تعداد ۷۷۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۵۴۵ - فلک از ناله ما نرم نشد
فلک از ناله ما نرم نشد
کجروان سخت کمان می باشند
با قلم راز ترا چون گویم
دل سیاهان دو زبان می باشند
تا دم باز پسین اهل نظر
چون شرر دل نگران می باشند
بیشتر خوش نفسان چون نافه
در ته خرقه نهان می باشند
نافه دامن صحرای وجود
ژنده پوشان جهان می باشند
شعله ها پیش لب ما صائب
خامش و بسته زبان می باشند
صوفیان صاف روان می باشند
چون صدف پاک دهان می باشند
در ته سبزه شمشیر بلا
صاف چون آب خزان می باشند
روز آسوده و شبهای دراز
همچو انجم نگران می باشند
گنج زیر قدم و بر در خلق
شی ء لله زنان می باشند
گل خامی است سخن پردازی
پختگان بسته زبان می باشند
بلبلانی که چمن مشتاقند
در قفس بال زنان می باشند
تا نسیم سحری جلوه گراست
برگها بال فشان می باشند
چون کف بحر سبک جولانان
بر سر آب روان می باشند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۹۶۳ - تحفه طور شراری داریم
تحفه طور شراری داریم
نذر آیینه غباری داریم
گر چه در دست نداریم گلی
در جگر بوته خاری داریم
گو خزان صحن چمن پاک بروب
چون قدح لاله عذاری داریم
نو خطی در دل ما جا دارد
مصحف خط غباری داریم
صافدل با همه آفاقیم
دل خورشید شعاری داریم
گر چه در خرمن ما کاهی نیست
نفس برق سواری داریم
تیغ لب تشنه به خون گر داری
جان مشتاق نثاری داریم
شکر ظاهر بود از شکوه ما
گله شکر گزاری داریم
آه کز آینه رویان جهان
همچو سیماب قراری داریم
گل خمیازه ما رنگین است
چشم بر لاله عذاری داریم
دل گرداب بود ساحل ما
ما نه چون موج کناری داریم
خاکساریم زما چشم مپوش
در خور چشم غباری داریم
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲ - قطعه (در) تاریخ: چون به الهام الهی، گرداند
چون به الهام الهی، گرداند
نام خود خسرو جمجاه، صفی
بر سر مسند جم بار دگر
کرد آرام به دلخواه صفی
زین جلوس دوم نامی، یافت
نظر از حضرت الله صفی
کلک صائب پی تاریخ نوشت
«شد سلیمان زمان شاه صفی»
یارب این نام مبارک، بادا
متیمن به شهنشاه صفی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - شکرین لعل تو کان نمک است
شکرین لعل تو کان نمک است
گر چه شکر نه مکان نمک است
خود نمک از لب تو چاشنی است
وین سخن هم ز زبان نمک است
حسن بر لعل تو خط می آورد
زانکه او عامل کان نمک است
می گدازد لبت از بوسه زدن
چه توان کرد از آن نمک است
چشم من بین ز خیال لب تو
که شب و روز میان نمک است
می بیندیش ازین گریه من
آخر آن آب زیان نمک است
باری اندیشه خسرو می کن
که به حق جمله جهان نمک است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۶۹ - نرگس مست تو خواب آلوده است
نرگس مست تو خواب آلوده است
لب لعل تو شراب آلوده است
آگه از ناله من کی گردد
چشم مست تو که خواب آلوده است
خویی کز عارض تو باز شده ست
برگ گل را به گلاب آلوده ست
لب تو در دل من بنشسته ست
نمکی را به کباب آلوده ست
ازتری خواست چکیدن آری
لب تو کز می ناب آلوده ست
سخن تلخ تو زان شیرینست
که شکر را به جواب آلوده ست
بنده خسرو چه گنه کرد امروز
که حدیثت به عتاب آلوده ست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - ای که روی تو حیات جان است
ای که روی تو حیات جان است
دیده جایت شده جای آنست
ماه را از رخ چون خورشیدت
در شب چاردهم نقصانست
سخن اندر لب تو دل ببرد
دل چه باشد، سخن اندر جان است
بی لبت هر لب لعلی که گزم
سنگ ریزه به ته دندانست
ناتوانم، که غمت با من کرد
هر چه از جور و جفا بتوانست
سلک در گشت مرا ز آب دو چشم
تار هر رشته که در دندانست
به گه گریه سواد چشمم
تیره، گویی که شب بارانست
گفتیم غم مخور و آسان گیر
این به گفتن، صنما، آسانست
دور از شعله آه خسرو!
که دلش سوخته هجرانست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۵۷ - با غمت شادی جهان هوس است
با غمت شادی جهان هوس است
شادی من همین غم تو بس است
از دهان تو چون نفس نزنم
مر مرا بیم تنگی نفس است
نیم خال لب توام بکشد
زهر اگر خود همه پر مگس است
از سر خشم، اگر بخایی لب
بر لبت بوسه دادنم هوس است
گر کسی بردر تو جوید بار
چند گویی که بار او چه بس است
همه شب گرد کوی او گردم
هر که بیند گمانش برعسس است
بنده خسرو به ناله در ره عشق
کاروان غم ترا جرس است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۹۵ - مردمی نرگس او می داند
مردمی نرگس او می داند
جادویی غمزه او می خواند
زلف او پهلوی خال لب او
گویی از شهد مگس می راند
کار عاشق که چو ما باریک است
همه زان زلف همی پیچاند
شیوه غمزه تو بدخویی ست
همه آفاق نکو می داند
گر دلم بستد، و گر باز دهد
صد دیگر ز کسان بستاند
خسرو از بهر دو بوسه پیشت
نیست زر، لیک سری افشاند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۹۶ - گل ز روی تو فرو می ریزد
گل ز روی تو فرو می ریزد
مشک در زلف تو می آویزد
از پی دیدن روی چو گلت
باد صد نقش همی انگیزد
هر که آن خط مسلسل بیند
خاک بر خط دبیران ریزد
چون سحر بوی تو آید به چمن
باد صبح از سر گل برخیزد
دست شستم ز دل خون گشته
زانکه با زلف تو می آمیزد
چشم بیمار تو از خون دلم
می خورد باده نمی پرهیزد
سر نهاده ست چو خسرو به غمت
سر نهد، گر ز غمت بگریزد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۹۷ - دلم از بخت گهی شاد نبود
دلم از بخت گهی شاد نبود
جانم از بند غم آزاد نبود
یک دم از عمر گرامی نگذشت
کان همه ضایع و بر باد نبود
گر ببینی دل ویران مرا
گوییا هیچ گه آباد نبود
کافری رخت دلم غارت کرد
شهر اسلام و سر داد نبود
شب همی دانم کاو آمد و بس
بیش از خویشتنم یاد نبود
خانه گلشن شده بی منت باغ
سرو بود، ار گل و شمشاد نبود
هر چه می خواست همی کرد طبیب
ناتوان را سر فریاد نبود
ناگه آهوی من از دام بجست
زانکه اندازه صیاد نبود
خسرو از تلخی شیرین دهنان
آنچنان است که فرهاد نبود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۹۸ - گر سخن زان لب چون نوش شود
گر سخن زان لب چون نوش شود
پسته را خنده فراموش شود
ور حدیث در دندانت کنم
صدف آنجا همه تن گوش شود
ز آسمان روی تو گر مه بیند
بر زمین افتد و بیهوش شود
گل که از روی تو ریزد به سخن
گر بچینند یک آغوش شود
باده بر یاد لب شیرینت
همه گر زهر بود، نوش شود
دل که پوشیده به زلفت پیوست
ترسم از غم که سیه پوش شود
دوش با مات سری خوش بوده ست
خوش بود امشب، اگر دوش شود
گر کنی میل به سوی خسرو
شاه کی همدم جادوش شود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۹۹ - با تو در سینه نفس را چه گذر
با تو در سینه نفس را چه گذر
در دلم غیر تو کس را چه گذر
باغ نشکفت و نیامد موسم
در دل خسته هوس را چه گذر
من اسیرم ز گلم باده مده
در چمن مرغ قفس را چه گذر
خلق گویند نفس زن در وصل
در تن مرده نفس را چه گذر
اندران دل که تویی، غم چه کند
خانه شاه عس را چه گذر
وصل جو را نبود لذت عشق
در نمکسار مگس را چه گذر
می کند خنده که در یاد توام
در دلت خسرو خس را چه گذر
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۶۹ - ای لب چون شکرت چشمه نوش
ای لب چون شکرت چشمه نوش
ای رخ چون قمرت غارت هوش
ورق گل بدریده ست صبا
تا بدید آن خط چون مرزنگوش
هر دم از روی خوی آلوده تو
لاله را خون دل آید در جوش
دل عشاق چنان می ببری
که خبر می نشود گوش به گوش
کسی بود آنکه نشینم با تو
باده در دست و گل اندر آغوش
من قدح دیر ندارم بر دست
تا تو مستانه نگویی که بنوش
لب نهم بر لب لعلت، وانگاه
می لبالب کنم و نوشانوش
خسروا، توبه چو نی در حد تست
باری اندر طرب و مستی کوش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۷۰ - شاد باش، ای شب فرخنده دوش
شاد باش، ای شب فرخنده دوش
که فلان بود مرا در آغوش
نه همی سیر شد از رویش چشم
نه همی پر شدی از قولش گوش
ماجرای دل خون گشته من
دیده می ریخت برون، من خاموش
مست بودم خبر از خویش نداشت
باده را گر چه نمی کردم نوش
او همی گفت سخن، من حیران
او همی خورد می و من بیهوش
ای که آن روی ندیدی زنهار
گر مقابل شویش دیده مپوش
هست بازار تو در دلها گرم
حسن چندانکه توانی بفروش
ناله خسرو بشنو که خوش است
بر در شاه فغان چاووش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۷۱ - رغم آن دل که نگهدارندش
رغم آن دل که نگهدارندش
زیر آن زلف سیه دارندش
مشک بی زلف تو نتواند بود
گر به شمشیر نگهدارندش
بر رخ خوب تو ماند چیزی
مه اگر زیر کله دارندش
در زمان سر بنهد بر پایت
پایت ار بر سر مه دارندش
چشم خسرو به گه آمدنت
منتظر بر سر ره دارندش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۸۴ - از دو زلف تو شکن وام کنم
از دو زلف تو شکن وام کنم
وز برای دل خود دام کنم
از پی آنکه به رویت نرسد
چشم بد را به سخن رام کنم
تا تو ننمایی رو، گیرم زلف
تا رخت چاشت کند، شام کند
چشم از زلف سیاه تو کشم
گله از محنت ایام کنم
از تو صد جور و جفا می بینم
با که گویم، به که پیغام کنم؟
دل ندارم که نهم بر دگری
هم ز زلف تو مگر وام کنم
بوسه خواهیم، وگر تند شوی
خویشتن را عجمی نام کنم
نیست حلوای تو بهر خسرو
چه بدان لب طمع خام کنم!
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۸۵ - خم آن طره دلبند کشم
خم آن طره دلبند کشم
غم آن لعل شکر خند کشم
زلف تو هر سر مویی نازی ست
آخر این ناز تو تا چند کشم
نیست مانند رخت آیینه
مگرت زاینه مانند کشم
نکشم من سخن تلخ از کس
ور کشم از لب چون قند کشم
کورم، از گرد مگر در دیده
خاک درگاه خداوند کشم!
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۸۶ - گر سخن زان قد رعنا گویم
گر سخن زان قد رعنا گویم
بیش از آن است که زیبا گویم
با چنان قد چو کمر بربندی
جای آن است که بر جا گویم
تا تو در سینه درونی دل را
تیر در خانه جوزا گویم
دل من حامل غم کردی و من
زاده الله تعالی گویم
هر دو چشمم که در آب اند یکی
هر یکی دو یم دریا گویم
بی رقیب آی شبی تا پیشت
حال خود گویم و تنها گویم
سر نهم بر کف پایت، وانگاه
لیتنی کنت ترابا گویم
آن چنان سوخته ام از جورت
که بسوزد دلت او را گویم
حال خسرو نگر، ابرو مشکن
گر نگویم سخنی یا گویم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۳۸۷ - روی تو ماه سما می گوییم
روی تو ماه سما می گوییم
موی تو مشک ختا می گوییم
پیش آن قامت چون نیشکرت
سرو را ز هر گیا می گوییم
مرا ترا یک نظر از ما نرسد
گر چه انگشت نما می گوییم
دیده را خاک درت می دانیم
تا ندانی که ریا می گوییم
شکر آن است که اندر لب تست
سخن این است که ما می گوییم
قصه خود ز لبت می جوییم
غصه خویش ترا می گوییم
کعبتین است دو چشمت کو را
مهره بازی به دغا می گوییم
طاق محراب دو ابروت ز دور
ما ببینیم و دعا می گوییم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۶۲۴ - آستان یار و آن گه خون من
آستان یار و آن گه خون من
شاد باش، ای طالع میمون من
باده خواهی خورد، روشن شد مزاج
چون چنین شد بار اول خون من
بوالعجب کاری ست، من مشغول جان
وان رقیبت در چرا و چون من
کاری افتاده ست با شبها مرا
تو بخسپ، ای بخت دیگرگون من
کشتی و بازم رهایی شد ز هجر
دیر زی درد درون افزون من
خون دل از دامن، ای دیده، مشوی
یادگارست این ازان مجنون من
شعر خسرو مایه دیوانگیست
تا نیاموزد کسی افسون من