشی
اول تو و آخر تو، بیرون تو و در سر تو
هم شاهی و سلطانی، هم حاجب و چاووشی
خوش خویی و بدخویی، دلسوزی و دلجویی
هم یوسف مه رویی، هم مانع و روپوشی
بس تازه و بس سبزی، بس شاهد و بس نغزی
چون عقل درین مغزی، چون حلقه درین گوشی
هم دوری و هم خویشی، هم پیشی و هم بیشی
هم مار بداندیشی، هم نیشی و هم نوشی
ای رهزن بی‌خویشان، ای مخزن درویشان
یا رب چه خوشند ایشان، آن دم که در آغوشی
آن روز که هشیارم، من عربده‌ها دارم
وان روز که خمارم، چه صبر و چه خاموشی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۰۳ - ای بر سر و پا گشته، داری سر حیرانی
ای بر سر و پا گشته، داری سر حیرانی
با حلقهٔ عشاقان، رو بر در حیرانی
در زلف چو چوگانت، غلطیده بسی جان‌ها
وز بهر چنان مشکی، جان عنبر حیرانی
از کون حذر کردم، وز خویش گذر کردم
در شاه نظر کردم، من چاکر حیرانی
منیوسف دلخواهم، چاه زنخت خواهم
هم مومن این راهم، هم کافر حیرانی
هم بادهٔ آن مستم، هم بستهٔ آن شستم
تا چست برون جستم، از چنبر حیرانی
ای عقل شده مهتر، ای گشته دلت مرمر
آخر تو یکی بنگر، در دلبر حیرانی
ور نه بستیزم من، در کار تو خیزم من
خون تو بریزم من، از خنجر حیرانی
از دولت مخدومی، شمس الحق تبریزی
هم فربه عشقم من، هم لاغر حیرانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۰۴ - آن چهره و پیشانی، شد قبلهٔ حیرانی
آن چهره و پیشانی، شد قبلهٔ حیرانی
تشویش مسلمانی، ای مه تو که را مانی؟
من واله یزدانم، در حلقهٔ مردانم
زین بیش نمی‌دانم، ای مه تو که را مانی؟
هم بنده و آزادم، ویرانه و آبادم
هم بی‌دل و دلشادم، ای مه تو که را مانی؟
هر جسم که بر سر شد، جان گشت و قلندر شد
هم مومن و کافر شد، ای مه تو که را مانی؟
شاد آنکه نهد پایی، در لجهٔ دریایی
با دیدهٔ بینایی، ای مه تو که را مانی؟
باشد ز توام مفخر، فارغ شدم از دلبر
از طعنه و از تسخر، ای مه تو که را مانی؟
من زان سوی دولابم، زان جانب اسبابم
تو محو کن القابم، ای مه تو که را مانی؟
بر عاشق دوتاقد، آن کس که همی‌خندد
زان خنده چه بربندد؟ ای مه تو که را مانی؟
شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی
ای جان و جهان می‌زی، ای مه تو که را مانی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۰۵ - ای باغ همی‌دانی، کز باد کی رقصانی؟
ای باغ همی‌دانی، کز باد کی رقصانی؟
آبستن میوه‌ستی، سرمست گلستانی
این روح چرا داری؟ گر ز آنک تو این جسمی
وین نقش چرا بندی؟ گر ز آنک همه جانی
جان پیشکشت چبود؟ خرما به سوی بصره
وز گوهر چون گویم؟ چون غیرت عمانی
عقلا ز قیاس خود، زین رو تو زنخ می‌زن
زان رو تو کجا دانی؟ چون مست زنخدانی
دشوار بود با کر، طنبور نوازیدن
یا بر سر صفرایی، رسم شکرافشانی
می وام کند ایمان، صد دیده به دیدارش
تا مست شود ایمان، زان بادهٔیزدانی
در پای دل افتم من، هر روز همی‌گویم
راز تو شود پنهان، گر راز تو نجهانی
کان مهرهٔ شش گوشه، هم لایق آن نطع است
کی گنجد در طاسی، شش گوشهٔ انسانی؟
شمس الحق تبریزی من باز چرا گردم
هر لحظه به دست تو، گر زانکه نه سلطانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۰۶ - مانده شدم از گفتن، تا تو بر ما مانی
مانده شدم از گفتن، تا تو بر ما مانی
خویش من و پیوندی، نی همره و مهمانی
شیریست که می‌جوشد، خونیست نمی‌خسبد
خربنده چرا گشتی؟ شه زادهٔ ارکانی
زر دارد و زر بدهد، زین واخردت این دم
آن کس که رهانید از بسیار پریشانی
اشتر ز سوی بیشه، بی‌جهد نمی‌آید
کی آمده‌یی ای جان زان خاک به آسانی؟
صد جا بترنجیدی، گفتی نروم زین جا
گوش تو کشان کردم، تا جوهر انسانی
در چرخ درآوردم، نه گنبد نیلی را
استیزه چه می‌بافی، ای شیخ لت انبانی؟
چون دیگ سیه پوشی، اندر پی تتماجی
کو نخوت کرمنا؟ کو همت سلطانی؟
تو مرد لب قدری، نی مرد شب قدری
تو طفل سر خوانی، نی پیر پری خوانی
سخت است بلی پندت، اما نگذارندت
سیلی زندت آرد، استاد دبستانی
هر لحظه کمندی نو، در گردنت اندازد
روزی که به جد گیرد، گردن ز که پیچانی؟
بنگر تو درین اجزا، که همرهشان بودی
در خود بترنجیده، از نامی و ارکانی
زان جا بکشانمشان، مانند تو تا این جا
وندر پس این منزل، صد منزل روحانی
چون بز همه را گویم هین برجه و خدمت کن
ریشت پی آن دادم تا ریش بجنبانی
گر ریش نجنبانی، یکیک بکنم ریشت
ریش که رهید از من، تا تو دبه برهانی؟
یک لحظه شدی شانه، در ریش درافتادی
یک لحظه شو آیینه، چون حلقهٔ گردانی
هم شانه و هم مویی، هم آینه، هم رویی
هم شیر و هم آهویی، هم اینی و هم آنی
هم فرقی و هم زلفی، مفتاحی و هم قلفی
بی‌رنج چه می‌سلفی، آواز چه لرزانی
خاموش کن از گفتن، هین بازی دیگر کن
صد بازی نو داری ای نر بز لحیانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۰۷ - آن ماه همی‌تابد بر چرخ و زمین یا نی؟
آن ماه همی‌تابد بر چرخ و زمین یا نی؟
خود نیست به جز آن مه، این هست چنین یا نی؟
در هر ره و هر بیشه، در لشکر اندیشه
هر چستی و هر سستی، آید ز کمین یا نی؟
آن رسته ز خویش خود، دیده پس و پیش خود
ایمن بود و فارغ، از روز پسین یا نی؟
در هر قدمی دامی، چون شکر و بادامی
زین دام امان یابد جز جان امین یا نی؟
گر باغ یقین خواهی، پس رخت منه بر ظن
ظن ارچه بود عالی، باشد چو یقین یا نی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۰۸ - افند کلیمیرا از زحمت ما چونی؟
افند کلیمیرا از زحمت ما چونی؟
ای جان صفا چونی؟ وی کان وفا چونی؟
ای فخر خردمندان وی بی‌تو جهان زندان
وی عاشق بی‌دل را درمان و دوا، چونی؟
مه گوش همی‌خارد، صد سجده همی‌آرد
می‌گوید حسنت را کی خوب لقا، چونی؟
باری، من بیچاره، گشتم ز خود آواره
زان روز که پرسیدی، گفتی تو مرا چونی؟
ماییم و هوای تو، دو چشم سقای تو
ای آب حیات ما، زین آب و هوا، چونی؟
تلخ است فراق تو، دوری ز وثاق تو
ای آنکه مبادا کس دور از تو جدا، چونی؟
زد طال بقای تو، هر ذره که خورشیدی
ای نیر اعظم تو، زین طال بقا، چونی؟
ای آینهٔ مانده در دست دو سه زنگی
وی یوسف افتاده با اهل عما، چونی؟
ای دلدل آن میدان، چونی تو درین زندان
وی بلبل آن بستان، با ناشنوا چونی؟
ای آدم خوکرده با جنت و با حورا
افتاده درین غربت، با رنج و عنا چونی؟
ای آنکه نمی‌گنجی، در شش جهت عالم
با این همگی زفتی، در زیر قبا چونی؟
مصباح و زجاجی تو، پیش دو سه نابینا
از عربدهٔ کوران، وز زخم عصا چونی؟
پیغام و سلام ما، ای باد بگو با دل
با این همه بی‌برگی، داوود نوا چونی؟
بس کردم من، اما برگو تو تمامش را
کی تشنهٔ پرخواره، با جام خدا چونی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۰۹ - در عشق کجا باشد، مانند تو عشقینی؟
در عشق کجا باشد، مانند تو عشقینی؟
شاهان ز هوای تو در خرقهٔ دلقینی
بر خوان تو استاده هر گوشه سلیمانی
وز غایت مستی تو همکاسهٔ مسکینی
بس جان گزین بوده، سلطانیقین بوده
سردفتر دین بوده، از عشق تو بی‌دینی
کو گوهر جان بودن، کو حرف بپیمودن
کو سینهٔ ره بینی، کو دیدهٔ شه بینی
هر مست می‌ات خورده، دو دست برآورده
کاین عشق فزون بادا، وز هر طرف آمینی
گویند بخوان یاسین، تا عشق شود تسکین
جانی که به لب آمد چه سود زیاسینی؟
آن دلشدهٔ خاکی، کز عشق زمین بوسد
در دولت تو بنهد بر پشت فلک زینی
آوه خنک آن دل را کو لازم آن جان شد
گه بادهٔ جان گیرد، گه طرهٔ مشکینی
هرگز نکند ما را عالم به جوال اندر
کز شمس حق تبریز پر کردم خرجینی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۱۰ - چونبسته کنی راهی، آخر بشنو آهی
چونبسته کنی راهی، آخر بشنو آهی
از بهر خدا بشنو، فریاد و علی اللهی
در روح نظر کردم، بی‌رنگ چو آبی بود
ناگاه پدید آمد در آب چنان ماهی
آن آب به جوش آمد، هستی به خروش آمد
تا واشد و دریا شد این عالم چون چاهی
دیدم که فراز آمد دریا و بشد قطره
من قطره و او قطره، گشتیم چو همراهی
چون پیشترک رفتم، دریا شد و بگرفتم
او قطره شده دریا، من قطره شده گاهی
پیش آی تو دریا را، نظاره بکن ما را
باشد که تو هم افتی در مکر شهنشاهی
آبیست به زیرش مه، آبیست به زیرش که
او چشم چنین بندد، چون جادو دلخواهی
با لعل تو کی جویم من ملک بدخشان را؟
چاه و رسن زلفت، والله که به از جاهی
از غمزهٔ جادواش، شمس الحق تبریزی
در سحر نمی‌بندد جز سینهٔ آگاهی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۱۱ - جانا تو بگو رمزی، از آتش همراهی
جانا تو بگو رمزی، از آتش همراهی
من دم نزنم، زیرا، دم می‌نزند ماهی
بر خیمهٔ این گردون، تو دوش قنق بودی
مه سجده همی‌کردت، ای ایبک خرگاهی
خورشید ز تو گشته صاحب کله گردون
وز بخشش تو دیده، این ماه سما ماهی
کی هر دو یکی گردد، تو آتش و من روغن؟
وین قسمت چون آمد، تو یوسف و من چاهی؟
هر چند که این جوشم از آتش تو باشد
من بندهٔ آن خلعت، گر رانی و گر خواهی
این دانش من گشته بر دانش تو پرده
فریاد من مسکین، از دانش و آگاهی
گه از می و از شاهد، گویم مثل لطفش
وین هر دو کجا گنجد در وحدت اللهی
شمس الحق تبریزی صبحی که تو خندانی
کی شب بودش در پی، یا زحمت بیگاهی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۱۲ - در کوی که می‌گردی؟ ای خواجه چه می‌خواهی؟
در کوی که می‌گردی؟ ای خواجه چه می‌خواهی؟
پابسته شدی چون من، زان دلبر خرگاهی
گر بسته شدی از وی، رسته ز همه بندی
نی خدمت کس خواهی، نی خسروی و شاهی
شد خدمت تو دستان، چون خدمتسرمستان
در آب سجود آری بی‌مساله چو ماهی
چون مست و خراب آمد، سجده گهش آب آمد
فارغ ز ثواب آمد، فرد از ره و بیراهی
کو ره چو درین آبی، کو سجده چو محرابی
نی ظالم و نی تایب، نی ذاکر و نی ساهی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۱۳ - ای شادی آن روزی، کز راه تو بازآیی
ای شادی آن روزی، کز راه تو بازآیی
در روزن جان تابی، چون ماه ز بالایی
زان ماه پرافزایش، آن فارغ از آرایش
این فرش زمینی را چون عرش بیارایی
بس عاقل پابسته، کز خویش شود رسته
بس جان که ز سر گیرد قانون شکرخایی
زین منزل شش گوشه، بی‌مرکب و بی‌توشه
بس قافله ره یابد در عالم بی‌جایی
روشن کن جان من، تا گوید جان با تن
کامروز مرا بنگر، ای خواجهٔ فردایی
تو آبی و من جویم، جز وصل تو کی جویم؟
رونق نبود جو را، چون آب بنگشایی
ای شاد تو از پیشی، یعنی ز همه بیشی
والله که چو با خویشی، از خویش نیاسایی
در جستن دل بودم، بر راه خودش دیدم
افتاده درین سودا، چون مردم صفرایی
شمس الحق تبریزی پالود مرا هجرت
جز عشق نبینی گر صد بار بپالایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۱۴ - ما می‌نرویم ای جان، زین خانه دگر جایی
ما می‌نرویم ای جان، زین خانه دگر جایی
یا رب چه خوش است این جا، هر لحظه تماشایی
هر گوشه یکی باغی، هر کنجیکی لاغی
بی‌ولولهٔ زاغی، بی‌گرگ جگرخایی
افکند خبر دشمن، در شهر اراجیفی
کو عزم سفر دارد، از بیم تقاضایی
از رشک همی‌گوید والله که دروغ است آن
بی‌جان که رود جایی؟ بی‌سر که نهد پایی؟
من زیر فلک چون او، ماهی ز کجا یابم؟
او هر طرفییابد، شوریده و شیدایی
مه گرد درت گردد، زیرا که کجا یابد
چو چشم تو خماری، چون روی تو صحرایی؟
این عشق، اگر چه او پاک است ز هر صورت
در عشق پدید آید هر یوسف زیبایی
بی‌عشق نه یوسف را اخوان چو سگی دیدند؟
وز عشق پدر دیدش زیبا و مطرایی
گر نام سفر گویم، بشکن تو دهانم را
دوزخ که رود آخر، از جنت ماوایی؟
من بی‌سر و پا گشتم، خوش غرقهٔ این دریا
بی‌پای همی‌گردم چون کشتی دریایی
از در اگرم رانی، آیم ز ره روزن
چون ذره به زیر آیم در رقص ز بالایی
چون ذره رسن سازم از نور و رسن بازم
در روزن این خانه، در گردش سودایی
بنشین، که درین مجلس، لاغر نشود عیسی
برگو، که درین دولت، تیره نشود رایی
بربند دهان، برگو در گنبد سر خود
تا ناله در آن گنبد یابی تو مثنایی
شمس الحق تبریزی، از لطف صفات خود
از حرف همی‌گردد این نکته مصفایی