تعداد ۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۴ - بهوای روی جانان دل و جان ماست شیدا
بهوای روی جانان دل و جان ماست شیدا
ز خیال زلف مشکین بسرم هزار سودا
ز شراب عشق مستم ز خمار عقل رستم
چکنم صلاح و تقوی چو شدم بعشق رسوا
چو ز لوح دل بشستی همه نقوش اغیار
ز پس حجاب عزت رخ یار شد هویدا
ز شراب وصل جانان همه کاینات مستند
تو ز بیخودی نداری خبری ز مستی ما
چو نداشت ذوق عرفان دل بیخبر چه داند
که جمال روی جانان بچه رو نمود هرجا
نه که یار گشت پنهان تو بچشم تو بچشم مانظر کن
که بنقش هر دو عالم همه روی اوست پیدا
نظری بچشم جان کن، بجمال او اسیری
که چگونه گشت پنهان بنقاب جمله اشیا
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۹۷ - چو خراب عشق یارم همگی ز یار گویم
چو خراب عشق یارم همگی ز یار گویم
نه چو ز اهدم که هر دم ز بهشت و نار گویم
چو شعار عشقبازان همه رندیست و مستی
چه شود مدام اگر من ز می و خمار گویم
چو بچشم من دو عالم همه گلشنی است پرگل
چه شکایتی چو بلبل ز جفای خار گویم
همه جا بماست یارم همه دم باوست کارم
نه غریب این دیارم که از آن دیار گویم
بمیان بحر گردم همه دم چو مرغ آبی
نه چو مرغ خانگی من صفت کنارگویم
ز پی همای وصلش همه سو بجست و جویم
چو که شاهباز عشقم همه از شکار گویم
سخن صلاح و تقوی مطلب ز من اسیری
بتو من که مستم احسن ز صلاح کار گویم
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۳ - دل من ز ذوق دردت نکند هوای درمان
دل من ز ذوق دردت نکند هوای درمان
چو بجان خرید دردت ندهد ز دست آسان
دل و جان بیدلانرا نکند قبول ورنه
همه دم در آرزویم که کنم فدای جانان
ز جفای عشق بینم سرو پای عاشقان گم
سرو کار عشق بازان عجب ار شود بسامان
بطریق عشق رفتن نتوان بپای هستی
قدمی ز نیستی نه که رسید ره بپایان
هله نیست عشق بازی، شود، ارتو پاکبازی
که رود بعشق بازی دل و جان پاکبازان
ز جفات عاشقانرا ز دو دیده خون روانست
نکنی بچشم رحمت نظری بدوستداران
بشب سیاه زلفت نکند اسیری ره گم
که ز زیر زلف بیند رخ تو چو ماه تابان
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۸ - بفروغ مهر رویش که مهست از آن عبارت
بفروغ مهر رویش که مهست از آن عبارت
بفریب چشم مستش که دهد جهان بغارت
بنسیم جانفزایش که مسیح وار آرد
سوی کشتگان هجران بوصال جان بشارت
که دمد بجای خار از سرخاک ما گل تر
چون کند مزار ما را مه مهربان زیارت
اگر از بهار حسنش بچمن رسد نسیمی
عجب ار نگیرد از سر بگه خزان نضارت
بخط و عبارت او مر ساد چشم زخمی
که ندید کس چنان خط نشنید از آن عبارت
ز سر شک تر خرابست بنای صبر و شاید
که کسی میان طوفان ندهد نشان عمارت
پسر یمین ز پایش بچه روی سر بتابد
چو بآشکار دورش کند و نهان اشارت
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۵۳ - بکمند تابدارت که مهست در خم او
بکمند تابدارت که مهست در خم او
به بنفشه عذارت که گلست همدم او
بدو چشم اهوانش که دو مست شیر گیرند
که توان گرفت و نتوان کم جان خود کم او
من و درد عشق جانان ز کسی دوا نجویم
بهزار شادمانی ندهم دمی غم او
عرق سمن نسیمش که فراز لاله بینی
ز گل چمن نگوئی و ز زلف شبنم او
بدو جزع آبدارم گهر آورند بیرون
لب چون نگین لعلش دهن چو خاتم او
دل ریش بنده ایرا بنوازشی دوا کن
که بلب رسید جانم بامید مرهم او
پسر یمین چگوید که ره جنون نپوید
چو فتاد در سلاسل ز دو زلف پر خم او
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۹۶ - و له علیه الرَّحمَةِ وَ الغُفران
برهاند قید عشقم، زبلای پارسایی
که از این خجسته قیدم، ندهد خدا رهایی
طلب صلاح و تقوی، نکنید دیگر از ما
که زعاشقان نیاید، ره رسم پارسایی
چه ثمر ز زهد دیدی، به من ای فقیر برگو
به جز این که شهره گشتی، تو به زاهد ریایی
نگر این عجب که باشی، همه جا و کس نداند
که تو کام بخش جان ها، چه مقامی و کجایی
چو رسی به بزم قربش، مزن از وجود خود دم
که خلاف عقل باشد، بر یار خودستایی
شود عقده ی دل ما، زشمیم او گشوده
چو صبا زچین زلفت، بکند گره گشایی
به امید اینکه وقتی، مه روی تو ببینم
همه شب به کویت آیم، به بهانه ی گدایی
هله مطرب حریفان، پی عشرت دل ما
زکرم بزن نوایی، زنوای آشنایی
مه آفتاب رویم، بگشا نقاب از رخ
که به روی شب نشینان، در صبح را گشایی
بگذار تا به پایت، بسپارم این زمان جان
که چو عمر رفته ترسم، بر من دگر نیایی
نه همین به روز وصلت، طرب است و عیش ما را
که خوشیم با خیالت، همه دم شب جدایی
گه وصل هم نمایم، زجداییت شکایت
بر قلب تا نداند که تو هم انیس مایی
زجفا به خانه ی دل، مزن آتش و حذر کن
ز زیان خویش جانا که تو خود در این سرایی
به ره شه زمانه، پی کسب جاه و رفعت
کند این بلند گردون، شب و روز جبهه سایی
ملک الملوک عالم، شه عالم شه راد ناصر دین
که بود صفات و ذاتش، همه رحمت خدایی
شده نغز و خوب و دلکش، غزلم چو آزمودم
زامین خلوت شه، روش غزل سرایی
بر آن امیر دانا، بزند «محیط» چون دم
که ربوده گوی دانش، زعراقی و سنایی
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴ - بترانه ی ندیمان نتوان ربود ما را
بترانه ی ندیمان نتوان ربود ما را
چو بود غم تو در دل زطرب چه سود ما را
بنما رخ و هماندان که نماند کس بعالم
چه کسیم ما که باشد عدم و وجود ما را
بنوید آب حیوان دل مرده باز ماند
تو زعمر و حسن برخور که هوس غنود ما را
مشکن عیار عاشق بقیاس فهم دشمن
بدو نیک ما چه داند که نیازمود ما را
بنظاره ی تو دود از دل عاشقان برامد
چو سپند سوخت اکنون چه غم از حسود ما را
سر فتنه داشت امشب خود ما رقیب و رنی
بشراب و ساقی کس طمعی نبود ما را
چو نوای نی فغانی دم جان گداز دارد
که در آتش محبت فگند چو عود ما را
بابافغانی : غزلیات
شماره ۲۵ - نه هوای باغ سازد نه کنار کشت ما را
نه هوای باغ سازد نه کنار کشت ما را
تو بهر کجا که باشی بود آن بهشت ما را
ندهند ره بکویت چکنم چرا نسوزم
همه گل برند و بر سر بزنند خشت ما را
بگل فسرده ی ما نرسید ابر رحمت
چه امید خیر باشد زچنین سرشت ما را
چو تو کافری ندیدم، بفراق رفت عمری
که نبود هیچ در دل هوس کنشت ما را
همه وقت بود ما را دل شاد و جان آگه
غم عاشقی درآمد که بخود نهشت ما را
فلک دو رو چو بر ما رقم بدی زد آخر
بکتاب نیکنامان زچه رو نوشت ما را
تو بدی، مبر فغانی بکسی گمان تهمت
که گواه حال باشد حرکات زشت ما را
بابافغانی : غزلیات
شماره ۵۶ - دگرم ز روی ساقی چه گلی شکفت امشب
دگرم ز روی ساقی چه گلی شکفت امشب
دل بیقرار در خون بچه روز خفت امشب
بتبسم نهانی که زدی به گریه ی من
مژه ی خیال بازم چه گهر که سفت امشب
ز میان همنشینان چه روی بخشم بیرون
چو بهیچ باب عاشق سخنی نگفت امشب
به ترانه ی جدایی همه را به خون کشیدی
دل بیخبر چه داند که چه می شنفت امشب
نکند نظر فغانی که گلی و گلشنی هست
ز هوای خاک پایی که بدیده رفت امشب
بابافغانی : غزلیات
شماره ۱۹۳ - نه قرار دل بر من نه بزلف یار گیرد
نه قرار دل بر من نه بزلف یار گیرد
بکجا روم ندانم که دلم قرار گیرد
شده ام خراب آن دم که چنان میان نازک
دهدم به دست و آنگه ز میان کنار گیرد
نبود بسوز عاشق دل مدعی ندانم
که ببزم یار خود را بچه اعتبار گیرد
مشو ای رقیب یارش بشسکت خاکساران
ز چنان گلی مبادا که دلی غبار گیرد
ز جواب تلخ ساقی چو خراب شد فغانی
دگر از لبش مرادی بچه اعتبار گیرد
بابافغانی : غزلیات
شماره ۳۴۲ - که فتاد در فراقت که نسوختی تمامش؟
که فتاد در فراقت که نسوختی تمامش؟
اجلیست غالبا این که فراق گشته نامش
بنوید مرگ خواند سوی خویشتن فراقم
چه قیامت آشنایی که اجل بود پیامش
بستاره ی رقیبان نبرم حسد که آنمه
بکرشمه چون در آید همه جاست فیض عامش
بعذاب داغ هجران دل کامخواهم اولی
که نشست آتش من ز خیالهای خامش
نه کمست اینکه خونم خورد آن شرابخواره
توهم ای رقیب بدخو چه دهی زیاده جامش
بهوای دیدنش آنکه چو صبح خاست خندان
بنگر که کرده حرمان بچه روز وقت شامش
بچه روز نیک بیند ز تو کام دل فغانی
که چو بخت خود غنیمی بکمین بود مدامش
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۴۴ - منم دل پریشان چه در طرب گشایم
منم دل پریشان چه در طرب گشایم
چو غمت نمی گذارد که بخنده لب گشایم
حذر از شکایت من که بود تمام آتش
ز دل شکسته آهی که بنیم شب گشایم
هوس وصال ان لب چه کنی بگفت شیرین
منم آنکه چشم موری بچنین رطب گشایم
تو میان دهی وگرنه بخیال در نگنجد
که چنان کمر که دانی من بی ادب گشایم
چو بمرگم آتش او نرود ز جان شیرین
چه زبان به تلخ گفتن بعذاب تب گشایم
به غزال خویش گاهی برسم که چون فغانی
قدم رمیده از خود بره طلب گشایم
بابافغانی : غزلیات
شماره ۴۶۶ - منم و دو چشم روشن برخ تو باز کردن
منم و دو چشم روشن برخ تو باز کردن
ز نعیم هر دو عالم در دل فراز کردن
قدمی بهستی خود زدنست، قصه کوته
بخیال کعبه تا کی ره خود دراز کردن
چو تو صبح و شام خوانی بحریم وصل ما را
چه ضرورتست ازین در سفر حجاز کردن
تو گلی و من زبویت چو نسیم صبحگاهی
بچه رو توانم ای گل ز تو احتراز کردن
قدمی به دیده ام نه که بود نشان دولت
بسر نیازمندان گذری بناز کردن
چه عنایتست یا رب ز پی هزار غمزه
گرهی ز طاق ابرو بکرشمه باز کردن
چو زر از خیال لعلت منم و دلی پر آتش
نفسی بزرد رویی زدن و گداز کردن
بنعیم هر دو عالم نکند بدل فغانی
نظری بنازنینی ز سر نیاز کردن
بابافغانی : مفردات
شماره ۲۶ - زده ام ز عشق شمعی بخود آتشی بخامی
زده ام ز عشق شمعی بخود آتشی بخامی
شده ام خراب و رسوا بامید نیکنامی
بابافغانی : مفردات
شماره ۳۹ - ز تو چونکه بیوفایی چه خوشست دور بودن
ز تو چونکه بیوفایی چه خوشست دور بودن
نفسی بتلخ کامی زدن و صبور بودن
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۱۲۴ - به جهان لطیف طبعی که ز خود ملال دارد
به جهان لطیف طبعی که ز خود ملال دارد
ز غم رخش چه گویم که دلم چه حال دارد
قدحی که جان زارم نه به یاد او بنوشد
غم او حرام بادم دل اگر حلال دارد
به چمن که نسخه بُرد از دهن و رخش ندانم
که درون غنچه خون است و گل انفعال دارد
گنهی چو آید از سر بنهم بر آستانش
به امید آنکه روزی دو سه پایمال دارد
چه عجب اگر برم پی به حدایق میانش
به معانی خیالی که همین خیال دارد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۶ - دل و دین خلق برده خط و خال دلفریبت
دل و دین خلق برده خط و خال دلفریبت
به که آوریم یرغو ز جفای بی حسیبت
به زمان واپسینم همه حیرتم از این است
که مباد بعد از این غیر به جان خرد عتیبت
چه مقام داری ای عشق فراز تو ندانم
به قیاس وهم عرش است به پایه نشیبت
گل بوستان که تازه است چه حاجتش به غازه
تو نه آن بتی که زیبا بکند کسی بزیبت
ز کتاب هفت ملت چه غم ار خبر ندارم
همه این بسم که اسمم شده ثبت در کتیبت
چه غم ار به پاس خاموش شد آتش مغانی
که به پارسی زد آتش رخ پارسا فریبت
تو اگر برون نیایی که ز پرده رخ نمایی
نبود حجاب باقی که ببینم از حجیبت
بگذار سیب بستان و به بهشت زاهد
که به است آن زنخدان ز هزار گونه سیبت
چه شکیب باشد آن‌را که ز عشق ناشکیب است
تو نه عاشقی که بی‌دوست بجا بود شکیبت
چه جلال داری ای عشق مگر که حیدرستی
که مکان و لامکان شد متزلزل از نهیبت
منت از دو حلقه چشم رکابدار و در خشم
تو عنان کشان روان و همه خلق در رکیبت
بنمای عود زلفت به صلیب بت پرستانت
که چو آشفته بت پرستی بکنند با صلیبت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۰۱ - بکمان ابروان بست دو زلف چون کمندت
بکمان ابروان بست دو زلف چون کمندت
که زنی بتیرش آندل که گریخته زبندت
نه عجب سپند گر سوخت عجب از آنم
که گرفته خوبآتش زچه خال چون سپندت
بخدا گلی نماند بر روی دل فریبت
نچمد بباغ سروی بر قامت بلندت
زوفا ببخش لیلی تو بر او که هست مجنون
چو سگی بلا به آید بقفای گوسفندت
تو طبیب درد عشقی و دوای دل لب تو
زوفا ترحمی کن بعلیل مستمندت
بفریب خالش ای دل بشکنج زلف ماندی
بهوای دانه رفتی و بدام درفکندت
بولای حیدر آشفته بجو بجان تمسک
که زهول روز محشر نبود دگر گزندت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۲ - برهان مرا تو یارب زکرم زدام حیرت
برهان مرا تو یارب زکرم زدام حیرت
که شدست صرف عمرم همه در مقام حیرت
چه شراب درقدح ریخت ببزم ساقی ما
که زمین و آسمان مست شده زجام حیرت
چه دیار بود عشقت که بعاشقان گذشته
همه روز روز حرمان همه شام شام حیرت
دو جماعت مخالف بسلوک رند و زاهد
همه سوخته زسودا و تمام خام حیرت
حکما که شهسوارند مصاف معرفت را
نکشیده تیغ فکرت یکی از نیام حیرت
برسول عقل گفتم چه بود پیام گفتا
همه سر بمهر نامه بودم بنام حیرت
بعقال عقل بستم همه بختیان امکان
بکفم نیفتاده بجز از زمان حیرت
نه تو خضر روزگاری و ولی کردگاری
تو بگیر دست آشفته درین مقام حیرت
گه رحمت است ایشاه باهل فارس الحق
که شدند جمله مغلوب زازدحام حیرت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۶ - تن بی محبت و لاف زجان آدمیت
تن بی محبت و لاف زجان آدمیت
که بداغ عشق بسته است نشان آدمیت
شرفست آدمیرا بملک زعشق ورنه
چه میانه ملک بود و میان آدمیت
حیوان و مردمان را چه تمیز عشق نه جان
که دواب راست جانی و نه جان آدمیت
چو حدیث عشق عاشق نه بگوش سر نیوشد
سخنی بگوی واعظ بربان آدمیت
چه بصورت آدمی گشت مکان عشق اقدس
همه لامکان ببینی بمکان آدمیت
نه حیات جاودانیست زآب زندگانی
که خضر بماند باقی بروان آدمیت
بنهاد بال جبریل و بعرش رفت احمد
بگشای چشم و بنگر طیران آدمیت
نه که آدمیت اول هم از آدم صفی بود
زعلی شنید آشفته بیان آدمیت
چکنی تو غوص عنان که دراز صدف برآری
که بخاک درگه او شده کان آدمیت