تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۴۷ - از خم صفا باده چون قند بیارید
از خم صفا باده چون قند بیارید
بانغمه نوروز و نهاوند بیارید
هر چند که بس نادر و نایاب و عزیزست
ای ساده دلان،یک دل خرسند بیارید
توت،ارچه لطیفست،ولی موجب صفراست
آلوی بخارا ز سمرقند بیارید
دردست داوی دل بیچاره درویش
از پند مگویید ولی بند بیارید
والله و یمین الله!ما رو بتو داریم
از بهر قسم مصحف سوگند بیارید
در جام محبت نه خمارست و نه مستی
از چند مگویید،که هر چند بیارید
قاسم،می ابلیس همه حیله و زرقست
جامی می توحید خداوند بیارید
بانغمه نوروز و نهاوند بیارید
هر چند که بس نادر و نایاب و عزیزست
ای ساده دلان،یک دل خرسند بیارید
توت،ارچه لطیفست،ولی موجب صفراست
آلوی بخارا ز سمرقند بیارید
دردست داوی دل بیچاره درویش
از پند مگویید ولی بند بیارید
والله و یمین الله!ما رو بتو داریم
از بهر قسم مصحف سوگند بیارید
در جام محبت نه خمارست و نه مستی
از چند مگویید،که هر چند بیارید
قاسم،می ابلیس همه حیله و زرقست
جامی می توحید خداوند بیارید
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۵۶ - با ما سخن از خرقه و سجاده مگویید
با ما سخن از خرقه و سجاده مگویید
از ما بجز از شیوه مستانه مجویید
در کعبه بهر چار جهت رو بهم آرند
در دایره وحدت حق روی برویید
گر خاصه عشقید بجز عشق مدانید
گر عاشق یارید بجز یار مگویید
یک منزل دیگر زلب جوی بدریاست
در لجه دریا طرف جوی مجویید
گر عاشق یارید درین کو بخرامید
گر گلبن عشقید درین روضه برویید
از کس مهراسید که در حفظ خدایید
خود را بشناسید، که زیبا و نکویید
بیرون ز شما نیست، اگر صورت و معنیست
زنهار که از جانب بیهوده مپویید
قاسم، ره تقلید خیالست و محالست
در باغ جهان گلبن تقلید مبویید
از ما بجز از شیوه مستانه مجویید
در کعبه بهر چار جهت رو بهم آرند
در دایره وحدت حق روی برویید
گر خاصه عشقید بجز عشق مدانید
گر عاشق یارید بجز یار مگویید
یک منزل دیگر زلب جوی بدریاست
در لجه دریا طرف جوی مجویید
گر عاشق یارید درین کو بخرامید
گر گلبن عشقید درین روضه برویید
از کس مهراسید که در حفظ خدایید
خود را بشناسید، که زیبا و نکویید
بیرون ز شما نیست، اگر صورت و معنیست
زنهار که از جانب بیهوده مپویید
قاسم، ره تقلید خیالست و محالست
در باغ جهان گلبن تقلید مبویید
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۵۷ - از باده گلگون قدری هست بگویید
از باده گلگون قدری هست بگویید
در شهر چو زیبا قمری هست بگویید
ما را خبری نیست، که مستان خرابیم
گر زانکه شما را خبری هست بگویید
در دیر مغان، نیم شبان، در شب تاریک
جز پیر مغان راهبری هست؟ بگویید
ای زاهد مغرور، مکن منع من از عشق
گر تیر بلا را سپری هست بگویید
عشقست که بابای جهانست بتحقیق
جز عشق کسی را پدری هست؟بگویید
در عشق تو دلها همه چون آتش گرمند
دل گرم تر از من دگری هست؟ بگویید
آن دور رخ و زلف تو غارتگر دلهاست
در دور و تسلسل نظری هست؟ بگویید
در باغ لطافت، که چراغ همه دلهاست
شیرین ثمری، بر شجری هست؟ بگویید
در مصر جهان دل نگرانیم چو یعقوب
گر یوسف زرین کمری هست بگویید
در بادیه هجر بماندم شب تاریک
گر تیره شبم را سحری هست بگویید
در کشتن قاسم، که دلش مست و خرابست
بالا شجری، دل حجری هست؟ بگویید
در شهر چو زیبا قمری هست بگویید
ما را خبری نیست، که مستان خرابیم
گر زانکه شما را خبری هست بگویید
در دیر مغان، نیم شبان، در شب تاریک
جز پیر مغان راهبری هست؟ بگویید
ای زاهد مغرور، مکن منع من از عشق
گر تیر بلا را سپری هست بگویید
عشقست که بابای جهانست بتحقیق
جز عشق کسی را پدری هست؟بگویید
در عشق تو دلها همه چون آتش گرمند
دل گرم تر از من دگری هست؟ بگویید
آن دور رخ و زلف تو غارتگر دلهاست
در دور و تسلسل نظری هست؟ بگویید
در باغ لطافت، که چراغ همه دلهاست
شیرین ثمری، بر شجری هست؟ بگویید
در مصر جهان دل نگرانیم چو یعقوب
گر یوسف زرین کمری هست بگویید
در بادیه هجر بماندم شب تاریک
گر تیره شبم را سحری هست بگویید
در کشتن قاسم، که دلش مست و خرابست
بالا شجری، دل حجری هست؟ بگویید
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۵۸ - از پیر مغان گر خبری هست بگویید
از پیر مغان گر خبری هست بگویید
از باده اگر ما حضری هست بگویید
تا چند ملامت که خطیرست ره عشق؟
گر تیر قضا را سپری هست بگویید
پران ز پر عشق شد این جان بلا دوست
جز عشق اگر بال و پری هست بگویید
در بادیه محنت هجران شب تاریک
جز پیر مغان راهبری هست؟ بگویید
جز مستی عشاق، که آن سد عظیمست
در راه محبت خطری هست؟ بگویید
از خطه امکان طرف حضرت واجب
جز راه فنا رهگذری هست؟ بگویید
با ما خبری نیست، که مستان خرابیم
گر زانکه شما را خبری هست بگویید
قاسم، رخ و زلفش همه دورست و تسلسل
در دور و تسلسل نظری هست؟ بگویید
از باده اگر ما حضری هست بگویید
تا چند ملامت که خطیرست ره عشق؟
گر تیر قضا را سپری هست بگویید
پران ز پر عشق شد این جان بلا دوست
جز عشق اگر بال و پری هست بگویید
در بادیه محنت هجران شب تاریک
جز پیر مغان راهبری هست؟ بگویید
جز مستی عشاق، که آن سد عظیمست
در راه محبت خطری هست؟ بگویید
از خطه امکان طرف حضرت واجب
جز راه فنا رهگذری هست؟ بگویید
با ما خبری نیست، که مستان خرابیم
گر زانکه شما را خبری هست بگویید
قاسم، رخ و زلفش همه دورست و تسلسل
در دور و تسلسل نظری هست؟ بگویید
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۵۹ - در مجلس ما جز سخن یار مگویید
در مجلس ما جز سخن یار مگویید
با حضرت آن یار ز اغیار مگویید
در قلزم توحید همه غرق فنایند
از جوشش آن قلزم زخار مگویید
در دار و مدارید، ندانم که چه دارید؟
اسرار خدا جز بسر دار مگویید
در چرخ صفا، رقص کنان، مست خدایید
از گردش این گنبد دوار مگویید
گر رند خراباتی و قلاش طریقید
از واقعه جبه و دستار مگویید
این خانه عشقست و درو قصه پنهان
هان! این سخن خانه ببازار مگویید
از قاعده کعبه و بت خانه گذشتیم
با ما سخن از خرقه و زنار مگویید
سر گشته و آشفته و مستیم و معربد
این بی ادبی ها بر آن یار مگویید
قاسم، سخن عشق بهر جا که شنیدید
اقرار بیارید و ز انکار مگویید
با حضرت آن یار ز اغیار مگویید
در قلزم توحید همه غرق فنایند
از جوشش آن قلزم زخار مگویید
در دار و مدارید، ندانم که چه دارید؟
اسرار خدا جز بسر دار مگویید
در چرخ صفا، رقص کنان، مست خدایید
از گردش این گنبد دوار مگویید
گر رند خراباتی و قلاش طریقید
از واقعه جبه و دستار مگویید
این خانه عشقست و درو قصه پنهان
هان! این سخن خانه ببازار مگویید
از قاعده کعبه و بت خانه گذشتیم
با ما سخن از خرقه و زنار مگویید
سر گشته و آشفته و مستیم و معربد
این بی ادبی ها بر آن یار مگویید
قاسم، سخن عشق بهر جا که شنیدید
اقرار بیارید و ز انکار مگویید
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۶۳ - ای جان جهان، ساقی جان، رطل گران دار
ای جان جهان، ساقی جان، رطل گران دار
از صومعه جان را بسر دیر مغان آر
چون نکته اسرار خرابات بدانی
این نکته اسرار ز اغیار نگه دار
سرهای سران را ببریدند برین گنج
تا دم نزند هیچ کس از پرده اسرار
گر طالب سرید ز سر قصه مگویید
سر را نتوان برد درین کوچه بسر بار
ای جان و جهان، پرده ز رخسار برافکن
تا چاک زنم پیش رخت پرده پندار
منصور چو بر دار همی رفت عجب گفت:
دیار بغیر از تو ندیدم درین دار
تا بر سر بازار جهان جلوه گر آمد
خود بود فروشنده و خود بود خریدار
چون عشق قرین نیست چه مسجد، چه صوامع
چون نور یقین نیست، چه تسبیح، چه زنار؟
جان و دل و دین، صبر و خرد برد بغارت
فی الجمله عجب جمله برست آن بت عیار!
زاهد نتواند که کند ترک سر خویش
در لانه عصفور که دیدست سر مار؟
یک لمعه ز رخسار تو در دیر مغان تافت
از لات و هبل نیز بر آمد دم اقرار
در هجر تو سیلاب سرشکم مددی کرد
والله که چه خشنودم ازین ابر گهربار!
در مجلس ما قصه ناموس مخوانید
من فارغم از سر، چه کشم زحمت دستار؟
ما در دو جهان روی تمنا بتو داریم
رستیم بسودای تو از عالم غدار
قاسم سفری کرد ز صورت بمعانی
هم ناسک ادیان شد و هم سالک اطوار
از صومعه جان را بسر دیر مغان آر
چون نکته اسرار خرابات بدانی
این نکته اسرار ز اغیار نگه دار
سرهای سران را ببریدند برین گنج
تا دم نزند هیچ کس از پرده اسرار
گر طالب سرید ز سر قصه مگویید
سر را نتوان برد درین کوچه بسر بار
ای جان و جهان، پرده ز رخسار برافکن
تا چاک زنم پیش رخت پرده پندار
منصور چو بر دار همی رفت عجب گفت:
دیار بغیر از تو ندیدم درین دار
تا بر سر بازار جهان جلوه گر آمد
خود بود فروشنده و خود بود خریدار
چون عشق قرین نیست چه مسجد، چه صوامع
چون نور یقین نیست، چه تسبیح، چه زنار؟
جان و دل و دین، صبر و خرد برد بغارت
فی الجمله عجب جمله برست آن بت عیار!
زاهد نتواند که کند ترک سر خویش
در لانه عصفور که دیدست سر مار؟
یک لمعه ز رخسار تو در دیر مغان تافت
از لات و هبل نیز بر آمد دم اقرار
در هجر تو سیلاب سرشکم مددی کرد
والله که چه خشنودم ازین ابر گهربار!
در مجلس ما قصه ناموس مخوانید
من فارغم از سر، چه کشم زحمت دستار؟
ما در دو جهان روی تمنا بتو داریم
رستیم بسودای تو از عالم غدار
قاسم سفری کرد ز صورت بمعانی
هم ناسک ادیان شد و هم سالک اطوار
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۶۸ - رو خرقه گرو کن، دل و دلدار بدست آر
رو خرقه گرو کن، دل و دلدار بدست آر
ما عاشق یاریم، چه جای سر و دستار؟
در که گل فخار جهان باده بجوشست
اینست مگر خاصیت که گل فخار؟
آنجا که رسد عشق خداوند بدلها
از کافر صد ساله بر آید دم افرار
در غار جهان، کان همه سرمایه سوداست
ما طالب یاریم، نه وابسته اغیار
سودی نکند واعظ ازین قبله دو دیدن
ما عاشق بازاری و تو عاشق بازار
رو عشق بدست آر و یقین دان که درین راه
سودی نکند زهد تو با دلبر عیار
قاسم، سببی باید و توفیق و زمانی
تا در ثمین برکشی از قلزم زخار
ما عاشق یاریم، چه جای سر و دستار؟
در که گل فخار جهان باده بجوشست
اینست مگر خاصیت که گل فخار؟
آنجا که رسد عشق خداوند بدلها
از کافر صد ساله بر آید دم افرار
در غار جهان، کان همه سرمایه سوداست
ما طالب یاریم، نه وابسته اغیار
سودی نکند واعظ ازین قبله دو دیدن
ما عاشق بازاری و تو عاشق بازار
رو عشق بدست آر و یقین دان که درین راه
سودی نکند زهد تو با دلبر عیار
قاسم، سببی باید و توفیق و زمانی
تا در ثمین برکشی از قلزم زخار
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۸۹ - با زلف و رخت مست مدامیم شب و روز
با زلف و رخت مست مدامیم شب و روز
ای ماه وفا پیشه و ای شاه دل افروز
بی شاهد و شمعیم درین وادی ایمن
شاهد، بنما چهره و آن شمع بر افروز
ما را ز ازل جام می عشق تو دادند
از باده پارینه بدان مستی امروز
ما خرقه ناموس بصد پاره دریدیم
زاهد، تو برو خرقه تزویر و ریا دوز
امروز که مهمان منست آن دل و دلدار
ای چنگ، دمی ساز کن، ای عود، همی سوز
امید چنانست دلم را بخداوند
در پیش رخت چاک زنم خرقه پیروز
المنة لله که زمستان بسر آمد
هنگام بهار آمد و شد نکهت نوروز
زاهد دهدم توبه ز روی تو، چه گویم؟
از قول بداندیش و حکایات بدآموز
عشقت بدل عاشق آشفته قاسم
از بخت بلند آمد و از طالع فیروز
ای ماه وفا پیشه و ای شاه دل افروز
بی شاهد و شمعیم درین وادی ایمن
شاهد، بنما چهره و آن شمع بر افروز
ما را ز ازل جام می عشق تو دادند
از باده پارینه بدان مستی امروز
ما خرقه ناموس بصد پاره دریدیم
زاهد، تو برو خرقه تزویر و ریا دوز
امروز که مهمان منست آن دل و دلدار
ای چنگ، دمی ساز کن، ای عود، همی سوز
امید چنانست دلم را بخداوند
در پیش رخت چاک زنم خرقه پیروز
المنة لله که زمستان بسر آمد
هنگام بهار آمد و شد نکهت نوروز
زاهد دهدم توبه ز روی تو، چه گویم؟
از قول بداندیش و حکایات بدآموز
عشقت بدل عاشق آشفته قاسم
از بخت بلند آمد و از طالع فیروز
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۱۸ - ما گنج قدیمیم درین دیر کهن سال
ما گنج قدیمیم درین دیر کهن سال
ما را چه بود گر بشناسی بهمه حال؟
ای خواجه سر سال شد و نوبت مستیست
مستان خرابیم، نه امسال چو هر سال
معشوق چو جانست و ندانم که چه جانست؟
هر جا که رود میرودش عشق بدنبال
آنجا که سراپرده اجلال تو باشد
جانها همه مستند، اگر رستم، اگر زال
از روی دل افروز تو جان را نتوان برد
وان زلف سیه رنگ تو دالست برین، دال
در مدرسه و صومعه گردیدم و دیدم:
آنجا همه قال آمد و اینجا همه احوال
قوال چه خوش گفت که: جز دوست کسی نیست
قاسم بسماع آمد از گفته قوال
ما را چه بود گر بشناسی بهمه حال؟
ای خواجه سر سال شد و نوبت مستیست
مستان خرابیم، نه امسال چو هر سال
معشوق چو جانست و ندانم که چه جانست؟
هر جا که رود میرودش عشق بدنبال
آنجا که سراپرده اجلال تو باشد
جانها همه مستند، اگر رستم، اگر زال
از روی دل افروز تو جان را نتوان برد
وان زلف سیه رنگ تو دالست برین، دال
در مدرسه و صومعه گردیدم و دیدم:
آنجا همه قال آمد و اینجا همه احوال
قوال چه خوش گفت که: جز دوست کسی نیست
قاسم بسماع آمد از گفته قوال
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۲۸ - یک جام بجانی دهد آن ساقی خودکام
یک جام بجانی دهد آن ساقی خودکام
المنة لله، زهی بخت و سرانجام؟
این جام تو اندر دو جهان مقصد اقصاست
انعام تو عامست ولی کی شود این عام؟
آشفته آن غمزه دل عالم و عامی
سودازده عشق، اگر پخته، اگر خام
دنیا همه دامست و درو دانه تزویر
آسوده و فردیم، هم از دانه، هم از دام
گر عشق نداری و غم عشق نداری
آخر بچه کار آیی؟ ای عام کالانعام
بر مرکب عرفان ره تحقیق توان رفت
خوش راه نوردیست، گهی تند و گهی رام!
گر نور یقین جلوه گر آید بحقیقت
فارغ شود از لات و هبل عابد اصنام
رمزی دو سه از جانب آن یار عیان کن
عالم نشود دل مگر از جانب علام
قاسم، ستم یار نهایت نپذیرد
هرگز نرسد واقعه هجر باتمام
المنة لله، زهی بخت و سرانجام؟
این جام تو اندر دو جهان مقصد اقصاست
انعام تو عامست ولی کی شود این عام؟
آشفته آن غمزه دل عالم و عامی
سودازده عشق، اگر پخته، اگر خام
دنیا همه دامست و درو دانه تزویر
آسوده و فردیم، هم از دانه، هم از دام
گر عشق نداری و غم عشق نداری
آخر بچه کار آیی؟ ای عام کالانعام
بر مرکب عرفان ره تحقیق توان رفت
خوش راه نوردیست، گهی تند و گهی رام!
گر نور یقین جلوه گر آید بحقیقت
فارغ شود از لات و هبل عابد اصنام
رمزی دو سه از جانب آن یار عیان کن
عالم نشود دل مگر از جانب علام
قاسم، ستم یار نهایت نپذیرد
هرگز نرسد واقعه هجر باتمام
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۶۴ - در مسجد و در کعبه و بت خانه دویدیم
در مسجد و در کعبه و بت خانه دویدیم
هرجا که رسیدیم بجز یار ندیدیم
عمری پس این پرده پندار بماندیم
چون روی تو دیدیم ز پندار رهیدیم
دیدار عزیز تو، که آن مقصد اقصاست
صد شکر که دیدیم و بمقصود رسیدیم
ما کشته شمشیر غم عشق تو گشتیم
المنة الله که سعیدیم و شهیدیم
ما را چه غم از حرفک و چربک؟ که درین راه
در جوش صفاهای تو چون خم نبیدیم
دیدیم که این خرقه ما هستی راهست
از دست تو این خرقه بصد پاره دریدیم
در حضرت او یا رب بسیار بکردیم
لبیک حق از کعبه و بت خانه شنیدیم
هر روز از آن یار سلامی و کلامیست
از بی خردی عاشق این کهنه قدیدیم
چون قاسمی ار یک نفسی روی تو بینیم
شیخیم و امامیم و مرادیم و مریدیم
هرجا که رسیدیم بجز یار ندیدیم
عمری پس این پرده پندار بماندیم
چون روی تو دیدیم ز پندار رهیدیم
دیدار عزیز تو، که آن مقصد اقصاست
صد شکر که دیدیم و بمقصود رسیدیم
ما کشته شمشیر غم عشق تو گشتیم
المنة الله که سعیدیم و شهیدیم
ما را چه غم از حرفک و چربک؟ که درین راه
در جوش صفاهای تو چون خم نبیدیم
دیدیم که این خرقه ما هستی راهست
از دست تو این خرقه بصد پاره دریدیم
در حضرت او یا رب بسیار بکردیم
لبیک حق از کعبه و بت خانه شنیدیم
هر روز از آن یار سلامی و کلامیست
از بی خردی عاشق این کهنه قدیدیم
چون قاسمی ار یک نفسی روی تو بینیم
شیخیم و امامیم و مرادیم و مریدیم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۶۵ - ما در طلب دوست فراوان بدویدیم
ما در طلب دوست فراوان بدویدیم
بسیار دویدیم ولیکن نرسیدیم
تا لمعه رخسار تو بر جان و دل افتاد
از دولت دیدار تو بر عرش پریدیم
ما روی تو دیدم درین دیر کهنسال
المنة الله که نمردیم و بدیدیم
در دست غمت بی دل و بیچاره و صبریم
وز جور غمت جامه بصد پاره دریدیم
بیچاره بماندیم، چنین واله و حیران
چون ذکر تو از کعبه و بت خانه شنیدیم
چون روی تو دیدیم بگفتیم شهادت
المنة الله که سعیدیم و شهیدیم
چون قاسم بیچاره ترا دید درین راه
ما پیر کمالیم و مرادیم و مریدیم
بسیار دویدیم ولیکن نرسیدیم
تا لمعه رخسار تو بر جان و دل افتاد
از دولت دیدار تو بر عرش پریدیم
ما روی تو دیدم درین دیر کهنسال
المنة الله که نمردیم و بدیدیم
در دست غمت بی دل و بیچاره و صبریم
وز جور غمت جامه بصد پاره دریدیم
بیچاره بماندیم، چنین واله و حیران
چون ذکر تو از کعبه و بت خانه شنیدیم
چون روی تو دیدیم بگفتیم شهادت
المنة الله که سعیدیم و شهیدیم
چون قاسم بیچاره ترا دید درین راه
ما پیر کمالیم و مرادیم و مریدیم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۶۶ - در دور رخت یک دل هشیار ندیدیم
در دور رخت یک دل هشیار ندیدیم
جز روی خوشت مشرق انوار ندیدیم
بردیم ببازار جهان گرامی
غیر از غم عشق تو خریدار ندیدیم
مطلوب کسی نیست بغیر از تو درین راه
وین طرفه که غیر تو طلب کار ندیدیم
از ظلمت و از نور گذشتیم بیک بار
غیر از تو کسی عالم اسرار ندیدیم
بردار تو منصور عجب گفت که: هیهات؟
دیار بغیر از تو درین دار ندیدیم
در صومعه و دیر مغان هیچ کسی را
بی یاد تو در خرقه و زنار ندیدیم
خود کشته ای قاسم را، خود تعزیه داری
ای یار، بعیاری تو یار ندیدیم
جز روی خوشت مشرق انوار ندیدیم
بردیم ببازار جهان گرامی
غیر از غم عشق تو خریدار ندیدیم
مطلوب کسی نیست بغیر از تو درین راه
وین طرفه که غیر تو طلب کار ندیدیم
از ظلمت و از نور گذشتیم بیک بار
غیر از تو کسی عالم اسرار ندیدیم
بردار تو منصور عجب گفت که: هیهات؟
دیار بغیر از تو درین دار ندیدیم
در صومعه و دیر مغان هیچ کسی را
بی یاد تو در خرقه و زنار ندیدیم
خود کشته ای قاسم را، خود تعزیه داری
ای یار، بعیاری تو یار ندیدیم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۶۷ - در کعبه و بت خانه بجز یار ندیدیم
در کعبه و بت خانه بجز یار ندیدیم
در گنج رسیدیم ولی مار ندیدیم
دیدیم درین دیر کهن سال دل افروز
دیار بغیر از تو درین دار ندیدیم
قرآن، که درو نیست خلافی بحقیقت
جز در نمط مختلف آثار ندیدیم
مانند رخت یک گل رنگین طلبیدیم
انصاف که در خانه و بازار ندیدیم
این گل که ببازار جهان حسن تو آورد
وردیست که در عرصه گلزار ندیدیم
هر روز بشکلی دگرآیی بر مستان
هربار که دیدیم چو این بار ندیدیم
هرجا که طلب کرد دل قاسم مسکین
مطلوب و طلب جمله بجز یار ندیدیم
در گنج رسیدیم ولی مار ندیدیم
دیدیم درین دیر کهن سال دل افروز
دیار بغیر از تو درین دار ندیدیم
قرآن، که درو نیست خلافی بحقیقت
جز در نمط مختلف آثار ندیدیم
مانند رخت یک گل رنگین طلبیدیم
انصاف که در خانه و بازار ندیدیم
این گل که ببازار جهان حسن تو آورد
وردیست که در عرصه گلزار ندیدیم
هر روز بشکلی دگرآیی بر مستان
هربار که دیدیم چو این بار ندیدیم
هرجا که طلب کرد دل قاسم مسکین
مطلوب و طلب جمله بجز یار ندیدیم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۷۰ - عمریست که سودای سر زلف تو داریم
عمریست که سودای سر زلف تو داریم
دیریست که از نرگس مستت بخماریم
ما آب روانیم و تو دریای حیاتی
جویای توایم، از همه رو رو بتو داریم
چون رو بتو داریم، ز ما روی مگردان
ما بنده روی تو، بگو: رو بکه آریم؟
اعداد شمردیم بسی، جمله یکی بود
چون جمله یکی باشد، ما در چه شماریم؟
بیماری از اندازه برون شد، قدمی نه
تا جان گرانمایه بجانان بسپاریم
گفتم: بکرمهای تو بازآر دلم را
خوش گفت: اگر باز نیاریم نه یاریم
برخاست ز فکر دو جهان خاطر قاسم
واعظ، بنشین، ما سر افسانه نداریم
دیریست که از نرگس مستت بخماریم
ما آب روانیم و تو دریای حیاتی
جویای توایم، از همه رو رو بتو داریم
چون رو بتو داریم، ز ما روی مگردان
ما بنده روی تو، بگو: رو بکه آریم؟
اعداد شمردیم بسی، جمله یکی بود
چون جمله یکی باشد، ما در چه شماریم؟
بیماری از اندازه برون شد، قدمی نه
تا جان گرانمایه بجانان بسپاریم
گفتم: بکرمهای تو بازآر دلم را
خوش گفت: اگر باز نیاریم نه یاریم
برخاست ز فکر دو جهان خاطر قاسم
واعظ، بنشین، ما سر افسانه نداریم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۷۲ - ما در دل و جان آتش سودای تو داریم
ما در دل و جان آتش سودای تو داریم
و اندر دو جهان عشق و تمنای تو داریم
مستیم بحدی که سر از پای ندانیم
شب تابسحر بانگ علالای تو داریم
هرکس بجهان رو بمرادیست، فاما
ما در دو جهان ذوق تماشای تو داریم
شب تا بسحر خواب نداریم و نه آرام
با دل همه شب قصه غمهای تو داریم
زاهد چه شناسد بهمه حال که دایم
در دیده جان نور بجلای تو داریم؟
عقل آمد و با عشق همی گفت که: زنهار!
می گفت بدو عشق: چه پروای تو داریم؟
قاسم ز سر کوی تو هرگز نشود دور
چون در دو جهان رو بتولای تو داریم
و اندر دو جهان عشق و تمنای تو داریم
مستیم بحدی که سر از پای ندانیم
شب تابسحر بانگ علالای تو داریم
هرکس بجهان رو بمرادیست، فاما
ما در دو جهان ذوق تماشای تو داریم
شب تا بسحر خواب نداریم و نه آرام
با دل همه شب قصه غمهای تو داریم
زاهد چه شناسد بهمه حال که دایم
در دیده جان نور بجلای تو داریم؟
عقل آمد و با عشق همی گفت که: زنهار!
می گفت بدو عشق: چه پروای تو داریم؟
قاسم ز سر کوی تو هرگز نشود دور
چون در دو جهان رو بتولای تو داریم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۷۴ - ماییم که چون باده گل رنگ بجوشیم
ماییم که چون باده گل رنگ بجوشیم
گه باده بنوشیم و گهی باده فروشیم
در صحبت عقل این دل بیچاره ملولست
بنشین نفسی، تا قدحی باده بنوشیم
چون خرقه ما آلت عقل آمد و تزویر
آلودگی خرقه بزنار بپوشیم
از حلقه ما دور مشو، ای دل و دینم
ما حلقه بگوشان ترا حلقه بگوشیم
با عشق روانیم و دوانیم درین راه
از روز ازل تا به ابد دوش بدوشیم
گویند که: این راه ندارد سر و پایان
هرچند که ما بی سر و پاییم بکوشیم
قاسم، بنگر حالت رندان خرابات
در مجلس مستان همه گویای خموشیم
گه باده بنوشیم و گهی باده فروشیم
در صحبت عقل این دل بیچاره ملولست
بنشین نفسی، تا قدحی باده بنوشیم
چون خرقه ما آلت عقل آمد و تزویر
آلودگی خرقه بزنار بپوشیم
از حلقه ما دور مشو، ای دل و دینم
ما حلقه بگوشان ترا حلقه بگوشیم
با عشق روانیم و دوانیم درین راه
از روز ازل تا به ابد دوش بدوشیم
گویند که: این راه ندارد سر و پایان
هرچند که ما بی سر و پاییم بکوشیم
قاسم، بنگر حالت رندان خرابات
در مجلس مستان همه گویای خموشیم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۹۸ - آن ماه مسافر سفری کرد ز کرمان
آن ماه مسافر سفری کرد ز کرمان
«الله معک » گفت همه جان کریمان
«الله معک » چیست؟ خدا یار تو بادا
چون یار تو شد یار، شود کار بسامان
با حضرت حق باش بهر حال که باشی
تا مشکلت آسان شود و بخت بفرمان
آسان چه بود کان صنم از پرده درآید؟
کار تو شود چون زر و مشکل همه آسان
ای جان و جهان، نقد تو در خانه خویشست
زین حال چو خوش وقت شدی، دست برافشان
ما را قدحی داد، دل و دین و خرد برد
دیگر چه کند تا پس از این ساقی مستان؟
جایی که نماند ورع و زهد و سلامت
در هر دو جهان عشق بود سلسله جنبان
در حال شود ملک و ملک راکع و ساجد
آنجا که قیامت شود از قامت انسان
قاسم چو ترا دید حیات ابدی یافت
در حضرت واجب شد ازین خطه امکان
«الله معک » گفت همه جان کریمان
«الله معک » چیست؟ خدا یار تو بادا
چون یار تو شد یار، شود کار بسامان
با حضرت حق باش بهر حال که باشی
تا مشکلت آسان شود و بخت بفرمان
آسان چه بود کان صنم از پرده درآید؟
کار تو شود چون زر و مشکل همه آسان
ای جان و جهان، نقد تو در خانه خویشست
زین حال چو خوش وقت شدی، دست برافشان
ما را قدحی داد، دل و دین و خرد برد
دیگر چه کند تا پس از این ساقی مستان؟
جایی که نماند ورع و زهد و سلامت
در هر دو جهان عشق بود سلسله جنبان
در حال شود ملک و ملک راکع و ساجد
آنجا که قیامت شود از قامت انسان
قاسم چو ترا دید حیات ابدی یافت
در حضرت واجب شد ازین خطه امکان
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۰۲ - ای نور دل و دیده وای زبده اعیان
ای نور دل و دیده وای زبده اعیان
باری گذری کن بسر چشمه حیوان
او آب حیاتست، ازو چاره نباشد
او قبله جانست، ازو روی مگردان
میل تو بمستیست، زهی لذت مستی!
چشمان تو مستند، خوشا حالت مستان!
تا روی تو دیدم ز سر شوق و مودت
تا عرش رسانید دلم قهقه جان
عشق تو خمارست و لبت ساقی جانها
زلفت شب قدرست و رخت شمع شبستان
با عقل مگویید حکایت ز فراغت
از عشق مپرسید حدیث سر و سامان
مشغولی هر دل بهوایی و ولایی
در حسن جهانگیر تو قاسم شده حیران
باری گذری کن بسر چشمه حیوان
او آب حیاتست، ازو چاره نباشد
او قبله جانست، ازو روی مگردان
میل تو بمستیست، زهی لذت مستی!
چشمان تو مستند، خوشا حالت مستان!
تا روی تو دیدم ز سر شوق و مودت
تا عرش رسانید دلم قهقه جان
عشق تو خمارست و لبت ساقی جانها
زلفت شب قدرست و رخت شمع شبستان
با عقل مگویید حکایت ز فراغت
از عشق مپرسید حدیث سر و سامان
مشغولی هر دل بهوایی و ولایی
در حسن جهانگیر تو قاسم شده حیران
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۰۳ - با هیچ رسید این صفت باده فروشان
با هیچ رسید این صفت باده فروشان
دایم ز سر سود شود مایه گریزان
تا کش ز چه باشد؟ مگر از باغ بهشتست؟
خنبش چه مقامست؟ بگو :روضه رضوان
اندر ته خم چیست، بگو: دردی دردست
خشت سر خم چیست؟ بگو: لعل بدخشان
هرکس که خورد باده کند عربده آغاز
و آن کس که نخوردست طلب کار و خروشان
در باده فروشی در می حاصل ما نیست
جز نعره و فریاد و خروشیدن مستان
از سود و زیان غلغل مستانه تمامست
خوش نعره مستانه! خوشا حالت رندان!
خنبش بلقب گفتم و سرپوش بدان خم
نی خم سفالینه، بگو لجه عمان
ای جان، همه هشیاری تو غایت بعدست
تا مست نگردی نشود کار تو آسان
هان! تا ننهی پای درین راه بغفلت
چون غرقه بخونند درین کوچه دلیران
هر روز ز روی دگرم روی نماید
پس شانه زند زلف که شانست درین شان
قاسم، هم مردان خدا مست خموشند
هان! تا نکنی غلغله در بزم خموشان
دایم ز سر سود شود مایه گریزان
تا کش ز چه باشد؟ مگر از باغ بهشتست؟
خنبش چه مقامست؟ بگو :روضه رضوان
اندر ته خم چیست، بگو: دردی دردست
خشت سر خم چیست؟ بگو: لعل بدخشان
هرکس که خورد باده کند عربده آغاز
و آن کس که نخوردست طلب کار و خروشان
در باده فروشی در می حاصل ما نیست
جز نعره و فریاد و خروشیدن مستان
از سود و زیان غلغل مستانه تمامست
خوش نعره مستانه! خوشا حالت رندان!
خنبش بلقب گفتم و سرپوش بدان خم
نی خم سفالینه، بگو لجه عمان
ای جان، همه هشیاری تو غایت بعدست
تا مست نگردی نشود کار تو آسان
هان! تا ننهی پای درین راه بغفلت
چون غرقه بخونند درین کوچه دلیران
هر روز ز روی دگرم روی نماید
پس شانه زند زلف که شانست درین شان
قاسم، هم مردان خدا مست خموشند
هان! تا نکنی غلغله در بزم خموشان