تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۲۸ - و له ایضا
تا کی من دیوانه گرفتار تو باشم
در بند سر زلف سیه کار تو باشم
از آرزوی قامت رعنای تو میرم
در حسرت یاقوت شکربار تو باشم
جان خسته ی آن غمزه ی غماز تو بینم
دل بسته ی آن طره ی طرار تو باشم
تا کی من دلداده ز هجران تو سوزم
تا کی من سرگشته طلبکار تو باشم
ای راحت جان من دل خسته، زمانی
خواهم که تو یار من و من یار تو باشم
در باغ جهان سنبل گلبوی تو بویم
در طرف چمن بلبل گلزار تو باشم
تا چند من زار جگرخوار، چو حیدر
مجروح و پریشان و دل افگار تو باشم؟
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۲۹ - و له ایضا
جانا! دل من چون دهن تنگ تو تنگ است
پشتم ز خیال سر زلف تو چو چنگ است
پای دلم از بهر تو در بحر محیط است
کام دلم از کام تو در کام نهنگ است
بر حال من زار جگرخوار نبخشی
آن دل که تو داری مگر از آهن و سنگ است
خونم بخوری، دل ببری، چهره بپوشی
ای ماه پری چهره نگویی که چه ینگ است
شکرانه دهم جان و کنم آشتی از نو
گر زآنکه ترا با من دل سوخته جنگ است
آن چشم خویش دلکش سرمست جهانگیر
ترکی است کمان دار که با تیر خدنگ است
از خوی تو بیداد کشد حیدر بیدل
خوی تو چه خوبی است مگر خوی پلنگ است؟
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۳۰ - فی البدیهه
آمد به در مسجد آدینه نگاری
یاقوت لبی، سنگدلی، سیم عذاری
شوخی شکری شیوه گری شهره ی شهری
سروی سمنی گل بدنی تازه بهاری
شکر سخنی، نوش لبی، پسته دهانی
شمشاد قدی، به زنخی، لاله عذاری
بر رهگذرش عاشق و دل خسته نشستم
تا باز کند بر من دل خسته گذاری
باز آمد و بگذشت و من خسته نشسته
بر رهگذرش در هوس بوس و کناری
گفتم نظری کن که ز مهر تو نهادم
بر پشت دل از آرزوی روی تو باری
گفتار برو ای حیدر بیدل که چه باشد
گر بارکشی در شب و روز از غم یاری
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۳۱ - و له ایضا
من عاشق آن سنگدل تنگ دهانم
دل بسته آن پسته ی شیرین فلانم
خواهم که برش بر بر چون سیم بسایم
خواهم که لبش بر لب شیرین برسانم
آیا بود آن روز که در مجلس شادی
بنشینم و در صحبت خویشش بنشانم
گه بوسه دهم بر لب شیرین چو قندش
گه کام دل از پسته ی تنگش بستانم
گر کفر دو زلفش ببرد دنیی و دینم
ور غمزه ی شوخش بستاند دل و جانم
من ترک چنان ترک پری چهره نگویم
همچون سر و زر در قدمش جان بفشانم
فریاد که چون حیدر ازین داغ جگر سوز
از هفت فلک می گذرد آه و فغانم
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۳۲ - و له ایضا
با زلف چو شامش نفس باد صبا چیست
با چین گره بر گرهش مشک خطا چیست
ای یار مخالف شده! در موسم نوروز
عشاق جگرسوخته را برگ و نوا چیست
جان من سرگشته ی بی طاقت و آرام
چون ذره ز خورشید تو در بند هوا چیست
جز واقف اسرار نداند به جهان کس
کز وصل تو امید من بی سر و پا چیست
گفتم که ز مهر تو وفایی به غریب است
گفتا همه جورست و جفا، مهر و وفا چیست
گفتم به دعا می طلبم بوسه ز لعلت
گفتا چو زرت نیست مگو یاوه، دعا چیست
گفتا چه کسی بر در ایوان وصالم
گفتم شه خوبان خطا، بنده، دغا چیست
خواهد که برآید چو کمر گرد میانش
هر کس که ببیند که در آن زیر قبا چیست
حیدر که دم از چین سر زلف بتی زد
در پیش نسیم سخنش مشک خطا چیست؟
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۳۳ - جواب
ای آنکه ندانی که وفاداری با ما چیست
از مهر من آموز که آیین وفا چیست
چون لشکر زنگ آمد و بگرفت ختن را
چین شکن زلف تو در بند خطا چیست
ای ترک خطایی! به خطایی که نکردیم
تیر ستمت بر سپر سینه ی ما چیست
روی تو و مه را چو بدیدیم بگفتیم
با پرتو خورشید فلک، نور سها چیست؟
در چاه زنخدان تو ای یوسف ثانی!‏
از زلف تو بر پای دلم بند بلا چیست؟
یاری که نیارم که کنم دیده به رویش
در زلف چو شامش گذر باد صبا چیست؟
گر زآنکه نه یکتای تو باشد دل حیدر
پیوسته در آن سلسله ی زلف دو تا چیست؟
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۳۴ - و له ایضا
تا دست دلم دامن دلدار گرفته ست
جان در نظر یار وفادار گرفته ست
ترسم که جهان جمله به یکبار بسوزد
کآتش ز دلم در در و دیوار گرفته ست
آن پیر که بد معتکف مسجد جامع
امروز وطن بر در خمار گرفته ست
ای صیقلیان! زنگش ازین دل بزدایید
کآن آینه حیف است که زنگار گرفته ست
گفتی که گرفتی نکنم گر بخوری می
چون است که امروز دگر بار گرفته ست؟
آن کو به همه عمر نشد عاشق رویی
دق بر من مسکین گرفتار گرفته ست
یاران! به سر یار که در عالم معنی
حیدر دلش از مردم اغیار گرفته ست
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۳۵ - در فراق
درمان دل خسته ندانم ز که جویم
یا حال پریشانی خاطر به که گویم
خود با که توان گفت که در آتش هجران
خوناب دل و دیده چه آورد به رویم
تا سر بودم بر سر زانو نهم از غم
تا جان بودم در طلب وصل بپویم
ترک سر و زر گویم و روی از تو نتابم
رخسار به خون شویم و دست از تو نشویم
تا بر سر من بگذری از ناز و تکبر
در پای تو افتاده چو خاک سر کویم
ای دوست! چه گویم من بیچاره ی مسکین
کز زلف چو چوگان تو سرگشته چو گویم
گر زآنکه به تیغ تو شوم کشته چو حیدر
من ترک تو ای ترک پری چهره ی نگویم
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۳۶ - و له ایضا
ای دل! به جهان معتکف کوی فلان باش
در بندگی حضرت او بسته میان باش
تا نور رخ آن مه بی مهر ببینی
ای چشم ستم دیده! همیشه نگران باش
گر سنگ زند یار و گرت تنگ کند دل
رو در بر آن سنگ دل تنگ دهان باش
تا دیده ی بی دیده نبیند رخ خوبت
رو همچو من از دیده ی بی دیده نهان باش
ای جان! بربودی دل و رفتی و نشستی
لطفی کن و برخیز و بیا در پی جان باش
تا مست لب لعل شکربار تو باشم
از لعل خودم باده بده، گو رمضان باش
تا عشق شود حاکم جان تو چو حیدر
از جان به جهان عاشق آن جان و جهان باش
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۳۷ - و له ایضا
بر چهره ی او هر که زمانی نگران شد
مانند من از مهر رخش بی دل و جان شد
یارم به در مسجد نو بر لب جویی
آمد چو گل تازه و چون سرو روان شد
بر سینه زدم سنگ و دلم تنگ شد از غم
تا از برم آن سنگ دل تنگ دهان شد
در مجمع خوبان که به از حور بهشتند
دلدار من آن دارد و دل عاشق آن شد
تا مست شوی از لب معشوقه چو حیدر
می نوش که عید آمد و ماه رمضان شد
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۳۸ - بهاریات
ساقی! بده آن باده که هنگام بهارست
صحن چمن از سنبل و گل چون رخ یارست
نرگس که بود بر کف او ساغر زرین
چون نرگس مخمور تو در عین خمارست
وقت گل اگر دست دهد یار گل اندام
می نوش که هنگام می و بوس و کنارست
در سینه ی عشاق ز آسیب هوایی
ای سیب زنخدان، تو چه دانی که چه نارست
رخساره ی دلجوی تو یا باغ بهشت است
بوی شکن زلف تو یا باد بهارست؟
روی چمن امروز ز مشاطه ی نوروز
چون روی نگارین تو پرنقش و نگارست
از باده ملولیم که در ساغر عام است
وز گل ببریدیم که همصحبت خارست
بلبل! نه تویی عاشق و دیوانه به تنها
بر چهره ی گل عاشق و دیوانه هزارست
حیدر ز هوای سر زلف تو به عالم
چون باد صبا دل سبک و شیفته کارست
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۳ - ای باد صبا کاش رسانی خبر ما
ای باد صبا کاش رسانی خبر ما
گاهی به سوی ماه نهان از نظر ما
فریاد که مردیم به جایی که از آنجا
هرگز نرسد جانب یاران خبر ما
ما را بکش از غمزه ی خون ریز و میندیش
در حشر نپرسند ز خون هدر ما
یارا همه بینند جمال تو و خون شد
در حسرت یک نیم نگاهت جگر ما
تا بال و پری بود ز دامت نپریدیم
در کنج قفس ریخت کنون بال و پر ما
آن یار که عمری ست که از ما شده پنهان
روزی بود آیا که درآید ز در ما
در کنج قفس جان بسپردیم به حسرت
فریاد که صیاد نیامد به سر ما
ما سر نکشیم از قدم یار صفایی
تیغ آید اگر از قدم او به سر ما
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۱۰ - ای دل اگر این یار دمی یار تو باشد
ای دل اگر این یار دمی یار تو باشد
شاهنشهی هردو جهان عار تو باشد
یکدل نشنیدیم که مفتون تو نبود
یک سینه ندیدیم که بی خار تو باشد
روزی بشمارد گرت از خیل غلامان
صد یوسف آزاد خریدار تو باشد
من خاک ره آنکه ره کوی تو پوید
من کشته آن دل که گرفتار تو باشد
هرگز به کسی رشک نبردم بجز آنکس
کو را نظری گاه به رخسار تو باشد
عزم سفر کوی بتان کرده ای ای دل
رو رو که خدا یار و نگهدار تو باشد
گم شد ز بر من دل و آن است گمانم
کاندر شکن طرّه طرار تو باشد
درمان چه کنی درد صفایی بگذارش
تا زنده بود خسته و بیمار تو باشد
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۱۲ - عشاق تو جز دیده ی خونبار نخواهند
عشاق تو جز دیده ی خونبار نخواهند
غیر از دل آزرده افکار نخواهند
فریاد که این درد مرا کشت که آن دوست
با من نکند مهر که اغیار نخواهند
ای بوالهوسان دور شوید از من مسکین
مردان دهش رونق بازار نخواهند
گو قیمت ما بشکند آنجا که کسی را
باشند خریدار و خریدار نخواهند
ما را هوس انجمنی نیست که عشاق
جز خلوت و در دل گله با یار نخواهند
گویی بر زاهد چه حدیث از می و معشوق؟!
این طایفه جز جبه و دستار نخواهند
منصور از آن بر سر دار است که خوبان
ارباب وفا جز به سر دار نخواهند
تا باشدشان عذر جفا خیل نکویان
جز عاشق بدنام گنهکار نخواهند
آنها که ز خوبان دلشان است به دامان
صد خرمن گل گلشن و گلزار نخواهند
جان بر کف خود گیر صفایی به ره عشق
در کوی بتان درهم و دینار نخواهند
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۱۳ - از راه وفا گاه ز ما یاد توان کرد
از راه وفا گاه ز ما یاد توان کرد
گاهی به نگاهی دل ما شاد توان کرد
صید دل من لایق تیغ تو اگر نیست
از بهر خدا آخرش آزاد توان کرد
عالم مگر از ناله به رحم آورم ای دل
ای وای (!) چه با خوی خداداد توان کرد
زین بعد کسی ناله من نشنود آری
تا چند مگر ناله و فریاد توان کرد
مستم زمی عشق چنان کز پی مرگم
صید میکده از خاک من آزاد توان کرد
انصاف کجا رفت ببین مدرسه کردند
جایی که در آن میکده بنیاد توان کرد
منمای به زاهد تو ره کوی خرابات
این ره نه به هر بوالهوس ارشاد توان کرد
با غیر صفایی مه من عهد وفا بست
دل را به چه امید دگر شاد توان کرد
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۱۵ - ای کاش شب تیره ی ما را سحری بود
ای کاش شب تیره ی ما را سحری بود
تا در سحر این ناله ی ما را اثری بود
آزادی ام از دام هوس نیست، ولیکن
صیاد مرا کاش به صیدش گذری بود
یک دیده گشودیم به روی تو و بستیم
چشم از دو جهان و چه مبارک نظری بود
از بیم ملامت رهم از میکده بسته ست
از خانه ی ما کاش به میخانه دری بود
اجزای وجودم همه کاویدم و دیدم
در هر رگ و هر پی ز غمت نیشتری بود
کردم طلب مرغ دل از عشق و نشان داد
دیدم که به کنج قفسی مشت پری بود
از خون شدن دل زغم او چه غمم بود
گر دلبر ما را ز دل ما خبری بود
باز است به فتراک تو این دیده ی حسرت
ای کاش مرا لایق تیرت سپری بود
ناصح که مرا پند همی داد «صفایی»
امید اثر داشت، عجب بی بصری بود!
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۲۱ - عمری ست که اندر طلب دوست دویدیم
عمری ست که اندر طلب دوست دویدیم
هم مدرسه هم میکده هم صومعه دیدیم
با هیچکس از دوست ندیدیم نشانی
وز هیچکسی هم خبر او نشنیدیم
در کنج خرابی پس از آن جای گرفتیم
تنها و دل افسرده و نومید خزیدیم
سر بر سر زانو بنهادیم و نشستیم
هم بر سر خود خرقه ی صد پاره کشیدیم
هر تیر که آمد همه بر سینه شکستیم
هر تیغ که آمد همه بر فرق خریدیم
جام ارچه همه زهر بلا بود گرفتیم
می گرچه همه خون جگر بود چشیدیم
چشم از رخ هرکس همه جز دوست ببستیم
پا از در هرکس همه جز خویش کشیدیم
از آنچه جز افسانه ی او، گوش گرفتیم
از هرچه بجز قصه او لب بگزیدیم
هر لوح که در مکتب ما، جمله بشستیم
هر صفحه که در مدرس ما جمله دریدیم
هر نقش بجز نقش وی از سینه ستردیم
هر مهر بجز مهر وی از دل ببریدیم
جز عکس رخش، زآینه ی دل بزدودیم
جز یاد وی از مزرع خاطر درویدیم
گر تشنه شدیم، آب ز جوی مژه خوردیم
ور گرسنه، لخت جگر خویش مکیدیم
یک چند چنین چون ره مقصود سپردیم
المنة لله که به مطلوب رسیدیم
خرّم سحری بود که با یاد خوش او
بنشسته، که از شش جهت این نغمه شنیدیم
کایام وصال است و شب هجر سرآید
برخیز «صفایی» چه نشستن که رسیدیم
جستیم ز جا جان بکف از بهر نثارش
پس دیده گشودیم و بهر سو نگریدیم
دیدیم نه پیدا اثر از کون و مکان بود
جز پرتو یک مهر، دگر هیچ ندیدیم
دیدیم جهان وادی ایمن شده هر چیز
نخلی و ز هر نخل انا الله بشنیدیم
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۲۲ - در مدرسه دی با دو سه فرزانه نشستم
در مدرسه دی با دو سه فرزانه نشستم
پیمان پی بشکستن پیمانه ببستم
امروز چو نیکو به حقیقت نگرستم
دیدم که به دیروز چه دیوانه شده ستم
سرگشته و حیران سوی میخانه دویدم
در پای خم افتادم و در زود ببستم
دیدند چنینم دوسه دیوانه و گفتند
دیوانه ای آیا تو؟ بگفتم بله هستم
گفتند به هم چاره ی این چیست، یکی شان
پر کرد ز می ساغری و داد به دستم
گفتم چکنم؟ گفت بپیما و میندیش
گفتم که کند عهده ی آن عهد که بستم؟
گفتا پی کفاره ی آن، جام دگر نوش
من نیز دو صد عهد به این حیله شکستم
بگرفتم از او جامی و جام دگر از پی
نوشیدم و برخاستم و راست نشستم
سر سوی فلک کردم و گفتم که «صفایی»
صد شکر خدا را که ازین طایفه رستم
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۲۵ - گفتم ز دعای من شبخیز حذر کن
گفتم ز دعای من شبخیز حذر کن
گفتا برو اظهار ورع جای دگر کن
گفتم که قدم در ره عشق تو نهم گفت
بگذار ولیکن قدم خویش ز سر کن
گفتم نظری بر رخ زیبای تو خواهم
گفتا برو از هر دو جهان قطع نظر کن
گفتم که دلم، گفت سراغ ره ما گیر
گفتم که سرم، گفت به فتراک نظر کن
گفتم چکنم ره به سر کوی تو یابم
گفتا که برو خانه خود زیر و زبر کن
گفتم که ز غم ناله کنم گفت بپرهیز
گفتم ز ستم شکوه کنم گفت حذر کن
گفتم که «صفایی» هوس وصل تو دارد
گفتا ز سر خود هوس خام به در کن
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۳۲ - ای کوکب امید شبی کاش برآیی
ای کوکب امید شبی کاش برآیی
ای شام الم کاش که روزی به سرآیی
گفتی که شب مرگ بیایم به بر تو
امشب شب مرگ است گر امروز بیایی
چون گوش به فریاد من آن ماه ندارد
ای آه چرا بیهده از سینه برآیی
آتش فکنی یکسره در خرمن هستی
روزی ز پس پرده اگر رخ بنمایی
پر عنبرسارا کنی این حقه ی گردون
گر یک گره از طره ی مشکین بگشایی
بگرفته دل ما بر ما خوی بد ما
ای کاش به یک عشوه دل ما بربایی
جستم دل خود را و نشان پیش تو دادند
اما چه ثمر چونکه ندانم تو کجایی
عکس رخ او را به نظر گیر «صفایی»
تا زنگ غم از آینه ی دل بزدایی