تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۶۲ - سرو را با قد تو هستی نیست
سرو را با قد تو هستی نیست
میلش الا به سوی پستی نیست
در دهان و میانت می بینم
نیستی هست، لیک هستی نیست
گاه گاهم به قبله بودی روی
تا تو در پیش من نشستی، نیست
زهد با عشق در نیامیزد
بت پرستی خداپرستی نیست
برگ صبری که پیش از اینم بود
سرو من تا تو برشکستی، نیست
تا ترا دست جور بر سر ماست
کار ما جز که زیردستی نیست
مستی گفتی ز عشق خسرو را
عشق دیوانگی ست، مستی نیست
میلش الا به سوی پستی نیست
در دهان و میانت می بینم
نیستی هست، لیک هستی نیست
گاه گاهم به قبله بودی روی
تا تو در پیش من نشستی، نیست
زهد با عشق در نیامیزد
بت پرستی خداپرستی نیست
برگ صبری که پیش از اینم بود
سرو من تا تو برشکستی، نیست
تا ترا دست جور بر سر ماست
کار ما جز که زیردستی نیست
مستی گفتی ز عشق خسرو را
عشق دیوانگی ست، مستی نیست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۶۳ - یار ما دل ز دوستان برداشت
یار ما دل ز دوستان برداشت
مهر دیرینه از میان برداشت
من نخواهم کشید هر چه کند
دل که از وی نمی توان برداشت
دی به تندی بلند کرد ابرو
از پی کشتنم کمان برداشت
خواستم جان به عذر پیش برم
هجر خود رفت و پیش ازان برداشت
عهد کردم که درد دل نکنم
درد دل مهر از زبان برداشت
در دل او نکرد کار، ار چه
سنگ از افغان من، فغان برداشت
چشم او هیچ کم نخواهد شد
دل بیامد، مرا ز جان برداشت
رفتم امروز تا نخواهد کشت
سر نخواهم ز آستان برداشت
ترک سودای خام کن، خسرو
که وفا رخت ازین دکان برداشت
مهر دیرینه از میان برداشت
من نخواهم کشید هر چه کند
دل که از وی نمی توان برداشت
دی به تندی بلند کرد ابرو
از پی کشتنم کمان برداشت
خواستم جان به عذر پیش برم
هجر خود رفت و پیش ازان برداشت
عهد کردم که درد دل نکنم
درد دل مهر از زبان برداشت
در دل او نکرد کار، ار چه
سنگ از افغان من، فغان برداشت
چشم او هیچ کم نخواهد شد
دل بیامد، مرا ز جان برداشت
رفتم امروز تا نخواهد کشت
سر نخواهم ز آستان برداشت
ترک سودای خام کن، خسرو
که وفا رخت ازین دکان برداشت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۶۴ - ترک مستم که قصد ایمان داشت
ترک مستم که قصد ایمان داشت
چشم او میل غارت جان داشت
خون من چون شراب می جوشد
وز دلم هم کباب بریان داشت
دیده در می فشاند در دامن
گوییا آستین مرجان داشت
در باغ بهشت بگشادند
باد گویی کلید رضوان داشت
غنچه دیدم که از نسیم صبا
همچو من دست در گریبان داشت
رازم از پرده برملا افتاد
چند شاید به صبر پنهان داشت
خسروا، ترک جان بباید گفت
که به یک دل دو دوست نتوان داشت
چشم او میل غارت جان داشت
خون من چون شراب می جوشد
وز دلم هم کباب بریان داشت
دیده در می فشاند در دامن
گوییا آستین مرجان داشت
در باغ بهشت بگشادند
باد گویی کلید رضوان داشت
غنچه دیدم که از نسیم صبا
همچو من دست در گریبان داشت
رازم از پرده برملا افتاد
چند شاید به صبر پنهان داشت
خسروا، ترک جان بباید گفت
که به یک دل دو دوست نتوان داشت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۶۵ - از رخت ارغوان نمودار است
از رخت ارغوان نمودار است
وز رخم زعفران نمودار است
نقش سودا که هست بر جانم
لب و خطش ازان نمودار است
آن ستاره که ریخت مژگانم
از زمین آسمان نمودار است
ز آتش و دود و شعله دوزخ
سینه عاشقان نمودار است
نرگس ناتوان جادویت
از فریب جهان نمودار است
سر زلفت ز دود دل نقشی ست
لب لعلت ز جان نمودار است
دیدم از توتیای بینایی
خاک آن آستان نمودار است
لاله زار و سرشک خسرو بین
از بهار و خزان نمودار است
وز رخم زعفران نمودار است
نقش سودا که هست بر جانم
لب و خطش ازان نمودار است
آن ستاره که ریخت مژگانم
از زمین آسمان نمودار است
ز آتش و دود و شعله دوزخ
سینه عاشقان نمودار است
نرگس ناتوان جادویت
از فریب جهان نمودار است
سر زلفت ز دود دل نقشی ست
لب لعلت ز جان نمودار است
دیدم از توتیای بینایی
خاک آن آستان نمودار است
لاله زار و سرشک خسرو بین
از بهار و خزان نمودار است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۶۶ - ترک من دی سخن به ره می گفت
ترک من دی سخن به ره می گفت
هر که رویش بدید، مه می گفت
او همی رفت وخلق در عقبش
وحده لاشریک له می گفت
دل به صد حیله می گریخت ز عشق
دل سخن از درون چه می گفت
غلغلی می شنیدم از دهنش
دیده از خویش صد گنه می گفت
دل خطش را زوال جان می خواند
نیم شب را زوالگه می گفت
گفتمش تیر می زنی بر دل
خنده می زد به ناز و نه می گفت
خسرو از دور همچو مدهوشان
نظری می فگند و وه می گفت
هر که رویش بدید، مه می گفت
او همی رفت وخلق در عقبش
وحده لاشریک له می گفت
دل به صد حیله می گریخت ز عشق
دل سخن از درون چه می گفت
غلغلی می شنیدم از دهنش
دیده از خویش صد گنه می گفت
دل خطش را زوال جان می خواند
نیم شب را زوالگه می گفت
گفتمش تیر می زنی بر دل
خنده می زد به ناز و نه می گفت
خسرو از دور همچو مدهوشان
نظری می فگند و وه می گفت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۶۷ - آنچه بر جان من ز غم رفته ست
آنچه بر جان من ز غم رفته ست
همه از دست آن صنم رفته ست
می نویسد به خون من تعویذ
چه توان کرد، چون قلم رفته ست
پای در ره نهاد و مهر گذاشت
زانکه در راه مهر کم رفته ست
به ستم می رود ز من، یا رب
برکسی هرگز این ستم رفته ست؟
جان به دنبال او روان کردم
گر نیاید، حیات هم رفته ست
خسروا، با شب فراق بساز
کافتاب تو در عدم رفته ست
همه از دست آن صنم رفته ست
می نویسد به خون من تعویذ
چه توان کرد، چون قلم رفته ست
پای در ره نهاد و مهر گذاشت
زانکه در راه مهر کم رفته ست
به ستم می رود ز من، یا رب
برکسی هرگز این ستم رفته ست؟
جان به دنبال او روان کردم
گر نیاید، حیات هم رفته ست
خسروا، با شب فراق بساز
کافتاب تو در عدم رفته ست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۶۸ - گل ز رخساره تو بی آب است
گل ز رخساره تو بی آب است
مه ز نظاره تو بیتاب است
مژه های کژ دلاویزت
کجه های دکان قصاب است
با خیال تو مردم چشمم
گاه هم خانه گاه هم خواب است
امشبی کامدی به خانه من
شمع را می کشم که مهتاب است
گر گذاری ببوسم ابرویت
بهر تعظیم را که محراب است
ای دل خسته، غرق خون از تو
همچو هسته میان عناب است
غرق شد ز آشناییت خسرو
زانکش از دیده تا به لب آب است
مه ز نظاره تو بیتاب است
مژه های کژ دلاویزت
کجه های دکان قصاب است
با خیال تو مردم چشمم
گاه هم خانه گاه هم خواب است
امشبی کامدی به خانه من
شمع را می کشم که مهتاب است
گر گذاری ببوسم ابرویت
بهر تعظیم را که محراب است
ای دل خسته، غرق خون از تو
همچو هسته میان عناب است
غرق شد ز آشناییت خسرو
زانکش از دیده تا به لب آب است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۶۹ - هر که روی تو دید جان دانست
هر که روی تو دید جان دانست
لب شیرینت، را همان دانست
حسن تو عالمی بخواهد سوخت
هم در آغاز می توان دانست
نرخ کردی به بوسه ای جانی
بنده بخرید و رایگان دانست
ذقنت چه نمود و دل به خیال
بوسه ای زد، مگر دهان دانست
دل ز هجر تو بس که تنگ آمد
مرگ را عمر جاودان دانست
دی به کویت تن ضعیف مرا
زاغ بربود و استخوان دانست
غمزه تو زبان کشید ز من
که مرا نیک بی زبانی دانست
کرد بر من دلت به نادانی
هر چه از جور بیکران دانست
پیش ازین غم نبود خسرو را
غم که دانست این زمان دانست
لب شیرینت، را همان دانست
حسن تو عالمی بخواهد سوخت
هم در آغاز می توان دانست
نرخ کردی به بوسه ای جانی
بنده بخرید و رایگان دانست
ذقنت چه نمود و دل به خیال
بوسه ای زد، مگر دهان دانست
دل ز هجر تو بس که تنگ آمد
مرگ را عمر جاودان دانست
دی به کویت تن ضعیف مرا
زاغ بربود و استخوان دانست
غمزه تو زبان کشید ز من
که مرا نیک بی زبانی دانست
کرد بر من دلت به نادانی
هر چه از جور بیکران دانست
پیش ازین غم نبود خسرو را
غم که دانست این زمان دانست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۷۱ - سر زلف تو تا بجنبیده ست
سر زلف تو تا بجنبیده ست
بوی مشک ختا بجنبیده ست
بوی خون آمد از صبا ماناک
عاشقی را هوا بجنبیده ست
تا بجنبید زلف او از باد
ناف آهو ز جا بجنبیده ست
ما و دیوانگی دگر کان زلف
باز بر جان ما بجنبیده ست
جوش دلها به گرد او گویی
قلب صد یاد را بجنبیده ست
گر جگر گوشه نیست چشم مرا
خون چشمم چرا بجنبیده ست
می رود ذکر رفتنش بسیار
باز جای بلا بجنبیده ست
دی شنیدم ز آه سرد منش
دل چون آسیا بجنبیده ست
یاد خسرو نمی کند، یا رب
کاین سخن از کجا بجنبیده ست
بوی مشک ختا بجنبیده ست
بوی خون آمد از صبا ماناک
عاشقی را هوا بجنبیده ست
تا بجنبید زلف او از باد
ناف آهو ز جا بجنبیده ست
ما و دیوانگی دگر کان زلف
باز بر جان ما بجنبیده ست
جوش دلها به گرد او گویی
قلب صد یاد را بجنبیده ست
گر جگر گوشه نیست چشم مرا
خون چشمم چرا بجنبیده ست
می رود ذکر رفتنش بسیار
باز جای بلا بجنبیده ست
دی شنیدم ز آه سرد منش
دل چون آسیا بجنبیده ست
یاد خسرو نمی کند، یا رب
کاین سخن از کجا بجنبیده ست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۸۱ - گر ترا ناز و بدخویی این است
گر ترا ناز و بدخویی این است
وای بر دل، اگر چه سنگین است
عیشم ار بد رود بلایی نیست
تو، نکو، می روی بلا این است
می روی و نمی روی از دل
این چه شکل است و این چه آیین است
گر دل من کباب شد، تو بخند
کان نمک شور نیست، شیرین است
من بمیرم که آب چشمی نیست
خنده ای کن که وقت یاسین است
هر شب از آب چشم پنداری
چشم من آشنای پروین است
از خیالت به سجده جای دلم
اول شب نماز پیشین است
نکنی گر نگاه معذوری
کت چو خسرو هزار مسکین است
وای بر دل، اگر چه سنگین است
عیشم ار بد رود بلایی نیست
تو، نکو، می روی بلا این است
می روی و نمی روی از دل
این چه شکل است و این چه آیین است
گر دل من کباب شد، تو بخند
کان نمک شور نیست، شیرین است
من بمیرم که آب چشمی نیست
خنده ای کن که وقت یاسین است
هر شب از آب چشم پنداری
چشم من آشنای پروین است
از خیالت به سجده جای دلم
اول شب نماز پیشین است
نکنی گر نگاه معذوری
کت چو خسرو هزار مسکین است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۸۷ - از من آن کامیاب را چه غم است
از من آن کامیاب را چه غم است
زین شب آن مهتاب را چه غم است
ذره ها گر شوند زیر و زبر
چشمه آفتاب را چه غم است
گر مرا نیست خوابی اندر چشم
چشم آن نیم خواب را چه غم است
گر بسوزد هزار پروانه
مشعل خانه تاب را چه غم است
ور کنم من سؤال کشتن خویش
ترک حاضر جواب را چه غم است
خسرو ار جان دهد، تو دیر بزی
ماهی ار مرد آب را چه غم است
زین شب آن مهتاب را چه غم است
ذره ها گر شوند زیر و زبر
چشمه آفتاب را چه غم است
گر مرا نیست خوابی اندر چشم
چشم آن نیم خواب را چه غم است
گر بسوزد هزار پروانه
مشعل خانه تاب را چه غم است
ور کنم من سؤال کشتن خویش
ترک حاضر جواب را چه غم است
خسرو ار جان دهد، تو دیر بزی
ماهی ار مرد آب را چه غم است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۵۸ - نافه چین ز خاک کوی تو زاد
نافه چین ز خاک کوی تو زاد
لاله تر ز باغ روی تو زاد
غنچه کز بوی گشت آبستن
عاقبت چون بزاد بوی تو زاد
گر چه از موی کوه کم زاید
کوه غم در دلم ز موی تو زاد
هم به طفلی همه جهان بگرفت
غم دل کاندر آرزوی تو زاد
سوی ما جز وفا نمی زاید
هر جفایی که زاد سوی تو زاد
بنده خسرو به ناخوشی خو کرد
به جز از تو مگو ز خوی تو زاد
لاله تر ز باغ روی تو زاد
غنچه کز بوی گشت آبستن
عاقبت چون بزاد بوی تو زاد
گر چه از موی کوه کم زاید
کوه غم در دلم ز موی تو زاد
هم به طفلی همه جهان بگرفت
غم دل کاندر آرزوی تو زاد
سوی ما جز وفا نمی زاید
هر جفایی که زاد سوی تو زاد
بنده خسرو به ناخوشی خو کرد
به جز از تو مگو ز خوی تو زاد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۵۹ - داد من آن بت طراز نداد
داد من آن بت طراز نداد
پاسخی نیز دلنواز نداد
خواب ما را ببست و باز نکرد
دل ما را ببرد و باز نداد
به کرشمه ندید سوی کسی
که به یک غمزه داد ناز نداد
کرد راجع برات بوسه لبش
عارضش چون خط جواز نداد
پسرا، سرو چون تو نتوان گفت
که کسی دل بدان دراز نداد
بر منت دل نسوخت، گر چه مرا
عشق جز سوز جانگداز نداد
بر منت دل نسوخت، گر چه مرا
عشق جز سوز جانگداز نداد
لذت عیش و کارسازی بخت
از که جویم، چو کار ساز نداد؟
تو چه دانی نیازمندی چیست؟
چون خدایت به کس نیاز نداد
داد خسرو به عشق جان و هنوز
داد مردان پاکباز نداد
پاسخی نیز دلنواز نداد
خواب ما را ببست و باز نکرد
دل ما را ببرد و باز نداد
به کرشمه ندید سوی کسی
که به یک غمزه داد ناز نداد
کرد راجع برات بوسه لبش
عارضش چون خط جواز نداد
پسرا، سرو چون تو نتوان گفت
که کسی دل بدان دراز نداد
بر منت دل نسوخت، گر چه مرا
عشق جز سوز جانگداز نداد
بر منت دل نسوخت، گر چه مرا
عشق جز سوز جانگداز نداد
لذت عیش و کارسازی بخت
از که جویم، چو کار ساز نداد؟
تو چه دانی نیازمندی چیست؟
چون خدایت به کس نیاز نداد
داد خسرو به عشق جان و هنوز
داد مردان پاکباز نداد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۶۰ - داد خواهم، اگر بخواهی داد
داد خواهم، اگر بخواهی داد
خواهم از آه صبحگاهی داد
جورکم کن، چو آرزوی ترا
بر دل من خدای شاهی داد
خط تو از برای کشتن من
فتوی خون بیگناهی داد
غم دل می نهفتم، آب دو چشم
در حق من به خون گواهی داد
ای پسر، دیده سفید مرا
خال مشکین تو سیاهی داد
سخن تست سلک مروارید
کابر نیسان ز مه به ماهی داد
بوسه ای خواه بر من از لب خویش
وانگه از خاص خویش خواهی داد
خواهم از آه صبحگاهی داد
جورکم کن، چو آرزوی ترا
بر دل من خدای شاهی داد
خط تو از برای کشتن من
فتوی خون بیگناهی داد
غم دل می نهفتم، آب دو چشم
در حق من به خون گواهی داد
ای پسر، دیده سفید مرا
خال مشکین تو سیاهی داد
سخن تست سلک مروارید
کابر نیسان ز مه به ماهی داد
بوسه ای خواه بر من از لب خویش
وانگه از خاص خویش خواهی داد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۶۱ - زلف یار مرا به باد دهید
زلف یار مرا به باد دهید
باد عنبرفشان زیاد دهید
جادوان کز خطش سبق گیرند
شحنه ای هم ازان سواد دهید
ای کسانی که نزد یار مسنید
از منش زود زود یاد دهید
سوی او رفته اید می ترسم
که شما نیز دل به باد دهید
از لب من به پای او گه گاه
بوسه بدهید و پر مراد دهید
خردسالی همی کند بیداد
ای بزرگان شهر، داد دهید
اشک خسرو همی رود ز فراق
گر توانیدش ایستاد دهید
باد عنبرفشان زیاد دهید
جادوان کز خطش سبق گیرند
شحنه ای هم ازان سواد دهید
ای کسانی که نزد یار مسنید
از منش زود زود یاد دهید
سوی او رفته اید می ترسم
که شما نیز دل به باد دهید
از لب من به پای او گه گاه
بوسه بدهید و پر مراد دهید
خردسالی همی کند بیداد
ای بزرگان شهر، داد دهید
اشک خسرو همی رود ز فراق
گر توانیدش ایستاد دهید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۶۲ - عاشقان را چو نامه باز کنید
عاشقان را چو نامه باز کنید
نام من بر سرش طراز کنید
زهد رفته ست، ای مسلمانان
باده نوشید و چنگ ساز کنید
گر شما دین عاشقان دارید
بعد از این پیش بت نماز کنید
گاه مردن شنیدم از محمود
گفت، «رویم سوی ایاز کنید»
من غلام شمایم، ای خوبان
بکشم، گر هزار ناز کنید
چند باشید مست حسن، آخر
چشمها را ز خواب باز کنید
دیده باشید آن جوان مرا
صفتش پیش بنده باز کنید
با چنان قامت، ای صنوبر و سرو
شرم ناید که پا دراز کنید
بشنوید این حکایت خسرو
پیش آن سرو سرفراز کنید
نام من بر سرش طراز کنید
زهد رفته ست، ای مسلمانان
باده نوشید و چنگ ساز کنید
گر شما دین عاشقان دارید
بعد از این پیش بت نماز کنید
گاه مردن شنیدم از محمود
گفت، «رویم سوی ایاز کنید»
من غلام شمایم، ای خوبان
بکشم، گر هزار ناز کنید
چند باشید مست حسن، آخر
چشمها را ز خواب باز کنید
دیده باشید آن جوان مرا
صفتش پیش بنده باز کنید
با چنان قامت، ای صنوبر و سرو
شرم ناید که پا دراز کنید
بشنوید این حکایت خسرو
پیش آن سرو سرفراز کنید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۶۳ - جان سرانگشت آن نگارین دید
جان سرانگشت آن نگارین دید
عقل انگشت خویشتن بگزید
باد بویش به بوستان آورد
غنچه بر خویش پیرهن بدرید
هر شبی در هوای لعل لبش
ما و چشم سرشک و مروارید
عاشقان جان نثار او کردند
زلف هندوش یک به یک برچید
عالمی در غم لبش بودند
هیچکس طعم آن شکر نچشید
هر کس از وی حکایتی گفتند
کس به کنه کمال او نرسید
هر دلی از کمند عشق بجست
باز زلفش به دام عشق کشید
هر که در قید عشق شد مجنون
تا قیامت ز بند او نرهید
همچو خسرو بسوخت از رخ او
هر که آن شیوه و شمایل دید
عقل انگشت خویشتن بگزید
باد بویش به بوستان آورد
غنچه بر خویش پیرهن بدرید
هر شبی در هوای لعل لبش
ما و چشم سرشک و مروارید
عاشقان جان نثار او کردند
زلف هندوش یک به یک برچید
عالمی در غم لبش بودند
هیچکس طعم آن شکر نچشید
هر کس از وی حکایتی گفتند
کس به کنه کمال او نرسید
هر دلی از کمند عشق بجست
باز زلفش به دام عشق کشید
هر که در قید عشق شد مجنون
تا قیامت ز بند او نرهید
همچو خسرو بسوخت از رخ او
هر که آن شیوه و شمایل دید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۶۴ - تا ترا جسم و جان شکار بود
تا ترا جسم و جان شکار بود
هر که را دل بود، فگار بود
کشت خال لب توام، آری
مگس شهد زهردار بود
هر کسی کز لب تو می نوشد
تا زید هم در آن خمار بود
آن زمانی که سوی تست دو چشم
این دوا کاشکی دوچار بود
هر که در کوی شاهدان می خورد
پیش ما مسجدش چه کار بود؟
پارسایی که چون جوانانست
در نمازش کجا قرار بود؟
مست اگر دوزخیست، گو می باش
عاشقان را ز توبه عار بود
غم مرا سوخت، ور چه شرح دهم
بی غمان را کی استوار بود؟
گریه ام خوش نیایدت، آری
شربت درد خوشگوار بود
در دلم با چنین روارو غم
خرمی را چگونه بار بود
پای تو زین پس و سر خسرو
عمر باید که پایدار بود
هر که را دل بود، فگار بود
کشت خال لب توام، آری
مگس شهد زهردار بود
هر کسی کز لب تو می نوشد
تا زید هم در آن خمار بود
آن زمانی که سوی تست دو چشم
این دوا کاشکی دوچار بود
هر که در کوی شاهدان می خورد
پیش ما مسجدش چه کار بود؟
پارسایی که چون جوانانست
در نمازش کجا قرار بود؟
مست اگر دوزخیست، گو می باش
عاشقان را ز توبه عار بود
غم مرا سوخت، ور چه شرح دهم
بی غمان را کی استوار بود؟
گریه ام خوش نیایدت، آری
شربت درد خوشگوار بود
در دلم با چنین روارو غم
خرمی را چگونه بار بود
پای تو زین پس و سر خسرو
عمر باید که پایدار بود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۶۵ - پیش روی تو یاسمین که بود؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۶۶ - دل که نز عشق پاره پاره بود
دل که نز عشق پاره پاره بود
دل نگویم که سنگ خاره بود
پیرمردی که از جفای جوان
خون نخورده ست شیرخواره بود
ای که مه با کمال خوبی خویش
پیش روی تو پیشکاره بود
هر که یکبار دید روی ترا
تا زند در غم دوباره بود
گر ز کافر بود هزار سوار
چشم تو میر آن هزاره بود
چون لبت را به گاز پاره کنم
لب نباشد نبات پاره بود
نیست یک چاره وصل را، وانگاه
می زیم من هزار چاره بود
خاک پای تو می کشم در چشم
مگر این اشک را کناره بود
هر شبی خسرو است و بیداری
مونسش گر بود، ستاره بود
دل نگویم که سنگ خاره بود
پیرمردی که از جفای جوان
خون نخورده ست شیرخواره بود
ای که مه با کمال خوبی خویش
پیش روی تو پیشکاره بود
هر که یکبار دید روی ترا
تا زند در غم دوباره بود
گر ز کافر بود هزار سوار
چشم تو میر آن هزاره بود
چون لبت را به گاز پاره کنم
لب نباشد نبات پاره بود
نیست یک چاره وصل را، وانگاه
می زیم من هزار چاره بود
خاک پای تو می کشم در چشم
مگر این اشک را کناره بود
هر شبی خسرو است و بیداری
مونسش گر بود، ستاره بود