تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۸۵ - در زیر لب، آه از دل ناشاد برآرم
در زیر لب، آه از دل ناشاد برآرم
آن مایه نفس نیست که فریاد برآرم
چون ساکن جنّت شوم اندوه تو باقی ست
کی دل دهدم تا غمت از یاد برآرم؟
از یار به اغیار که برده ست شکایت؟
هم پیش تو از جور تو فریاد برآرم
گر با سر زلف تو فروزد رخ دعوی
دود از شکن طرّهٔ شمشاد برآرم
تا عرضهٔ تاراج متاعم شود از تو
از کلبه چراغی به ره باد برآرم
باشد که خرامان به تماشاگهم آیی
مجنون شوم و عربده بنیاد برآرم
از خامه حزین آزر بتخانهٔ عشقم
هر دم صنمی زین صنم آباد برآرم
آن مایه نفس نیست که فریاد برآرم
چون ساکن جنّت شوم اندوه تو باقی ست
کی دل دهدم تا غمت از یاد برآرم؟
از یار به اغیار که برده ست شکایت؟
هم پیش تو از جور تو فریاد برآرم
گر با سر زلف تو فروزد رخ دعوی
دود از شکن طرّهٔ شمشاد برآرم
تا عرضهٔ تاراج متاعم شود از تو
از کلبه چراغی به ره باد برآرم
باشد که خرامان به تماشاگهم آیی
مجنون شوم و عربده بنیاد برآرم
از خامه حزین آزر بتخانهٔ عشقم
هر دم صنمی زین صنم آباد برآرم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۹۱ - ما شکوه از آن زلف پریشان چه نویسیم؟
ما شکوه از آن زلف پریشان چه نویسیم؟
این قصه دراز است به یاران چه نویسیم؟
حیرت زدهٔ نامهٔ سر در گم خویشیم
شد نام فراموش، به پایان چه نویسیم؟
مضمون چو بود شوخ، دل سنگ خراشد
ما شرح جگر کاوی مژگان چه نویسیم؟
صد نامه نوشتیم و نخواندیم جوابی
ای عهد فراموش، ز پیمان چه نویسیم؟
خواهیم به نامت نظر غیر نیفتد
از رشک ندانیم به عنوان چه نویسیم؟
ما مشق جنون کردهٔ این دامن دشتیم
از ابجد طفلانهٔ یونان چه نویسیم؟
سامان سخن کو، دل ویران حزین را؟
بغداد خراب است به سلطان چه نویسیم؟
این قصه دراز است به یاران چه نویسیم؟
حیرت زدهٔ نامهٔ سر در گم خویشیم
شد نام فراموش، به پایان چه نویسیم؟
مضمون چو بود شوخ، دل سنگ خراشد
ما شرح جگر کاوی مژگان چه نویسیم؟
صد نامه نوشتیم و نخواندیم جوابی
ای عهد فراموش، ز پیمان چه نویسیم؟
خواهیم به نامت نظر غیر نیفتد
از رشک ندانیم به عنوان چه نویسیم؟
ما مشق جنون کردهٔ این دامن دشتیم
از ابجد طفلانهٔ یونان چه نویسیم؟
سامان سخن کو، دل ویران حزین را؟
بغداد خراب است به سلطان چه نویسیم؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۲۸ - شد فاش ز گلبرگ لبت راز نهانم
شد فاش ز گلبرگ لبت راز نهانم
من غیر نی ای نیستم، از توست فغانم
جز پرتو رخسار تو ای جان جهان نیست
در پردهٔ پنهانم و در عین عیانم
گاهی به حرم می کشیم گه به خرابات
ای تار سر زلف تو، درگردن جانم
جز روی تو منظور ندارم، همه بینم
چون غیر تو موجود ندانم، همه دانم
گر دوزخ حرمان بودم جای وگر خلد
در راه تو باشد دل و جان نگرانم
کارم همه شب آه و فغان بر سر کوی است
شاید که شبی گوش کنی آه و فغانم
درمیکده عشق حزین نقش دویی نیست
خود بادهٔ سر جوشم و خود پیر مغانم
من غیر نی ای نیستم، از توست فغانم
جز پرتو رخسار تو ای جان جهان نیست
در پردهٔ پنهانم و در عین عیانم
گاهی به حرم می کشیم گه به خرابات
ای تار سر زلف تو، درگردن جانم
جز روی تو منظور ندارم، همه بینم
چون غیر تو موجود ندانم، همه دانم
گر دوزخ حرمان بودم جای وگر خلد
در راه تو باشد دل و جان نگرانم
کارم همه شب آه و فغان بر سر کوی است
شاید که شبی گوش کنی آه و فغانم
درمیکده عشق حزین نقش دویی نیست
خود بادهٔ سر جوشم و خود پیر مغانم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۲۹ - از وضع زخود رفتگی یار خرابم
از وضع زخود رفتگی یار خرابم
از حیرت آن آینه رخسار خرابم
فریادکه از هستی من گرد بر آمد
از شیوه آن قامت و رفتار خرابم
بلبل رود از دست ز بوی گل و سنبل
از نکهت آن طرّهء طرّار خرابم
باشد خبر از هر رگ جانی مژه اش را
از مستی آن نرگس هشیار خرابم
آن بی خبر از خود چه خبر باشدش از من؟
از نشئه آن ساغر سرشار خرابم
تا کی به من آن دلبر سازنده نسازد
فریاد که از ناز خریدار خرابم
هر زخمه که زد بر رگ جان و دلم آمد
ازکاوش آن غمزهء خونخوار خرابم
موسی به همین جرعه زخود رفت مکن عیب
گر من به تجلّی گه دیدار خرابم
من واله حسن تو، تو در حیرت خویشی
از حال تو ای آینه رخسار خرابم
از ملک وجودم اثری عشق تو نگذاشت
چون کشور سلطان ستمکار خرابم
با جلوهٔ حسن تو ندارم خبر از خویش
چون بلبل شوریده به گلزار خرابم
زلف تو کند کافر و لعل تو مسلمان
از کشمکش سبحه و زنّار خرابم
دیروز حزین از می وصلش دل و جان سوخت
امروز ز محرومی دیدار خرابم
از حیرت آن آینه رخسار خرابم
فریادکه از هستی من گرد بر آمد
از شیوه آن قامت و رفتار خرابم
بلبل رود از دست ز بوی گل و سنبل
از نکهت آن طرّهء طرّار خرابم
باشد خبر از هر رگ جانی مژه اش را
از مستی آن نرگس هشیار خرابم
آن بی خبر از خود چه خبر باشدش از من؟
از نشئه آن ساغر سرشار خرابم
تا کی به من آن دلبر سازنده نسازد
فریاد که از ناز خریدار خرابم
هر زخمه که زد بر رگ جان و دلم آمد
ازکاوش آن غمزهء خونخوار خرابم
موسی به همین جرعه زخود رفت مکن عیب
گر من به تجلّی گه دیدار خرابم
من واله حسن تو، تو در حیرت خویشی
از حال تو ای آینه رخسار خرابم
از ملک وجودم اثری عشق تو نگذاشت
چون کشور سلطان ستمکار خرابم
با جلوهٔ حسن تو ندارم خبر از خویش
چون بلبل شوریده به گلزار خرابم
زلف تو کند کافر و لعل تو مسلمان
از کشمکش سبحه و زنّار خرابم
دیروز حزین از می وصلش دل و جان سوخت
امروز ز محرومی دیدار خرابم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۳۰ - در دهر حرامی زده شد سحر حلالم
در دهر حرامی زده شد سحر حلالم
سرمایهٔ دزدان جهان است خیالم
یک ذرّه نیارند بجا حقّ نمک را
این قوم فرومایه که هستند عیالم
کالا ز من و فخر و مباهات از ایشان
خردان چه بزرگی که نکردند به مالم!
از تیره نفسهای حربفان به کسوف است
هر مطلع زیبنده خورشید مثالم
بی رنج حزین از قلمم نکته نریزد
از پیچ و خم فکر، شکن هاست چو نالم
سرمایهٔ دزدان جهان است خیالم
یک ذرّه نیارند بجا حقّ نمک را
این قوم فرومایه که هستند عیالم
کالا ز من و فخر و مباهات از ایشان
خردان چه بزرگی که نکردند به مالم!
از تیره نفسهای حربفان به کسوف است
هر مطلع زیبنده خورشید مثالم
بی رنج حزین از قلمم نکته نریزد
از پیچ و خم فکر، شکن هاست چو نالم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۳۹ - تا دیده ام آن طرّهٔ طرّار، پریشان
تا دیده ام آن طرّهٔ طرّار، پریشان
خاطر شده آشفته و گفتار پریشان
دامن مکش ای نخل وفا از کف عاشق
گل را نکند همرهی خار پریشان
دور از قدت ای سرو سهی، خاطر جمعم
چون طرّهٔ بید است به گلزار پریشان
خوش صحبت خاصی ست میان دل و زلفت
بیمار پریشان و پرستار پریشان
جمع آمده امروز می و مطرب و ساقی
یا رب نشود ابر هوادار پریشان
دی بود مرا چون گره غنچه دلی تنگ
امروز پریشانم و بسیار پریشان
رفتیّ و دلم رفت، برو گرد تو گردم
کرده ست مرا آن قد و رفتار پریشان
جمع است به لطفت همه سامان محبّت
داریم همین خاطر افگار پریشان
در کوی تو افتاده حزین مست محبّت
سر در رهت آشفته و دستار پریشان
خاطر شده آشفته و گفتار پریشان
دامن مکش ای نخل وفا از کف عاشق
گل را نکند همرهی خار پریشان
دور از قدت ای سرو سهی، خاطر جمعم
چون طرّهٔ بید است به گلزار پریشان
خوش صحبت خاصی ست میان دل و زلفت
بیمار پریشان و پرستار پریشان
جمع آمده امروز می و مطرب و ساقی
یا رب نشود ابر هوادار پریشان
دی بود مرا چون گره غنچه دلی تنگ
امروز پریشانم و بسیار پریشان
رفتیّ و دلم رفت، برو گرد تو گردم
کرده ست مرا آن قد و رفتار پریشان
جمع است به لطفت همه سامان محبّت
داریم همین خاطر افگار پریشان
در کوی تو افتاده حزین مست محبّت
سر در رهت آشفته و دستار پریشان
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۰۵ - لعل لب او تا به لب جام رسیده
لعل لب او تا به لب جام رسیده
جان بر لبم از رشک به ناکام رسیده
خجلت به گلاب ار دهد اشکش عجبی نیست
چشمی که به آن عارض گلفام رسیده
حیرت کند از قطره آبی که گهر راست
هر کس به غلط بخشی ایام، رسیده
زد چاک ز باد سحری جامه جان را
از غنچه بپرسید، چه پیغام رسیده؟
آتش نَفَسان شمعِ نهانخانهٔ خاکند
نوبت به من تیره سرانجام رسیده
گر شیوه پرواز ندانم عجبی نیست
بال و پر من درشکن دام رسیده
هر راهروی می رسد انجام به منزل
دل بس که تپیده ست به آرام رسیده
کو صبح نشاطی که دمی شاد برآرم؟
چون شمع سحر روز مرا شام رسیده
مانده ست نشانی که ز من رنگ پریده ست
خورشید حیاتم به لب بام رسیده
جز سوختنم شمع صفت کار دگر نیست
شادم که مرا کار به انجام رسیده
چیزی که به یادش نرسد دوری خویش است
هر کس به وصال تو دلارام رسیده
پیداست حزین از سخنت گرمی شوقی
جوشیده بسی تا که می خام رسیده
جان بر لبم از رشک به ناکام رسیده
خجلت به گلاب ار دهد اشکش عجبی نیست
چشمی که به آن عارض گلفام رسیده
حیرت کند از قطره آبی که گهر راست
هر کس به غلط بخشی ایام، رسیده
زد چاک ز باد سحری جامه جان را
از غنچه بپرسید، چه پیغام رسیده؟
آتش نَفَسان شمعِ نهانخانهٔ خاکند
نوبت به من تیره سرانجام رسیده
گر شیوه پرواز ندانم عجبی نیست
بال و پر من درشکن دام رسیده
هر راهروی می رسد انجام به منزل
دل بس که تپیده ست به آرام رسیده
کو صبح نشاطی که دمی شاد برآرم؟
چون شمع سحر روز مرا شام رسیده
مانده ست نشانی که ز من رنگ پریده ست
خورشید حیاتم به لب بام رسیده
جز سوختنم شمع صفت کار دگر نیست
شادم که مرا کار به انجام رسیده
چیزی که به یادش نرسد دوری خویش است
هر کس به وصال تو دلارام رسیده
پیداست حزین از سخنت گرمی شوقی
جوشیده بسی تا که می خام رسیده
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۰۶ - گل را ورقم رونق بازار شکسته
گل را ورقم رونق بازار شکسته
این خامه کله گوشه به گلزار شکسته
صد جا شکن طره آشفته دلیهاست
آهی که مرا بر لب اظهار شکسته
شادیم که زندان غم آباد جهان را
سیلاب حوادث در و دیوار شکسته
صیاد مرا حاجت دام و قفسی نیست
بال و پر مرغان گرفتار شکسته
رسوای خماریم درین کهنه خرابات
پیمانهٔ ما بر سر بازار شکسته
این گریه ز اندازه برون است همانا
دل در بغل دیدهٔ خونبار شکسته
سودای رخ و زلف تو در بتکده دل
قدر صنم و قیمت زنار شکسته
با عاشق و معشوق نگاه تو حریف است
نشتر به رگ جان گل و خار شکسته
خون دل صدپاره حزین ، از نفست ریخت
غم زخمهٔ کاری به رگ تار شکسته
این خامه کله گوشه به گلزار شکسته
صد جا شکن طره آشفته دلیهاست
آهی که مرا بر لب اظهار شکسته
شادیم که زندان غم آباد جهان را
سیلاب حوادث در و دیوار شکسته
صیاد مرا حاجت دام و قفسی نیست
بال و پر مرغان گرفتار شکسته
رسوای خماریم درین کهنه خرابات
پیمانهٔ ما بر سر بازار شکسته
این گریه ز اندازه برون است همانا
دل در بغل دیدهٔ خونبار شکسته
سودای رخ و زلف تو در بتکده دل
قدر صنم و قیمت زنار شکسته
با عاشق و معشوق نگاه تو حریف است
نشتر به رگ جان گل و خار شکسته
خون دل صدپاره حزین ، از نفست ریخت
غم زخمهٔ کاری به رگ تار شکسته
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۰۹ - خوش تلخ عتاب آمده ای حرف به جا چه؟
خوش تلخ عتاب آمده ای حرف به جا چه؟
نوشین لبت اغیار مکیدند به ما چه؟
منت چه گذاری تو به ما پیش حریفان؟
شمع دگرانی، به مزار شهدا چه؟
خونم به تو ثابت شده حاشا چه نمایی؟
چشم تو نزد تیغ گرفتم، مژه ها چه؟
ازشکوه و شکرم به میان فتنه گری چیست؟
من دانم و دلدار، رقیبان به شما چه؟
زان شبرو طرارگرفتم خبر دل
پیچید به خود زلفش و می گفت کجا؟ چه؟
من بر سر راه خودم از ناله سرایی
گر قافله را راه شود گم به درا چه؟
از عزت ناقص نرسد نقص به کامل
بت گر بپرستید جهانی به خدا چه؟
در خانهٔ همسایه چه ماتم چه عروسی
گر مات شود شه، شده باشد، به گدا چه؟
از ساقی و می ای دل افسرده چه نالی؟
کار اجل است این، به طبیب و به دوا چه؟
طرف از رقم خویش نبندند قلمها
از نافهٔ مشکین به غزالان ختا چه؟
آسوده حزین است که رهزن سر یغما
با قافله دارد، به من بی سر و پا چه؟
نوشین لبت اغیار مکیدند به ما چه؟
منت چه گذاری تو به ما پیش حریفان؟
شمع دگرانی، به مزار شهدا چه؟
خونم به تو ثابت شده حاشا چه نمایی؟
چشم تو نزد تیغ گرفتم، مژه ها چه؟
ازشکوه و شکرم به میان فتنه گری چیست؟
من دانم و دلدار، رقیبان به شما چه؟
زان شبرو طرارگرفتم خبر دل
پیچید به خود زلفش و می گفت کجا؟ چه؟
من بر سر راه خودم از ناله سرایی
گر قافله را راه شود گم به درا چه؟
از عزت ناقص نرسد نقص به کامل
بت گر بپرستید جهانی به خدا چه؟
در خانهٔ همسایه چه ماتم چه عروسی
گر مات شود شه، شده باشد، به گدا چه؟
از ساقی و می ای دل افسرده چه نالی؟
کار اجل است این، به طبیب و به دوا چه؟
طرف از رقم خویش نبندند قلمها
از نافهٔ مشکین به غزالان ختا چه؟
آسوده حزین است که رهزن سر یغما
با قافله دارد، به من بی سر و پا چه؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۱۵ - در دیده نگاه تو که از جوش فتاده
در دیده نگاه تو که از جوش فتاده
مستی ست که در میکده خاموش فتاده
مشکیست که دارد جگر نافه پر از خون
خالی که بر آن عارض گلپوش فتاده
غارتگر جمعیت دلهاست ببینید
زلفی که پریشان به بر و دوش فتاده
مایوس مکن چشم به راهان چمن را
از شوق تو گل یک چمن آغوش فتاده
کو صاحب هوشی که کند فهم، سروشم
کار سخنم با لب خاموش فتاده
هر جرعه این غمکده را باده به رنگی ست
ته شیشه عشق است که سر جوش فتاده
با دولت بیدار، هماغوش کند خواب
چشمی که بر آن صبح بناگوش فتاده
کو عشق که از داغ چراغی بفروزم؟
بختم چو شب هجر سیه پوش فتاده
فکر تو خموشی ست حزین از سخن عشق
این کهنه شرابی ست که از جوش فتاده
مستی ست که در میکده خاموش فتاده
مشکیست که دارد جگر نافه پر از خون
خالی که بر آن عارض گلپوش فتاده
غارتگر جمعیت دلهاست ببینید
زلفی که پریشان به بر و دوش فتاده
مایوس مکن چشم به راهان چمن را
از شوق تو گل یک چمن آغوش فتاده
کو صاحب هوشی که کند فهم، سروشم
کار سخنم با لب خاموش فتاده
هر جرعه این غمکده را باده به رنگی ست
ته شیشه عشق است که سر جوش فتاده
با دولت بیدار، هماغوش کند خواب
چشمی که بر آن صبح بناگوش فتاده
کو عشق که از داغ چراغی بفروزم؟
بختم چو شب هجر سیه پوش فتاده
فکر تو خموشی ست حزین از سخن عشق
این کهنه شرابی ست که از جوش فتاده
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۲۰ - ای آنکه غم هجرکشیدن نتوانی
ای آنکه غم هجرکشیدن نتوانی
ترسم که رخش بینی و دیدن نتوانی
سخت است گرفتاری و آوارگی ای دل
وحشت نگذاری و رمیدن نتونی
بسمل شدی از هجر و به جایی نرسیدی
از ضعف چنانی که تپیدن نتوانی
در دام غم ای مرغ پر و بال شکسته
آرام نداری و پریدن نتوانی
بی پرده گرفتم ز درت یار در آمد
ای دیدهٔ حیرت زده دیدن نتوانی
محروم نیی گرچه حزین از می وصلش
لب بر لب جامی و چشیدن نتوانی
ترسم که رخش بینی و دیدن نتوانی
سخت است گرفتاری و آوارگی ای دل
وحشت نگذاری و رمیدن نتونی
بسمل شدی از هجر و به جایی نرسیدی
از ضعف چنانی که تپیدن نتوانی
در دام غم ای مرغ پر و بال شکسته
آرام نداری و پریدن نتوانی
بی پرده گرفتم ز درت یار در آمد
ای دیدهٔ حیرت زده دیدن نتوانی
محروم نیی گرچه حزین از می وصلش
لب بر لب جامی و چشیدن نتوانی
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۲۱ - گاهی به نگاهی دل ما شاد نکردی
گاهی به نگاهی دل ما شاد نکردی
حیف از تو که ویرانه ای آباد نکردی
صد بار ز گلزار خزان رفت و گل آمد
وین مرغ اسیر از قفس آزاد نکردی
ای خسرو شیرین دهنان این نه وفا بود
یک ره گذری جانب فرهاد نکردی
بر خویش مبال ای شجر وادی ایمن
یک جلوه چو آن حسن خداداد نکردی
کی بیهده دل در بغل خویش توان داشت
گر جلوه در این شیشه پریزاد نکردی؟
داغم که چرا خون مرا ریخت تغافل
مردم که چرا آن مژه جلّاد نکردی
از سیر چه فیض ار نبود راه خطرناک؟
ای شمع شبی رو به رَهِ باد نکردی
باید ز تو آموخت حزین رشک محبت
لبریز فغان بودی و فریاد نکردی
حیف از تو که ویرانه ای آباد نکردی
صد بار ز گلزار خزان رفت و گل آمد
وین مرغ اسیر از قفس آزاد نکردی
ای خسرو شیرین دهنان این نه وفا بود
یک ره گذری جانب فرهاد نکردی
بر خویش مبال ای شجر وادی ایمن
یک جلوه چو آن حسن خداداد نکردی
کی بیهده دل در بغل خویش توان داشت
گر جلوه در این شیشه پریزاد نکردی؟
داغم که چرا خون مرا ریخت تغافل
مردم که چرا آن مژه جلّاد نکردی
از سیر چه فیض ار نبود راه خطرناک؟
ای شمع شبی رو به رَهِ باد نکردی
باید ز تو آموخت حزین رشک محبت
لبریز فغان بودی و فریاد نکردی
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۲۲ - ای عهد شکن، با تو اگر کار نبودی
ای عهد شکن، با تو اگر کار نبودی
کار دل ما این همه دشوار نبودی
نگذاشتمی آینه ی روی تو از دست
گر باعث حیرانی دیدار نبودی
گر کفر نمی خواست ز ما پیر خرابات
بر گردن جان زلف تو زنّار نبودی
در خواب توانستی اگر روی تو دیدن
در هر دو جهان دیده ی بیدار نبودی
سرگشته نمی دید کسی خلوتیان را
گر یوسف ما بر سر بازار نبودی
مجنون مرا راه کجا بود به محمل؟
گر جلوهٔ او قافله سالار نبودی
گر غالیه سا خال و خط یار نمی گشت
سنبل به بغل، مشک به خروار نبودی
بردندی اگر از می دوشینه ی ما بوی
یک کس به در میکده هشیار نبودی
از تیه کجا بود ره وادی طورم؟
گر نور رخش شمع شب تار نبودی
می سوخت قفس را اثر نالهٔ بلبل
گر پیک صبا قاصد گلزار نبودی
می داد اگر دل به حرم راه حزین را
فارغ ز جهان، ساکن خمّار نبودی
کار دل ما این همه دشوار نبودی
نگذاشتمی آینه ی روی تو از دست
گر باعث حیرانی دیدار نبودی
گر کفر نمی خواست ز ما پیر خرابات
بر گردن جان زلف تو زنّار نبودی
در خواب توانستی اگر روی تو دیدن
در هر دو جهان دیده ی بیدار نبودی
سرگشته نمی دید کسی خلوتیان را
گر یوسف ما بر سر بازار نبودی
مجنون مرا راه کجا بود به محمل؟
گر جلوهٔ او قافله سالار نبودی
گر غالیه سا خال و خط یار نمی گشت
سنبل به بغل، مشک به خروار نبودی
بردندی اگر از می دوشینه ی ما بوی
یک کس به در میکده هشیار نبودی
از تیه کجا بود ره وادی طورم؟
گر نور رخش شمع شب تار نبودی
می سوخت قفس را اثر نالهٔ بلبل
گر پیک صبا قاصد گلزار نبودی
می داد اگر دل به حرم راه حزین را
فارغ ز جهان، ساکن خمّار نبودی
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۲۳ - سیمین بدنا! شمع شبستان که بودی؟
سیمین بدنا! شمع شبستان که بودی؟
من سوختم، آرایش ایوان که بودی؟
نگذاشته ای دین به خرابات نشینان
در صومعه، غارتگر ایمان که بودی؟
خار عجبی بود به چشم از ره خوابم
دوشینه گل جیب و گریبان که بودی؟
آشفته شد ای باد صبا از تو دماغم
در سلسلهٔ زلف پریشان که بودی؟
هر زخم تو لب می مکد از جوش حلاوت
ای دل هدف ناوک مژگان که بودی؟
شب با که نشستی، سر زلفت که به کف داشت؟
جانان من، آرام دل و جان که بودی؟
پیدا بود از لعل تو پیمانه کشیها
ای عهد شکن بر سر پیمان که بودی؟
بی لعل تو الماس بود روزی داغم
ای شور قیامت نمک خوان که بودی؟
آرام نگردید درین دشت نصیبت
ای سیل، خروشان کهِ جوشان که بودی؟
جان مست حزین می شود از طرز صفیرت
دستان زنِ خوش لهجهٔ بستان که بودی؟
من سوختم، آرایش ایوان که بودی؟
نگذاشته ای دین به خرابات نشینان
در صومعه، غارتگر ایمان که بودی؟
خار عجبی بود به چشم از ره خوابم
دوشینه گل جیب و گریبان که بودی؟
آشفته شد ای باد صبا از تو دماغم
در سلسلهٔ زلف پریشان که بودی؟
هر زخم تو لب می مکد از جوش حلاوت
ای دل هدف ناوک مژگان که بودی؟
شب با که نشستی، سر زلفت که به کف داشت؟
جانان من، آرام دل و جان که بودی؟
پیدا بود از لعل تو پیمانه کشیها
ای عهد شکن بر سر پیمان که بودی؟
بی لعل تو الماس بود روزی داغم
ای شور قیامت نمک خوان که بودی؟
آرام نگردید درین دشت نصیبت
ای سیل، خروشان کهِ جوشان که بودی؟
جان مست حزین می شود از طرز صفیرت
دستان زنِ خوش لهجهٔ بستان که بودی؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۲۶ - در پرده خط، خال به صد ناز گرفتی
در پرده خط، خال به صد ناز گرفتی
از مرغ دلم دانه چرا بازگرفتی
کردی ز شکنج قفس امروز برونم
کز بال و پرم قوّت پرواز گرفتی
دست تو به تعمیر دل ای عشق مبارک
هر رخنه که بود از گهر راز گرفتی
پیداست که ریزد پر و بال طلب ما
زین اوج که در جلوه گه ناز گرفتی
شد نغمهٔ کلک تو حزین آفت هوشم
زین شعبده، کار از کف اعجاز گرفتی
از مرغ دلم دانه چرا بازگرفتی
کردی ز شکنج قفس امروز برونم
کز بال و پرم قوّت پرواز گرفتی
دست تو به تعمیر دل ای عشق مبارک
هر رخنه که بود از گهر راز گرفتی
پیداست که ریزد پر و بال طلب ما
زین اوج که در جلوه گه ناز گرفتی
شد نغمهٔ کلک تو حزین آفت هوشم
زین شعبده، کار از کف اعجاز گرفتی
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۳۸ - ای روی تو را موج عرق آینه سازی
ای روی تو را موج عرق آینه سازی
آیینه ز عکس تو پریخانهٔ نازی
در چنگل مژگان تو گردون قویدست
گنجشک ضعیفی ست به سر پنجه بازی
ای گلشن نظاره، ز رخ پرده برانداز
تا شبنم این باغ کنم اشک نیازی
چون باد مرو سرسری از سیر گلستان
در هر گره غنچه ببین، گلشن رازی
پروانه، بیا گرم و ز من طرز بیاموز
آتش زده در خانهٔ من، شمع طرازی
ای زاهد افسرده، تو را زنده نگویم
بی درد چه حال است؟ نه سوزی، نه گدازی
خاموش حزین از غم ایّام خزانم
دل نغمه سراید، به چه برگی؟ به چه سازی؟
آیینه ز عکس تو پریخانهٔ نازی
در چنگل مژگان تو گردون قویدست
گنجشک ضعیفی ست به سر پنجه بازی
ای گلشن نظاره، ز رخ پرده برانداز
تا شبنم این باغ کنم اشک نیازی
چون باد مرو سرسری از سیر گلستان
در هر گره غنچه ببین، گلشن رازی
پروانه، بیا گرم و ز من طرز بیاموز
آتش زده در خانهٔ من، شمع طرازی
ای زاهد افسرده، تو را زنده نگویم
بی درد چه حال است؟ نه سوزی، نه گدازی
خاموش حزین از غم ایّام خزانم
دل نغمه سراید، به چه برگی؟ به چه سازی؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۳۹ - افشاند نسیم سحری زلف نگاری
افشاند نسیم سحری زلف نگاری
می خواست دماغ دل ما، بوی بهاری
تا بخت نصیب نظر پاک که سازد
برداشت صبا از سر کوی تو غباری
بی فایده رفت، آن همه اشکی که فشاندم
سیراب نکردم گل باغی، سر خاری
در مملکت طالع ما، صبح نخندد
ماییم و سواد سر زلف و شب تاری
بیم است که بی پرده کنم فاش غمت را
هجران تو نگذاشت به دل صبر و قراری
یار از نظر انداخت، دل زار حزین را
ای نالهٔ بی درد، نیامد ز تو کاری
می خواست دماغ دل ما، بوی بهاری
تا بخت نصیب نظر پاک که سازد
برداشت صبا از سر کوی تو غباری
بی فایده رفت، آن همه اشکی که فشاندم
سیراب نکردم گل باغی، سر خاری
در مملکت طالع ما، صبح نخندد
ماییم و سواد سر زلف و شب تاری
بیم است که بی پرده کنم فاش غمت را
هجران تو نگذاشت به دل صبر و قراری
یار از نظر انداخت، دل زار حزین را
ای نالهٔ بی درد، نیامد ز تو کاری
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۴۰ - ای سوختهٔ عشق چرا کم ز سپندی؟
ای سوختهٔ عشق چرا کم ز سپندی؟
از خویش برون آی به یاهوی بلندی
بر خویش نبالیم به درویشی و شاهی
بر دوش نداریم پلاسی و پرندی
با سوخته جانان چه کند آتش دوزخ
من ساخته ام با تب هجران تو چندی
مردی بود از نفس خطرناک گذشتن
زبن خندق آتش، بجهانیم سمندی
گفتی که حزین در غم ما، حال دلت چیست؟
آتش به دل سوخته ام باز فکندی
از خویش برون آی به یاهوی بلندی
بر خویش نبالیم به درویشی و شاهی
بر دوش نداریم پلاسی و پرندی
با سوخته جانان چه کند آتش دوزخ
من ساخته ام با تب هجران تو چندی
مردی بود از نفس خطرناک گذشتن
زبن خندق آتش، بجهانیم سمندی
گفتی که حزین در غم ما، حال دلت چیست؟
آتش به دل سوخته ام باز فکندی
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۴۱ - بر دیده کشم سرمه ز خاک کف پایی
بر دیده کشم سرمه ز خاک کف پایی
شاید که دهد اشک مرا رنگ حنایی
می در قدح و باد صبا بر سر لطف است
دارد چمن امروز عجب آب و هوایی
دولت طلبی، دامن دل را مده از دست
شاید که برون آید ازین بیضه همایی
نالیدن بلبل ز نو آموزی عشق است
هرگز نشنیدیم ز پروانه صدایی
کرده ست بهار عجبی خار بیابان
از دشت گذشته ست مگر آبله پایی
داده ست غمت، رخصت شبگیر به آهم
شاید رسد این قاصد بی درد به جایی
خود را برسانید به یاران سبک پی
می آید ازین قافله آواز درایی
گلشن به نسیمی شکند عهد هزاران
در کشور خوبان نبود رسم وفایی
دور از گل رویت نفسی نیست حزین را
مانده ست به جا، بلبل بی برگ و نوایی
شاید که دهد اشک مرا رنگ حنایی
می در قدح و باد صبا بر سر لطف است
دارد چمن امروز عجب آب و هوایی
دولت طلبی، دامن دل را مده از دست
شاید که برون آید ازین بیضه همایی
نالیدن بلبل ز نو آموزی عشق است
هرگز نشنیدیم ز پروانه صدایی
کرده ست بهار عجبی خار بیابان
از دشت گذشته ست مگر آبله پایی
داده ست غمت، رخصت شبگیر به آهم
شاید رسد این قاصد بی درد به جایی
خود را برسانید به یاران سبک پی
می آید ازین قافله آواز درایی
گلشن به نسیمی شکند عهد هزاران
در کشور خوبان نبود رسم وفایی
دور از گل رویت نفسی نیست حزین را
مانده ست به جا، بلبل بی برگ و نوایی
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۴۲ - ای کعبهٔ جان از تو کلیسای فرنگی
ای کعبهٔ جان از تو کلیسای فرنگی
بی یاد تو دل را دو جهان سینهٔ تنگی
جان دیده از آن نرگس عیار فریبی
دل خورده از آن غمزهٔ خونخوار خدنگی
دیری ست که شرمنده ام از سبحه، چه سازم؟
زنّار به چنگی بود، آن طرّه به چنگی
یک زمزمه در پرده گشایی ست ولیکن
دل نغمه به رنگی زد وناقوس به رنگی
گوهر به دو کف می دهم و ناخن آن نیست
کز سینهٔ معدن بخراشم رگ سنگی
از عشق پرآشوب محال است نجاتم
هر قطره درین بحر بود کام نهنگی
رسوایی جاوید حزین ار طلبد عشق
صد نام نکو باد به گرد سر ننگی
بی یاد تو دل را دو جهان سینهٔ تنگی
جان دیده از آن نرگس عیار فریبی
دل خورده از آن غمزهٔ خونخوار خدنگی
دیری ست که شرمنده ام از سبحه، چه سازم؟
زنّار به چنگی بود، آن طرّه به چنگی
یک زمزمه در پرده گشایی ست ولیکن
دل نغمه به رنگی زد وناقوس به رنگی
گوهر به دو کف می دهم و ناخن آن نیست
کز سینهٔ معدن بخراشم رگ سنگی
از عشق پرآشوب محال است نجاتم
هر قطره درین بحر بود کام نهنگی
رسوایی جاوید حزین ار طلبد عشق
صد نام نکو باد به گرد سر ننگی