تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۰۲ - تا چند ز من گوشه ابروی بتابی
تا چند ز من گوشه ابروی بتابی
ایقبله من چند ز من روی بتابی
چون من ز عنان تافتنی سوختم از تو
وای آنکه عنان دل ازین سوی بتابی
روزی به بتان گر بنمایی ید بیضا
دست همه زان ساعد و بازوی بتابی
من بسته آنکاکلم اینجور تو تاچند
بیهوده بقصدم خم گیسوی بتابی
سرگشته چو پرگار شود کار تو اهلی
گر سر ز خط او سر یکموی بتابی
ایقبله من چند ز من روی بتابی
چون من ز عنان تافتنی سوختم از تو
وای آنکه عنان دل ازین سوی بتابی
روزی به بتان گر بنمایی ید بیضا
دست همه زان ساعد و بازوی بتابی
من بسته آنکاکلم اینجور تو تاچند
بیهوده بقصدم خم گیسوی بتابی
سرگشته چو پرگار شود کار تو اهلی
گر سر ز خط او سر یکموی بتابی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۰۳ - تا دست بر اسباب سلامت نفشانی
تا دست بر اسباب سلامت نفشانی
از دامن خود گرد ملامت نفشانی
چون نقد روان میرود از دست تو ایدل
حیفست که بر آن قد و قامت نفشانی
زاهد مزن اینطعنه که در پای جوانان
سرمایه پیری بغرامت نفشانی
ای دیده مشو خیره بخورشید جمالش
تا هر طرفی اشک ندامت نفشانی
اهلی تو چنان سوخته گلخن عشقی
کاین گرد غم از خود بقیامت نفشانی
از دامن خود گرد ملامت نفشانی
چون نقد روان میرود از دست تو ایدل
حیفست که بر آن قد و قامت نفشانی
زاهد مزن اینطعنه که در پای جوانان
سرمایه پیری بغرامت نفشانی
ای دیده مشو خیره بخورشید جمالش
تا هر طرفی اشک ندامت نفشانی
اهلی تو چنان سوخته گلخن عشقی
کاین گرد غم از خود بقیامت نفشانی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۱۰ - ای اشک جگر سوز که در چشم پر آیی
ای اشک جگر سوز که در چشم پر آیی
بنشین که نمک ریزه دلهای کبابی
یارب که کف پای تو بر دیده که مالد
شبها که تو افتاده ز می مست و خرابی
دریاب کزین همنفسان زود برنجی
و آنگاه چو من سوخته جویی و نیابی
پروای که داری تو که با حشمت شاهی
سرخوش ز می حسنی و مستان ز شرابی
بیداری اهلی بامیدی است که یکشب
بوسد کف پای تو نه بیند که بخوابی
بنشین که نمک ریزه دلهای کبابی
یارب که کف پای تو بر دیده که مالد
شبها که تو افتاده ز می مست و خرابی
دریاب کزین همنفسان زود برنجی
و آنگاه چو من سوخته جویی و نیابی
پروای که داری تو که با حشمت شاهی
سرخوش ز می حسنی و مستان ز شرابی
بیداری اهلی بامیدی است که یکشب
بوسد کف پای تو نه بیند که بخوابی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۱۱ - منعت نکنم گر ببد اندیش نشینی
منعت نکنم گر ببد اندیش نشینی
ترسم که به رغم من از آن بیش نشینی
غم نیست بمن گر ننشینی غم از آنست
کز من گذری غیر مرا پیش نشینی
وصل از تو نجویم که ترا ایشه خوبان
ننگ آید اگر با من درویش نشینی
ایکان نمک بهر جگر سوزی من چند
از دیده روی در جگر ریش نشینی
اهلی دلت از گوشه نشینان عدم شد
وقتست که پهلوی دل خویش نشینی
ترسم که به رغم من از آن بیش نشینی
غم نیست بمن گر ننشینی غم از آنست
کز من گذری غیر مرا پیش نشینی
وصل از تو نجویم که ترا ایشه خوبان
ننگ آید اگر با من درویش نشینی
ایکان نمک بهر جگر سوزی من چند
از دیده روی در جگر ریش نشینی
اهلی دلت از گوشه نشینان عدم شد
وقتست که پهلوی دل خویش نشینی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۱۴ - ایشوخ مرا اینهمه دلتنگ چه داری
ایشوخ مرا اینهمه دلتنگ چه داری
با من چو وفایی نکنی جنگ چه داری
خورشید صفت نامزد عشق تو شهریست
از مهر من سوخته دل تنگ چه داری
دارم بضعیفی دلی از شیشه تنک تر
ایسنگدل اندر پی من سنگ چه داری
من مرغ گلستان توام پاس دلم دار
در کشتنم ایشاخ گل آهنگ چه داری
گنجی است دل اهلی و در دست تو خاری
گویا خبرت نیست که در چنگ چه داری
با من چو وفایی نکنی جنگ چه داری
خورشید صفت نامزد عشق تو شهریست
از مهر من سوخته دل تنگ چه داری
دارم بضعیفی دلی از شیشه تنک تر
ایسنگدل اندر پی من سنگ چه داری
من مرغ گلستان توام پاس دلم دار
در کشتنم ایشاخ گل آهنگ چه داری
گنجی است دل اهلی و در دست تو خاری
گویا خبرت نیست که در چنگ چه داری
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۲۶ - از رشگ رخت گر دل گل درد نکردی
از رشگ رخت گر دل گل درد نکردی
گل در تب گرم این عرق سرد نکردی
گر عشق خریدار رخ زرد نبودی
اکسیر محبت رخ ما زرد نکردی
ایکاش نم از خون دلم خاک گرفتی
تا گرد تو خیل و سپهت گرد نکردی
گر آهوی چشم تو نبردی دلم از دست
مجنون صفتم از دو جهان فرد نکردی
دورست سگ کوی تو ار مردمی ارنه
شب عربده با عاشق شبگرد نکردی
اهلی سگ مرد ره عشقست بمردی
گر مرد نبودی سخن از مرد نکردی
گل در تب گرم این عرق سرد نکردی
گر عشق خریدار رخ زرد نبودی
اکسیر محبت رخ ما زرد نکردی
ایکاش نم از خون دلم خاک گرفتی
تا گرد تو خیل و سپهت گرد نکردی
گر آهوی چشم تو نبردی دلم از دست
مجنون صفتم از دو جهان فرد نکردی
دورست سگ کوی تو ار مردمی ارنه
شب عربده با عاشق شبگرد نکردی
اهلی سگ مرد ره عشقست بمردی
گر مرد نبودی سخن از مرد نکردی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۳۱ - ما بنده حسنیم و گرفتار نگاهی
ما بنده حسنیم و گرفتار نگاهی
عالم بر ما یک جو و فردوس به کاهی
زنهار عنان ادب از کف منه ایشاه
کاینخانه عشقست چه رندی و چه شاهی
زنار پرستی کن و سررشته نگهدار
کز ترک وفا نیست بتر هیچ گناهی
کاریست غم عشق که هرچند برآید
حاصل نشود هیچ بجز ناله و آهی
اهلی که کند دعوی معشوقه پرستی
او را بجز از شاهدومی نیست گواهی
عالم بر ما یک جو و فردوس به کاهی
زنهار عنان ادب از کف منه ایشاه
کاینخانه عشقست چه رندی و چه شاهی
زنار پرستی کن و سررشته نگهدار
کز ترک وفا نیست بتر هیچ گناهی
کاریست غم عشق که هرچند برآید
حاصل نشود هیچ بجز ناله و آهی
اهلی که کند دعوی معشوقه پرستی
او را بجز از شاهدومی نیست گواهی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۳۴ - در کوره غم تا نخورم سوزش و تابی
در کوره غم تا نخورم سوزش و تابی
بیرون ندهم همچو گل از گریه گلابی
رحمت بمن ای گنج وفا نیست وگرنه
ویرانه تر از سینه من نیست خرابی
مست تو دل سوخته ماست که هرگز
نشنیده جز از سینه خود بوی کبابی
خون من نومید نریزی که گناه است
وز این گنهت به نبود هیچ ثوابی
اهلی تو چو خود را نشمردی سگ دلدار
اینست که کس برنگرفت از تو حسابی
بیرون ندهم همچو گل از گریه گلابی
رحمت بمن ای گنج وفا نیست وگرنه
ویرانه تر از سینه من نیست خرابی
مست تو دل سوخته ماست که هرگز
نشنیده جز از سینه خود بوی کبابی
خون من نومید نریزی که گناه است
وز این گنهت به نبود هیچ ثوابی
اهلی تو چو خود را نشمردی سگ دلدار
اینست که کس برنگرفت از تو حسابی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۴۳ - ایعاشق بی دیده که در عیب منستی
ایعاشق بی دیده که در عیب منستی
گر ساقی ما را تو به بینی بپرستی
فردا ز تو چون لاله اثر نیست درین باغ
امروز قدح گیر بشکرانه که هستی
چون مرغ چمن چند کنی ناله ز حسرت
بشکن قفس ایمرغ گرفتار که رستی
تا میل تو یوسف نکند سود ندارد
هرچند که جان بر لب و دل بر کف دستی
پیش کرم عشق چو خورشید و چه ذره
محروم از آنی تو که با همت پستی
شادم ز تو ایساقی بدمست که هرگز
جز کاسه عیش من و مجنون نشکستی
زنهار گرانی مکن ایشوخ پریزاد
یک لحظه که با مردم دیوانه نشستی
دیوانه نیم من که شدم بسته آنزلف
دیوانه تویی خواجه کزین سلسله جستی
اهلی ز سگان تو خجل گشت که هرگز
لاغر تر از این صید بفتراک نبستی
گر ساقی ما را تو به بینی بپرستی
فردا ز تو چون لاله اثر نیست درین باغ
امروز قدح گیر بشکرانه که هستی
چون مرغ چمن چند کنی ناله ز حسرت
بشکن قفس ایمرغ گرفتار که رستی
تا میل تو یوسف نکند سود ندارد
هرچند که جان بر لب و دل بر کف دستی
پیش کرم عشق چو خورشید و چه ذره
محروم از آنی تو که با همت پستی
شادم ز تو ایساقی بدمست که هرگز
جز کاسه عیش من و مجنون نشکستی
زنهار گرانی مکن ایشوخ پریزاد
یک لحظه که با مردم دیوانه نشستی
دیوانه نیم من که شدم بسته آنزلف
دیوانه تویی خواجه کزین سلسله جستی
اهلی ز سگان تو خجل گشت که هرگز
لاغر تر از این صید بفتراک نبستی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۶۷ - ایسرو اگر این سوخته را دست بدادی
ایسرو اگر این سوخته را دست بدادی
جانرا چو گلی در کف دست تو نهادی
گر بوی ترا یوسف مصری بشنیدی
سر بر زدی از خاکو بپای تو فتادی
حسن تو پسر گر شدی از روز ازل فاش
بی عشق کس از ما در ایام نزادی
گر عقد محبت دل ما با تو نبستی
چشم تو در فتنه برویم نگشادی
در گلشن فردوی که کوثر دهدش آب
هرگز ز تو خوشتر ندمد نخل مرادی
بر خاک نهادم به ادب پیش سگت روی
در روی زمین نیست چو من خاک نهادی
اهلی است غلام تو و هیچش نکنی یاد
بدبخت غلامی که نیرزید به یادی
جانرا چو گلی در کف دست تو نهادی
گر بوی ترا یوسف مصری بشنیدی
سر بر زدی از خاکو بپای تو فتادی
حسن تو پسر گر شدی از روز ازل فاش
بی عشق کس از ما در ایام نزادی
گر عقد محبت دل ما با تو نبستی
چشم تو در فتنه برویم نگشادی
در گلشن فردوی که کوثر دهدش آب
هرگز ز تو خوشتر ندمد نخل مرادی
بر خاک نهادم به ادب پیش سگت روی
در روی زمین نیست چو من خاک نهادی
اهلی است غلام تو و هیچش نکنی یاد
بدبخت غلامی که نیرزید به یادی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۶۹ - مستی و غم از طعن بداندیش نداری
مستی و غم از طعن بداندیش نداری
آه از تو که یکذره غم خویش نداری
پیش همه از خنده نمک چند فشانی
گویا خبری زین جگر ریش نداری
مهرست و وفا کار تو با خلق ولیکن
جز ناز به بخت من درویش نداری
هر لحظه بزخم دگرم سینه کنی ریش
کو تیر جفایی که تو در کیش نداری
آیینه حسنت دل اهلی است نگهدار
باید که جز این آینه در پیش نداری
آه از تو که یکذره غم خویش نداری
پیش همه از خنده نمک چند فشانی
گویا خبری زین جگر ریش نداری
مهرست و وفا کار تو با خلق ولیکن
جز ناز به بخت من درویش نداری
هر لحظه بزخم دگرم سینه کنی ریش
کو تیر جفایی که تو در کیش نداری
آیینه حسنت دل اهلی است نگهدار
باید که جز این آینه در پیش نداری
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۷۲ - ایگل که غم عاشق مدهوش نداری
ایگل که غم عاشق مدهوش نداری
تا چند بنالیم و بما گوش نداری
افسرده دل امشب من از آنم که تو ایشمع
از گرمی می سر خوشی دوش نداری
ایطوطی دل آینه ات چون نبود صاف
فهم سخن از آن لب خاموش نداری
دوش از غم دل سوخت مرا شمع صفت اشک
امشب چه شد ایگریه که آن جوش نداری
چون آدمیان مست نیی ای پری ز عشق
زان باسک او دست در آغوش نداری
هوشی و دلی میطلبد قصه عشقش
اهلی چکنم من که تو خود هوش نداری
تا چند بنالیم و بما گوش نداری
افسرده دل امشب من از آنم که تو ایشمع
از گرمی می سر خوشی دوش نداری
ایطوطی دل آینه ات چون نبود صاف
فهم سخن از آن لب خاموش نداری
دوش از غم دل سوخت مرا شمع صفت اشک
امشب چه شد ایگریه که آن جوش نداری
چون آدمیان مست نیی ای پری ز عشق
زان باسک او دست در آغوش نداری
هوشی و دلی میطلبد قصه عشقش
اهلی چکنم من که تو خود هوش نداری
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۷۳ - رفتی و چراغ ستم افروخته کردی
رفتی و چراغ ستم افروخته کردی
دیدی که چه باروز من سوخته کردی
کشتی بجفا شهری و از درد رهاندی
درد همه در جان من اندوخته کردی
از خون اسیران نشود سیر سگ تو
اکنون که بخون منش آموخته کردی
تا باز کجا میروی امشب به شبیخون
کز آتش می شمع رخ افروخته کردی
اهلی چه گشودی برخ ماه وشان باز
چشمی که بصد خون جگر دوخته کردی
دیدی که چه باروز من سوخته کردی
کشتی بجفا شهری و از درد رهاندی
درد همه در جان من اندوخته کردی
از خون اسیران نشود سیر سگ تو
اکنون که بخون منش آموخته کردی
تا باز کجا میروی امشب به شبیخون
کز آتش می شمع رخ افروخته کردی
اهلی چه گشودی برخ ماه وشان باز
چشمی که بصد خون جگر دوخته کردی
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۹۱ - خورشید صفت با همه کس مهر نمایی
خورشید صفت با همه کس مهر نمایی
چون تیغ زنی از سر کین سوی من آیی
تا واقف حالم بدهم جان بتو کز شوق
من خویش فراموش کنم چون تو بیایی
باشد که بچینم گلی از چمن وصل
امروز که سرمستی و در عین صفایی
آن آینه رویی تو که از صیقل ابرو
زنگ از دل و گرد غمم از جان بزدایی
من طایر گلزار بهشتم ز غم آزاد
از سنبل کاکل تو مرا دام بلایی
هرگز نفتد بر سر من سایه بختی
عنقا شدی ایطایر اقبال کجایی
اهلی اگر آن بت نظری با تو ندارد
غم نیست مگر غافل از الطاف خدایی
چون تیغ زنی از سر کین سوی من آیی
تا واقف حالم بدهم جان بتو کز شوق
من خویش فراموش کنم چون تو بیایی
باشد که بچینم گلی از چمن وصل
امروز که سرمستی و در عین صفایی
آن آینه رویی تو که از صیقل ابرو
زنگ از دل و گرد غمم از جان بزدایی
من طایر گلزار بهشتم ز غم آزاد
از سنبل کاکل تو مرا دام بلایی
هرگز نفتد بر سر من سایه بختی
عنقا شدی ایطایر اقبال کجایی
اهلی اگر آن بت نظری با تو ندارد
غم نیست مگر غافل از الطاف خدایی
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۲ - در مدح میر عفیف الدین گوید
تا آتش خور تافته برج سرطانرا
همچون شرر آتش زده ذرات جهانرا
خورشید جهان سوخت مگر کاتش دوزخ
از چشمه خورشید برون کرده زبانرا
شد فاخته سوخته خاکستر و آنهم
زان مانده که نبود حرکت باد وزانرا
روغن شده یکسر عرق و شمع صفت زان
خط خط بدن از آبله نازک بدنانرا
آتش ز هوا بارد از آن بر سر آتش
باران شرر آمد همگی ابر دخانرا
در راه هوا همچو شب از تابش خورشید
آتش زده دود نفس سوختگانرا
چون برق بجز در جگر چاک نیابند
آبی که حرارت بنشاند عطشانرا
از زحمت خورشید بشب گر دهدش دست
تا حشر زمین بند کند پای زمانرا
از بسکه بخارات زمین آمده در جوش
کف آمده چون دیگ بلب آب روانرا
پروانه صفت تابش شمع فلکش سوخت
مرغیکه هوس کرد طریق طیرانرا
از گرمی خور دست چنارست گشاده
کز حق طلبد سایه خورشید جهانرا
عیسی زمان میر عفیف الحق والدین
کز لطف سخن آب دهد گلشن جانرا
آن عقل مجسم که کند غیب نمایی
آیینه رخسار یقین کرده گمانرا
نقاش خیالش به سر خانه ادراک
نادیده کشد صورت اسرار نهانرا
گر شرح دهد راز نهان هاتف غیبش
گوید که چه حاجت به بیان ایت عیانرا
چون کرده بیان قصه جانبخشی عیسی
از معجز عیسی گذرانیده بیانرا
لطف ازلی یافته بحر نعمش ز آن
ملحق به محیط ابدی کرده کرانرا
از نافه مشکین نقط خط گذرانده
ز آهوی ختایی قلم مشک فشانرا
ای کز شرف جد خود آن خاتم مرسل
مرسل کنی از خاتم خود مهر و نشانرا
گر کوه شود حلم تواش باز نیابد
در دل به گه زلزله رنج خفقانرا
در روی گل زرد کند چون گل رعنا
سعی تو بگلگو نه مبدل یرقانرا
گر باد صبا همنفس لطف تو گردد
فیروزی نوروز دهد فصل خزانرا
گر منهی ضبط تو نبندد نسق کار
پوشد زرخ سود کشان چشم زیانرا
چون گوشه نشین غیر رک و پوست نماند
گر خشم تو مالد بغضب گوش کمانرا
گر گفت حسودت که بود مثل تو مشنو
کز تاب و تب آرد بزبان این هذیانرا
بخت تو جوان و خردت پیر بود زان
سر بر خط رای تو بود پیر و جوانرا
ابر کرمت دیخت گهر بر زبر هم
چندانکه بخروار رسد کاهکشانرا
چون حاتم طی راست ضمان دامن لطفت
گیرند غریمان بدل خصم ضمانرا
خادم کند از خوان عطای تو بتعظیم
آرایش خوان دگران ریزش خوانرا
خلق تو برد وحشت طبع و عجبی نیست
با مردم اگر انس دهد شیر ژیانرا
اکنونکه فلک حلقه بگوشم شد ازین مدح
خواهم غزلی خواند جودر گوش کن آنرا
ای پسته ز شور نمکت بسته دهان را
دل بهر تو بریان شده صد پسته دهانرا
شد چشم شهیدان تو در کاسه سر خشک
زان رشک که کردی نظری لاله ستانرا
ای مرهم دل چند گشاید پی تیرت
زخم دل من دیده خونابه چکانرا
خواهم که نظاره کنم از عکس تو ایشوخ
چشم دگر آیینه چشم دگرانرا
جان نیست گرامی بتو گر بر نفشانم
ترسم که تحمل نکنی بار گرانرا
من پیش تو لب بسته و دل باز گشاده
از سینه چاکم در فریاد و فغانرا
وقت است که فریاد کنم از تو وسازم
فریاد رس خود ملک امن و امانرا
ای مرتبه دان بکر حدیثم همه سحرست
وین سحر حلال است چو تو مرتبه دانرا
باسیرت و شان تو کم است این صفت اما
کم وصف توان کرد چنین سیرت و شانرا
اکنونکه جوان شد ز جمال تو جهان کاج
جان باز دهند انوری سوخته جانرا
تا عالم پیر از تو جوان بیند و گوید
باز این چه جوانی و جمالست جهانرا
آن یوسف عهد آمد و در وصف زلیخاست
این حال که نو گشت زمین و زمانرا
این شعر نکو میوه باغ دل من شد
زین میوه نکوتر نبود باغ جهانرا
طوطی صفتم فاخته خوان، تا تو بخوانی
این طوطی شیرین نفس فاخته خوانرا
بر خط غلامی چونی کلک تو دادیم
اهلی ز میان دل و جان بسته دهانرا
پرورده خوان تو شد و جز لب خوانت
انگشت گزیدست گزید ارلب نانرا
در مدح تو چون دست برآورده ام اکنون
خواهم بدعا دست برآرم همگانرا
یا رب که چو خورشید بمانی که دوام است
در سایه لطف تو جهان گذرانرا
چندانت بقا باد که صد دور نماید
کیوان که به سی سال سرآرد دورانرا
همچون شرر آتش زده ذرات جهانرا
خورشید جهان سوخت مگر کاتش دوزخ
از چشمه خورشید برون کرده زبانرا
شد فاخته سوخته خاکستر و آنهم
زان مانده که نبود حرکت باد وزانرا
روغن شده یکسر عرق و شمع صفت زان
خط خط بدن از آبله نازک بدنانرا
آتش ز هوا بارد از آن بر سر آتش
باران شرر آمد همگی ابر دخانرا
در راه هوا همچو شب از تابش خورشید
آتش زده دود نفس سوختگانرا
چون برق بجز در جگر چاک نیابند
آبی که حرارت بنشاند عطشانرا
از زحمت خورشید بشب گر دهدش دست
تا حشر زمین بند کند پای زمانرا
از بسکه بخارات زمین آمده در جوش
کف آمده چون دیگ بلب آب روانرا
پروانه صفت تابش شمع فلکش سوخت
مرغیکه هوس کرد طریق طیرانرا
از گرمی خور دست چنارست گشاده
کز حق طلبد سایه خورشید جهانرا
عیسی زمان میر عفیف الحق والدین
کز لطف سخن آب دهد گلشن جانرا
آن عقل مجسم که کند غیب نمایی
آیینه رخسار یقین کرده گمانرا
نقاش خیالش به سر خانه ادراک
نادیده کشد صورت اسرار نهانرا
گر شرح دهد راز نهان هاتف غیبش
گوید که چه حاجت به بیان ایت عیانرا
چون کرده بیان قصه جانبخشی عیسی
از معجز عیسی گذرانیده بیانرا
لطف ازلی یافته بحر نعمش ز آن
ملحق به محیط ابدی کرده کرانرا
از نافه مشکین نقط خط گذرانده
ز آهوی ختایی قلم مشک فشانرا
ای کز شرف جد خود آن خاتم مرسل
مرسل کنی از خاتم خود مهر و نشانرا
گر کوه شود حلم تواش باز نیابد
در دل به گه زلزله رنج خفقانرا
در روی گل زرد کند چون گل رعنا
سعی تو بگلگو نه مبدل یرقانرا
گر باد صبا همنفس لطف تو گردد
فیروزی نوروز دهد فصل خزانرا
گر منهی ضبط تو نبندد نسق کار
پوشد زرخ سود کشان چشم زیانرا
چون گوشه نشین غیر رک و پوست نماند
گر خشم تو مالد بغضب گوش کمانرا
گر گفت حسودت که بود مثل تو مشنو
کز تاب و تب آرد بزبان این هذیانرا
بخت تو جوان و خردت پیر بود زان
سر بر خط رای تو بود پیر و جوانرا
ابر کرمت دیخت گهر بر زبر هم
چندانکه بخروار رسد کاهکشانرا
چون حاتم طی راست ضمان دامن لطفت
گیرند غریمان بدل خصم ضمانرا
خادم کند از خوان عطای تو بتعظیم
آرایش خوان دگران ریزش خوانرا
خلق تو برد وحشت طبع و عجبی نیست
با مردم اگر انس دهد شیر ژیانرا
اکنونکه فلک حلقه بگوشم شد ازین مدح
خواهم غزلی خواند جودر گوش کن آنرا
ای پسته ز شور نمکت بسته دهان را
دل بهر تو بریان شده صد پسته دهانرا
شد چشم شهیدان تو در کاسه سر خشک
زان رشک که کردی نظری لاله ستانرا
ای مرهم دل چند گشاید پی تیرت
زخم دل من دیده خونابه چکانرا
خواهم که نظاره کنم از عکس تو ایشوخ
چشم دگر آیینه چشم دگرانرا
جان نیست گرامی بتو گر بر نفشانم
ترسم که تحمل نکنی بار گرانرا
من پیش تو لب بسته و دل باز گشاده
از سینه چاکم در فریاد و فغانرا
وقت است که فریاد کنم از تو وسازم
فریاد رس خود ملک امن و امانرا
ای مرتبه دان بکر حدیثم همه سحرست
وین سحر حلال است چو تو مرتبه دانرا
باسیرت و شان تو کم است این صفت اما
کم وصف توان کرد چنین سیرت و شانرا
اکنونکه جوان شد ز جمال تو جهان کاج
جان باز دهند انوری سوخته جانرا
تا عالم پیر از تو جوان بیند و گوید
باز این چه جوانی و جمالست جهانرا
آن یوسف عهد آمد و در وصف زلیخاست
این حال که نو گشت زمین و زمانرا
این شعر نکو میوه باغ دل من شد
زین میوه نکوتر نبود باغ جهانرا
طوطی صفتم فاخته خوان، تا تو بخوانی
این طوطی شیرین نفس فاخته خوانرا
بر خط غلامی چونی کلک تو دادیم
اهلی ز میان دل و جان بسته دهانرا
پرورده خوان تو شد و جز لب خوانت
انگشت گزیدست گزید ارلب نانرا
در مدح تو چون دست برآورده ام اکنون
خواهم بدعا دست برآرم همگانرا
یا رب که چو خورشید بمانی که دوام است
در سایه لطف تو جهان گذرانرا
چندانت بقا باد که صد دور نماید
کیوان که به سی سال سرآرد دورانرا
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۱۴ - در قحط و غلا و شکایت روزگار گوید
دردا که درین شهر دلی شاد نمانده است
یک بنده ز بند ستم آزاد نمانده است
هرجا که روم ناله و فریاد و فغان است
در شهر بجز ناله و فریاد نماندست
مرغان چمن سینه کبابند که در دشت
تخمی بجز از دانه صیاد نماندست
شد دشت و در امروز چنان رفته ز مزروع
کز مزرعه کاهی بکف باد نماندست
تاجیک علفخواره ز بی برگی و با ترک
برگی بجز از خنجر فولاد نماندست
دل در غم نان بسته چنانند که مادر
فرزند دلاویز خودش یاد نمانده است
تا نان جو تلخ بدلها شده شیرین
کس را خبر از تلخی فرهاد نمانده است
خون از مژه مردم دلخسته روانست
حاجت بسر نشتر فصاد نماندست
عیاش کجا جان برد از تاب ریاضت
جایی که رضایت کش معتاد نماندست
در قحط قناعت چکند دل که حریص است
کاین ماسکه هم در دل زهاد نماندست
گو باد ببرد سرو و گل باغ که امروز
کس را سر سرو و گل و شمشاد نماندست
اندیشه طاعت نبود اهل ورع را
سجاده نشین را سر اوراد نماندست
سیرند مریدان طریقت ز ریاضت
زین واقعه در پیر هم ارشاد نماندست
از اهل دلی بانگ دعایی نشنیدم
در صومعه جز مردم شیاد نماندست
شد راه فلک بسته مگر بر نفس خلق
یا قطب زمین رفته و اوتاد نماندست
کس دست کس امروز نمیگیرد و انصاف
مردی که بدو دست توان داد نماندست
غیر از هنر ظلم که در حد کمال است
در هیچ هنر هیچ کس استاد نماندست
از ظلم حکایت چه کنم قصه درازست
القصه مگویی که شداد نماندست
داد از که زنم چون همه بیداد گرانند
مارا هم ازین جور سر داد نماندست
بر کیش زمان طبع همه ظلم پذیرست
دین پدر و ملت اجداد نماندست
هرکس کند آن چیز که اوراست ارادت
بر نیک و بد هیچکس ایراد نماندست
مردم همه خونریز بخود سرشده در ملک
بر گردن کس منت جلاد نماندست
از خانه خرابی همه همخانه جغدیم
فریاد که یک خانه آباد نماندست
از بهر در و چوب همه خانه بکندند
جایی که خود از پای در افتاد نماندست
ویرانه شد این ملک و عمارت بپذیرد
کز سیل فنا خانه ز بنیاد نماندست
از مادر گیتی بجز از فتنه نزاید
بهبود نمی بینم و بهزاد نماندست
نفرین مماناد بلند از همه سوییست
در لفظ کسی حرف بماناد نماندست
اهلی مطلب نعمت دنیا که درین عهد
فیضی بجز از لطف خدا داد نماندست
دل بر کرم آل علی بند که امید
جز بر کرم حیدر و اولاد نماندست
یارب بحق آل علی کز کرم و لطف
فریاد رسی کن که دگر زاد نماندست
یک بنده ز بند ستم آزاد نمانده است
هرجا که روم ناله و فریاد و فغان است
در شهر بجز ناله و فریاد نماندست
مرغان چمن سینه کبابند که در دشت
تخمی بجز از دانه صیاد نماندست
شد دشت و در امروز چنان رفته ز مزروع
کز مزرعه کاهی بکف باد نماندست
تاجیک علفخواره ز بی برگی و با ترک
برگی بجز از خنجر فولاد نماندست
دل در غم نان بسته چنانند که مادر
فرزند دلاویز خودش یاد نمانده است
تا نان جو تلخ بدلها شده شیرین
کس را خبر از تلخی فرهاد نمانده است
خون از مژه مردم دلخسته روانست
حاجت بسر نشتر فصاد نماندست
عیاش کجا جان برد از تاب ریاضت
جایی که رضایت کش معتاد نماندست
در قحط قناعت چکند دل که حریص است
کاین ماسکه هم در دل زهاد نماندست
گو باد ببرد سرو و گل باغ که امروز
کس را سر سرو و گل و شمشاد نماندست
اندیشه طاعت نبود اهل ورع را
سجاده نشین را سر اوراد نماندست
سیرند مریدان طریقت ز ریاضت
زین واقعه در پیر هم ارشاد نماندست
از اهل دلی بانگ دعایی نشنیدم
در صومعه جز مردم شیاد نماندست
شد راه فلک بسته مگر بر نفس خلق
یا قطب زمین رفته و اوتاد نماندست
کس دست کس امروز نمیگیرد و انصاف
مردی که بدو دست توان داد نماندست
غیر از هنر ظلم که در حد کمال است
در هیچ هنر هیچ کس استاد نماندست
از ظلم حکایت چه کنم قصه درازست
القصه مگویی که شداد نماندست
داد از که زنم چون همه بیداد گرانند
مارا هم ازین جور سر داد نماندست
بر کیش زمان طبع همه ظلم پذیرست
دین پدر و ملت اجداد نماندست
هرکس کند آن چیز که اوراست ارادت
بر نیک و بد هیچکس ایراد نماندست
مردم همه خونریز بخود سرشده در ملک
بر گردن کس منت جلاد نماندست
از خانه خرابی همه همخانه جغدیم
فریاد که یک خانه آباد نماندست
از بهر در و چوب همه خانه بکندند
جایی که خود از پای در افتاد نماندست
ویرانه شد این ملک و عمارت بپذیرد
کز سیل فنا خانه ز بنیاد نماندست
از مادر گیتی بجز از فتنه نزاید
بهبود نمی بینم و بهزاد نماندست
نفرین مماناد بلند از همه سوییست
در لفظ کسی حرف بماناد نماندست
اهلی مطلب نعمت دنیا که درین عهد
فیضی بجز از لطف خدا داد نماندست
دل بر کرم آل علی بند که امید
جز بر کرم حیدر و اولاد نماندست
یارب بحق آل علی کز کرم و لطف
فریاد رسی کن که دگر زاد نماندست
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۲۱ - در مدح شیخ روز بهان
بحری که دلش منبع اسرار نهان است
شطاع جهان شیخ بحق روز بهان است
آن گلبن تحقیق که در مشرب عذبش
صد جوی ز سر چشمه توحید روان است
آن طرفه عروسان که پس پرده غیبند
از کشف عرایس همه بر خلق عیان است
گر مرده رسد بر در او زنده شود باز
او عیسی جانبخش و درش عالم جان است
سر بیشه عشق است درش ذروه رفعت
پای سگ این در بسر شیر ژیان است
اندیشه بمعراج کمالش نبرد راه
کو بیشتر از مرتبه فهم و گمان است
در سلسه معنی از آن گلبن توحید
بوییست که در خرقه پیر خرقان است
افروخته از شمع محبت اثر اوست
سعدی که چراغ دل صاحبنظران است
اهلی چو عیان است کمالش چه دهی شرح
آنجا که عیان است چه حاجت ببیان است
شطاع جهان شیخ بحق روز بهان است
آن گلبن تحقیق که در مشرب عذبش
صد جوی ز سر چشمه توحید روان است
آن طرفه عروسان که پس پرده غیبند
از کشف عرایس همه بر خلق عیان است
گر مرده رسد بر در او زنده شود باز
او عیسی جانبخش و درش عالم جان است
سر بیشه عشق است درش ذروه رفعت
پای سگ این در بسر شیر ژیان است
اندیشه بمعراج کمالش نبرد راه
کو بیشتر از مرتبه فهم و گمان است
در سلسه معنی از آن گلبن توحید
بوییست که در خرقه پیر خرقان است
افروخته از شمع محبت اثر اوست
سعدی که چراغ دل صاحبنظران است
اهلی چو عیان است کمالش چه دهی شرح
آنجا که عیان است چه حاجت ببیان است
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۲۸ - در مرثیه عزیزی گوید
آن گوهر پاکیزه که از دیده ما رفت
در خاک فرو رفت مگر ورنه کجا رفت
آه از ستم دهر که آن گلبن از ین باغ
ناچیده گل عیش بصد خار بلا رفت
سروری بنگارید بسنگ سرخاکش
کاین سر و قدی بود بر باد فنارفت
چون همت او عالم فانی نپسندید
پا بر سر عالم زد و در ملک بقارفت
امید وفا قطع شد از عالم فانی
آنروز که در زیر گل این گنج وفا رفت
در بزم جهان دامن آن شمع نیالود
زان در حرم کعبه ارباب صفا رفت
پای همه اهلی چو درین راه بلغزد
ثابت قدم او بود که در راه خدا رفت
یارب بکمال کرم خویش بیامرز
او را که درین بتسلیم و رضا رفت
در خاک فرو رفت مگر ورنه کجا رفت
آه از ستم دهر که آن گلبن از ین باغ
ناچیده گل عیش بصد خار بلا رفت
سروری بنگارید بسنگ سرخاکش
کاین سر و قدی بود بر باد فنارفت
چون همت او عالم فانی نپسندید
پا بر سر عالم زد و در ملک بقارفت
امید وفا قطع شد از عالم فانی
آنروز که در زیر گل این گنج وفا رفت
در بزم جهان دامن آن شمع نیالود
زان در حرم کعبه ارباب صفا رفت
پای همه اهلی چو درین راه بلغزد
ثابت قدم او بود که در راه خدا رفت
یارب بکمال کرم خویش بیامرز
او را که درین بتسلیم و رضا رفت
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۴۱ - در مدح شاه قلی بیک گوید
المنه لله که شب هجر سر آمد
خورشید من از مشرق مقصود برآمد
ای بلبل مهجور چو گل باش شکفته
کاینک گل خندان تو باز از سفر آمد
ای باد بیعقوب بگو چشم تو روشن
کز یوسف گمگشته بکنعان خبر آمد
منت برم از دیده که از آب دو چشمم
یکبار دگر نخل مرادم به بر آمد
مجنون صفت آشفته آنشاهسوارم
کر شهر او ماه نوم در نظر آمد
بر وزن امید بسی مردم چشمم
بنشست که تا گردی از آنرهگذر آمد
ساقی تو کجایی که شد ایام غم هجر
وقت طرب و موسم شادی دگر آمد
خورشید سعادت مه منزلگه خود شد
یعنی ز سفر سرور عالی گهر آمد
بحر کرم و گنج سخا شاه قلی بیک
آنکس که درش قبله اهل نظر آمد
آن حاکم با داد که حکمش ز سر قدر
فرمانده دیوان قضا و قدر آمد
گر ملک شود ملک جهان جمله ببخشد
وین نیز بر همت او مختصر آمد
درگلشن اقبال و شرف بخت بلندش
نخلی است که او را همه دولت ثمر آمد
مثلش دگر از مادر ایام نزاید
کز لطف و کرم خلق جهانرا پدر آمد
ای طایر فرخنده که اقبال تو باشد
مرغی که همای فلکش زیر پر آمد
آنی که گه لطف و کرم نه طبق چرخ
از مطبخ انعام تو یک ماحضر آمد
بگشود در فتح و ظفر عزم تو گویا
تیغ تو کلید در فتح و ظفر آمد
خورشید صفت لعل بسی خونجگر خورد
کز بهر غلامان تو قرص کمر آمد
آن سر کشی طبع که در آتش و پنبه است
از پر تو عدل تو چو شیر و شکر آمد
تعریف کمال و صفت خلق جمیلت
چندانکه کسی بیش کند بیشتر آمد
و آنکس که چو اشک از نظر لطف تو افتاد
هر جا که شد از بد گهری در بدر آمد
هر کسکه چو صاحبنظران خاک رهت نیست
گر روشنی دیده بود بی بصر آمد
شد تنگ چنان سینه خصمت که دل او
بیرون ز ره دیده بخون جگر آمد
فریاد رس اهلی درمانده شو از لطف
کورانه برو نشد بود اکنون نه در آمد
بیچاره همیسوزد ازینغصه که چونشمع
عمرش همه در آتش محنت بسر آمد
نقد سخنش گرچه روان است ولیکن
مس بود باکسیر قبول تو زر آمد
من هیچ نیم در سخن و لطف تو شد یار
تا از من بیقدر و هنر اینقدر آمد
تا دارد ازین بحر فلک زورق خورشید
هر شام فرو رفتن و هر صبح برآمد
ذات تو بود پاک که سنگ ادب تو
دندان شکن فتنه دور قمر آمد
خورشید من از مشرق مقصود برآمد
ای بلبل مهجور چو گل باش شکفته
کاینک گل خندان تو باز از سفر آمد
ای باد بیعقوب بگو چشم تو روشن
کز یوسف گمگشته بکنعان خبر آمد
منت برم از دیده که از آب دو چشمم
یکبار دگر نخل مرادم به بر آمد
مجنون صفت آشفته آنشاهسوارم
کر شهر او ماه نوم در نظر آمد
بر وزن امید بسی مردم چشمم
بنشست که تا گردی از آنرهگذر آمد
ساقی تو کجایی که شد ایام غم هجر
وقت طرب و موسم شادی دگر آمد
خورشید سعادت مه منزلگه خود شد
یعنی ز سفر سرور عالی گهر آمد
بحر کرم و گنج سخا شاه قلی بیک
آنکس که درش قبله اهل نظر آمد
آن حاکم با داد که حکمش ز سر قدر
فرمانده دیوان قضا و قدر آمد
گر ملک شود ملک جهان جمله ببخشد
وین نیز بر همت او مختصر آمد
درگلشن اقبال و شرف بخت بلندش
نخلی است که او را همه دولت ثمر آمد
مثلش دگر از مادر ایام نزاید
کز لطف و کرم خلق جهانرا پدر آمد
ای طایر فرخنده که اقبال تو باشد
مرغی که همای فلکش زیر پر آمد
آنی که گه لطف و کرم نه طبق چرخ
از مطبخ انعام تو یک ماحضر آمد
بگشود در فتح و ظفر عزم تو گویا
تیغ تو کلید در فتح و ظفر آمد
خورشید صفت لعل بسی خونجگر خورد
کز بهر غلامان تو قرص کمر آمد
آن سر کشی طبع که در آتش و پنبه است
از پر تو عدل تو چو شیر و شکر آمد
تعریف کمال و صفت خلق جمیلت
چندانکه کسی بیش کند بیشتر آمد
و آنکس که چو اشک از نظر لطف تو افتاد
هر جا که شد از بد گهری در بدر آمد
هر کسکه چو صاحبنظران خاک رهت نیست
گر روشنی دیده بود بی بصر آمد
شد تنگ چنان سینه خصمت که دل او
بیرون ز ره دیده بخون جگر آمد
فریاد رس اهلی درمانده شو از لطف
کورانه برو نشد بود اکنون نه در آمد
بیچاره همیسوزد ازینغصه که چونشمع
عمرش همه در آتش محنت بسر آمد
نقد سخنش گرچه روان است ولیکن
مس بود باکسیر قبول تو زر آمد
من هیچ نیم در سخن و لطف تو شد یار
تا از من بیقدر و هنر اینقدر آمد
تا دارد ازین بحر فلک زورق خورشید
هر شام فرو رفتن و هر صبح برآمد
ذات تو بود پاک که سنگ ادب تو
دندان شکن فتنه دور قمر آمد
اهلی شیرازی : قصاید
شمارهٔ ۶۳ - در منقبت حضرت امیرالمومنین
تو شیر خدایی به یقین یا اسدالله
سر بیشه تو عرش برین یا اسدالله
شیران جهان صید تو اند از ره معنی
شیر فلکت صید کمین یا اسدالله
در عرش نگین داد رسولت شب معراج
عرش است ترا زیر نگین یا اسدالله
در ارژنه سلمان تو رهاندی ز کف شیر
فریاد رسی در همه حین یا اسدالله
بسم الله اگر بر سر آنی که چو مهدی
ظاهر شوی از بیشه دین یا اسدالله
وقت است که از خون پلنگان
یک رنگ کنی روی زمین یا اسدالله
شیر علمت چون فکند سایه به محشر
خورشید شود سایه نشین یا اسدالله
در روضه روی با علم شیر سیاهت
پیش از همه کس روز پسین یا اسدالله
جز نور جهانگیر تو با نور محمد
کی بود دو خورشید قرین یا اسدالله
از شیر قیامت نبود به بفراست
زان از همه یی خوبترین یا اسدالله
بر گاو سخنگو ید بیضا تو نمودی
در معرکه سحر مبین یا اسدالله
با قوت بازوی تو رستم چه شغالی است
گر باز کنی پنجه کین یا اسدالله
در معرکه گاهیکه غریو افکنی از جنگ
در بیشه جهد شیر عرین یا اسدالله
در موج هلاکند نهنگان همه آندم
کآرد به جبین خشم تو چین یا اسدالله
هم کعبه عزیز از تو و هم کعبه نشینان
تو فخر مکانی و مکین یا یا اسدالله
در سلسله هر که بود حلقه ذکرت
سر حلقه بود روح امین یا اسدالله
با اسم علی وصف عظیم آمده یعنی
نام تو بود نام مهین یا اسدالله
از تیر بلانیست محبان ترا غم
حب تو بود حصن یا اسدالله
پایی به سر تشنه لبان نه که ز لطف است
خاک قدمت ماه معین یا اسدالله
چون بوی وفا میدمد از خیل سگانت
صد صید سگت آهوی چین یا اسدالله
امید من آنست که خوانی سگ خویشم
دارم ز تو امید همین یا اسدالله
فریاد رسی را که تویی در دم آخر
فریاد رس جان حزین یا اسدالله
شادند جهانی بنوال کرم تو
مگذار من خسته غمین یا اسدالله
ما صید ضعیفیم تنابیم عتابت
بر ما زره خشم مبین یا اسدالله
باشد که لطف تو شود خاتمت خیر
کردیم برین ختم سخن یا اسدالله
سر بیشه تو عرش برین یا اسدالله
شیران جهان صید تو اند از ره معنی
شیر فلکت صید کمین یا اسدالله
در عرش نگین داد رسولت شب معراج
عرش است ترا زیر نگین یا اسدالله
در ارژنه سلمان تو رهاندی ز کف شیر
فریاد رسی در همه حین یا اسدالله
بسم الله اگر بر سر آنی که چو مهدی
ظاهر شوی از بیشه دین یا اسدالله
وقت است که از خون پلنگان
یک رنگ کنی روی زمین یا اسدالله
شیر علمت چون فکند سایه به محشر
خورشید شود سایه نشین یا اسدالله
در روضه روی با علم شیر سیاهت
پیش از همه کس روز پسین یا اسدالله
جز نور جهانگیر تو با نور محمد
کی بود دو خورشید قرین یا اسدالله
از شیر قیامت نبود به بفراست
زان از همه یی خوبترین یا اسدالله
بر گاو سخنگو ید بیضا تو نمودی
در معرکه سحر مبین یا اسدالله
با قوت بازوی تو رستم چه شغالی است
گر باز کنی پنجه کین یا اسدالله
در معرکه گاهیکه غریو افکنی از جنگ
در بیشه جهد شیر عرین یا اسدالله
در موج هلاکند نهنگان همه آندم
کآرد به جبین خشم تو چین یا اسدالله
هم کعبه عزیز از تو و هم کعبه نشینان
تو فخر مکانی و مکین یا یا اسدالله
در سلسله هر که بود حلقه ذکرت
سر حلقه بود روح امین یا اسدالله
با اسم علی وصف عظیم آمده یعنی
نام تو بود نام مهین یا اسدالله
از تیر بلانیست محبان ترا غم
حب تو بود حصن یا اسدالله
پایی به سر تشنه لبان نه که ز لطف است
خاک قدمت ماه معین یا اسدالله
چون بوی وفا میدمد از خیل سگانت
صد صید سگت آهوی چین یا اسدالله
امید من آنست که خوانی سگ خویشم
دارم ز تو امید همین یا اسدالله
فریاد رسی را که تویی در دم آخر
فریاد رس جان حزین یا اسدالله
شادند جهانی بنوال کرم تو
مگذار من خسته غمین یا اسدالله
ما صید ضعیفیم تنابیم عتابت
بر ما زره خشم مبین یا اسدالله
باشد که لطف تو شود خاتمت خیر
کردیم برین ختم سخن یا اسدالله