تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۲۶ - بهار می رسد آماده جنون باشید
بهار می رسد آماده جنون باشید
ز جوش لاله مهیای جام خون باشید
ز هر نسیم به گلزار می توان ره برد
چه لازم است مقید به رهنمون باشید
به خوشدلی گذرانید زندگانی را
اگر چو لاله وگل کاسه سرنگون باشید
فسون باده شما را به دام می آرد
اگر هزار خردمند وذوفنون باشید
به فکر پوچ مگردید چون حباب گره
ز رقص موجه این بحر آبگون باشید
ازان به داغ شما را جنون سراپا سوخت
که با هزار نظر واله جنون باشید
به نیم قطره قناعت کنید از دریا
که تا به قیمت و قدر از گهر فزون باشید
چو ابر باده شما را به چرخ می آرد
اگر چو کوه زمین گیر از سکون باشید
به نوبهار بنوشید باده چون صائب
بهار چون گذرد باز ذوفنون باشید
ز جوش لاله مهیای جام خون باشید
ز هر نسیم به گلزار می توان ره برد
چه لازم است مقید به رهنمون باشید
به خوشدلی گذرانید زندگانی را
اگر چو لاله وگل کاسه سرنگون باشید
فسون باده شما را به دام می آرد
اگر هزار خردمند وذوفنون باشید
به فکر پوچ مگردید چون حباب گره
ز رقص موجه این بحر آبگون باشید
ازان به داغ شما را جنون سراپا سوخت
که با هزار نظر واله جنون باشید
به نیم قطره قناعت کنید از دریا
که تا به قیمت و قدر از گهر فزون باشید
چو ابر باده شما را به چرخ می آرد
اگر چو کوه زمین گیر از سکون باشید
به نوبهار بنوشید باده چون صائب
بهار چون گذرد باز ذوفنون باشید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۲۷ - خط تو تیغ به رخسار آفتاب کشید
خط تو تیغ به رخسار آفتاب کشید
هزار حلقه به گوشش ز پیچ وتاب کشید
ز خط چگونه کنم ترک آن لب میگون
که می توان عرق از درد این شراب کشید
ز خط حضور دل داغ دیده می داند
به سایه رخت خود آن کس کز آفتاب کشید
به پیچ وتاب ازان زلف او سرآمد شد
که پیش موی میان مشق پیچ وتاب کشید
به زخمی از دم تیغ تو سرفراز نشد
اگر چه جاذبه من ز آهن آب کشید
کباب همت مردانه زلیخایم
که یوسف از چه کنعان به جای آب کشید
شدم مقید دنیا ز تشنه چشمیها
به دام خویش مرا موجه سراب کشید
بود بجا ز سخن آبرو طمع کردن
اگر توان ز گل کاغذی گلاب کشید
ز پیچ تاب مکش سر چو بیدلان صائب
که رشته را به گهر سر ز پیچ وتاب کشید
هزار حلقه به گوشش ز پیچ وتاب کشید
ز خط چگونه کنم ترک آن لب میگون
که می توان عرق از درد این شراب کشید
ز خط حضور دل داغ دیده می داند
به سایه رخت خود آن کس کز آفتاب کشید
به پیچ وتاب ازان زلف او سرآمد شد
که پیش موی میان مشق پیچ وتاب کشید
به زخمی از دم تیغ تو سرفراز نشد
اگر چه جاذبه من ز آهن آب کشید
کباب همت مردانه زلیخایم
که یوسف از چه کنعان به جای آب کشید
شدم مقید دنیا ز تشنه چشمیها
به دام خویش مرا موجه سراب کشید
بود بجا ز سخن آبرو طمع کردن
اگر توان ز گل کاغذی گلاب کشید
ز پیچ تاب مکش سر چو بیدلان صائب
که رشته را به گهر سر ز پیچ وتاب کشید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۲۸ - خط عذارتو خورشید رابه دام کشید
خط عذارتو خورشید رابه دام کشید
ز هاله حلقه به گوش مه تمام کشید
مشو به سرکشی از خصم زیردست ایمن
که نرم نرم خط از حسن انتقام کشید
امید هست ترا بی سخن رحیم کند
همان که سرمه خاموشیم به کام کشید
مکن ستم به ضعیفان که رشته بی جان
ز مغز گوهر جان سخت انتقام کشید
همان به دامن شبها امید من باقی است
اگر چه صبح عذارش ز خط به شام کشید
اشاره ای است کز این حلقه پا برون مگذار
خطی که ساقی دوران به دور جام کشید
اگر چه از رم آهوست بیش وحشت من
مرا به گردش چشمی توان به دام کشید
چه رحم بر دل پرخون اهل عشق کند
که زلف دل سیهش مشک را به خام کشید
من از کجا وخرابات وپای خم صائب
مرا توجه ساقی به این مقام کشید
ز هاله حلقه به گوش مه تمام کشید
مشو به سرکشی از خصم زیردست ایمن
که نرم نرم خط از حسن انتقام کشید
امید هست ترا بی سخن رحیم کند
همان که سرمه خاموشیم به کام کشید
مکن ستم به ضعیفان که رشته بی جان
ز مغز گوهر جان سخت انتقام کشید
همان به دامن شبها امید من باقی است
اگر چه صبح عذارش ز خط به شام کشید
اشاره ای است کز این حلقه پا برون مگذار
خطی که ساقی دوران به دور جام کشید
اگر چه از رم آهوست بیش وحشت من
مرا به گردش چشمی توان به دام کشید
چه رحم بر دل پرخون اهل عشق کند
که زلف دل سیهش مشک را به خام کشید
من از کجا وخرابات وپای خم صائب
مرا توجه ساقی به این مقام کشید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۲۹ - توان به صبر سر سرکشان به دام کشید
توان به صبر سر سرکشان به دام کشید
که نرم نرم خط از حسن انتقام کشید
ز کلک صنع همان روز آفرین برخاست
که گرد لعل لبش خط مشکفام کشید
همان پر از گل خمیازه است آغوشش
اگر چه هاله به بر ماه را تمام کشید
مکن ز بخت سیه تلخ روی خود که نگین
سیاهرویی عالم برای نام کشید
کسی چودار درین انجمن سرافرازست
که کاسه از سر منصور کرد وجام کشید
ز انتقام حق ایمن نمود دشمن را
ز خصم هر که به زور خود انتقام کشید
ز فیض عالم بالا چه در توانی یافت
ترا که کسب هوا برکنار بام کشید
فریب زندگی تلخ داد دایه مرا
ز شکری که به طفلی مرا به کام کشید
به دیدنی نتوان کنه عشق را دریافت
به یک نفس نتوان بحر را تمام کشید
ازین مصاف سر آن کس برد که چون خورشید
هزار تیغ به یکبار از نیام کشید
ز پرتو نظر التفات مردان است
که گفتگوی تو صائب به این مقام کشید
که نرم نرم خط از حسن انتقام کشید
ز کلک صنع همان روز آفرین برخاست
که گرد لعل لبش خط مشکفام کشید
همان پر از گل خمیازه است آغوشش
اگر چه هاله به بر ماه را تمام کشید
مکن ز بخت سیه تلخ روی خود که نگین
سیاهرویی عالم برای نام کشید
کسی چودار درین انجمن سرافرازست
که کاسه از سر منصور کرد وجام کشید
ز انتقام حق ایمن نمود دشمن را
ز خصم هر که به زور خود انتقام کشید
ز فیض عالم بالا چه در توانی یافت
ترا که کسب هوا برکنار بام کشید
فریب زندگی تلخ داد دایه مرا
ز شکری که به طفلی مرا به کام کشید
به دیدنی نتوان کنه عشق را دریافت
به یک نفس نتوان بحر را تمام کشید
ازین مصاف سر آن کس برد که چون خورشید
هزار تیغ به یکبار از نیام کشید
ز پرتو نظر التفات مردان است
که گفتگوی تو صائب به این مقام کشید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۳۰ - کنون که ناخن تدبیر من شکسته دمید
کنون که ناخن تدبیر من شکسته دمید
ز چشم آبله ام خار دسته دسته دمید
درین چمن که گلش خار در بغل دارد
خوشا کسی که چو بادام چشم بسته دمید
بغیر داغ که صد برگ گشت از ناخن
چه گل مرا دگر از طالع خجسته دمید
ز تنگ گیری این روزگار در عجبم
که صبح خنده چسان از دهان پسته دمید
چه فتنه ای تو که سنبل به آن دماغ بلند
ز شوق خدمت زلفت کمر نبسته دمید
چنان غبار کدورت گرفت عالم را
که صبح نور ز آیینه زنگ بسته دمید
نظر به لاله و گل چون سیه کنم صائب
مرا که سنبل آه از دل شکسته دمید
ز چشم آبله ام خار دسته دسته دمید
درین چمن که گلش خار در بغل دارد
خوشا کسی که چو بادام چشم بسته دمید
بغیر داغ که صد برگ گشت از ناخن
چه گل مرا دگر از طالع خجسته دمید
ز تنگ گیری این روزگار در عجبم
که صبح خنده چسان از دهان پسته دمید
چه فتنه ای تو که سنبل به آن دماغ بلند
ز شوق خدمت زلفت کمر نبسته دمید
چنان غبار کدورت گرفت عالم را
که صبح نور ز آیینه زنگ بسته دمید
نظر به لاله و گل چون سیه کنم صائب
مرا که سنبل آه از دل شکسته دمید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۳۱ - دمید صبح تجلی به جان شتاب کنید
دمید صبح تجلی به جان شتاب کنید
ز سردسیر جهان رو به آفتاب کنید
درین محل که گشوده است صبح دفتر فیض
ستاره ای ز برای خود انتخاب کنید
کنون که زر به سپر بخش می کند خورشید
چه لازم است نظر را سیه به خواب کنید
هوای عالم بالا کنید چون شبنم
بس است چند اقامت درین خراب کنید
ز روی دل بفشانید گرد هستی را
نظر به شاهد مقصود بی حجاب کنید
مگر رسید به پابوس بحر چون سیلاب
به آه گرم دل سنگ خویش آب کنید
عمارت نفس پوچ را بقایی نیست
ز بحر چند جدا خانه چون حباب کنید
ز خون دیده خود می به ساغر اندازید
ز رنگ چهره خود سیر ماهتاب کنید
چراغ دولت بیدار را فروغی نیست
نظر به گوشه آن چشم نیمخواب کنید
ز شعر مولوی روم چون بپردازید
موحدان غزل صائب انتخاب کنید
ز سردسیر جهان رو به آفتاب کنید
درین محل که گشوده است صبح دفتر فیض
ستاره ای ز برای خود انتخاب کنید
کنون که زر به سپر بخش می کند خورشید
چه لازم است نظر را سیه به خواب کنید
هوای عالم بالا کنید چون شبنم
بس است چند اقامت درین خراب کنید
ز روی دل بفشانید گرد هستی را
نظر به شاهد مقصود بی حجاب کنید
مگر رسید به پابوس بحر چون سیلاب
به آه گرم دل سنگ خویش آب کنید
عمارت نفس پوچ را بقایی نیست
ز بحر چند جدا خانه چون حباب کنید
ز خون دیده خود می به ساغر اندازید
ز رنگ چهره خود سیر ماهتاب کنید
چراغ دولت بیدار را فروغی نیست
نظر به گوشه آن چشم نیمخواب کنید
ز شعر مولوی روم چون بپردازید
موحدان غزل صائب انتخاب کنید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۳۲ - حذر ز فتنه آن چشم نیم باز کنید
حذر ز فتنه آن چشم نیم باز کنید
زمیزبان سیه کاسه احتراز کنید
اگر چو غنچه درین بوستان ز اهل دلید
گره ز جبهه خود بی نسیم باز کنید
به ناز عالم پرکار بر نمی آیید
ز هر چه هست دل خویش بی نیاز کنید
محیط عشق حقیقی در انتظار شماست
گذر چو سیل بهار از پل مجاز کنید
ز بحر آینه سیل صیقلی گردد
معاشرت به حریفان پاکباز کنید
اگر چه تیغ شهادت بلند پروازست
ز روی عجز شما گردنی دراز کنید
زمین نرم بود پرده دار دام فریب
ز مکر دشمن هموار احتراز کنید
اگر ز کوتهی روز عمر درتابید
به آه نیمشب این رشته را دراز کنید
قبای صورتی آب وگل نمازی نیست
ازین لباس برآیید چون نماز کنید
ز هرچه هست بپوشید چشم چون صائب
به روی خود در توفیق را فراز کنید
زمیزبان سیه کاسه احتراز کنید
اگر چو غنچه درین بوستان ز اهل دلید
گره ز جبهه خود بی نسیم باز کنید
به ناز عالم پرکار بر نمی آیید
ز هر چه هست دل خویش بی نیاز کنید
محیط عشق حقیقی در انتظار شماست
گذر چو سیل بهار از پل مجاز کنید
ز بحر آینه سیل صیقلی گردد
معاشرت به حریفان پاکباز کنید
اگر چه تیغ شهادت بلند پروازست
ز روی عجز شما گردنی دراز کنید
زمین نرم بود پرده دار دام فریب
ز مکر دشمن هموار احتراز کنید
اگر ز کوتهی روز عمر درتابید
به آه نیمشب این رشته را دراز کنید
قبای صورتی آب وگل نمازی نیست
ازین لباس برآیید چون نماز کنید
ز هرچه هست بپوشید چشم چون صائب
به روی خود در توفیق را فراز کنید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۳۳ - که با تو حرف شهیدان عشق می گوید
که با تو حرف شهیدان عشق می گوید
که خون شبنم از آفتاب می جوید
به اشک روی مرا شسته طفل خودرایی
که هفته هفته رخ خویش را نمی شوید
در آن دیار که ماییم بیغمی کفرست
هوای ابر ز دل میل باده می شوید
کراست زهره که از آستین برآرد دست
صبا درین چمن از شرم گل نمی بوید
ترا گمان که تو در خواب آنچه می بینی
به ما تپیدن دل یک به یک نمی گوید
چه ماتم است ندانم نهفته در دل خاک
که رخ به خون جگر شسته لاله می روید
ز شرم نیست نظر پیش پا فکندن یار
بهانه اش شده آخر بهانه می جوید
رسید عشق به پابوس عرش وبرگردید
هنوز عقل گرانجان رفیق می جوید
اگر به چشمه تیغ تو راه خضر افتد
ز جبهه خط غبار حیات می شوید
ز تاب پرتو روی تو دیده صائب
ز آفتاب قیامت پناه می جوید
که خون شبنم از آفتاب می جوید
به اشک روی مرا شسته طفل خودرایی
که هفته هفته رخ خویش را نمی شوید
در آن دیار که ماییم بیغمی کفرست
هوای ابر ز دل میل باده می شوید
کراست زهره که از آستین برآرد دست
صبا درین چمن از شرم گل نمی بوید
ترا گمان که تو در خواب آنچه می بینی
به ما تپیدن دل یک به یک نمی گوید
چه ماتم است ندانم نهفته در دل خاک
که رخ به خون جگر شسته لاله می روید
ز شرم نیست نظر پیش پا فکندن یار
بهانه اش شده آخر بهانه می جوید
رسید عشق به پابوس عرش وبرگردید
هنوز عقل گرانجان رفیق می جوید
اگر به چشمه تیغ تو راه خضر افتد
ز جبهه خط غبار حیات می شوید
ز تاب پرتو روی تو دیده صائب
ز آفتاب قیامت پناه می جوید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۳۴ - سیه دلی که ز دوران حضور می جوید
سیه دلی که ز دوران حضور می جوید
میان دوزخ سوزنده حور می جوید
کسی که چشم تسلی ز آرزو دارد
علاج تشنگی از آب شور می جوید
چه ساده لوح فتاده است آبگینه ما
ز سنگلاخ حوادث حضور می جوید
بسا که دست ندامت به سرزند آن کس
که تخم ریحان در خاک شور می جوید
فریب نعمت الوان مخور که چرخ بخیل
حساب پای ملخ را ز مور می جوید
توان به سوز جگر شمع کشته را افروخت
ز آفتاب عبث ماه نور می جوید
چگونه سر به گریبان خامشی نکشم
زمانه ای است که طوفان تنور می جوید
دلی که ملک سلیمان براو چو زندان بود
حصار عافیت از چشم مور می جوید
فلک همیشه طلبکار تنگ چشمان است
که روی زشت ز حق چشم کور می جوید
نظر به صافدلان است عشق خونی را
شراب رنگین جام بلور می جوید
چه ساده لوح فتاده است صائب این زاهد
که حق گذاشته حور وقصور می جوید
میان دوزخ سوزنده حور می جوید
کسی که چشم تسلی ز آرزو دارد
علاج تشنگی از آب شور می جوید
چه ساده لوح فتاده است آبگینه ما
ز سنگلاخ حوادث حضور می جوید
بسا که دست ندامت به سرزند آن کس
که تخم ریحان در خاک شور می جوید
فریب نعمت الوان مخور که چرخ بخیل
حساب پای ملخ را ز مور می جوید
توان به سوز جگر شمع کشته را افروخت
ز آفتاب عبث ماه نور می جوید
چگونه سر به گریبان خامشی نکشم
زمانه ای است که طوفان تنور می جوید
دلی که ملک سلیمان براو چو زندان بود
حصار عافیت از چشم مور می جوید
فلک همیشه طلبکار تنگ چشمان است
که روی زشت ز حق چشم کور می جوید
نظر به صافدلان است عشق خونی را
شراب رنگین جام بلور می جوید
چه ساده لوح فتاده است صائب این زاهد
که حق گذاشته حور وقصور می جوید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۳۵ - عرق ز شرم تو بر روی آفتاب دوید
عرق ز شرم تو بر روی آفتاب دوید
ز شوق لعل تو خون در رگ شراب دوید
دهان تنگ تو بر ذره کار تنگ گرفت
غبار خط تو بر روی آفتاب دوید
نقاب شرم چو از روی آتشین برداشت
عرق به چهره آتش به اضطراب دوید
پی شکستن دل قطره ای بزن چو حباب
که همچو موج توانی به روی آب دوید
نسیم صبح قیامت وزید وبیهوشم
چه نشأه بود که رو بر من خراب دوید
ز گریه دوستی آتش به خرمنم افتاد
به روی آتش اگر گریه کباب دوید
ستاره خال ترا دید چشم را پوشید
هلال عید ترا دید در رکاب دوید
مکن به گزلک اصلاح روی خود را ریش
که حرف خط تو چون شعر انتخاب دوید
پی نظاره آن چشمهای خواب آلود
هزار مرحله را پای من به خواب دوید
مگر به بحر کله گوشه غرور شکست
که موج تیغ به کف بر سر حباب دوید
چو صائب این غزل تازه خواند در محفل
سپند بر سر آتش به اضطراب دوید
ز شوق لعل تو خون در رگ شراب دوید
دهان تنگ تو بر ذره کار تنگ گرفت
غبار خط تو بر روی آفتاب دوید
نقاب شرم چو از روی آتشین برداشت
عرق به چهره آتش به اضطراب دوید
پی شکستن دل قطره ای بزن چو حباب
که همچو موج توانی به روی آب دوید
نسیم صبح قیامت وزید وبیهوشم
چه نشأه بود که رو بر من خراب دوید
ز گریه دوستی آتش به خرمنم افتاد
به روی آتش اگر گریه کباب دوید
ستاره خال ترا دید چشم را پوشید
هلال عید ترا دید در رکاب دوید
مکن به گزلک اصلاح روی خود را ریش
که حرف خط تو چون شعر انتخاب دوید
پی نظاره آن چشمهای خواب آلود
هزار مرحله را پای من به خواب دوید
مگر به بحر کله گوشه غرور شکست
که موج تیغ به کف بر سر حباب دوید
چو صائب این غزل تازه خواند در محفل
سپند بر سر آتش به اضطراب دوید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۳۶ - کجا ز سینه من غم شراب می شوید
کجا ز سینه من غم شراب می شوید
چه زنگ از دل آیینه آب می شوید
چه آب روشن ازین چرخ نیلگون جویم
که رخ به خون شفق آفتاب می شوید
کسی که در پی اصلاح بخت تیره ماست
سیاهی از پروبال عقاب می شوید
علاج تشنه دیدار نیست جز دیدار
کجا غم از دل بلبل گلاب می شوید
به حسن ساده دلی چشم هر که باز شود
به اشک تلخ ندامت کتاب می شوید
اگر غبار یتیمی توان ز گوهر شست
کدورت از دل من هم شراب می شوید
ز بس که دلبر من تشنه جمال خودست
به آبگینه ز رخ گرد خواب می شوید
به گریه تیرگی از دل رود که از ریزش
ز روی خویش سیاهی سحاب می شوید
که گفته است در ابر سفید باران نیست
رخش غم از دل من در نقاب می شوید
چراغ سوختگان می شود ز هم روشن
به اشک چهره آتش کباب می شوید
غبار غم ننشیند به دامنی صائب
که توبه نامه من با شراب می شوید
چه زنگ از دل آیینه آب می شوید
چه آب روشن ازین چرخ نیلگون جویم
که رخ به خون شفق آفتاب می شوید
کسی که در پی اصلاح بخت تیره ماست
سیاهی از پروبال عقاب می شوید
علاج تشنه دیدار نیست جز دیدار
کجا غم از دل بلبل گلاب می شوید
به حسن ساده دلی چشم هر که باز شود
به اشک تلخ ندامت کتاب می شوید
اگر غبار یتیمی توان ز گوهر شست
کدورت از دل من هم شراب می شوید
ز بس که دلبر من تشنه جمال خودست
به آبگینه ز رخ گرد خواب می شوید
به گریه تیرگی از دل رود که از ریزش
ز روی خویش سیاهی سحاب می شوید
که گفته است در ابر سفید باران نیست
رخش غم از دل من در نقاب می شوید
چراغ سوختگان می شود ز هم روشن
به اشک چهره آتش کباب می شوید
غبار غم ننشیند به دامنی صائب
که توبه نامه من با شراب می شوید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۰۳۷ - اگر چو رشته تن خود به پیچ وتاب دهید
اگر چو رشته تن خود به پیچ وتاب دهید
ز چشمه سار گهر زود دیده آب دهید
مرا پیاله دیگر نمی دهد مستی
به من ز ناف غزالان شراب ناب دهید
عجب که روی عرق ریز یار بگذارد
که همچو سبزه خوابیده تن به خواب دهید
کمند گوهر مقصود رشته اشک است
چو برگ گل دل صد پاره را به آب دهید
عمارت دل ویران ثوابها دارد
پیاله ای به من خانمان خراب دهید
به ترک سر چو توان شد ز درد سر آزاد
چه لازم است که دردسر گلاب دهید
ستاره عرق روی یار در گذرست
ازین چکیده خورشید دیده آب دهید
ز چشمه سار گهر زود دیده آب دهید
مرا پیاله دیگر نمی دهد مستی
به من ز ناف غزالان شراب ناب دهید
عجب که روی عرق ریز یار بگذارد
که همچو سبزه خوابیده تن به خواب دهید
کمند گوهر مقصود رشته اشک است
چو برگ گل دل صد پاره را به آب دهید
عمارت دل ویران ثوابها دارد
پیاله ای به من خانمان خراب دهید
به ترک سر چو توان شد ز درد سر آزاد
چه لازم است که دردسر گلاب دهید
ستاره عرق روی یار در گذرست
ازین چکیده خورشید دیده آب دهید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۵۴۸ - قلم ز بال سمندر کند مگرکاغذ
قلم ز بال سمندر کند مگرکاغذ
که نیست در خور گفتار عشق هر کاغذ
به ساده لوحی من روزگار می خندد
که پیش برق حوادث کنم سپر کاغذ
رسد به خون جگر دل به وصل نقش مراد
که مهر خوب نگیرد نگشته تر کاغذ
کنم ز مشق جنونش سیاه در یک روز
شود سراسر روی زمین اگر کاغذ
زبان خامه به بانگ بلند می گوید
که از دورویی خویش است پی سپر کاغذ
ندیدی آهوی مشکین اگر به دشت بیاض
به سیر خامه من کن نظاره بر کاغذ
ز برق وباد سبکبالتر بود در سیر
اگر چه مرغ سخن راست بال و پر کاغذ
ز نیشکر قلمم دست می برد صائب
کنم چو وصف لب یار ثبت بر کاغذ
که نیست در خور گفتار عشق هر کاغذ
به ساده لوحی من روزگار می خندد
که پیش برق حوادث کنم سپر کاغذ
رسد به خون جگر دل به وصل نقش مراد
که مهر خوب نگیرد نگشته تر کاغذ
کنم ز مشق جنونش سیاه در یک روز
شود سراسر روی زمین اگر کاغذ
زبان خامه به بانگ بلند می گوید
که از دورویی خویش است پی سپر کاغذ
ندیدی آهوی مشکین اگر به دشت بیاض
به سیر خامه من کن نظاره بر کاغذ
ز برق وباد سبکبالتر بود در سیر
اگر چه مرغ سخن راست بال و پر کاغذ
ز نیشکر قلمم دست می برد صائب
کنم چو وصف لب یار ثبت بر کاغذ
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۵۴۹ - ز شور عشق مرا شد دل خراب لذیذ
ز شور عشق مرا شد دل خراب لذیذ
که می شود چو نمکسود شد کباب لذیذ
به کام نشائه شناسان شیوه معشوق
بود چو تلخی می تلخی عتاب لذیذ
ز خط به خوردن خون چشم یار مایل شد
که در بهار به مستان بود شراب لذیذ
مدار از دل من تیغ آبدار دریغ
که هست بر جگر تشنه همچو آب لذیذ
غم از عتاب ندارم که در مذاق من است
نگاه تند تو چون تلخی شراب لذیذ
در آفتاب توان زیر ابر دید دلیر
جمال یار بود در ته نقاب لذیذ
به وعده های دروغ از تو قانعم که بود
به چشم تشنه لبان موجه سراب لذیذ
ز خط رقیب شد از حسن یار روگردان
که با شعور بود صحبت کتاب لذیذ
به چشم آن که به شیرین لبی نظر دارد
بود چو شیر و شکر سیر ماهتاب لذیذ
جواب خشک ازان لعل آبدار، بود
به گوش تشنه لبان چون صدای آب لذیذ
ز روی گرم سخن پخته می شود صائب
که می شود ثمر خام از آفتاب لذیذ
که می شود چو نمکسود شد کباب لذیذ
به کام نشائه شناسان شیوه معشوق
بود چو تلخی می تلخی عتاب لذیذ
ز خط به خوردن خون چشم یار مایل شد
که در بهار به مستان بود شراب لذیذ
مدار از دل من تیغ آبدار دریغ
که هست بر جگر تشنه همچو آب لذیذ
غم از عتاب ندارم که در مذاق من است
نگاه تند تو چون تلخی شراب لذیذ
در آفتاب توان زیر ابر دید دلیر
جمال یار بود در ته نقاب لذیذ
به وعده های دروغ از تو قانعم که بود
به چشم تشنه لبان موجه سراب لذیذ
ز خط رقیب شد از حسن یار روگردان
که با شعور بود صحبت کتاب لذیذ
به چشم آن که به شیرین لبی نظر دارد
بود چو شیر و شکر سیر ماهتاب لذیذ
جواب خشک ازان لعل آبدار، بود
به گوش تشنه لبان چون صدای آب لذیذ
ز روی گرم سخن پخته می شود صائب
که می شود ثمر خام از آفتاب لذیذ
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۸۰ - گشاده رویی من برد دست خصم از کار
گشاده رویی من برد دست خصم از کار
شراب شیشه شکن در پیاله شد هموار
کباب سینه گرم من است داغ جنون
زمین سوخته جان می دهد به تخم شرار
مکن ز سختی ره شکوه همچو نو سفران
که خاک نرم کند آب را گران رفتار
یکی هزار شد از باده زنگ کلفت من
که آب سبزه خوابیده را کند بیدار
به زهد خشک به جایی نمی رسد زاهد
که پای آبله دارست دست سبحه شمار
میان بلبل و پروانه فرق بسیارست
کجا به رتبه کردار می رسد گفتار
شده است سرو حصاری ز طوق فاختگان
قد خدنگ تو تا گشته در چمن سیار
گناه مانع ایجاد ما نشد اول
چگونه مانع غفران شود در آخر کار
ز موج ریگ روان است بر جناح سفر
مدار چشم اقامت ز عمر خوش رفتار
جگر خراش تر از شیشه است باده عشق
بشوی دست ز جان، لب براین پیاله گذار
شود پر از گهر از حفظ آبرو صائب
صدف اگر نگشاید دهن به ابر بهار
شراب شیشه شکن در پیاله شد هموار
کباب سینه گرم من است داغ جنون
زمین سوخته جان می دهد به تخم شرار
مکن ز سختی ره شکوه همچو نو سفران
که خاک نرم کند آب را گران رفتار
یکی هزار شد از باده زنگ کلفت من
که آب سبزه خوابیده را کند بیدار
به زهد خشک به جایی نمی رسد زاهد
که پای آبله دارست دست سبحه شمار
میان بلبل و پروانه فرق بسیارست
کجا به رتبه کردار می رسد گفتار
شده است سرو حصاری ز طوق فاختگان
قد خدنگ تو تا گشته در چمن سیار
گناه مانع ایجاد ما نشد اول
چگونه مانع غفران شود در آخر کار
ز موج ریگ روان است بر جناح سفر
مدار چشم اقامت ز عمر خوش رفتار
جگر خراش تر از شیشه است باده عشق
بشوی دست ز جان، لب براین پیاله گذار
شود پر از گهر از حفظ آبرو صائب
صدف اگر نگشاید دهن به ابر بهار
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۸۱ - به زندگی دل آزاده را ز تن بردار
به زندگی دل آزاده را ز تن بردار
سبک چو باد صبا شو، ره چمن بردار
به گرگ باید اگر داد چون مه کنعان
مکن مضایقه و دل ز پیرهن بردار
ز جان کهنه محال است تازه گردد دل
بکوش و جان نو از باده کهن بردار
بهار چون ز لطافت به چشم درناید
تمتعی ز گل و سرو و یاسمن بردار
چون از نظاره یوسف ترا نصیبی نیست
ذخیره نظر از وصل پیرهن بردار
تراکه دیدن سیمین بران میسر نیست
تمتعی ز تماشای جامه کن بردار
دهان و چشم ولب خویش گوش کن چون جام
دگر چو شیشه مرا مهر از دهن بردار
چو شبنم از رخ گل چشم آب ده صائب
چو آفتاب برآید دل از چمن بردار
سبک چو باد صبا شو، ره چمن بردار
به گرگ باید اگر داد چون مه کنعان
مکن مضایقه و دل ز پیرهن بردار
ز جان کهنه محال است تازه گردد دل
بکوش و جان نو از باده کهن بردار
بهار چون ز لطافت به چشم درناید
تمتعی ز گل و سرو و یاسمن بردار
چون از نظاره یوسف ترا نصیبی نیست
ذخیره نظر از وصل پیرهن بردار
تراکه دیدن سیمین بران میسر نیست
تمتعی ز تماشای جامه کن بردار
دهان و چشم ولب خویش گوش کن چون جام
دگر چو شیشه مرا مهر از دهن بردار
چو شبنم از رخ گل چشم آب ده صائب
چو آفتاب برآید دل از چمن بردار
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۸۲ - چو غنچه نکهت خود از صبا دریغ مدار
چو غنچه نکهت خود از صبا دریغ مدار
ز آشنا سخن آشنا دریغ مدار
شکستگان جهان را خوش است دل دادن
دل شکسته ز زلف دوتا دریغ مدار
مکن مضایقه باآن نگار در کف خون
ز دست وپای بلورین حنا دریغ مدار
به شکر این که ترا خون چو نافه مشک شده است
نفس ز سینه مجروح ما دریغ مدار
ز رهروی که به دنبال کاروان ماند
نوای خویش چو بانگ درا دریغ مدار
ز تلخکام، شکر بازداشتن ستم است
ز هیچ تلخ زبانی دعا دریغ مدار
درین بساط کمالی چو عیب پوشی نیست
ز دوستان لباسی، قبا دریغ مدار
ز تنگدستی اگر خرده ای نیفشانی
گشاده رویی خود از گدا دریغ مدار
مباش کم ز نی خشک در جوانمردی
اگر شکر نفشانی، نوا دریغ مدار
به میوه کام جهان چون نمی کنی شیرین
چو سرو سایه ز هر بینوا دریغ مدار
زکات راستی از کجروان مگردان راه
ز هیچ کور درین ره عصا دریغ مدار
شود حلاوت شکر دو مغز از بادام
شکر ز طوطی شیرین نوا دریغ مدار
یکی هزار شود قطره چون به بحر رسد
ز صاحبان نظر توتیا دریغ مدار
درین ریاض چو ابر بهار شو صائب
ز خار قوت نشو و نما دریغ مدار
ز آشنا سخن آشنا دریغ مدار
شکستگان جهان را خوش است دل دادن
دل شکسته ز زلف دوتا دریغ مدار
مکن مضایقه باآن نگار در کف خون
ز دست وپای بلورین حنا دریغ مدار
به شکر این که ترا خون چو نافه مشک شده است
نفس ز سینه مجروح ما دریغ مدار
ز رهروی که به دنبال کاروان ماند
نوای خویش چو بانگ درا دریغ مدار
ز تلخکام، شکر بازداشتن ستم است
ز هیچ تلخ زبانی دعا دریغ مدار
درین بساط کمالی چو عیب پوشی نیست
ز دوستان لباسی، قبا دریغ مدار
ز تنگدستی اگر خرده ای نیفشانی
گشاده رویی خود از گدا دریغ مدار
مباش کم ز نی خشک در جوانمردی
اگر شکر نفشانی، نوا دریغ مدار
به میوه کام جهان چون نمی کنی شیرین
چو سرو سایه ز هر بینوا دریغ مدار
زکات راستی از کجروان مگردان راه
ز هیچ کور درین ره عصا دریغ مدار
شود حلاوت شکر دو مغز از بادام
شکر ز طوطی شیرین نوا دریغ مدار
یکی هزار شود قطره چون به بحر رسد
ز صاحبان نظر توتیا دریغ مدار
درین ریاض چو ابر بهار شو صائب
ز خار قوت نشو و نما دریغ مدار
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۸۳ - ز طوطیان شکر ناب را دریغ مدار
ز طوطیان شکر ناب را دریغ مدار
ز سبز کرده خود آب رادریغ مدار
نگاه تشنه لبان شیشه در جگر شکند
ازین سفال می ناب را دریغ مدار
درین دو هفته که میراب این چمن شده ای
ز هیچ تشنه جگر آب را دریغ مدار
به شکر این که ترا عیسی زمان کردند
ز خسته شربت عناب را دریغ مدار
زهر که همچو صدف واکند دهن به سئوال
چو ابر گوهر سیراب را دریغ مدار
دهان شکوه سایل نهنگ خونخوارست
ازین نهنگ تو اسباب را دریغ مدار
ز هر که بر تو وبر دولت تو می لرزد
سمور و قاقم و سنجاب را دریغ مدار
دماغ سوختگان را به مأمنی برسان
ز شمع گوشه محراب را دریغ مدار
به هر روش که توانی خراب کن تن را
ازین ستمکده سیلاب را دریغ مدار
به هر کس آنچه سزاوار آن بود آن ده
ز چشم فتنه شکر خواب را دریغ مدار
یکی هزار شود در زمین قابل، تخم
ز آب، پرتو مهتاب را دریغ مدار
خوش است صحبت آشفتگان به هم صائب
ز زلف او دل بیتاب را دریغ مدار
ز سبز کرده خود آب رادریغ مدار
نگاه تشنه لبان شیشه در جگر شکند
ازین سفال می ناب را دریغ مدار
درین دو هفته که میراب این چمن شده ای
ز هیچ تشنه جگر آب را دریغ مدار
به شکر این که ترا عیسی زمان کردند
ز خسته شربت عناب را دریغ مدار
زهر که همچو صدف واکند دهن به سئوال
چو ابر گوهر سیراب را دریغ مدار
دهان شکوه سایل نهنگ خونخوارست
ازین نهنگ تو اسباب را دریغ مدار
ز هر که بر تو وبر دولت تو می لرزد
سمور و قاقم و سنجاب را دریغ مدار
دماغ سوختگان را به مأمنی برسان
ز شمع گوشه محراب را دریغ مدار
به هر روش که توانی خراب کن تن را
ازین ستمکده سیلاب را دریغ مدار
به هر کس آنچه سزاوار آن بود آن ده
ز چشم فتنه شکر خواب را دریغ مدار
یکی هزار شود در زمین قابل، تخم
ز آب، پرتو مهتاب را دریغ مدار
خوش است صحبت آشفتگان به هم صائب
ز زلف او دل بیتاب را دریغ مدار
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۸۴ - چو شمع، جان ز نسیم سحر دریغ مدار
چو شمع، جان ز نسیم سحر دریغ مدار
ز دوستان سبکروح سر دریغ مدار
ز بوی سوختگی روح تازه می گردد
ز شمع خرده جان چون شرر دریغ مدار
درین حدیقه اگر دوستدار چشم خودی
نظر ز مردم روشن گهر دریغ مدار
یکی است کام نهنگ و صدف درین دریا
ز هر که لب بگشاید گهر دریغ مدار
به کار دشمن خونخوار خود گره مپسند
ز هیچ آبله ای نیشتر دریغ مدار
به یک نظر سر شبنم به آفتاب رسید
توجه از من بی پا وسر دریغ مدار
جبین روشن خورشید لوح تعلیمی است
که روی زرد خود از هیچ در دریغ مدار
چو آفتاب اگر میل تاج زر داری
ز هیچ ذره فروغ نظر دریغ مدار
شکوفه گل ز وصال ثمر به ریزش چید
ز خاک راهگذر سیم و زر دریغ مدار
سری ز رخنه دیوار باغ بیرون کن
ز هیچ راهنوردی ثمر دریغ مدار
درین دو هفته که میراب این چمن شده ای
نظر ز صائب آتش جگر دریغ مدار
ز دوستان سبکروح سر دریغ مدار
ز بوی سوختگی روح تازه می گردد
ز شمع خرده جان چون شرر دریغ مدار
درین حدیقه اگر دوستدار چشم خودی
نظر ز مردم روشن گهر دریغ مدار
یکی است کام نهنگ و صدف درین دریا
ز هر که لب بگشاید گهر دریغ مدار
به کار دشمن خونخوار خود گره مپسند
ز هیچ آبله ای نیشتر دریغ مدار
به یک نظر سر شبنم به آفتاب رسید
توجه از من بی پا وسر دریغ مدار
جبین روشن خورشید لوح تعلیمی است
که روی زرد خود از هیچ در دریغ مدار
چو آفتاب اگر میل تاج زر داری
ز هیچ ذره فروغ نظر دریغ مدار
شکوفه گل ز وصال ثمر به ریزش چید
ز خاک راهگذر سیم و زر دریغ مدار
سری ز رخنه دیوار باغ بیرون کن
ز هیچ راهنوردی ثمر دریغ مدار
درین دو هفته که میراب این چمن شده ای
نظر ز صائب آتش جگر دریغ مدار
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۸۵ - نخست کعبه و بتخانه رابجا بگذار
نخست کعبه و بتخانه رابجا بگذار
دگر به وادی خونخوار عشق پا بگذار
درین محیط به همت کم از حباب مباش
نظر بلند چو شد دامن هوا بگذار
علاج قلزم خونخوار عشق تسلیم است
بشوی دست زدامان جان،شنا بگذار
چو سایه دولت دنیاست بر جناح سفر
تلاش سایه بال و پر همابگذار
کنی چو خرمن خود نقل خانه،دانه چند
برای دلخوشی خوشه چین بجا بگذار
مجو ز ریگ روان جهان ثبات قدم
ز دست دامن این شوخ بیوفا بگذار
شکستگان جهانند مومیایی هم
دل شکسته به آن طره دو تا بگذار
به شکر این که شدی پیشوای گر مروان
زنقش پای،چراغی به راه ما بگذار
هر آنچه با تو نیاید به آن جهان صائب
نگشته تنگ زمان سفر بجا بگذار
دگر به وادی خونخوار عشق پا بگذار
درین محیط به همت کم از حباب مباش
نظر بلند چو شد دامن هوا بگذار
علاج قلزم خونخوار عشق تسلیم است
بشوی دست زدامان جان،شنا بگذار
چو سایه دولت دنیاست بر جناح سفر
تلاش سایه بال و پر همابگذار
کنی چو خرمن خود نقل خانه،دانه چند
برای دلخوشی خوشه چین بجا بگذار
مجو ز ریگ روان جهان ثبات قدم
ز دست دامن این شوخ بیوفا بگذار
شکستگان جهانند مومیایی هم
دل شکسته به آن طره دو تا بگذار
به شکر این که شدی پیشوای گر مروان
زنقش پای،چراغی به راه ما بگذار
هر آنچه با تو نیاید به آن جهان صائب
نگشته تنگ زمان سفر بجا بگذار