تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۸۰ - معشوق کی زاهل هوس یاد می کند
معشوق کی زاهل هوس یاد می کند
شکر کجا ز مور ومگس یاد می کند
مرغی که شد زکاهلی از دست دانه خوار
در آشیان ز کنج قفس یاد می کند
همت ز عاجزان طلبد ظلم وقت عزل
چون شعله شد ضعیف زخس یاد می کند
پیچد به دست وپای چو زنجیر ناقه را
از بازماندگان چو جرس یاد می کند
شاخ گلی که می کند از سایه سرکشی
صائب کی از اسیر قفس یاد می کند
شکر کجا ز مور ومگس یاد می کند
مرغی که شد زکاهلی از دست دانه خوار
در آشیان ز کنج قفس یاد می کند
همت ز عاجزان طلبد ظلم وقت عزل
چون شعله شد ضعیف زخس یاد می کند
پیچد به دست وپای چو زنجیر ناقه را
از بازماندگان چو جرس یاد می کند
شاخ گلی که می کند از سایه سرکشی
صائب کی از اسیر قفس یاد می کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۸۱ - دل را سیاه آه غم آلود می کند
دل را سیاه آه غم آلود می کند
تاریک چشم روزنه را دود می کند
از سوز عشق پاک می شود دل ز آرزو
آتش علاج خامی این عود می کند
از روزن است خانه گل را اگر گشاد
دل را گشاده روزن مسدود می کند
روی سیه بود چو نگین حاصل کریم
بهر بلند نامی اگر جود می کند
در انتقام هند ایاز سیاه چشم
خاک سیه به کاسه محمود می کند
از داغ تشنگی جگرم گرشود کباب
حاسد به چشم شور نمکسود می کند
گر دیگران به دیدن روی تو خوشدلند
صائب دلی به یاد تو خشنودمی کند
تاریک چشم روزنه را دود می کند
از سوز عشق پاک می شود دل ز آرزو
آتش علاج خامی این عود می کند
از روزن است خانه گل را اگر گشاد
دل را گشاده روزن مسدود می کند
روی سیه بود چو نگین حاصل کریم
بهر بلند نامی اگر جود می کند
در انتقام هند ایاز سیاه چشم
خاک سیه به کاسه محمود می کند
از داغ تشنگی جگرم گرشود کباب
حاسد به چشم شور نمکسود می کند
گر دیگران به دیدن روی تو خوشدلند
صائب دلی به یاد تو خشنودمی کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۸۲ - بی حاصلی که تربیت بید می کند
بی حاصلی که تربیت بید می کند
این شغل پوچ را به چه امید می کند
چون خضر هرکه ذوق شهادت نیافته است
رغبت به زندگانی جاوید می کند
از برگ بهر قتل خود آماده است تیغ
بی حاصلی نگر که چه با بید می کند
نشنیده است بلبل بی درد بوی عشق
این ناله های زار به تقلید می کند
چون شبنم آن کسی که بلندست همتش
دامن گره به دامن خورشید می کند
کوه از صدای خوش چه عجب گرز جا رود
گردون طرب به نغمه ناهید می کند
دست از اثر مدار که تا جام هست خلق
بی اختیار یاد ز جمشید می کند
بی گفتگو ز معنی تجرید غافل است
آن ساده دل که دعوی تجرید می کند
بی طالعی که شکوه ندارد ز روزگار
روز سیاه خویش شب عید می کند
از فکر زلف وروی تو آن کس که فارغ است
شب روز و روز شب به چه امید می کند
هر کس صفیر خامه صائب شنیده است
کی گوش بر ترانه ناهید می کند
این شغل پوچ را به چه امید می کند
چون خضر هرکه ذوق شهادت نیافته است
رغبت به زندگانی جاوید می کند
از برگ بهر قتل خود آماده است تیغ
بی حاصلی نگر که چه با بید می کند
نشنیده است بلبل بی درد بوی عشق
این ناله های زار به تقلید می کند
چون شبنم آن کسی که بلندست همتش
دامن گره به دامن خورشید می کند
کوه از صدای خوش چه عجب گرز جا رود
گردون طرب به نغمه ناهید می کند
دست از اثر مدار که تا جام هست خلق
بی اختیار یاد ز جمشید می کند
بی گفتگو ز معنی تجرید غافل است
آن ساده دل که دعوی تجرید می کند
بی طالعی که شکوه ندارد ز روزگار
روز سیاه خویش شب عید می کند
از فکر زلف وروی تو آن کس که فارغ است
شب روز و روز شب به چه امید می کند
هر کس صفیر خامه صائب شنیده است
کی گوش بر ترانه ناهید می کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۸۳ - مخمور را نگاه توسرشار می کند
مخمور را نگاه توسرشار می کند
بد مست را عتاب تو هشیارمی کند
آیینه را که مست شکر خواب حیرت است
مژگان شوخ چشم تو بیدارمی کند
خال تو هر زمان به دلی می کند قرار
این نقطه بین که دور چوپرگار می کند
هر عزلتی مقدمه کثرتی بود
یوسف ز چاه روی به بازار می کند
دل می خورد ز حرف سبک خون خویش را
این شاخ را شکوفه گرانبار می کند
از بس که دید آینه من ندیدنی
جوهر بدل به سبزه زنگار می کند
خورشید هرکجاکه دچار تو می شود
از انفعال روی به دیوار می کند
شستند گرد پنبه حلاج رابه خون
زاهد همان عمارت دستار می کند
حیرت مرا ز هر دو جهان بی نیاز کرد
این خواب کار دولت بیدار می کند
بلبل ز ناله فاخته از گفتگوی ماند
صائب همان حدیث تو تکرار می کند
بد مست را عتاب تو هشیارمی کند
آیینه را که مست شکر خواب حیرت است
مژگان شوخ چشم تو بیدارمی کند
خال تو هر زمان به دلی می کند قرار
این نقطه بین که دور چوپرگار می کند
هر عزلتی مقدمه کثرتی بود
یوسف ز چاه روی به بازار می کند
دل می خورد ز حرف سبک خون خویش را
این شاخ را شکوفه گرانبار می کند
از بس که دید آینه من ندیدنی
جوهر بدل به سبزه زنگار می کند
خورشید هرکجاکه دچار تو می شود
از انفعال روی به دیوار می کند
شستند گرد پنبه حلاج رابه خون
زاهد همان عمارت دستار می کند
حیرت مرا ز هر دو جهان بی نیاز کرد
این خواب کار دولت بیدار می کند
بلبل ز ناله فاخته از گفتگوی ماند
صائب همان حدیث تو تکرار می کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۸۴ - از دور باش کی حذر اغیار می کند
از دور باش کی حذر اغیار می کند
گلچین کجا ملاحظه از خار می کند
سیراب اگر شود جگر تشنه از سراب
کوثر علاج تشنه دیدار می کند
هموار می کند به خود این سنگلاخ را
از خلق هر که روی به دیوار می کند
مژگان اشکبار شود موی برتنش
در هر دلی که ناله من کارمی کند
پیری که ازسیاه دلی می کند خضاب
صبح امید خویش شب تار می کند
دیوانه را زسنگ ملامت هراس نیست
این کبک مست خنده به کهسارمی کند
ایمن ز دور باش بود دیده های پاک
آیینه را که منع ز دیدار می کند
دستی که شد بریده ز دامان اختیار
چون بهله دست در کمر یارمی کند
زان چشم نیم مست نصیب دل من است
بیماریی که کار پرستار می کند
دل را نکرده جمع شود هر که گوشه گیر
در خانه سیر کوچه وبازار می کند
بر هر دلی که زنگ قساوت گرفته است
هر داغ کار دیده بیدار می کند
چون از نظارگی نبرد خیرگی برون
آیینه را حجاب تو ستار می کند
مرغی که زیرک است درین بوستانسرا
از گل فزون ملاحظه از خار می کند
چون شمع از زیاده سریها لباس دوست
سر در سر علاقه زرتارمی کند
در چشم خرده بین نبود پرده حجاب
در نقطه سیر گردش پرگار می کند
صائب خطی که دیده من روشن است ازو
خاک سیه به دیده اغیار می کند
گلچین کجا ملاحظه از خار می کند
سیراب اگر شود جگر تشنه از سراب
کوثر علاج تشنه دیدار می کند
هموار می کند به خود این سنگلاخ را
از خلق هر که روی به دیوار می کند
مژگان اشکبار شود موی برتنش
در هر دلی که ناله من کارمی کند
پیری که ازسیاه دلی می کند خضاب
صبح امید خویش شب تار می کند
دیوانه را زسنگ ملامت هراس نیست
این کبک مست خنده به کهسارمی کند
ایمن ز دور باش بود دیده های پاک
آیینه را که منع ز دیدار می کند
دستی که شد بریده ز دامان اختیار
چون بهله دست در کمر یارمی کند
زان چشم نیم مست نصیب دل من است
بیماریی که کار پرستار می کند
دل را نکرده جمع شود هر که گوشه گیر
در خانه سیر کوچه وبازار می کند
بر هر دلی که زنگ قساوت گرفته است
هر داغ کار دیده بیدار می کند
چون از نظارگی نبرد خیرگی برون
آیینه را حجاب تو ستار می کند
مرغی که زیرک است درین بوستانسرا
از گل فزون ملاحظه از خار می کند
چون شمع از زیاده سریها لباس دوست
سر در سر علاقه زرتارمی کند
در چشم خرده بین نبود پرده حجاب
در نقطه سیر گردش پرگار می کند
صائب خطی که دیده من روشن است ازو
خاک سیه به دیده اغیار می کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۸۵ - مست است وخنده بر من مهجور می کند
مست است وخنده بر من مهجور می کند
کان نمک ببین چه به ناسور می کند
درفکر دانه دزدی خالش گداختم
دامم به خاک نقش پی مور می کند
ما صلح می کنیم به یک کوکب از فلک
خرمن چرا مضایقه با مور می کند
نزدیک او اگرچه مرا راه حرف نیست
اما نگاهبانیم از دور می کند
سر سبز باد تاک که زهاد خشک را
سیلی زنان ز سایه خود دور می کند
غیر از سپند سوخته جان در حریم او
دیگر که یاد صائب مجهور می کند
کان نمک ببین چه به ناسور می کند
درفکر دانه دزدی خالش گداختم
دامم به خاک نقش پی مور می کند
ما صلح می کنیم به یک کوکب از فلک
خرمن چرا مضایقه با مور می کند
نزدیک او اگرچه مرا راه حرف نیست
اما نگاهبانیم از دور می کند
سر سبز باد تاک که زهاد خشک را
سیلی زنان ز سایه خود دور می کند
غیر از سپند سوخته جان در حریم او
دیگر که یاد صائب مجهور می کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۸۶ - پیمانه چاره سر پرشور می کند
پیمانه چاره سر پرشور می کند
آتش علاج خانه زنبور می کند
محرومیم ز کعبه گناه دلیل نیست
حیرانی از وصال مرا دور می کند
می بایدش به منبر دار فنا نشست
اظهار حق کسی که چو منصور می کند
برق تجلی ونفس اهل دل یکی است
منصور دار را شجر طور می کند
از من متاب روی که زیر لب من است
آهی که صبح را شب دیجور می کند
آن ساده دل که سنگ ملامت به من زند
رطل گران تکلف مخمور می کند
هرگز نمی زند نمکی بر کباب من
طالع همین شراب مرا شور می کند
هرگز نبوده است ملاحت به این کمال
عکس تو آب آینه راشور می کند
صائب اگر به تاج شهان جا کند همان
فیروزه یاد خاک نشابور می کند
آتش علاج خانه زنبور می کند
محرومیم ز کعبه گناه دلیل نیست
حیرانی از وصال مرا دور می کند
می بایدش به منبر دار فنا نشست
اظهار حق کسی که چو منصور می کند
برق تجلی ونفس اهل دل یکی است
منصور دار را شجر طور می کند
از من متاب روی که زیر لب من است
آهی که صبح را شب دیجور می کند
آن ساده دل که سنگ ملامت به من زند
رطل گران تکلف مخمور می کند
هرگز نمی زند نمکی بر کباب من
طالع همین شراب مرا شور می کند
هرگز نبوده است ملاحت به این کمال
عکس تو آب آینه راشور می کند
صائب اگر به تاج شهان جا کند همان
فیروزه یاد خاک نشابور می کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۸۷ - تقدیر قطع رشته تدبیر می کند
تقدیر قطع رشته تدبیر می کند
تدبیر ساده لوح چه تقدیر می کند
ای چرخ فکر گرسنه چشمان خاک کن
این یک دو قرص چشم که را سیر می کند
عشق از گرفت وگیر قیامت مسلم است
زنجیر عدل را که با زنجیر می کند
چون از وداع او نرود دست ودل ز کار
زور کمان مشایعت تیر می کند
یوسف نداشت نعمت دیدار اینقدر
حسن تو چشم آینه را سیر می کند
داد غرور حسن خط سبز می دهد
این مور نی به ناخن این شیر می کند
حاجت به باده نیست شب ماهتاب را
ساقی چه آب تلخ درین شیر می کند
صائب زخط سبز نکویان در اصفهان
سیر بهار خطه کشمیر می کند
تدبیر ساده لوح چه تقدیر می کند
ای چرخ فکر گرسنه چشمان خاک کن
این یک دو قرص چشم که را سیر می کند
عشق از گرفت وگیر قیامت مسلم است
زنجیر عدل را که با زنجیر می کند
چون از وداع او نرود دست ودل ز کار
زور کمان مشایعت تیر می کند
یوسف نداشت نعمت دیدار اینقدر
حسن تو چشم آینه را سیر می کند
داد غرور حسن خط سبز می دهد
این مور نی به ناخن این شیر می کند
حاجت به باده نیست شب ماهتاب را
ساقی چه آب تلخ درین شیر می کند
صائب زخط سبز نکویان در اصفهان
سیر بهار خطه کشمیر می کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۸۸ - بر باد می دهد سر بی مغز چون حباب
بر باد می دهد سر بی مغز چون حباب
هر کس برای کسب هوا سیر می کند
چون برگ کاه هرکه سبکروح می شود
صائب به بال کاهربا سیر می کند
از آه هر طرف دل ما سیر می کند
چون تخت جم به روی هوا سیر می کند
موج سراب پای به دامن شکسته ای است
در وادیی که وحشت ما سیر می کند
ابروی شوخ او نفسی بی اشاره نیست
این قبله همچو قبله نما سیر می کند
این دولتی که دل به دوامش نهاده ای
چون سایه در رکاب هما سیر می کند
از کاهلی است گرچه دل ازپاشکستگان
وقت نمازدر همه جا سیر می کند
چشم به جای دیگرو دل جای دیگرست
گردون جدا ستاره جدا سیر می کند
آن را که هست آتشی از شوق زیر پا
دایم چو چرخ بی سرو پا سیر می کند
نعلش در آتش است همان پیش آفتاب
پرتو اگر چه در همه جا سیر می کند
از خاک بر گرفته آتش بود دخان
گردون به بال همت ما سیر می کند
هر کس به بی نشان ز نشان راه برده است
داند دل رمیده کجا سیر می کند
چون شانه هر که پا ز سر خویش کرده است
در کوچه باغ زلف دو تا سیر می کند
شب در میان رود به زمین سیاه هند
رنگین سخن به پای حنا سیر می کند
در حیرتم که کلفت روی زمین چسان
در تنگنای سینه ما سیر می کند
چندین هزار قامت چون تیر شد کمان
گردون همان به پشت دوتا سیر می کند
آتش عنانی فلک از ناله من است
محمل به ذوق بانگ درا سیر می کند
هر کس برای کسب هوا سیر می کند
چون برگ کاه هرکه سبکروح می شود
صائب به بال کاهربا سیر می کند
از آه هر طرف دل ما سیر می کند
چون تخت جم به روی هوا سیر می کند
موج سراب پای به دامن شکسته ای است
در وادیی که وحشت ما سیر می کند
ابروی شوخ او نفسی بی اشاره نیست
این قبله همچو قبله نما سیر می کند
این دولتی که دل به دوامش نهاده ای
چون سایه در رکاب هما سیر می کند
از کاهلی است گرچه دل ازپاشکستگان
وقت نمازدر همه جا سیر می کند
چشم به جای دیگرو دل جای دیگرست
گردون جدا ستاره جدا سیر می کند
آن را که هست آتشی از شوق زیر پا
دایم چو چرخ بی سرو پا سیر می کند
نعلش در آتش است همان پیش آفتاب
پرتو اگر چه در همه جا سیر می کند
از خاک بر گرفته آتش بود دخان
گردون به بال همت ما سیر می کند
هر کس به بی نشان ز نشان راه برده است
داند دل رمیده کجا سیر می کند
چون شانه هر که پا ز سر خویش کرده است
در کوچه باغ زلف دو تا سیر می کند
شب در میان رود به زمین سیاه هند
رنگین سخن به پای حنا سیر می کند
در حیرتم که کلفت روی زمین چسان
در تنگنای سینه ما سیر می کند
چندین هزار قامت چون تیر شد کمان
گردون همان به پشت دوتا سیر می کند
آتش عنانی فلک از ناله من است
محمل به ذوق بانگ درا سیر می کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۸۹ - عاشق کجا به شکوه دهن باز می کند
عاشق کجا به شکوه دهن باز می کند
این کبک خنده بر رخ شهباز می کند
تمکین ترا بجاست ز سنگین دلان که حسن
در دامن تو تربیت ناز می کند
از خون دل همیشه نگارین بود کفش
مشاطه ای که زلف ترا باز می کند
خود را چوداغ لاله کند جمع شام هجر
چون صبح وصل روشنی آغاز می کند
مرغی که زیرک است درین بوستانسرا
گل را خیال چنگل شهبازمی کند
در گوشمال عمر سر آمد مگر قضا
ما را برای بزم دگر ساز می کند
خون می چکد چو زخم نمایان ز خنده اش
کبکی که بی ملاحظه پرواز می کند
نتوان به برگ نکهت گل رانهفته داشت
این نه صدف چه با گهر رازمی کند
بلبل به راز غنچه سر بسته می رسد
این نامه را نسیم عبث بازمی کند
هرسرمه ای که هست درین خاکدان سپهر
در کار طوطیان سخنسازمی کند
صائب دلم به سیر چمن می کشد مگر
از بلبلان مرا یکی آواز می کند
این کبک خنده بر رخ شهباز می کند
تمکین ترا بجاست ز سنگین دلان که حسن
در دامن تو تربیت ناز می کند
از خون دل همیشه نگارین بود کفش
مشاطه ای که زلف ترا باز می کند
خود را چوداغ لاله کند جمع شام هجر
چون صبح وصل روشنی آغاز می کند
مرغی که زیرک است درین بوستانسرا
گل را خیال چنگل شهبازمی کند
در گوشمال عمر سر آمد مگر قضا
ما را برای بزم دگر ساز می کند
خون می چکد چو زخم نمایان ز خنده اش
کبکی که بی ملاحظه پرواز می کند
نتوان به برگ نکهت گل رانهفته داشت
این نه صدف چه با گهر رازمی کند
بلبل به راز غنچه سر بسته می رسد
این نامه را نسیم عبث بازمی کند
هرسرمه ای که هست درین خاکدان سپهر
در کار طوطیان سخنسازمی کند
صائب دلم به سیر چمن می کشد مگر
از بلبلان مرا یکی آواز می کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۹۰ - از نسبت عذار تو گل نازمی کند
از نسبت عذار تو گل نازمی کند
سنبل به بال زلف تو پرواز می کند
از بس که مرغ من زقضا طبل خورده است
گل را خیال چنگل شهبازمی کند
در بوستان چو برگ خزان دیده بی رخت
رنگ شکسته است که پرواز می کند
حسن تو بی نیاز بود از نیازمند
هر عضوی از تو بر دگری نازمی کند
در انتهای خوبی وانجام دلبری
حسنت هنوز جلوه آغازمی کند
سنبل به بال زلف تو پرواز می کند
از بس که مرغ من زقضا طبل خورده است
گل را خیال چنگل شهبازمی کند
در بوستان چو برگ خزان دیده بی رخت
رنگ شکسته است که پرواز می کند
حسن تو بی نیاز بود از نیازمند
هر عضوی از تو بر دگری نازمی کند
در انتهای خوبی وانجام دلبری
حسنت هنوز جلوه آغازمی کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۹۱ - هر غافلی که خنده به آوازمی کند
هر غافلی که خنده به آوازمی کند
چون کبک رهنمایی شهبازمی کند
از حسن بی مثال تو غافل فتاده است
آن ساده دل که آینه پردازمی کند
باطل شود اگر چه به اعجاز سحرها
در سحر چشم شوخ تو اعجازمی کند
افسانه گرانی خواب تو می شود
پیش تو هرکه درددل آغازمی کند
روشندلی ز زخم زبان می شود زیاد
بیهوده شمع سرکشی از گازمی کند
دارد کسی که فکر اقامت درین جهان
در رهگذار سیل کمر باز می کند
دست نوازش است مرادست رد خلق
چون ساز گوشمال مرا سازمی کند
در خون جلوه می گلرنگ می رود
هر کس که در کدو می شیرازمی کند
افتاده است دور ز نزدیکی خدا
صائب کسی که ذکر به آوازمی کند
چون کبک رهنمایی شهبازمی کند
از حسن بی مثال تو غافل فتاده است
آن ساده دل که آینه پردازمی کند
باطل شود اگر چه به اعجاز سحرها
در سحر چشم شوخ تو اعجازمی کند
افسانه گرانی خواب تو می شود
پیش تو هرکه درددل آغازمی کند
روشندلی ز زخم زبان می شود زیاد
بیهوده شمع سرکشی از گازمی کند
دارد کسی که فکر اقامت درین جهان
در رهگذار سیل کمر باز می کند
دست نوازش است مرادست رد خلق
چون ساز گوشمال مرا سازمی کند
در خون جلوه می گلرنگ می رود
هر کس که در کدو می شیرازمی کند
افتاده است دور ز نزدیکی خدا
صائب کسی که ذکر به آوازمی کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۹۲ - نازش کسی که بر پدر خویش می کند
نازش کسی که بر پدر خویش می کند
سلب نجابت از گهرخویش می کند
از مستی غرور نبیند به پیش پا
طاوس تا نظر به پر خویش می کند
گوهر که هست مردمک دیده صدف
خاک از غبار دل به سر خویش می کند
از دیگری است هر چه گره می زنی برآن
کی تر صدف لب از گهر خویش می کند
در بر گریز بلبل رنگین خیال ما
سیر چمن به زیر پر خویش می کند
بر باد می رود ز سبکدستی خزان
چون غنچه هرکه جمع زر خویش می کند
ایمن ز زخم خار شود هر که همچوگل
روی گشاده را سپر خویش می کند
دست از هوس بشوی که شبنم ز برگ گل
بسترز پاکی نظر خویش می کند
از عاجزان بترس که از زخم پشه فیل
خاک سیه به فرق سر خویش می کند
ایمن بود هنروری از چشم شور خلق
کز عیب پرده هنر خویش می کند
دندانه می کند دم شمشیر برق را
خاری که دست را سپر خویش می کند
دنبال چشم هر که زند قطره چون حباب
سر در سر هوای سر خویش می کند
دستش اکر به دامن پیر مغان رسد
صائب علاج دردسر خویش می کند
سلب نجابت از گهرخویش می کند
از مستی غرور نبیند به پیش پا
طاوس تا نظر به پر خویش می کند
گوهر که هست مردمک دیده صدف
خاک از غبار دل به سر خویش می کند
از دیگری است هر چه گره می زنی برآن
کی تر صدف لب از گهر خویش می کند
در بر گریز بلبل رنگین خیال ما
سیر چمن به زیر پر خویش می کند
بر باد می رود ز سبکدستی خزان
چون غنچه هرکه جمع زر خویش می کند
ایمن ز زخم خار شود هر که همچوگل
روی گشاده را سپر خویش می کند
دست از هوس بشوی که شبنم ز برگ گل
بسترز پاکی نظر خویش می کند
از عاجزان بترس که از زخم پشه فیل
خاک سیه به فرق سر خویش می کند
ایمن بود هنروری از چشم شور خلق
کز عیب پرده هنر خویش می کند
دندانه می کند دم شمشیر برق را
خاری که دست را سپر خویش می کند
دنبال چشم هر که زند قطره چون حباب
سر در سر هوای سر خویش می کند
دستش اکر به دامن پیر مغان رسد
صائب علاج دردسر خویش می کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۹۳ - هردم نه بی سبب دل ما رقص می کند
هردم نه بی سبب دل ما رقص می کند
کز شوق کعبه قبله نما رقص می کند
بی آفتاب ذره نخیزد ز جای خویش
از خود نه جسم خاکی مارقص می کند
وجد وسماع صوفی صافی ز خویش نیست
این استخوان به بال هما رقص می کند
مشت گلی چه نقش تواند بر آب زد
از زور می پیاله مارقص می کند
آن راکه مطرب از دل پر جوش خود بود
دایم چو بحر بی سروپا رقص می کند
گردی که از گرانی تعمیر شد خلاص
در پیش پیش سیل فنا رقص می کند
خونین دلان کجا وسماع طرب کجا
این شاخ گل ز باد صبا رقص می کند
پیر وجوان ز هم نکند فرق شور عشق
اینجا فلک به قد دوتا رقص می کند
بی شور عشق در تن ما نیست دره ای
هر قطره زین محیط جدا رقص می کند
پیچیده است درد طلب هرکه را بهم
داند که گردباد چرا رقص می کند
داریم عالمی ز خیالش که نه سپهر
در تنگنای سینه ما رقص می کند
ما مانده ایم در ته دیوار ورنه کاه
از اشتیاق کاهربا رقص می کند
صائب ز زاهدان مطلب وجد صوفیان
شاخی که خشک گشت کجا رقص می کند
کز شوق کعبه قبله نما رقص می کند
بی آفتاب ذره نخیزد ز جای خویش
از خود نه جسم خاکی مارقص می کند
وجد وسماع صوفی صافی ز خویش نیست
این استخوان به بال هما رقص می کند
مشت گلی چه نقش تواند بر آب زد
از زور می پیاله مارقص می کند
آن راکه مطرب از دل پر جوش خود بود
دایم چو بحر بی سروپا رقص می کند
گردی که از گرانی تعمیر شد خلاص
در پیش پیش سیل فنا رقص می کند
خونین دلان کجا وسماع طرب کجا
این شاخ گل ز باد صبا رقص می کند
پیر وجوان ز هم نکند فرق شور عشق
اینجا فلک به قد دوتا رقص می کند
بی شور عشق در تن ما نیست دره ای
هر قطره زین محیط جدا رقص می کند
پیچیده است درد طلب هرکه را بهم
داند که گردباد چرا رقص می کند
داریم عالمی ز خیالش که نه سپهر
در تنگنای سینه ما رقص می کند
ما مانده ایم در ته دیوار ورنه کاه
از اشتیاق کاهربا رقص می کند
صائب ز زاهدان مطلب وجد صوفیان
شاخی که خشک گشت کجا رقص می کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۹۴ - با مردم آنچه شعله ادراک می کند
با مردم آنچه شعله ادراک می کند
کی برق خانه سوز به خاشاک می کند
ای عشق غافلی که جدا از حضور تو
آسودگی چه با من غمناک می کند
کی می رسد به اهل جنون عمر اهل عقل
مجنون هزار سلسله درخاک می کند
هر کس گره کند به دل ازدوست شکوه را
تخم عداوتی است که در خاک می کند
کرده است از ثمر به وصال شکوفه صلح
از خیر هر که سیم وزر امساک می کند
هر چند پا ز کوی خرابات می کشم
دستی بلند در طلبم تاک می کند
از سر گذشته تو چو قمری ز طوق خود
در بیضه فکر حلقه فتراک می کند
خواهد به سعی پنجه مرجان کند سفید
آن کس که اشک از مژه ام پاک می کند
واعظ ز خبث خلق دهن را نکرده پاک
دندان خود سفید به مسواک می کند
من چون ز می شکفته نباشم درین چمن
کز گریه عذر خواهی من تاک می کند
چون صبح سر زند ز گریبانش آفتاب
هرکس به صدق پیرهنی چاک می کند
امروز غیر طبع سخن آفرین تو
صائب که رتبه سخن ادراک می کند
کی برق خانه سوز به خاشاک می کند
ای عشق غافلی که جدا از حضور تو
آسودگی چه با من غمناک می کند
کی می رسد به اهل جنون عمر اهل عقل
مجنون هزار سلسله درخاک می کند
هر کس گره کند به دل ازدوست شکوه را
تخم عداوتی است که در خاک می کند
کرده است از ثمر به وصال شکوفه صلح
از خیر هر که سیم وزر امساک می کند
هر چند پا ز کوی خرابات می کشم
دستی بلند در طلبم تاک می کند
از سر گذشته تو چو قمری ز طوق خود
در بیضه فکر حلقه فتراک می کند
خواهد به سعی پنجه مرجان کند سفید
آن کس که اشک از مژه ام پاک می کند
واعظ ز خبث خلق دهن را نکرده پاک
دندان خود سفید به مسواک می کند
من چون ز می شکفته نباشم درین چمن
کز گریه عذر خواهی من تاک می کند
چون صبح سر زند ز گریبانش آفتاب
هرکس به صدق پیرهنی چاک می کند
امروز غیر طبع سخن آفرین تو
صائب که رتبه سخن ادراک می کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۹۵ - جان رمیده جسم گران را چه می کند
جان رمیده جسم گران را چه می کند
تیر ز شست جسته کمان را چه می کند
مژگان غبار آینه اهل حیرت است
محو رخ تو باغ جنان را چه می کند
چون مغز پخته شد شود از پوست بی نیاز
یکتای عشق هر دوجهان را چه می کند
لنگر حریف شورش دریای عشق نیست
دیوانه تو رطل گران را چه می کند
شکرخدا که نیست به کف اختیار ما
دست زکار رفته عنان را چه می کند
تن پروران به رشته جان بسته اند دل
از خود گسسته رشته جان را چه می کند
بالاتر از یقین وگمان است جای او
جویای او یقین وگمان را چه می کند
در راه عشق دام عمارت مکن به خاک
از لامکان گذشته مکان را چه می کند
صائب زبان خوش است پی عرض مدعا
بی مدعای عشق زبان را چه می کند
تیر ز شست جسته کمان را چه می کند
مژگان غبار آینه اهل حیرت است
محو رخ تو باغ جنان را چه می کند
چون مغز پخته شد شود از پوست بی نیاز
یکتای عشق هر دوجهان را چه می کند
لنگر حریف شورش دریای عشق نیست
دیوانه تو رطل گران را چه می کند
شکرخدا که نیست به کف اختیار ما
دست زکار رفته عنان را چه می کند
تن پروران به رشته جان بسته اند دل
از خود گسسته رشته جان را چه می کند
بالاتر از یقین وگمان است جای او
جویای او یقین وگمان را چه می کند
در راه عشق دام عمارت مکن به خاک
از لامکان گذشته مکان را چه می کند
صائب زبان خوش است پی عرض مدعا
بی مدعای عشق زبان را چه می کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۹۶ - با خاطر گرفته کدورت چه می کند
با خاطر گرفته کدورت چه می کند
با کوه درد سنگ ملامت چه می کند
در خشکسال آب گهر کم نمی شود
بخل فلک به اهل قناعت چه می کند
باران بی محل ندهد نفع کشت را
در وقت پیری اشک ندامت چه می کند
خال ترا به یاری خط احتیاج نیست
این دزد خیره پرده ظلمت چه می کند
سیلاب صاف شد ز هم آغوشی محیط
با سینه گشاده کدورت چه می کند
وحشت چو رو دهد همه جا کنج عزلت است
از خود رمیده گوشه عزلت چه می کند
تعمیر خانه شاهد ویرانی دل است
آن را که دل بجاست عمارت چه می کند
از پشت زرنگار خود آیینه فارغ است
محو تو سیر گلشن جنت چه می کند
صائب مرا به درد دل خویش واگذار
بیمار بی دماغ عیادت چه می کند
با کوه درد سنگ ملامت چه می کند
در خشکسال آب گهر کم نمی شود
بخل فلک به اهل قناعت چه می کند
باران بی محل ندهد نفع کشت را
در وقت پیری اشک ندامت چه می کند
خال ترا به یاری خط احتیاج نیست
این دزد خیره پرده ظلمت چه می کند
سیلاب صاف شد ز هم آغوشی محیط
با سینه گشاده کدورت چه می کند
وحشت چو رو دهد همه جا کنج عزلت است
از خود رمیده گوشه عزلت چه می کند
تعمیر خانه شاهد ویرانی دل است
آن را که دل بجاست عمارت چه می کند
از پشت زرنگار خود آیینه فارغ است
محو تو سیر گلشن جنت چه می کند
صائب مرا به درد دل خویش واگذار
بیمار بی دماغ عیادت چه می کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۹۷ - حیران عشق او زر وگوهر چه می کند
حیران عشق او زر وگوهر چه می کند
آن را که آرزو نبود زر چه می کند
یک دل بجان رساند من دردمند را
با صد دل شکسته صنوبر چه می کند
عاشق ز سرد مهری ایام فارغ است
فصل خزان به چهره چون زر چه می کند
جسم نزار جامه فتح است مرد را
شمشیر مو شکاف به جوهر چه می کند
روشندلان مقید زینت نمی شوند
روی منیر آینه زیور چه می کند
دامان دشت صفحه مشق جنون بس است
دیوانه کلک وکاغذ ودفتر چه می کند
صائب عبث به فکر شهادت فتاده است
فتراک عشق وحشی لاغر چه می کند
آن را که آرزو نبود زر چه می کند
یک دل بجان رساند من دردمند را
با صد دل شکسته صنوبر چه می کند
عاشق ز سرد مهری ایام فارغ است
فصل خزان به چهره چون زر چه می کند
جسم نزار جامه فتح است مرد را
شمشیر مو شکاف به جوهر چه می کند
روشندلان مقید زینت نمی شوند
روی منیر آینه زیور چه می کند
دامان دشت صفحه مشق جنون بس است
دیوانه کلک وکاغذ ودفتر چه می کند
صائب عبث به فکر شهادت فتاده است
فتراک عشق وحشی لاغر چه می کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۹۸ - از کف عنان گذاشته منزل چه می کند
از کف عنان گذاشته منزل چه می کند
موج رمیده دامن ساحل چه می کند
دست ز کار رفته چه محتاج دامن است
شمع گدازیافته محفل چه می کند
از پیچ وتاب دل خبری نیست جسم را
با پای خفته دوری منزل چه می کند
یک دل هواس جمع مرا تار ومار کرد
زلف شکسته تو به صد دل چه می کند
مجنون نمی کند گله از سنگ کودکان
داند اگر شعور به عاقل چه می کند
آنجاکه هست بیخبری می چه حاجت است
پای به خواب رفته سلاسل چه می کند
هرجلوه ای ازو رقم قتل عالمی است
آن مست ناز تیغ حمایل چه می کند
ای بحر از حباب نظر باز کن ببین
کاین موج بیقرار به ساحل چه می کند
خواهی نفس گداخته آمدبه خانه ام
گر بشنوی فراق تو با دل چه می کند
لب تلخ از سوال نکردی چه غافلی
کاین زهر جانگداز به سایل چه می کند
صائب ز اشک تلخ دلم لاله زار شد
با خاک نرم دانه قابل چه می کند
موج رمیده دامن ساحل چه می کند
دست ز کار رفته چه محتاج دامن است
شمع گدازیافته محفل چه می کند
از پیچ وتاب دل خبری نیست جسم را
با پای خفته دوری منزل چه می کند
یک دل هواس جمع مرا تار ومار کرد
زلف شکسته تو به صد دل چه می کند
مجنون نمی کند گله از سنگ کودکان
داند اگر شعور به عاقل چه می کند
آنجاکه هست بیخبری می چه حاجت است
پای به خواب رفته سلاسل چه می کند
هرجلوه ای ازو رقم قتل عالمی است
آن مست ناز تیغ حمایل چه می کند
ای بحر از حباب نظر باز کن ببین
کاین موج بیقرار به ساحل چه می کند
خواهی نفس گداخته آمدبه خانه ام
گر بشنوی فراق تو با دل چه می کند
لب تلخ از سوال نکردی چه غافلی
کاین زهر جانگداز به سایل چه می کند
صائب ز اشک تلخ دلم لاله زار شد
با خاک نرم دانه قابل چه می کند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۹۹ - تیغ زبان به عاشق حیران چه می کند
تیغ زبان به عاشق حیران چه می کند
با پای خفته خار مغیلان چه می کند
یک بار سر برآر زجیب قبای ناز
دست مرا ببین به گریبان چه می کند
مرهم به داغهای جگرسوز مامنه
این دانه های سوخته باران چه می کند
بیهوده دست بر دل ما می نهد طبیب
با شور بحر پنجه مرجان چه می کند
دل چون نماند گو خرد وهوش هم ممان
این خانه خراب نگهبان چه می کند
آن را که عشق نیست چه لذت ز زندگی است
آن را که جانستان نبود جان چه می کند
مطلب ز سیر بادیه از خود رمیدن است
از خود رمیده سیربیابان چه می کند
شرم تو چشم بندتماشاییان بس است
آن روی شرمناک نگهبان چه می کند
پروانه را سراب بود نور ماهتاب
لب تشنه تو چشمه حیوان چه می کند
در کان لعل لاله سیراب گو مباش
شمع و چراغ خاک شهیدان چه می کند
چون دل بجای نیست چه حاصل ز وصل یار
از دست رفته سیب زنخدان چه می کند
بی موج یک سفینه به ساحل نمی رسد
یوسف حذر ز سیلی اخوان چه می کند
شور مرا به دامن صحراچه حاجت است
این آتش فروحته دامان چه می کند
بی غم نیافته است کسی وصل غمگسار
صائب شکایت ازغم هجران چه می کند
با پای خفته خار مغیلان چه می کند
یک بار سر برآر زجیب قبای ناز
دست مرا ببین به گریبان چه می کند
مرهم به داغهای جگرسوز مامنه
این دانه های سوخته باران چه می کند
بیهوده دست بر دل ما می نهد طبیب
با شور بحر پنجه مرجان چه می کند
دل چون نماند گو خرد وهوش هم ممان
این خانه خراب نگهبان چه می کند
آن را که عشق نیست چه لذت ز زندگی است
آن را که جانستان نبود جان چه می کند
مطلب ز سیر بادیه از خود رمیدن است
از خود رمیده سیربیابان چه می کند
شرم تو چشم بندتماشاییان بس است
آن روی شرمناک نگهبان چه می کند
پروانه را سراب بود نور ماهتاب
لب تشنه تو چشمه حیوان چه می کند
در کان لعل لاله سیراب گو مباش
شمع و چراغ خاک شهیدان چه می کند
چون دل بجای نیست چه حاصل ز وصل یار
از دست رفته سیب زنخدان چه می کند
بی موج یک سفینه به ساحل نمی رسد
یوسف حذر ز سیلی اخوان چه می کند
شور مرا به دامن صحراچه حاجت است
این آتش فروحته دامان چه می کند
بی غم نیافته است کسی وصل غمگسار
صائب شکایت ازغم هجران چه می کند