تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۲ - خون همه آفاق بخوردی و بست نیست
خون همه آفاق بخوردی و بست نیست
بردی دل و دین همه پروای کست نیست
از شورش اغیار تو را رنجه نشد طبع
تو شکری و باک زشور مگست نیست
تو خود گل نوخیزی و مغرور زحسنی
اندیشه زگلچین و غم از خار و خست نیست
مجنون بفغان است در این قافله لیلا
خوش خفته تو و گوش ببانگ جرست نیست
آئینه ای از زنگ بپرهیز خدا را
آلوده شوی بیم چو زاهل هوست نیست
ای مرغ هما با مگسی چند بپرواز
تو طوطی و هر زاغ و زغن هم قفست نیست
یرغو مبر آشفته تو جز بر در حیدر
زیرا که بجز دست خدا دادرست نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۴ - در گوش بجز عشق توام زمزمه ای نیست
در گوش بجز عشق توام زمزمه ای نیست
در سر بجز از شور توام همهمه ای نیست
در دیر و حرم مطرب و مؤذن همه در ذکر
جز یاد تو هر جا شنوم زمزمه ای نیست
از صدر ازل هر چه بگفتند و بگویند
از دفتر حسن تو بجز شر زمه ای نیست
از سلمی و شیرین و زلیلا و زعذرا
مقصود یکی بوده و باشد همه ای نیست
ای شیخ جهانی زتو فردا بتظلم
بر ما بجز از خون رزان مظلمه ای نیست
ای خواجه چه نازی زحشم یا خدم خویش
آسوده کسی کش گله ای و رمه ای نیست
آشفته بود از شب هجر تو مشوش
از روز حسابش بدرون واهمه ای نیست
من خود زسگان در شاهنشه طوسم
اعمال بجز حب بنی فاطمه ای نیست
مائیم وولای تو و بیزاری از اغیار
جز محکمه حیدر هم محکمه ای نیست
در اول و آخر زعلی گوی و زقائم
عنوان بجز از آن و جز این خاتمه ای نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۵ - گویند بهار است و جهان رشگ بهشت است
گویند بهار است و جهان رشگ بهشت است
اطراف چمن پر زبت حور سرشت است
از عکس بهشتی بتکان ساحت گلزار
اندر نظر باده کشان باغ بهشت است
شیخ و حرم و بلبل و گل مؤبد و دانش
ما را نه سر کعبه نه گلشن نه کنشت است
ای هم نفسان باغ و گلستان بشما خوش
زیرا که مرا کنج قفس دست نوشت است
بر طارم کیوان بودم پای زرفعت
هر چند بمیخانه سرم بر سر خشت است
خشت در کریاس علی قبله هشتم
کز بهر من آشفته بسی به زبهشت است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۳ - گرد عسلی لعل تو مور و مگسانند
گرد عسلی لعل تو مور و مگسانند
یا خط نظر بند بصاحب هوسانند
ما هیچکسان جز تو کس ایعشق نداریم ‏
این طایفه را از چه نپرسی چه کسانند
لیلا تو بمحمل درو مجنون تو عالم
رحمی تو که این قافله از باز پسانند
از پرتو رخسار تو دودی قبس طور
از نور تو خورشید و قمر مقتبسانند
آنان که مسلمان و بدل منکر عشق اند
کافر همه از قلب و مسلمان بلسانند
ایشمع تو از آه سحرخیز بپرهیز
زیرا که در این سلسله صاحب نفسانند
عشاق کدامند و چه نامند بکویت
در رهگذر جلوه ات ای برق خسانند
در کوی تو آشفته و اغیار هم آواز
با بلبل و با زاغ و زغن هم قفسانند
اندیشه نداریم دلا زآتش دوزخ
ما را بدرشاه نجف گر برسانند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۹ - آنان که حجاب تن و جان را بدریدند
آنان که حجاب تن و جان را بدریدند
در پرده بجز شاهد جانانه ندیدند
پیمانه بدادند و قدح باز گرفتند
گفتند هنیئا لک و پاسخ بشنیدند
یک طایفه ی رشته تسبیح گرفتند
یک سلسله زنار و چلیپا بگزیرند
جمعی بخرابات بجامی شده آباد
قومی بمناجات مرادند و مریدند
بی سعی گروهی همه در کعبه مجاور
یک قوم طلبکار و بکعبه نرسیدند
اکسیر زخاک در میخانه گرفتیم
بیهوده کسان از زر و زیبق طلبیدند
نازم بخرابات که مستان خرابش
پیمانه و ساغر نه که خمخانه کشیدند
آنان که زدی دست ملامت بزلیخا
یوسف چو بدیدند همه دست بریدند
فوجی بتجمل کمر و تاج ستاندند
قومی زتغافل زسر خویش رمیدند
صد سلسله دل داشت بزلف تو نشیمن
مرغ دل آشفته چو دیدند پریدند
بر کس نسزد کسوت والای ولایت
این جامه ببالای تو از ناز بریدند
آنان که به تو دست خدا دست ندادند
رفتند و سر انگشت بحسرت بگزیدند
قومی که زتو روی باغیار نمودند
از کعبه به بتخانه آزر گرویدند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵۱ - رندان خرابات در میکده بستند
رندان خرابات در میکده بستند
رفتند بپای خم و آسوده نشستند
دیدند خمار من و یک جرعه ندادند
چون تو به دل عهد محبت بشکستند
در بند تعین همه بالاف تجرد
آزاد زخلقند و نه از خویش برستند
بشکسته بت و سبحه و زنار گسسته
چون نیک به بینی همه خود را بپرستند
از جام می سرخ ندیدند چو مستی
آن سبز گیا را زپی نشئه بجستند
درخرمن عقل و خرد و دین زده آتش
دود است که پیوسته بر افلاک فرستند
ابلیس به بینند و بگویند خدائی
زین قوم بپرهیز که مردود الستند
بیزار بود پیر خرابات ازینان
کازباده خرابند وز توحید نه مستند
آشفته تو و میکده و سر سلونی
غم نیست اگر بر تو در میکده بستند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵۴ - دردیست غم عشق که درمان نپذیرد
دردیست غم عشق که درمان نپذیرد
بگذار مریض تو باین درد بمیرد
ناچار رسد مرگ بنی نوع بشر را
هر کس بود از حلقه عشاق بمیرد
بنمای بناصح خم زلفین چلیپا
تا خرده بسودا زدگان تو نگیرد
مجبول طبیعت بودش عشق حکیما
عاشق نتواند که نصیحت بپذیرد
آشفته و قلاشم و سر حلقه او باش
پرهیز بکن کاتش ما در تو نگیرد
زحمت چه بری کاتب اعمال که درویش
دامان علی را بصف حشر بگیرد
از جرم دو عالم چه غم ار بر تو نویسند
ایزد زعلی تا که شفاعت بپذیرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵۹ - تنگست حرم سر زخرابات برآرید
تنگست حرم سر زخرابات برآرید
مستانه سرا زخرقه طامات برآرید
تا صومعه داران فلک را بنشانند
سرمست هیاهوی مناجات برآرید
سر بر در میخانه بسائید سحرگاه
تا روح صفت سر بسموات برآرید
زهاد زکین ریخته خون خم می را
ای باده کشان دست مکافات برآرید
این دفتر آلوده بمی رنگ کن امشب
گو سبحه و سجاده بهیهات ب رارید
از رخت وجودم بزدا رنگ تعلق
هان کسوتم از آب خرابات برآرید
آشفته علی حاصل نفی آمد و اثبات
عالم همه از نفی و زاثبات برآرید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷۷ - گر سرو چو بالای تو چالاک نباشد
گر سرو چو بالای تو چالاک نباشد
ور گل چو جمال تو طربناک نباشد
بیباک بود ترک بخونریزی مردم
چون ترک سیه مست تو بیباک نباشد
ناپاک بود اهرمن جادوی رهزن
چون غمزه خونریز تو ناپاک نباشد
چون آینه در بزم صفا پاکدلی نیست
لیکن چو دل اهل نظر پاک نباشد
تا چشم تو از زلف بر آویخت کمندی
سر نیست که در آن خم فتراک نباشد
این حسن و صباحت زگل باغ ندیدم
وین لطف سخن در مه افلاک نباشد
دل نیست که از حسرت آن غنچه خندان
چون گل ببرش سینه صد چاک نباشد
در ساحت میخانه مجو یکدل ناشاد
هر کس ببهشت آمد غمناک نباشد
آن میکده فیض در شاه ولایت
کادم نه که بر درگه او خاک نباشد
آن خسرو اقلیم خلافت که بجز او
کس وارث شاهنشه لولاک نباشد
آشفته بگلزار ولای تو در آویخت
در باغ نشاید خس و خاشاک نباشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۸۲ - المنة لله که شب هجر سرآمد
المنة لله که شب هجر سرآمد
خورشید مراد از افق وصل برآمد
گر دور بود منزل و ور راه خطرناک
غم نیست که لطف خضرم راهبر برآمد
بسمل شده امروز بداندیش و نماناد
آن تیر دعای سحری کارگر آمد
چونسوخت سراپای تو ایشمع زآتش
از سوزش پروانه ات آنگه خبر آمد
پرواز نکرده نکند شمع هلاکش
از حق مگذر دشمن پروانه پر آمد
میخور که زپا محتسب شهر در افتاد
آنروز که میخواره غمین بود سر آمد
بیدادی اگر رفت بتو هیچ عجب نیست
بس داد که از دست تو بر دادگر آمد
آن نخل که از خون دل ما شده سیراب
اکنون به رطبهای عجب بارور آمد
در خواب سر زلف تو آشفته مگردید
کامروز زهر روزش آشفته تر آمد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۲ - زیبا صنما این همه زیبا نتوان بود
زیبا صنما این همه زیبا نتوان بود
رعنا پسرا این همه رعنا نتوان بود
در حسن زنی نوبت یکتائی و وحدت
آخر نه خدائی تو و یکتا نتوان بود
گر خود ملکی از چه مجاور بزمینی
گر حوری و غلمان که بدنیا نتوان بود
ترکان همه خونریزو ندارند محابا
لیکن چو تو بی خوف و محابا نتوان بود
از نخل تو تا چند نچیدن رطب وصل
عمری بتماشا و تمنا نتوان بود
بر کوه نهی بار غم عشق بنالد
بالله که چون کوه توانا نتوان بود
چون دیگ زند جوش اگر دل عجبی نیست
آسوده بر این آتش سودا نتوان بود
گر سرو سهی بالا ور ماه تمام است
هرگز که باین چهره و بالا نتوان بود
دارند بتان ناخن مخضوب زحنا
با پنجه سیمین مهنا نتوان بود
گیرم که شوی رستم دستان بشجاعت
مانند علی والی و والا نتوان بود
آشفته شکر ریز شدی زآن لب شیرین
گویا چو تو ای مرغ شکر خا نتوان بود
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۹۵ - زآن غنچه که از پرده بیک بار برآمد
زآن غنچه که از پرده بیک بار برآمد
گلزار بجوش آمد گل زار برآمد
کردند زگل دوری مرغان گلستان
تا آن گل نوخیز بگلزار برآمد
بیزار شد از سرو چمن قمری خوشخوان
تا با قد چون سرو برفتار برآمد
بس خرقه پرهیز که شد در گرومی
سرمست چو از خانه خمار برآمد
عاقل نتوان جست دگر در همه آفاق
تا در نظر خلق پریوار برآمد
تسبیح بخاک افکن و سجاده بمی شوی
کان مغبچه با زلف چو زنار برآمد
صوفی که بد از زرق رخش زرد همه عمر
از میکده با چهره گلنار برآمد
آورد پشیمانی بیع مه کنعان
تا نقش بدیع تو ببازار برآمد
آشفته چو آن زلف سیه دید بدل گفت
این مشک کی از طبله عطار برآمد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۰۳ - مستان تو از جام ازل باده خورانند
مستان تو از جام ازل باده خورانند
تا صبح ابد از دو جهان بیخبرانند
در راه طلب سر بنهد طالب مقصود
آنان که بنالند زپا نو سفرانند
زهاد پس از زهد بمیخانه گرایند
یک عمر نشاید که بغفلت گذرانند
در باغ بیا تا که ببینی گل و بلبل
از شوق همه نعره زنان جامه درانند
شنعت نپسندند بزنجیری زلفت
آنان که گرفتار باین بند گرانند
چوگان تو را کی سر گوی چو منی هست
کافتاده چو گو در سم اسب تو سرانند
بگذر سوی بتخانه که گردند پشیمان
قومی که بآن لعبت بیجان نگرانند
خفاش ندارد خبر از پرتو خورشید
این قوم ملامتگر ما بی بصرانند
آشفته بجز من که از آن شمع شدم دور
پروانه ندیدیم که از بزم برانند
فرهاد تو شکر لبم ای خسرو خوبان
در شهر اگرچه همه شیرین پسرانند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۱۳ - فردا که شهیدان تو در حشر بیارند
فردا که شهیدان تو در حشر بیارند
فریاد اگر دست شکایت بدر آرند
آیند زبس خیل قتیلت بتظلم
در عرصه محشر دیگرانرا نگذارند
با این همه غوغا چو تو از پرده درآئی
رویت نگرند وز دیه نام نیارند
خوبان که جهان را ثمر نخل وجودند
در مزرع دلم تخم وفا از چه نکارند
جز سر انا الحق نکند نشر زمنصور
صد سال تنش گر بسر دار بدارند
آشفته چه پروا بود از هول قیامت
بر خاک در دوست تنم گر بسپارند
زینت ده آفاق علی مخزن اسرار
کز خاک درش خیل ملک تحفه بیارند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۱ - آمد رمضان و در میخانه ببستند
آمد رمضان و در میخانه ببستند
پیمانه چو پیمان نکویان بشکستند
بی پرده سویکعبه بتم جلوه گر آمد
سکان حرم شاید اگر بت به پرستند
درد دل خسته بکه گوئیم خدا را
کاین نوش دهانان دل عاشق بخستند
شیخت بکمین است بکش پرده که دایم
لبهات می آلوده و چشمان تو مستند
دامیست گره در گره این طره خوبان
خرم دل آنان که از این دام بجستند
دیدند بهشتی رخ و خال تو چو زهاد
هندو صفت از شوق بر آتش بنشستند
بستند در میکده شهر خدا را
ایدست خدا باز کن آن در که ببستند
امکان چو حبابند و تو خود بحر محیطی
یک موج بزن تا که نگویند که هستند
در رشته مهر علی آنانکه اسیرند
آشفته صفت از همه آفاق برستند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۲۷ - آزار اگر از یار است آزار نباشد
آزار اگر از یار است آزار نباشد
هر یار که آزرده شود یار نباشد
دین و دل و سرباختن اندر کف پائی
اندک بود ای کار که بسیار نباشد
سنجیده خرد بار همه کون و مکان را
جز بار فراق تو بدل بار نباشد
چون خواب بهر چشم گذشتم بشب هجر
یک دیده عاشق نه که بیدار نباشد
تا چشم تو از بستر عشاق شده دور
یک دل نشنیدیم که بیمار نباشد
لاقیدی و بر کفر بدل کردن اسلام
عاشق کند این کار و در انکار نباشد
آنکس که گرفتار بود نفس و هوا را
اندر قفس عشق گرفتار نباشد
زآئینه دل گرد خودی گر بفشانی
بالله که در این آینه زنگار نباشد
اندر نفس قاصد اسفار نکویان
لطفی است که در آین آینه زنگار نباشد
عشقت گهر و بند او مصر محبت
یوسف مبر آنجا که خریدار نباشد
حاشا که به بتخانه و کعبه ببرم طوف
گر نقش نکوی تو بدیوار نباشد
آندل نه پریشان بود آشفته که یکعمر
در حلقه آن طره طرار نباشد
جز صبح بناگوش تو در آن خم گیسو
صبحی بشب هجر پدیدار نباشد
گفتار من از عشق علی بود و دگر هیچ
ورنه دگری قابل گفتار نباشد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳۵ - این قوم که غارتگر عقل و دل و دینند
این قوم که غارتگر عقل و دل و دینند
بیشک زنگه رهزن اصحاب یقینند
زلفین سیاهت رسن جادوی بابل
چشمان چه بر آن چهره مگر سحر مبینند
ما را نبود تیر بجز آه سحرگاه
با سخت کمانان که مرا خوش بکمینند
در حلقه زهاد مرو نیک حذر کن
زین راهزنانی که در این شهر امینند
زین سلسله درویش بیندیش تو شاها
هر چند که این طایفه خود راه نشینند
اندیشه نمایند کجا از خطر بحر
قومی که طلبکار توای در ثمینند
گر خون من آشفته حلال است بخوبان
من نیز برآنم که بتان نیز بر اینند
ما و غم آن قوم که از پرتو واجب
دارای مکانند و در این عرصه مکینند
آن سلسله کز خاتم و قائم بزمانه
سلطان زمانند و خداوند زمینند
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳۶ - در ساغر اگر باه گلنار بخندد
در ساغر اگر باه گلنار بخندد
نبود عجب ار مست به هوشیار بخندد
آن رند که در سلسله عشق نهد پای
شک نیست که بر سبحه وزنار بخندد
دیوانه و عریان سر کوی نکویان
هر جا نگرد خرقه و دستار بخندد
آنرا که تو کل بخدا همچو خلیل است
بر صولت نمرودی و بر نار بخندد
ایعاشق دلداده تو از گریه بپرهیز
بگذار ملامتگر بیکار بخندد
هرگه که تبسم کند آن لعل شکرخند
در حقه مرجان در شهوار بخندد
تا مشگ شمیم سر زلف تو شنیده
بر آهوی چین نافه تاتار بخندد
درویش اگر کسو فقر تو بپوشد
بر تاج کی و جامه زرتار بخندد
در ماتم پروانه اگر شمع بگرید
بر سوختن خویش بناچار بخندد
شوق حشم لیلیش از بس که بسر هست
مجنون تو در وادی خونخوار بخندد
چون آینه اش کاشف اسرار یقین شد
منصور عجب نیست که بر دار بخندد
یعقوب کند گریه بیوسف همه عمر
یوسف بخود اندر سر بازار بخندد
با گریه ابر و اثر ناله بلبل
نبود عجب ار غنچه بگلزار بخندد
خرسند شده زاهد از تولیت وقف
کر کس چو رسد بر سر مردار بخندد
آشفته ثناخوان تو شد ایشه مردان
بر حالت او دشمن مگذار بخندد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۳۷ - آن مست که در میکده مستانه بگرید
آن مست که در میکده مستانه بگرید
از شیخ حرم به که بافسانه بگرید
از خاصیت عشق بعالم عجبی نیست
گر شمع شب از ماتم پروانه بگرید
خونی که بساغر رود از چشم صراحی
خون خورده و از دوری خمخانه بگرید
ساغر زپه بر گریه مینا زده خنده
مینا زچه بر خنده پیمانه بگرید
دیوانه همه عمر بگرید زپری لیک
آخر پری از حالت دیوانه بگرید
این جور و جفائی که تو بر دوست پسندی
نه دوست که بر حالش بیگانه بگرید
گریان نبود شمع که جان سوخته او را
چون میرود از محفل جانانه بگرید
در سینه دلم ناله کنان در شب هجران
چون جغد که در گوشه ویرانه بگرید
محروم شد آشفته چو از درگه حیدر
شاید همه عمر غریبانه بگرید
باده ندهند وز خضر آب بگیرند
یک عمر اگر بر در میخانه بگرید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۴۰ - دوشم بدر خیمه لیلی گذر افتاد
دوشم بدر خیمه لیلی گذر افتاد
مجنون صفتم شور جنونی بسر افتاد
از نظره آن چشم چه پرسی که زسحرش
بیحس شده عقل و دل و دین بیخبر افتاد
تابنده بود پرتو لیلی زدر و دشت
مجنون نه عبث بود اگر در بدر افتاد
نه برق بود این که بگلزار گذر کرد
کز ناله بلبل بگلستان شرر افتاد
بر بستر ناز است تو را تکیه چه دانی
حال دل آن خسته که در رهگذر افتاد
فریاد که از پرده دریهای سر شکم ‏
هر راز که در پرده نهفتم بدر افتاد
دیدم خم زلفین رسا تا کمرت دوش
تشکیک در آنموی توام تا کمر افتاد
طوفان زده ی کوکه بپرسد زترحم
از مردم چشمم که بغرقاب در افتاد
ای عاشق صادق چه کنی شکوه زهجران
نخلی است محبت که فراقش ثمر افتاد
ای سخت کمان ترک چه پرسی زدل زار
بسمل شده ای رخنه اش اندر جگر افتاد
نور علی از روی تو تابید از آنروی
ابروی سیاه تو چو تیغ دو سر افتاد
جلال طبیبان بمزاجش نکند سود
آشفته که سودای تو او را بسر افتاد
شاید گرش ایدست خدا دست بگیری
او را که سر و کار بتو دادگر افتاد