تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۲۸ - به وصل از خوی او نظاره دیدار نتوانم
به وصل از خوی او نظاره دیدار نتوانم
نگاهی گرد دل می گردد و اظهار نتوانم
ز خجلت سر به پیش افکنده ام نه عجز و نه عذری
گناه من اگر عشق است، استغفار نتوانم
گریبان پاره می آیم به کویت هر سحر، ترسم
که مستم محتسب پندارد و انکار نتوانم
اگر ز آلایشم آزرده ای، اوّل قدح در ده
به مستی می توانم پاک شد، هشیار نتوانم
رقیبان از وفا در لاف و من خاموش کی شاید؟
درین دعوی تنزل کردن از اغیار نتوانم
تو را تا دیده ام گلشن به چشمم خار می آید
توانم دیده از گل بست، زان رخسار نتوانم
به راه او دل و دستم حزین از کار می ماند
درین مستی پریشان کردن دستار نتوانم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۲۹ - به صد جان غمزه ات مفت خریدار است می دانم
به صد جان غمزه ات مفت خریدار است می دانم
که اندک التفاتی از تو بسیار است می دانم
بحل کردم اگر خون من از بیگانگی ریزی
که پاس آشنایی بر تو دشوار است می دانم
نمی دانم زیان و سود سودای محبّت را
دل من ساده و آن غمزه پرکار است می دانم
سر پرسیدن کس نیست پنداری خیالش را
دلم در سینه عمری شدکه بیمار است می دانم
علاج پیچ و تابی کز غم افزاید رگ جان را
چو کاکل گرد سرگردیدن یار است می دانم
دلی در سینه پروردم به صد خون جگر عمری
نمی دانم چه شد آن طره، طرار است می دانم
نمی نالم حزین از دست آن بیدادگر جایی
که از پهلوی دل، عاشق در آزار است می دانم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۳۰ - سپاه فتنه با آن چشم جلاد است می دانم
سپاه فتنه با آن چشم جلاد است می دانم
نگاهش را تغافل، خواب صیاد است می دانم
ز تیر غمزه ی سندان شکاف او خطر دارد
به سختی گر دل آیینه فولاد است می دانم
نمی دانم کجا وحشی نگاهم می کند جولان ؟
دل رم دیدهٔ من وحشت آباد است می دانم
نمی دانم چه شد بانگ درای محمل لیلی؟
دل صد چاک من لبریز فریاد است می دانم
به خونم دامن پاک نگه را گر نیالودی
ز قتلم غمزهٔ نامهربان شاد است می دانم
نگاه بسملم، مضمون حیرت را تو می دانی
مرا مطلب فراموش و تو را یاد است می دانم
چه سود احوال دل چون شمع گفتن با تو بی پروا؟
که در گوشت حدیث سوختن باد است می دانم
کجا سرپنجهٔ من شانهٔ زلف تو خواهد شد؟
که این دولت نصیب بخت شمشاد است می دانم
رقم زد عشق شیرین کار، نقش بیستون از دل
خراش ناخنی سرمشق فرهاد است می دانم
کمال حسن بی باکی، گل عشق است سربازی
لبالب جوی شیر از خون فرهاد است می دانم
علاج تنگى دل، عشق آتش دست می داند
مزن بیهوده بال، این بیضه فولاد است می دانم
نمی ‎دانم که تعلیم ازکدام آتش نفس دارد
به هر فنیکه خواهی عشق استاد است می دانم
دو روزی شد که با دل بسته ای عهد وفا اما
بنای عشق و حسنت، دیر بنیاد است می دانم
حزین آسان گرفتم می شود ربط سخن حاصل
قبول خاطر دلها، خداداد است می دانم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۳۱ - نگاهش با اسیران بر سر ناز است می دانم
نگاهش با اسیران بر سر ناز است می دانم
غرور مستی آن حسن طنّاز است، می دانم
چه حد دارم، که نام پنجهٔ مژگان او گیرم
تذرو دل، اسیر چنگل باز است می دانم
به شمع انجمن خاکستر پروانه می ‎گوید
که انجام محبّت رشک آغاز است می دانم
کنون زاهد که با رندان نشستی ترک تقوا کن
که تار سبحه ات ابریشم ساز است می دانم
نهان خال تو کی در سبزه خط می تواند شد؟
اگر صد پرده پوشی، نافه غمّاز است می دانم
نبخشد دود شمع خانقاه این روشنی با دل
که این نور از فروغ گوهر راز است می دانم
حزین را عقده های خاطر از یک پرسشت وا شد
فسون لعل جان بخش تو، اعجاز است می دانم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۳۲ - ز خود دور آن دلارا را نمی دانم نمی دانم
ز خود دور آن دلارا را نمی دانم نمی دانم
جدا از موج، دریا را نمی دانم نمی دانم
دمید از مشرق هر ذره ای، سر زد ز هر خاری
نهان آن نور پیدا را نمی دانم نمی دانم
لبالب از می دیدار بینم آسمانها را
حجاب باده، مینا را نمی دانم نمی دانم
به چشم جمله ذرات جهان هم سنگ می آید
عیار لعل و خارا را نمی دانم نمی دانم
فریب وعدهٔ امروز و فردا کار نگشاید
که من امروز و فردا را نمی دانم نمی دانم
سرت گردم زبان من شو و با من حکایت کن
بیان رمز و ایما را نمی دانم نمی دانم
نهانی تا به کی در پرده با دل نکته می سنجی
اشارتهای پیدا را نمی دانم نمی دانم
به هر جرمی مگیر، ارشاد کن، بیگانهٔ کیشم
هنوز آیین ترسا را نمی دانم نمی دانم
بیا و در عوض بپذیر از من شیوهء رندی
رسوم زهد و تقوا را نمی دانم نمی دانم
تو گر خواهی صمد ، خواهی صنم ، ره گم نمی گردد
ز اسما جز مسما را نمی دانم نمی دانم
حزین ، جایی که دارد در بغل هر ذرّه خورشیدی
نزاع شیخ و ملّا را نمی دانم نمی دانم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۳۳ - غم دنیا ندارم، در پی عقبا نمی مانم
غم دنیا ندارم، در پی عقبا نمی مانم
به شغل دشمنان، از دوست هرگز وا نمی مانم
نمی گردد گره، مجنون صفت مشت غبار من
خراب وحشتم، زندانی صحرا نمی مانم
ز امشب مگذران، گر می کنی فکری به روز من
من آتش به جان، چون شمع تا فردا نمی مانم
گسستن نیست در پی کاروان بی قراران را
چو موج از خود به هر جانب روم تنها نمی مانم
به این ضعفی که نتوانم به سعی از خویشتن رفتن
چرا در خاطر آن یار بی پروا نمی مانم؟
چو طفل اشک، آغوشم به آسایش نمی سازد
گره در دامن مژگان خون پالا نمی مانم
گرامی گوهرم گرد یتیمی آرزو دارد
حزین از سیر چشمی در دل دریا نمی مانم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۳۸ - بود تا چند در دل حسرت آن خوش بر و دوشم
بود تا چند در دل حسرت آن خوش بر و دوشم
هلال آسا کشد خمیازهٔ خورشید آغوشم؟
به باد دامنی از خاک بردارد شهیدان را
قیامت جلوه افتاده ست آن سرو قبا پوشم
سراسر می رود مژگان شوخش در رگ دلها
خراب هوشمندی های آن چشم قدح نوشم
شب افسانهٔ زلفش، ندارد گرچه کوتاهی
به خواب بیخودی نگذارد آن صبح بناگوشم
کند جام نگاهش باده در جام هوسناکان
سیه مست تغافلهای آن عاشق فراموشم
حزین ، از درد و صاف کفر و دین از من چه می پرسی؟
درین میخانه، خون مشربم، با جمله می جوشم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴۴ - به پای خم اگر یکبار طالع بار می دادم
به پای خم اگر یکبار طالع بار می دادم
به دست آسمان یک ساغر سرشار می دادم
اگر اسلام را می بود ربطی با سر زلفش
ز زاهد می گرفتم سبحه و زنّار می دادم
نهال طالعم روزی گل عشرت به سر میزد
که در خون ناوکت را غوطه تا سوفار می دادم
خوشا روزی که از بی باکی عشق تو چون جوهر
رگ جان را به تیغ غمزه خونخوار می دادم
حزین ، امشب نمی دانم تسلّی چون کنم دل را
اگر می کرد باور، وعدهٔ دیدار می دادم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴۶ - خراباتی نژادم دلق شیادانهای دارم
خراباتی نژادم دلق شیادانهای دارم
صراحی در بغل، در آستین پیمانه ای دارم
به ناقص فطرتان بخشیده ام دنیا و عقبا را
گدای کوی عشقم همت مردانه ای دارم
ز جانان می گریزم، شور استغنا تماشا کن
به هجران می ستیزم خوی بی باکانه ای دارم
بود پیر خرابات از کرم دست مرا گیرد
اگر هشیارم اما لغزش مستانه ای دارم
درین دیماه بی برگی شوم همخانه با بلبل
که من هم انتظار بی وفا جانانه ای دارم
زیاد نشئه حسن دلارام خون آغوشی
چو چشم خوش نگاهان در بغل پیمانه ای دارم
حزین از سرگذشت دلکش خود پای کوبانم
زبان و گوش محو لذت افسانه ای دارم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴۷ - پریشان خاطرم از همنشینان عزلتی دارم
پریشان خاطرم از همنشینان عزلتی دارم
خموشی صحبت خاصی ست، با خود خلوتی دارم
نمی آرد دل آزرده تاب نکهت زلفش
دماغ آشفته ام، از بوی سنبل وحشتی دارم
سر خجلت به پیش افکنده ام از کرده های خود
به بیکاری سر آرم عمر را تا فرصتی دارم
نه جان را وصل دلخواهی، نه دل را قوت آهی
من حسرت نصیب از زندگانی تهمتی دارم
نباشد بهتر از می در کف دریادلان چیزی
به زاهد جام خود را چون نبخشم؟ همّتی دارم
به تن دارم تب گرمی، به لب دارم دم سردی
مرا بیماری عشق است، بر جان منّتی دارم
نمی یابم سراغ لیلی رم خورده خود را
به یاد وحشتش، با چشم آهو الفتی دارم
کسی هرگز نبیند راه از خود رفتن ما را
حزین ، از حلقه مجلس، کمند وحدتی دارم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۴۸ - نیم صورت پرست، اینجا تماشای دگر دارم
نیم صورت پرست، اینجا تماشای دگر دارم
درین آیینه ها آیینه سیمای دگر دارم
نمی گیردکمند الفتم وحشی غزالان را
که مجنونم ولی دامان صحرای دگر دارم
تو درآغوش سرو ای قمری کوته نظر بنشین
که طوق بندگی از سرو بالای دگر دارم
نیم پروانه تا از شمع گردد دیدهام روشن
نهان در پردهٔ دل محفل آرای دگر دارم
حرامم باد احرام ره فقر و فنا بستن
بجز ترک تمنا گر تمنای دگر دارم
نگیرد صورتی، احوالم از روی دل خوبان
من این حیرانی از آیینه سیمای دگر دارم
حزین چون موج از دستم عنان آستین رفته
که در هر دیده از خوناب، دپای دگر دارم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۵۰ - ز بس راز تو را پنهان ازین نامحرمان دارم
ز بس راز تو را پنهان ازین نامحرمان دارم
به جای مغز، مکتوب تو را در استخوان دارم
ره شوقم ندارد تا به منزل مانع دیگر
همین پست و بلندی اززمین وآسمان دارم
ز من چون لاله چاک سینه پوشیدن نمی آید
نمی گویی که داغ عشق را تا کی نهان دارم؟
نشوید غیر خون از خاطرم مشق شهادت را
بود عمری که با خود حرف تیغی در میان دارم
چراغ آگهی از چشم عبرت بین شود روشن
دل بیداری از تعبیر خواب غافلان دارم
ز پاس خود غبار خاطرم، آسوده دل دارد
من آن آیینه ام کز رنگ خود آیینه دان دارم
مگر دل را فرستم ورنه از قاصد نمی آید
شکایتهای هجرانی کزان نامهربان دارم
نیم بلبل که در دل خارخار منزلم باشد
نهال شعله ام کی بار خاطر آشیان دارم؟
به هر در سجده ای دارد سرم از جوش مستی ها
ز طوف کعبه می آیم، ره دیر مغان دارم
کجاگیرم سراغ یوسف گم کردهء خود را
دل بی طاقتی همچون جرس در کاروان دارم
حزین مقصودم از سودای جان، جانان بود دانی
نه سودی آرزو دارم، نه پروای زیان دارم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۵۲ - خرابی برنتابد محنت آبادی که من دارم
خرابی برنتابد محنت آبادی که من دارم
گران سنگ است صبر کوه بنیادی که من دارم
خروش من صفیر بلبل تصویر را ماند
نواپرداز خاموشی ست، فریادی که من دارم
مبادا هیچ صیدی بسته دام فراموشی
به حسرت می کشد بی رحم صیادی که من دارم
شکوه حسن بی پروا کجا و طاقت عاشق؟
گدازد شیشه دل را پریزادی که من دارم
به خاک کشتگان از جلوه افکنده ست آشوبی
قیامت می کند، نوخیز شمشادی که من دارم
خوشا قمری که آزاد است از قید گرفتاری
هزاران بنده دارد سرو آزادی که من دارم
به جای رشته دارد تار زنار برهمن را
در این بیت الصّنم تسبیح اورادی که من دارم
نمک پروردهٔ عشقم، حلاوت سنج رسوایی
گریبان می درد شور خدا دادی که من دارم
به حسرت می کند در کام من خونابهٔ دل را
چه می خواهد غمت از جان ناشادی که من دارم؟
حزین ، از لوح فطرت خوانده ام درس جوانمردی
بود پیر خرد شاگرد استادی که من دارم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۵۵ - به ره سربسته مکتوبی از آن مهرآشنا دارم
به ره سربسته مکتوبی از آن مهرآشنا دارم
گل نشکفته ای در دامن باد صبا دارم
به تن مشت استخوانی توشهٔ راه فنا دارم
یک انبان آرد با خود زاد راه آسیا دارم
ثبات عهد گل، بر دور عیشم خنده ها دارد
به کف پیمانه ای، همطالع رنگ حنا دارم
به خاک تکیه گاه راحتم بستر نمی باید
رگ خوابی به هم پیچیده تر از بوریا دارم
چنان رسوای عالم گشتهام در عشقبازبها
که گر آیم به خاطر یار را، آواز پا دارم
ز اکسیر وفا داریم، سامانی سلیمانی
سرت گردم، کدامین را ندارم تا تو را دارم؟
به من تکلیف محراب تو زاهد، سرنمی گیرد
که نذر سجده ای، در قبله ی آن نقش پا دارم
ندارم شکوه ای، گردم سرت، گوشی به حرفم کن
گدای این درم، عرض دعایی مدعا دارم
حزین از حسرت آب حیات رفته در غفلت
به گردش ازکف افسوس خود، دست آسیا دارم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۵۶ - اگر من بیستون عشق را تعمیر می کردم
اگر من بیستون عشق را تعمیر می کردم
به آهی سنگ را چون سینه ناخن گیر می کردم
اگر همّت ز من می خواست دل های سحرخیزان
دم گرمی به کار آه بی تاثیر می کردم
دلی ز اندیشه فارغ داشتم در می پرستیها
به یک ساغر علاج عقل پرتزوبر می کردم
ندارد حسن لیلی چون من، از خود رفته مجنونی
سواد زلف او می گفتم و شبگیر می کردم
به یاد زلف مشکینش من شوریده سر، شبها
مسلسل قصه ای در حلقهٔ زنجیر می کردم
دل عاشق سخن، میشد اگر یک ره دچار من
حکایت ها از آن مژگان خوش تقریر می کردم
حزین گر می گشودم پرده از کار جم و جامش
دل دنیاپرستان را، ز عالم سیر می کردم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶۶ - به این بی طاقتی یارب به دنبال که می گریم؟
به این بی طاقتی یارب به دنبال که می گریم؟
چنین رنگین به یاد چهره آل که می گریم؟
درین بستان سرا در سایه سرو سرافرازی
به حسرت از غم کوتاهی بال که می گریم؟
سراپا گشته ام یک چشم تر چون ابر و حیرانم
به این طوفان نمی دانم بر احوال که می گریم؟
ندیدم شمع را بیش از شبی هرگز فرو گرید
من آتش جگر یارب، به اقبال که می گریم؟
حزین آماده شبگیر چون شمع سحرگاهی
درین محفل به حسرتزار آمال که می گریم؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶۷ - نخواهد از شکنج دام هرگز کرد آزادم
نخواهد از شکنج دام هرگز کرد آزادم
تغافل پیشه صیادی که خوش دارد به فریادم
به کونین التفاتم نیست ز اندک التفات تو
فراموش از دو عالم کرده ام تا کرده ای یادم
به اندک شیوه ای دل را تسلی می توان کردن
ترحم گر نخواهی کرد، گوشی کن به فریادم
اگر یک دم تهی از گرد کلفت دامنم می شد
سبک روحی، نسیم وصل را تعلیم می دادم
اقامت در بساط زندگی دور است از غیرت
کند گر ناله امدادی، غباری در ره بادم
گشاید بال و پر هر قدر می، مینا شکن باشد
شگون دارد شکست شیشهٔ دل را پریزادم
تمنّای جهان از تلخ کامان می شود حاصل
ز جان خوبش، کام تیشه شیرین کرد، فرهادم
فراموشم نمی سازد حزین از ناوک نازی
اسیر دلنوازیهای آن بی رحم صیادم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۷۵ - گلستان محبت را ز دیرین عندلیبانم
گلستان محبت را ز دیرین عندلیبانم
به گوش غنچه گستاخ است گلبانگ پریشانم
اثر در زلف لیلی می کند آشوب زنجیرم
نمک بر زخم مجنون می زند شور بیابانم
سفال چرخ را بخشد طراوت دود آه من
ز جوی شعله های سینه سیراب است ربحانم
ورق گردانی باد بهاران فیضها دارد
که هر دم با جنون تازه ای دست و گریبانم
جدایی دیده ام ای همنشین، حالم چه می پرسی؟
دماغ آشفته ام، خونین دلم، خاطر پریشانم
عجب نبود که مقبول مغان افتد نیاز من
درین دیر کهن دیری ست پیر یا صنم خوانم
لب شکرم که از فیض ستم دارم گل افشانی
گل زخمم که از سیرابی تیغ تو خندانم
نمک پروردهٔ زخم نمایان دل ریشم
به شور عشق افسون می دمد چاک گریبانم
حزین از نوش و نیش کفر و ایمانم چه می پرسی؟
به هر کیشی که فرماید محبّت بنده فرمانم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۷۶ - ز هند تیره دل چون شمع روشنگر برون رفتم
ز هند تیره دل چون شمع روشنگر برون رفتم
به پای خود به این شهر آمدم با سر برون رفتم
چو آن شبنم که گیرد جذبهٔ خورشید دامانش
سبکروحانه بی امداد بال و پر برون رفتم
به من نگذاشت دوران سبک سر، قوّت پایی
چو موج از سینه، زین دریای بی لنگر برون رفتم
نگشت آلودهٔ پستیِّ همّت دامن پاکم
ازین عالم چو خورشید بلند اختر برون رفتم
چو شمع بزم کوران تا به کی بیهوده بگدازم؟
حزین ، از کشور گردون دون پرور برون رفتم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۷۸ - در آب دیده یا در سینهٔ پرآذر اندازم
در آب دیده یا در سینهٔ پرآذر اندازم
دل بیمار خود را بر کدامین بستر اندازم؟
جهان افسرده شد از عشق خون آشام، اشارت کن
که این دل مردگان را در رگ جان نشتر اندازم
کف خاکستر تفسیده ام در کار محشر کن
که دوزخ در بهشت و العطش در کوثر اندازم
دل نامهربانت کینهٔ عاشق چرا دارد؟
اگر رسم وفا عیب است از عالم براندازم
قدح پیمای من، داری اگر ذوق کباب دل
بفرما تا به داغ دوستی بر اخگر اندازم
غبار دل بود، تا کی، کهن ویرانهٔ دنیا؟
بگو تا کار عالم را به مژگان تر اندازم
بساط عشق بازان گرمی هنگامه می خواهد
تو چوگان کن کمند زلف را تا من سراندازم
حزین از عشق دارم در رگ جان گرمی خونی
که در شمشیر قاتل پیچ و تاب جوهر اندازم