تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۵۴ - ببین این فتح، زاستفتاح تا کی؟
ببین این فتح، زاستفتاح تا کی؟
ز ساقی مست شو، زین راح تا کی؟
درین اقداح صورت، راح جانی‌ست
نظاره‌ی صورت اقداح تا کی؟
چو مرغابی ز خود برساز کشتی
صداع کشتی و ملاح تا کی؟
تو سباحی و از سباح زادی
فسانه و باد هر سباح تا کی؟
نفخت فیه جان بخشی‌‌‌ست هر صبح
فراق فالق الاصباح تا کی؟
چو جان بالغان لوحی‌‌‌ست محفوظ
مثال کودکان زالواح تا کی؟
چو فرموده‌‌‌ست رزقت زآسمان است
زمین شوریدن ای فلاح تا کی؟
ازان باغ است این سیب زنخدان
قناعت بر یکی تفاح تا کی؟
جراحت راست دارو حسن یوسف
دوا جستن زهر جراح تا کی؟
ز هر جزوت چو مطرب می‌توان ساخت
زچشمت ساختن نواح تا کی؟
چو نفس واحدیم از خلق و از بعث
جدا باشیدن ارواح تا کی؟
دهان بربند در دریا صدف وار
دهان بگشاده چون تمساح تا کی؟
دهان بربند و قفلی بر دهان نه
ز ضایع کردن مفتاح تا کی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۵۵ - تو نقشی، نقش بندان را چه دانی؟
تو نقشی، نقش بندان را چه دانی؟
تو شکلی، پیکری، جان را چه دانی؟
تو خود می‌نشنوی بانگ دهل را
رموز سر پنهان را چه دانی؟
هنوز از کاف کفرت خود خبر نیست
حقایق‌‌های ایمان را چه دانی؟
هنوزت خار در پای است، بنشین
تو سرسبزی بستان را چه دانی؟
تو نامی کرده‌یی این را و آن را
ازین نگذشته‌یی، آن را چه دانی؟
چه صورت‌هاست مر بی‌صورتان را
تو صورت‌‌های ایشان را چه دانی؟
زنخ کم زن، که اندر چاه نفسی
تو آن چاه زنخدان را چه دانی؟
درخت سبز داند قدر باران
تو خشکی، قدر باران را چه دانی؟
سیه کاری مکن با باز چون زاغ
تو باز چتر سلطان را چه دانی؟
سلیمانی نکردی در ره عشق
زبان جمله مرغان را چه دانی؟
نگهبانی‌‌‌ست حاضر بر تو سبحان
تو حیوانی، نگهبان را چه دانی؟
تو را در چرخ آورده‌‌‌ست ماهی
تو ماه چرخ گردان را چه دانی؟
تجلی کرد این دم شمس تبریز
تو دیوی، نور رحمان را چه دانی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۵۶ - نه آتش‌‌های ما را ترجمانی
نه آتش‌‌های ما را ترجمانی
نه اسرار دل ما را زبانی
برهنه شد ز صد پرده دل و عشق
نشسته دو به دو، جانی و جانی
میان هر دو گر جبریل آید
نباشد زاتشش یک دم امانی
به هر لحظه وصال اندر وصالی
به هر سویی، عیان اندر عیانی
ببینی تو چه سلطانان معنی
به گوشه‌ی بامشان چون پاسبانی
سرشته‌ی وصل یزدان کوه طور است
دران کان تاب نارد یک زمانی
اگر صد عقل کل برهم ببندی
نگردد بامشان را نردبانی
نشانی‌‌های مردان، سجده آرد
اگر زان بی‌نشان گویم نشانی
ازان نوری که حرف آن جا نگنجد
تو را این حرف گشته ارمغانی
کمر شد حرف‌ها از شمس تبریز
بیا بربند اگر داری میانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۵۷ - دلا تا نازکی و نازنینی
دلا تا نازکی و نازنینی
برو که نازنینان را نبینی
درین رنگی دلا تا تو بلنگی
نیابی در چنان، تا تو چنینی
در آیینه نبینی روی خوبان
که تا با خوی زشتت هم نشینی
تو زیبا شو، که این آیینه زیباست
تو بی‌چین شو، که آیینه‌‌‌ست چینی
مشو پنهان، که غیرت در کمین است
همی‌بیند تو را کندر کمینی
ز خود پنهان شدی، سر درکشیدی
ببستی چشم تا خود را نبینی
به لب یاسین همی‌خوانی، ولیکن
ز کینه جمله تن دندان چو سینی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۵۸ - اگر درد مرا درمان فرستی
اگر درد مرا درمان فرستی
وگر کشت مرا باران فرستی
وگر آن میر خوبان را به حیلت
ز خانه جانب میدان فرستی
وگر ساقی جان عاشقان را
میان حلقهٔ مستان فرستی
همه ذرات عالم زنده گردد
چو جانم را بر جانان فرستی
وگر لب را به رحمت برگشایی
مفرح سوی بیماران فرستی
به دربان گفته‌یی مگذار ما را
مرا هر دم بر دربان فرستی
منم کشتی درین بحر و نشاید
که بر من باد سرگردان فرستی
همی‌خواهم که کشتیبان تو باشی
اگر بر عاشقان طوفان فرستی
مرا تا کی مها چون ارمغانی
به پیش این و پیش آن فرستی
دل بریان عاشق باده خواهد
تو او را غصه و گریان فرستی
یکی رطلی گران برریز بر وی
ازان رطلی که بر مردان فرستی
دل و جان هر دو را در نامه پیچم
اگر تو نامهٔ پنهان فرستی
تو چون خورشید از مشرق برآیی
جهان بی‌خبر را جان فرستی
چه باشد ای صبا گر این غزل را
به خلوتخانهٔ سلطان فرستی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۵۹ - کسی کو را بود در طبع سستی
کسی کو را بود در طبع سستی
نخواهد هیچ کس را تندرستی
مده دامن به دستان حسودان
که ایشان می‌کشندت سوی پستی
زیان تر خویش را و دیگران را
نباشد چون حسد در جمله هستی
هلا بشکن دل و دام حسودان
وگر نی پشت بخت خود شکستی
از این اخوان چو ببریدی چو یوسف
عزیز مصری و از گرگ رستی
اگر حاسد دو پایت را ببوسد
به باطن می‌زند خنجر دودستی
ندارد مهر، مهره‌ی او چه گشتی؟
ندارد دل، دل اندر وی چه بستی؟
اگر در حصن تقوی راه یابی
ز حاسد وز حسد جاوید رستی
اگر چه شیرگیری، ترک او کن
نه آن شیر است کش گیری به مستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۶۰ - چرا ز اندیشه‌یی بیچاره گشتی؟
چرا ز اندیشه‌یی بیچاره گشتی؟
فرورفتی به خود، غم خواره گشتی؟
تو را من پاره پاره جمع کردم
چرا از وسوسه صد پاره گشتی؟
ز دارالملک عشقم رخت بردی
درین غربت چنین آواره گشتی
زمین را بهر تو گهواره کردم
فسرده‌ی تختهٔ گهواره گشتی
روان کردم ز سنگت آب حیوان
به سوی خشک رفتی، خاره گشتی
تویی فرزند جان، کار تو عشق است
چرا رفتی تو و هرکاره گشتی؟
ازان خانه که تو صد زخم خوردی
به گرد آن در و درساره گشتی؟
دران خانه که صد حلوا چشیدی
نگشتی مطمئن، اماره گشتی
خمش کن، گفت هشیاریت آرد
نه مست غمزهٔ خماره گشتی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۶۱ - کجا شد عهد و پیمانی که کردی؟
کجا شد عهد و پیمانی که کردی؟
کجا شد قول و سوگندی که خوردی؟
نگفتی چرخ تا گردان بود گرد
ازین سرگشته هرگز برنگردی؟
نگفتی تا بود خورشید دلگرم
نکاهد گرم ما را هیچ سردی؟
نگفتی یک دل و مردانه باشیم
به جان جمله مردان و به مردی؟
مرا گویی اگر من جور کردم
بدان کردم که پیش از من تو کردی
چرا شاید که با چون من گدایی
چو تو شاهنشهی گیرد نبردی؟
میان ما و تو سرکنگبین است
ز من سرکه، ز تو شکرنوردی
چو من سرکه فروشم، پس تو شکر
بیفزا، چون به شیرینی تو فردی
منم خاک و چو خاکی باد یابد
تو عذرش نه، مگویش گرد کردی
نباشد راه را عار، از چو من گرد
که زر را عار نبود رنگ زردی
شهاب آتش ما زنده بادا
چو القاب شهاب سهروردی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۶۲ - دلا رو رو، همان خون شو که بودی
دلا رو رو، همان خون شو که بودی
بدان صحرا و هامون شو که بودی
درین خاکستر هستی چو غلطی؟
در آتشدان و کانون شو که بودی
درین چون شد چگونه، چند مانی؟
بدان تصریف بی‌چون شو که بودی
نه گاوی، که کشی بیگار گردون
بران بالای گردون شو که بودی
درین کاهش چو بیماران دقی
به عمر روزافزون شو که بودی
زبون طب افلاطون چه باشی؟
فلاطون فلاطون شو که بودی
ایم هو کی، اسیرانه چه باشی؟
همان سلطان و بارون شو که بودی
اگر رویین تنی، جسم آفت توست
همان جان فریدون شو که بودی
همان اقبال و دولت بین، که دیدی
همان بخت همایون شو که بودی
رها کن نظم کردن درها را
به دریا در مکنون شو که بودی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۶۳ - مرا چون ناف بر مستی بریدی
مرا چون ناف بر مستی بریدی
ز من چه ساقیا دامن کشیدی
چنین عشقی پدید آری به هر دم
پدید آرنده‌یی چون ناپدیدی؟
دهل پیدا، دهل زن چونست پنهان؟
زهی قفل و زهی این بی‌کلیدی
جنون طرفه پیدا گشت در جان
جنون را عقل‌ها کرده مریدی
هزاران رنگ پیدا شد ازان خم
منزه از کبودی و سپیدی
دو دیده در عدم دوز و عجب بین
زهی اومیدها در ناامیدی
اگر دریای عمانی سراسر
در آن ابری نگر، کز وی چکیدی
دران دکان تو تخته تخته بودی
اگر خود این زمان عرش مجیدی
در اقلیم عدم زآحاد بودی
درین ده گر چه مشهور و وحیدی
همان جا رو، چنان زآحاد می‌باش
ازان گلشن چرا بیرون پریدی
برین سو صد گره بر پایت افتاد
ز فکر وهمی و نکته‌ی عمیدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۶۴ - ازین تنگین قفس جانا پریدی
ازین تنگین قفس جانا پریدی
وزین زندان طراران رهیدی
ز روی آینه گل دور کردی
در آیینه بدیدی آنچ دیدی
خبرها می‌شنیدی زیر و بالا
بران بالا ببین آنچ شنیدی
چو آب و گل به آب و گل سپردی
قماش روح بر گردون کشیدی
ز گردش‌‌های جسمانی بجستی
به گردش‌‌های روحانی رسیدی
بجستی ز اشکم مادر که دنیاست
سوی بابای عقلانی دویدی
بخور هر دم می شیرین‌تر از جان
به هر تلخی که بهر ما چشیدی
گزین کن، هر چه می‌خواهی و بستان
چو ما را بر همه عالم گزیدی
ازین دیگ جهان رفتی چو حلوا
به خوان آن جهان، زیرا پزیدی
اگر چه بیضه خالی شد ز مرغت
برون بیضهٔ عالم پریدی
درین عالم نگنجی زین سپس تو
همان سو پر که هر دم در مزیدی
خمش کن، رو که قفل تو گشادند
اجل بنمود قفلت را کلیدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۶۵ - صلا ای صوفیان کامروز باری
صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و نشاط و عیش آری
صلا کز شش جهت درها گشاده‌ست
ز قعر بحر پیدا شد غباری
صلا کین مغزها امروز پر شد
ز بوی وصل جانی، جانسپاری
صلا که یافت هر گوشی و هوشی
ز بی‌هوشی مطلق، گوشواری
صلا که ساعتی دیگر نیابی
ز مشرق تا به مغرب هوشیاری
دران میدان که دیاری نمی‌گشت
به هر گوشه‌‌‌ست روحانی سواری
چو هیزم اندرین آتش درآیید
که تا هفتم فلک دارد شراری
میان شوره خاک نفس جزوی
به هر سویی درختی، جویباری
تو اندر باغ‌ها دیدی که گیرد
درختی مر درختی را کناری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۶۶ - به تن این جا، به باطن در چه کاری؟
به تن این جا، به باطن در چه کاری؟
شکاری می‌کنی، یا تو شکاری؟
کزو در آینه ساعت به ساعت
همی‌تابد عجب نقش و نگاری
مثال باز سلطان است هر نقش
شکار است او و می‌جوید شکاری
چه ساکن می‌نماید صورت تو
درون پرده تو بس بی‌قراری
لباست بر لب جوی و تو غرقه
ازین غرقه، عجب سر چون برآری؟
حریفت حاضر است آن جا که هستی
ولیکن گر بگوید، شرم داری
به هر شیوه که گردد شاخ رقصان
نباشد غایب از باد بهاری
مجه تو سو به سو ای شاخ ازین باد
نمی‌دانی کزین با دست یاری؟
به صد دستان به کار توست این باد
تو را خود نیست خوی حق گزاری
ازویابی به آخر هر مرادی
همو مستی دهد، هم هوشیاری
بپرس او کیست؟ شمس الدین تبریز
به جز در عشق او، تا سر نخاری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۶۷ - مبارک باد بر ما این عروسی
مبارک باد بر ما این عروسی
خجسته باد ما را این عروسی
چو شیر و چون شکر بادا همیشه
چو صهبا و چو حلوا این عروسی
هم از برگ و هم از میوه، ممتع
مثال نخل خرما این عروسی
چو حوران بهشتی باد خندان
ابد امروز فردا این عروسی
نشان رحمت و توقیع دولت
هم این جا و هم آن جا این عروسی
نکونام و نکوروی و نکوفال
چو ماه و چرخ خضرا این عروسی
خمش کردم، که در گفتن نگنجد
که بسرشته‌‌‌ست جان با این عروسی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۶۸ - خبر واده کزین دنیای فانی
خبر واده کزین دنیای فانی
به تلخی می‌روی یا شادمانی
عجب یارا ز اصحاب شمالی؟
عجب زاصحاب ایمان و امانی
عجب همراز نفس سگ پرستی؟
عجب همراه شیر راه دانی؟
عجب در آخرین بازی شدی مات؟
عجب بردی؟ اگر بردی تو جانی
بسی کژباز کندر آخر کار
ببرد از اتفاق آسمانی
بود رویت به قبله اندران گور
گر اهل قبله بودی در نهانی
ازیرا گور باشد چون صلایه
پی تحویل‌‌های امتحانی
چو دانه‌ی فاسدی را دفن کردی
بروید زو درخت با معانی
بسی طبل اجل پیشین شنیدی
مگو مرگم درآمد ناگهانی
اگر در عمر آهی برکشیدی
یقین امروز کندر ظل آنی
وگر با آه راهی نیز رفتی
شهنشاهی و شمع ره روانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۶۹ - برفتیم ای عقیق لامکانی
برفتیم ای عقیق لامکانی
ز شهر تو، تو باید که بمانی
سفر کردیم چون استارگان ما
ز تو هم سوی تو که آسمانی
یکی صورت رود دیگر بیاید
به مهمان خانه‌ات، زیرا که جانی
که مهمانان مثال چار فصلند
تو اصل فصل‌‌‌‌هایی که جهانی
خیال خوب تو در سینه بردیم
شفق از آفتاب آمد نشانی
به پیشت ماند دل، با ما نیامد
دل از تو کی رود، چون دلستانی
سر دل‌ها به زیر سایه‌ات باد
که دل‌ها را درین مرعا شبانی
فروریزید دندان‌‌های گرگان
از آن گه که نمودی مهربانی
بهل، تا بحر گوید قصه خویش
که تا باری ببینی قصه خوانی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۷۰ - خوشی آخر؟ بگو ای یار چونی؟
خوشی آخر؟ بگو ای یار چونی؟
ازین ایام ناهموار چونی؟
به روز و شب مرا اندیشهٔ توست
کزین روز و شب خون خوار چونی؟
ازین آتش که در عالم فتاده‌ست
ز دود لشکر تاتار چونی؟
درین دریا و تاریکی و صد موج
تو اندر کشتی پربار چونی؟
منم بیمار و تو ما را طبیبی
بپرس آخر که ای بیمار چونی؟
منت پرسم اگر تو می‌نپرسی
که ای شیرین شیرین کار چونی؟
وجودی بین که بی‌چون و چگونه‌ست
دلا دیگر مگو بسیار چونی؟
بگو در گوش شمس الدین تبریز
که ای خورشید خوب اسرار چونی؟
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۷۱ - بر من نیستی، یارا کجایی؟
بر من نیستی، یارا کجایی؟
به هر جایی که هستی جان فزایی
ز خشم من به هر ناکس بسازی
به رغم من، به هر آتش درآیی
چو بینی مر مرا نادیده آری
چنین باشد وفا و آشنایی؟
عزیزی بودم خوارم ز عشقت
درین خواری نگر کبر خدایی
برای تو جدا گردم ز عالم
که تا ناید مرا بوی جدایی
سبک روحا گران کردی تو رو را
که یعنی قصد دارم بی‌وفایی
تو در دل جورها داری، همی‌کن
که تا روز قیامت جان مایی
الا ای چرخ زاینده، چنین ماه
نزایی و نزایی و نزایی
به کوه قاف، شمس الدین تبریز
همایی و همایی و همایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۷۲ - دلا در روزه مهمان خدایی
دلا در روزه مهمان خدایی
طعام آسمانی را سرایی
درین مه چون در دوزخ ببندی
هزاران در ز جنت برگشایی
نخواهد ماند این یخ، زود بفروش
بیاموز از خدا این کدخدایی
برون کن خرقه، کان زین چار رقعه‌ست
ترابی، آتشی، آبی، هوایی
برهنه کن تو جزو جان و بنما
ز خرقه گر به کل بیرون نیایی
بیامد جان که عذر عشق خواهد
که عفوم کن، که جان عذرهایی
درین مه عذر ما بپذیر، ای عشق
خطا کردیم، ای ترک خطایی
به خنده گوید او دستت گرفتم
که می‌دانم که بس بی‌دست و پایی
تو را پرهیز فرمودم، طبیبم
که تو رنجور این خوف و رجایی
بکن پرهیز تا شربت بسازم
که تا دور ابد باخود نیایی
خمش کردم، که شرحش عشق گوید
که گفت اوست جان را جان فزایی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۶۷۳ - سوالی دارم ای خواجه‌ی خدایی
سوالی دارم ای خواجه‌ی خدایی
که امروز این چنین شیرین چرایی؟
که باشد مه که گویم ماه رویی
که باشد جان که گویم جان فزایی
مثالی لایق آن روی خوبت
بسی شب‌ها ز حق کردم گدایی
رها کن این همه، با ما تو چونی؟
تو جانی و به چونی درنیایی
تو صد ساله ره از چونی گذشتی
 میان موج‌‌های کبریایی
هوای خویشتن را سر بریدی
ز میل نفس خود کردی جدایی
همه میل دل معشوق گشتی
به تسلیم و رضا و مرتضایی
ازین هم درگذشتم، چونی ای جان؟
که این دم رستخیز سحرهایی
همی‌پیچی به صد گون چشم ما را
به صد صورت جهان را می‌نمایی
زمانی صورت زندان و چاهی
زمانی گلستان و دلربایی
همان یک چیز را گه مار سازی
گهی بخشی درختی و عصایی
به دست توست بوقلمون همه چیز
زانسان و زحیوان و نمایی
گهی نیل است و گاهی خون بسته
گهی لیل است و گه صبح ضیایی
بدین خوف و رجاها منعقد شد
که از هر ضد ضد بر می‌گشایی
سوالی چند دارم از تو، حل کن
که مشکل‌‌های ما را مرتجایی
سوال اول آن است ای سخن دان
که هم اول، هم آخر جان مایی
چو اول هم تویی و آخر تویی هم
ز که دانم وفا و بی‌وفایی؟
دوم آن است ای آن کت دوم نیست
که رنج احولی را توتیایی