تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۷۵ - مرغ دل پران مبا، جز در هوای‌ بی‌خودی
مرغ دل پران مبا، جز در هوای‌ بی‌خودی
شمع جان تابان مبا، جز در سرای‌ بی‌خودی
آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد
تا بیفتد بر همه سایه‌ی همای‌ بی‌خودی
گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی
ناید اندر چشم او، الا بلای‌ بی‌خودی
بنگر اندر من، که خود را در بلا افکنده‌ام
از حلاوت‌ها که دیدم در فنای‌ بی‌خودی
جان و صد جان خود چه باشد، گر کسی قربان کند
در هوای‌ بی‌خودی و از برای‌ بی‌خودی؟
عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو
تا غباری درنیفتد در صفای‌ بی‌خودی
باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است
تا بیابی ذوق‌ها اندر وفای‌ بی‌خودی
بیخودی را چون بدانی، سروری کاسد شود
ای سری و سروری‌ها خاک پای‌ بی‌خودی
خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک
لیک آن‌ها هیچ نبود جان به جای‌ بی‌خودی
گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو
خانه خالی کن ز خود، ای کدخدای‌ بی‌خودی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۷۶ - ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی
ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی
حور را از دست داده، از پی کمپیرکی
من گریبان می‌درانم، حیف می‌آید مرا
غمزهٔ کمپیرکی زد بر جوانی تیرکی
پیرکی گنده دهانی، بسته صد چنگ و جلب
سر فروکرده ز بامی، تا درافتد زیرکی
کیست کمپیرک؟ یکی سالوسک‌ بی‌چاشنی
تو به تو همچون پیاز و گنده همچون سیرکی
میرکی گشته اسیر او، گرو کرده کمر
او به پنهانی‌ همی‌خندد که ابله میرکی
نی به بستان جمال او شکوفه‌ی تازه‌‌‌‌یی
نی به پستان وفای آن سلیطه، شیرکی
خود ببینی، چون که بگشاید اجل چشمت، ورا
رو چو پشت سوسمار و تن سیه چون قیرکی
نی خمش کن، پند کم ده، بند خواجه بس قوی‌ست
می‌کشد زنجیر مهرش،‌ بی‌مدد زنجیرکی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۷۷ - شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی
شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی
چاره او یابد که تش بیچارگی روزی کنی
عشق جامه می‌دراند، عقل بخیه می‌زند
هر دو را زهره بدرد، چون تو دل دوزی کنی
خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود
خوش‌‌تر از سوزش چه باشد، چون تو دلسوزی کنی؟
گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی
گه بگردانی لباس، آیی قلاوزی کنی
خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمئن
در چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی
طوطی‌‌‌‌یی، که طمع اسب و مرکب تازی کنی
ماهی‌‌‌‌یی، که میل شعر و جامهٔ توزی کنی
شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست
با پنیر گندهٔ فانی کجا یوزی کنی؟
چند گویم قبله؟ کامشب هر یکی را قبله‌یی است
قبله‌ها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی
گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایه‌‌‌‌یی
کمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۷۸ - ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی
ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی
در میان لطف و رحمت، همچو جان پنهان تویی
خسته کردی بندگان را تا تو را زاری کنند
چون خریدار نفیر و لابه و افغان تویی
جمله درمان خواه و آن درمانشان خواهان توست
آن که درد و دارو از وی خاست،‌ بی‌شک آن تویی
دردهایی کادمی را بر در خلقان برد
آن حجاب از اول است و آخر و پایان تویی
هر کجا کاری فروبندد، تو باشی چشم بند
هر کجا روشن شود، آن شعلهٔ تابان تویی
ناله بخشی خستگان را تا بدان ساکن شوند
چون حقیقت بنگرم، در درد ما نالان تویی
هم تویی آن کس که می‌گوید تویی، والله تویی
گوی و چوگان و نظاره گر، درین میدان تویی
وان که منکر می‌شود این را و علت می‌نهد
در میان وسوسه‌ی او، نفس علت خوان تویی
وان که می‌گوید تویی، زین گفت ترسان می‌شود
در میان جان او، در پردهٔ ترسان تویی
کنج زندان را به یک اندیشه بستان می‌کنی
رنج هر زندان ز توست و ذوق هر بستان تویی
در یکی کار، آن یکی راغب، و آن دیگر نفور
تو مخالف کرده‌یی شان، فتنهٔ ایشان تویی
آن یکی محبوب این و باز او مکروه آن
چشم بندی، چشم و دل را قبله و سامان تویی
صد هزاران نقش را تو بندهٔ نقشی کنی
گویی سلطان است، آن دام است، خود سلطان تویی
بندگی و خواجگی و سلطنت خط‌‌های توست
خط کژ و خط راست این دبیرستان تویی
صورت ما خانه‌ها و روح ما مهمان دران
نقش و جان‌ها سایهٔ تو، جان آن مهمان تویی
دست در طاعت زنیم و چشم در ایمان نهیم
بر امید آن که بنمایی که خود ایمان تویی
دست احسان بر سر ما نه ز احسانی که ما
چشم روشن در تو آویزیم، کان احسان تویی
غفلت و بیداری ما در، تویی بر کار و بس
غفلت ما‌ بی‌فضولی بر، چو خود یقضان تویی
توبه با تو خود فضول است و شکستن خود بتر
نقش پیمان گر شکست، ارواح آن پیمان تویی
روح‌ها می‌پروری همچون زر و مس و عقیق
چون مخالف شد جواهر، ای عجب، چون کان تویی؟
روز درپیچد صفت در ما و تابد تا به شب
شب صفات از ما به تو آید، صفاتستان تویی
روز تا شب ما چنین بر همدگر رحمت کنیم
شب همه رحمت رود سوی تو، چون رحمان تویی
کو سلاطین جهان گر شاه ایوان بوده‌اند؟
پس بدانستیم‌ بی‌شک، کندرین ایوان تویی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۷۹ - بانگ می‌زن ای منادی بر سر هر رسته‌‌‌‌یی
بانگ می‌زن ای منادی بر سر هر رسته‌‌‌‌یی
هیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جسته‌‌‌‌یی؟
یک غلامی، ماه رویی، مشک بویی، فتنه‌‌‌‌یی
وقت نازش تیزگامی، وقت صلح آهسته‌‌‌‌یی
کودکی، لعلین قبایی، خوش لقایی، شکری
سروقدی، چشم شوخی، چابکی، برجسته‌‌‌‌یی
بر کنار او ربابی، در کف او زخمه‌‌‌‌یی
می‌نوازد خوش نوایی، دلکشی، بنشسته‌‌‌‌یی
هیچ کس دارد ز باغ حسن او یک میوه‌‌‌‌یی؟
یا ز گلزار جمالش، بهر بو، گل دسته‌‌‌‌یی؟
یوسفی کز قیمت او مفلس آمد شاه مصر
هر طرف یعقوب وار از غمزه‌‌اش دلخسته‌‌‌‌یی
مژدگانی جان شیرین می‌دهم او را حلال
هر که آرد یک نشان، یا نکتهٔ سربسته‌‌‌‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۰ - در شرابم چیز دیگر ریختی، در ریختی
در شرابم چیز دیگر ریختی، در ریختی
باده تنها نیست این، آمیختی، آمیختی
بار دیگر توبه‌ها را سوختی، درسوختی
بار دیگر فتنه را انگیختی، انگیختی
چون بدیدم در سرم سودای تو، سودای تو
آمدی، درگردنم آویختی، آویختی
طره‌‌های مشک را دربافتی، دربافتی
تارهای صبر را بگسیختی، بگسیختی
تو اگر منکر شدی، گویم نشان، گویم نشان
مشک بر شعر سیه می‌بیختی، می‌بیختی
ای قدح رخسار من افروختی، افروختی
وی غم آخر از دلم بگریختی، بگریختی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۱ - ساقیا بر خاک ما چون جرعه‌ها می‌ریختی
ساقیا بر خاک ما چون جرعه‌ها می‌ریختی
گر‌ نمی‌جستی جنون ما، چرا می‌ریختی؟
ساقیا آن لطف کو، کان روز همچون آفتاب
نور رقص انگیز را بر ذره‌ها می‌ریختی؟
دست بر لب می‌نهی، یعنی خمش من تن زدم
خود بگوید جرعه‌ها کان بهر ما می‌ریختی
ریختی خون جنید و گفت اخ، هل من مزید؟
بایزیدی بردمید، از هر کجا می‌ریختی
ز اولین جرعه که بر خاک آمد، آدم روح یافت
جبرئیلی هست شد، چون بر سما می‌ریختی
می‌گزیدی صادقان را، تا چو رحمت مست شد
از گزافه بر سزا و ناسزا می‌ریختی
می‌بدادی جان به نان و نان تو را درخورد نی
آب سقا می‌خریدی بر سقا می‌ریختی
همچو موسی کآتشی بنمودی‌اش، وان نور بود
در لباس آتشی نور و ضیا می‌ریختی
روز جمعه کی بود؟ روزی که در جمع توایم
جمع کردی آخر آن را که جدا می‌ریختی
درج بد بیگانه‌یی با آشنا در هر دمم
خون آن بیگانه را بر آشنا می‌ریختی
ای دل آمد دلبری کندر ملاقات خوشش
همچو گل در برگ ریزان، از حیا می‌ریختی
آمد آن ماهی که چون ابر گران در فرقتش
اشک‌ها چون مشک‌ها، بهر لقا می‌ریختی
دلبرا دل را ببر، در آب حیوان غوطه ده
آب حیوانی کزان بر انبیا می‌ریختی
انبیا عامی بدندی، گرنه از انعام خاص
بر مس هستی ایشان کیمیا می‌ریختی
این دعا را با دعای ناکسان مقرون مکن
کز برای ردشان آب دعا می‌ریختی
کوشش ما را منه پهلوی کوشش‌‌های عام
کز بقاشان می‌کشیدی، در فنا می‌ریختی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۲ - گر شراب عشق کار جان حیوانیستی
گر شراب عشق کار جان حیوانیستی
عشق شمس الدین به عالم فاش و یکسانیستی
گر نه در انوار غیرت غرق بودی عشق او
حلقهٔ گوش روان و جان انسانیستی
گر نبودی بزم شمس الدین برون از هر دو کون
جام او بر خاک همچون ابر نیسانیستی
ابر نیسان خود چه باشد نزد بحر فضل او؟
قاف تا قاف از می‌اش، خود موج طوفانیستی
آفتاب و ماه را خود کی بدی زهره‌ی شعاع
گر نه در رشک خدا، سیماش پنهانیستی؟
گر جمالش ماجرا کردی میان یوسفان
یوسف مصری ابد پابند و زندانیستی
گرنه از لطفش بپرهیزیدمی من، گفتمی
کز بهشت لطف او، فردوس ریحانیستی
نفس سگ، دندان برآوردی، گزیدی پای جان
ساقیا گر نه می سرتیز دندانیستی
جام همچون شمع را بر آتش می برفروز
پس بسوز این عقل را گر بیت احزانیستی
درکش آن معشوقهٔ بدمست را در بزم ما
کو ز مکر و عشوه‌ها گویی که دستانیستی
پس ز جام شمس تبریزی بده یک جرعه‌‌‌‌یی
بعد ازان مر عاشقان را وقت حیرانیستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۳ - ای نرفته از دل من اندرآ، شاد آمدی
ای نرفته از دل من اندرآ، شاد آمدی
ای تو شمع شب فروزی، مرحبا، شاد آمدی
خانقاه روحیان را از تو حلو و حمزها
جان جان صوفیانی، الصلا، شاد آمدی
شب چو چتر و مه چو سلطان می‌دود در زیر چتر
وز تو تخت و تاج ما و چتر ما، شاد آمدی
بی‌گهان در پیش کردی روح‌‌های پاک را
ای صحابه‌ی عشق را چون مصطفی، شاد آمدی
ای که آن رحمت نمودی از پی چندین فراق
می‌نگنجم زین طرب در هیچ جا، شاد آمدی
من گمان‌ها داشتم اندر وفای لطف تو
لیک در وهمم نیامد این وفا، شاد آمدی
پرده داری کن تو ای شب کان مه اندر خلوت است
مطربا پیوند کن تو پرده‌ها، شاد آمدی
چون به نزد پرده‌دار شمس تبریزی رسی
بشنوی از شش جهت کی خوش لقا، شاد آمدی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۴ - در جهان گر بازجویی، نیست‌ بی‌سودا سری
در جهان گر بازجویی، نیست‌ بی‌سودا سری
لیک این سودا غریب آمد به عالم، نادری
جمله سوداها برین فن عاقبت حسرت خورند
زان که صد پر دارد این و نیست آن‌ها را پری
پیش باغش باغ عالم نقش گرمابه‌‌‌ست و بس
نی درو میوه‌ی بقایی، نی درو شاخ تری
آن ز سحری‌‌تر نماید، چون بگیری شاخ او
می‌برد شاخش تو را با خواجه قارون، تا ثری
صورت او چون عصا و باطن او اژدها
چون نه‌یی موسی، مرو بر اژدهای قاهری
کف موسی کو که تا گردد عصا آن اژدها؟
گردن آن اژدها را گیرد او چون لمتری
گر کشیده می‌شوی آن سو، ز جذب اژدهاست
زان که او بس گرسنه‌‌‌ست و تو مر او را چون خوری
جذب او چون آتشی آمد، درافکن خود در آب
دفع هر ضدی به ضدی، دفع ناری کوثری
چون تو در بلخی، روان شو سوی بغداد، ای پدر
تا به هر دم دورتر باشی، ز مرو و از هری
تو مری باشی و چاکر، اندرین حضرت به است
ای افندی هین مگو این را مری و آن را مری
ور فسردی در تکبر، آفتابی را بجو
در گداز هر فسرده شمس باشد ماهری
آفتاب حشر را ماند، گدازد هر جماد
از زمین و آسمان و کوه و سنگ و گوهری
تا بداند اهل محشر کین همه یخ بوده است
عقل جزوی لنگ مانده بر سر یخ چون خری
ای خر لرزان شده بر روی یخ در زیر بار
پوز بردارد به بالا خر که یا رب آخری
شمس تبریزی چو عقل جزو را یاری دهد
بال و پر یابد خراو، برپرد چون جعفری
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۵ - گر من از اسرار عشقش، نیک دانا بودمی
گر من از اسرار عشقش، نیک دانا بودمی
اندران یغما رفیق ترک یغما بودمی
ور چو چشم خونی او بودمی من، فتنه جوی
در میان حلقه‌‌های شور و غوغا بودمی
گر ضمیر هر خسی، ما را نخستی در جهان
در سر و دل‌ها روان مانند سودا بودمی
گرنه هر روزی ز برجی سر فروکردی مهم
جا نگردانیدمی هرگز، به یک جا بودمی
من نکردم جلدی‌یی با عشق او، کان آتشش
آب کردی مر مرا، گر سنگ خارا بودمی
گر نکاهیدی وجودم هر دمی از درد عشق
من نه عاشق بودمی، من کارافزا بودمی
گر نه موج عشق شمس الدین تبریزی بدی
کو مرا برمی کشد، در قعر دریا بودمی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۶ - آتشینا آب حیوان از کجا آورده‌یی؟
آتشینا آب حیوان از کجا آورده‌یی؟
دانم این، باری، که الحق جان فزا آورده‌یی
مشرق و مغرب بدرد همچو ابر از یک دگر
چون چنین خورشید، از نور خدا آورده‌یی
خیرگان روی خود را از ره و منزل مپرس
چون بر ایشان شعله‌‌های کبریا آورده‌یی
احمقی باشد اگر جانی بمیرد بعد ازین
چون چنین دریای جوشان از بقا آورده‌یی
از قضا و از قدر مر عاشقان را خوف نیست
چون قدر را مست گشته با قضا آورده‌یی
می‌نگنجد جان ما در پوست، از شادی تو
کاین جمال جان فزا از بهر ما آورده‌یی
شمس تبریزی جفا کردی و دانم این قدر
کز میان هر جفایی صد وفا آورده‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۷ - ای مهی کندر نکویی از صفت افزوده‌یی
ای مهی کندر نکویی از صفت افزوده‌یی
تا بسی درهای دولت بر فلک بگشوده‌یی
ای بسا کوه احد، کز راه دل برکنده‌یی
ای بسا وصف احد، کندر نظر بنموده‌یی
جان‌ها زنبوروار از عشق تو پران شده
تا دهان خاکیان را زان عسل آلوده‌یی
ای سبک عقلی، که از خویشش گرانی داده‌یی
وی گران جانی، که سوی خویشتن بربوده‌یی
شاد با گوش مقیم اندر مقالات الست
چون ز‌ بی‌چشمان مقالات خطا بشنوده‌یی
در رخ پرزهر دونان، کمترک خندیده‌یی
هر خسی را از ضرورت در جهان بستوده‌یی
فارغی از چرب و شیرین، در حلاوت‌‌های خود
چرب و شیرین باش از خود، زان که خوش پالوده‌یی
ای همه دعویت معنی، ای ز معنی بیش‌تر
ای دو صد چندان که دعوی کرده‌‌‌‌یی، بنموده‌یی
ای که می‌جویی مثال شمس تبریزی تو هم
روزگاری می‌بری، وندرغم بیهوده‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۸ - آه ازان رخسار برق انداز خوش عیاره‌یی
آه ازان رخسار برق انداز خوش عیاره‌یی
صاعقه‌‌‌ست از برق او بر جان هر بیچاره‌یی
چون ز پیش رشتهٔ در، لعل چون آتش بتافت
موج زد دریای گوهر، از میان خاره‌یی
این دل صدپاره، مر دربان جان را پاره داد
چون به پیش پرده آمد، بهترک شد پاره‌یی
هشت منظر شد بهشت و هر یکی چون دفتری
هشت دفتر درج بین در رقعهٔ رخساره‌یی
تا چه مرغ است این دلم، چون اشتران زانو زده
یا چو اشترمرغ گرد شعله،آتش خواره‌یی
هم دکان شد این دلم با عشقت ای کان طرب
خوش حریفی یافت او هم در دکان، هم کاره‌یی
ز آفتاب عشق تو ذرات جان‌ها شد چو ماه
وز سعادت در فلک هر ساعتی استاره‌یی
نقش تو نادیده و یک یک حکایت می‌کند
چون مسیح از نور مریم، روح در گهواره‌یی
شمس تبریزی تناقض چیست در احوال دل؟
هم مقیم عشق باشد، هم ز عشق آواره‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۸۹ - پیش شمع نور جان، دل هست چون پروانه‌‌‌‌یی
پیش شمع نور جان، دل هست چون پروانه‌‌‌‌یی
در شعاع شمع جانان، دل گرفته خانه‌‌‌‌یی
سرفرازی، شیرگیری، مست عشقی، فتنه‌‌‌‌یی
نزد جانان هوشیاری، نزد خود دیوانه‌‌‌‌یی
خشم شکلی، صلح جانی، تلخ رویی، شکری
من بدین خویشی ندیدم، در جهان بیگانه‌‌‌‌یی
با هزاران عقل بینا، چون ببیند روی شمع
پر او در پای پیچد، درفتد مستانه‌‌‌‌یی
خرمن آتش، گرفته صحن صحراهای عشق
گندم او آتشین و جان او پیمانه‌‌‌‌یی
نور گیرد جمله عالم، بر مثال کوه طور
گر بگویم‌ بی‌حجاب از حال دل افسانه‌‌‌‌یی
شمع گویم یا نگاری، دلبری، جان پروری
محض روحی، سروقدی، کافری، جانانه‌‌‌‌یی
پیش تختش پیرمردی، پای کوبان، مست وار
لیک او دریای علمی، حاکمی، فرزانه‌‌‌‌یی
دامن دانش گرفته زیر دندان‌ها، ولیک
کلبتین عشق نامانده درو دندانه‌‌‌‌یی
من ز نور پیر واله، پیر در معشوق محو
او چو آیینه یکی رو، من دوسر چون شانه‌‌‌‌یی
پیر گشتم در جمال و فر آن پیر لطیف
من چو پروانه درو، او را به من پروانه‌‌‌‌یی
گفتم آخر ای به دانش اوستاد کاینات
در هنر اقلیم‌هایی، لطف کن کاشانه‌‌‌‌یی
گفت گویم من تو را، ای دوربین بسته چشم
بشنو از من پند جانی، محکمی پیرانه‌‌‌‌یی
دانش و دانا حکیم و حکمت و فرهنگ ما
غرقه بین تو در جمال گل رخی، دردانه‌‌‌‌یی
چون نگه کردم چه دیدم؟ آفت جان و دلی
ای مسلمانان ز رحمت یاری‌یی یارانه‌‌‌‌یی
این همه پوشیده گفتی، آخر این را برگشا
از حسودان غم مخور، تو شرح ده مردانه‌‌‌‌یی
شمس حق و دین تبریزی، خداوندی کزو
گشت این پس مانده، اندرعشق او پیشانه‌‌‌‌یی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۰ - بار دیگر ملتی برساختی، برساختی
بار دیگر ملتی برساختی، برساختی
سوی جان عاشقان پرداختی، پرداختی
بار دیگر در جهان آتش زدی، آتش زدی
تا به هفتم آسمان برتاختی، برتاختی
پردهٔ هفت آسمان بشکافتی، بشکافتی
گوی را در لامکان انداختی، انداختی
سوی جانان برشدی دامن کشان، دامن کشان
جان‌ها را یک به یک بشناختی، بشناختی
درزدی در طور سینا آتشی، نو آتشی
کوه را و سنگ را بگداختی، بگداختی
بود در بحر حقایق، موج‌ها در موج‌ها
بر سر آن بحر، جان می‌باختی می‌باختی
صبر کردی تا که دریا رام گشت و رام گشت
بهر کشتی بادبان افراختی، افراختی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۱ - هر دلی را گر سوی گلزار، جانان خاستی
هر دلی را گر سوی گلزار، جانان خاستی
در دل هر خار غم، گلزار جان افزاستی
گر نه جوشا جوش غیرت، کف برون انداختی
نقش بند جان آتش رنگ او، با ماستی
ور نبودی پرده دار برق سوزان ماه را
این زمین خاک همچون آسمان درواستی
در ره معشوق جان گر پا و پر، کار آمدی
ذره ذره در طریقش با پر و باپاستی
دیدهٔ نامحرمان گردیده بودی عشق را
خود طناب خیمه‌‌های جمله بر دریاستی
گر نه خون آمیز بودی آب چشم عاشقان
بر سر هر آب چشمی، نقش آن میناستی
روز و شب گر دیده بودی آتش عشق مرا
گرم رو بودی زمانه، دی ز من فرداستی
خاک باشی خواهد آن معشوق ما، ور نی از او
جای هر عاشق ورای گنبد خضراستی
حسن شمس الدین تبریزی برافکندی نقاب
گرنه اندر پیش او فراش لا، لالاستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۲ - سر نهاده بر قدم‌‌های بت چین، نیستی
سر نهاده بر قدم‌‌های بت چین، نیستی
زان که مسی در صفت، خلخال زرین نیستی
راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی؟
چیز دیگر گشته‌یی تو، رنگ پیشین نیستی
در رخ جان رنگ او دیدم، بپرسیدم ازو
سر چنین کرد او، که یعنی محرم این نیستی
دوش آمد خواجه‌یی بر در، بگفتش عشق او
سیم و زر داری، ولیکن مرد زرین نیستی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۳ - این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی؟
این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی؟
یادآوری جهان را زان که در سر داشتی
زلف کفر و روی ایمان را چرا درساختی؟
زان که قصد مؤمن و ترسا و کافر داشتی
جان‌ همی‌تابید از نور جلالت، موج موج
زان که تو در بحر جان، دریا و گوهر داشتی
پیش حیرتگاه عشقت، جمله شیران در طلب
بس که لرزیدند و افتادند و تو برداشتی
هم تو جان را گاه مسکین و اسیر انداختی
هم تواش سلطان و شاهنشاه و سنجر داشتی
صد هزاران را میان آب دریا سوختی
صد هزاران را میان آتشی،‌‌ تر داشتی
در یکی جسم طلسم آدمی، اندر نهان
ای بسی خورشید و ماه و چرخ و اختر داشتی
در چنین جسم چو تابوتی، میان خون و خاک
این شهید روح را هر لحظه خوش‌‌تر داشتی
آفتابا پیش تو هر ذره‌یی کو شکر کرد
مر دهان شکر او را پر ز شکر داشتی
از نمک‌‌های حیاتت، این وجود مرده را
تازه و خوش بو، چو ورد و مشک و عنبر داشتی
شمس تبریزی ز عشقت من همه زر می‌زنم
زان که تو بالا و پست عشق، پرزر داشتی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۹۴ - ای ملامتگر تو عاشق را سبک پنداشتی
ای ملامتگر تو عاشق را سبک پنداشتی
تا به پیش عاشقان، بند و فسون برداشتی
گه مثال و رمز گویی، گه صریح و آشکار
تخم را اندر زمین ریگ ما چون کاشتی؟
ای زمین ریگ شرمت نیست از انبار تخم؟
فارغی چون تخم‌ها را تو عدم انگاشتی
ای زمین تخم گیر آخر تویی هم اصل تخم
کز نتیجه‌ی خویش شاخ سنبلی افراشتی
چون که هر جزوی به غیر اصل خود، پیوند نیست
تو چرا طیره شدی و پند و جنگ آغاشتی؟
ریش خندی می‌کند بر پند تاب عاشقی
کی شود سرد آتشی، از پند و جنگ و آشتی؟
ماهتاب ار چه جهان گیرد، تو در تبریز باش
در شعاع شمس دین، زیرا که مرغ چاشتی