تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۳۸ - بس تنگ شد از سختی جان حوصله دل
بس تنگ شد از سختی جان حوصله دل
دل شکوه ز جان می کند و جان گله دل
دل شیفته سلسله موئی است کز افسون
با یک سر مو بسته دو صد سلسله دل
از بادیه عشق حذر کن که در آن دشت
در هر قدمی گمشده صد قافله دل
سر منزل دلدار کجا هست که واماند
از دست غمش پای پر از آبله دل
تا خلوت دل جایگه مهر تو گردید
نبود بخدا یکسر مو فاصله دل
با غیر تو مشغولی و غافل که ز حسرت
نبود بجز از خوردن خون مشغله دل
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - ما خیل تهی دست جگر گوشه بختیم
ما خیل تهی دست جگر گوشه بختیم
سرگرم نه با تاج و نه پابند به تختیم
آزادی ایران که درختی است کهن سال
ما شاخه نو رسته آن کهنه درختیم
در صلح و صفا گرمتر از موم ملایم
با جنگ و جفا سردتر از آهن سختیم
پوشید جهان خلعت زیبای تمدن
ما لخت و فرومایه از آنیم که لختیم
تا جامه ناپاک تن آغشته بخون نیست
ما پیش جهان تن بتن آلوده ز رختیم
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۴۲ - با دشمن اگر میل تو پنداشته بودیم
با دشمن اگر میل تو پنداشته بودیم
ای دوست دل از مهر تو برداشته بودیم
دردا که نبودش بجز از کینه ثمر هیچ
تخمی که ز مهر تو به دل کاشته بودیم
ز آن پیش که آزاد شود سرو تهی دست
ما پرچم آزادگی افراشته بودیم
تشکیل غلط قاعده فقر و غنا گشت
ای کاش که این قاعده نگذاشته بودیم
پر ساختن کیسه اگر مقصد ما بود
همچون دگران جیب خود انباشته بودیم
سرلوحه طوفان شده گلرنگ که در آن
ما شرح دل خون شده بنگاشته بودیم
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۴۹ - هر چند که با فکر جوانیم که بودیم
هر چند که با فکر جوانیم که بودیم
در پیروی پیر مغانیم که بودیم
گر هستی ما را ببرد باد مخالف
خاک قدم باده کشانیم که بودیم
با آنکه بهار آمد و بشکفت گل سرخ
ما زرد رخ از باد خزانیم که بودیم
عمریست که از سوز فراق تو من و شمع
شب تا به سحر اشک فشانیم که بودیم
هنگام زبونی نشود حربه ما کند
چون دشنه همان تند زبانیم که بودیم
مستند حریفان سبک مغز به یک جام
ما جرعه کش رطل گرانیم که بودیم
در سادگی و عیب و هنر گفتن در رو
چون آینه مشهور جهانیم که بودیم
از باد حوادث متزلزل همه چون کاه
مائیم که چون کوه همانیم که بودیم
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۵۵ - گر برخی جانان من دلداده نبودم
گر برخی جانان من دلداده نبودم
در دادن جان اینهمه آماده نبودم
عیب و هنر خلق نمی شد ز من اظهار
چون آینه گر پاکدل و ساده نبودم
سرسبزی من جز ز تهی دستی من نیست
چون سرو نبودم اگر آزاده نبودم
خم بود اگر پشت من از بار تملق
پیش همه با جبهه بگشاده نبودم
ننهادی اگر تیغ تو منت به سر من
در پای تو چون کشته من افتاده نبودم
کیفیت چشمان تو مستی به من آموخت
آن روز که من در طلب باده نبودم
از جنس فقیرانم و با این غم بسیار
دلشاد از آنم که غنی زاده نبودم
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۶۱ - در میکده گر رند قدح نوش نبودیم
در میکده گر رند قدح نوش نبودیم
همچو خم می اینهمه در جوش نبودیم
یک صبح نشد شام که در میکده عشق
از نشئه می بیخود و مدهوش نبودیم
از جور خزانیم زبان بسته وگرنه
هنگام بهار این همه خاموش نبودیم
یک ذره اگر مهر و وفا داشتی ای مه
از یاد تو اینگونه فراموش نبودیم
در تهمتنی شهره نگشتیم در آفاق
گر کینه کش خون سیاووش نبودیم
چون شمع سحر مردن ما بود مسلم
گر زنده از آن صبح بناگوش نبودیم
ما پاکدلان را غم عشقت چو محک زد
دانست چو سیم سره مغشوش نبودیم
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۶۷ - ما مست و خراب از می صهبای الستیم
ما مست و خراب از می صهبای الستیم
خمخانه تهی کرده و افتاده و مستیم
با طره دلبند تو کردیم چو پیوند
پیوند ز هر محرم و بیگانه گسستیم
از سبحه صد دانه ارباب ریا به
صد مرتبه این رشته زنار که بستیم
فرقی که میان من و شیخ است همین است
کو دل شکند دایم و ما توبه شکستیم
تا دامن وصل از سر زلفت بکف آید
چون شانه مشاطه سراپا همه دستیم
ای ناصح مشفق تو برو در غم خود باش
ما گر بد و گر خوب همانیم که هستیم
چون شاهد عیب و هنر ما عمل ماست
گو خصم زند طعنه که ما دوست پرستیم
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۱۶۸ - ما خیل گدایان که زر و سیم نداریم
ما خیل گدایان که زر و سیم نداریم
چون سیم نداریم ز کس بیم نداریم
شاهنشه اقلیم بقائیم بباطن
در ظاهر اگر افسر و دیهیم نداریم
دنیا همه مال همه گر هست چرا پس
ما قسمتی از آنهمه تقسیم نداریم
هر مشکلی آسان شود از پرتو تصمیم
اشکال در این است که تصمیم نداریم
در راه تو دل خون شد و جانم بلب آمد
چیز دگری لایق تقدیم نداریم
پابند جنون دستخوش پند نگردد
ما حاجت پند و سر تعلیم نداریم
تسلیم تو گشتیم سراپا که نگویند
در پیش محبان سر تسلیم نداریم
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴ - دانی که چه کردیم متاع دل و دین را؟
دانی که چه کردیم متاع دل و دین را؟
در راه تو دادیم هم آن را و همین را
چین سر زلف تو گشودند و ندانم
یا آن که گشودند سر نافه ی چین را
بر زخم نمک خوش نه، ولی مرهم خود یافت
زخم دل من آن سخنان نمکین را
با هم نفسی یک نفس از دل نکشیدم
تا آن که کشیدم نفس باز پسین را
قدر غم عشق تو ندانند رقیبان
هر سفله چه داند ثمن در ثمین را؟
ناچار قبول ار نکنم وعده ی وصلش
دیگر به چه خرسند کنم جان غمین را؟
ناصح نبود جهلی ازین بیش که آن روی
می بینی و گویی که مبین روی چنین را
گیرم که توانم بکنم ترک غلامیش
پنهان نتوانم که کنم داغ جبین را
هرگز نکند رنجه (سحاب) آن شه خوبان
بر قتل ضعیفی چو تو بازوی سمین را
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۵ - دانی چه اثر داشت دعای سحر ما؟
دانی چه اثر داشت دعای سحر ما؟
این بود که نگذاشت به عالم اثر ما
زاول قدم از پای فتادیم و ازین پس
تا در ره عشق تو چه آید به سر ما
جز بار غم از شاخ وفای تو نچیدیم
از نخل جفایت چه بود تا ثمر ما؟
مرگ همه اغیار خوش است ارنه چه حاصل؟
یک خار اگر کم شود از رهگذر ما؟
پروانه ی محروم ز شمعیم و، ز دل خاست
این آتش سوزنده که بینی ز پر ما
جز اینکه شود وقت نگه مانع دیدار
دیگر چه بود خاصیت این چشم تر ما؟
بیداد گرا خوبه ستم کردی و ترسم
گیرد ز تو داد دل ما دادگر ما
دی پیر مغان گفت دو چیز است که بخشد
عمر ابد و آب خضر خاک در ما
افغان چو جرس خاست (سحاب) از همه دلها
بنشست به محمل چو مه نو سفر ما
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰ - کاش آنکه بر آمیخت به مهرش گل ما را
کاش آنکه بر آمیخت به مهرش گل ما را
میداد به بی مهری او خو دل ما را
بر خاک نگارد خط بی جرمی مقتول
خونی که ز شمشیر چکد قاتل ما را
در آینه بین آن رخ مطبوع که شاید
هم حسن تو گیرد ز تو داد دل ما را
اینست اگر تربیت ابر کرامت
شرمندگی از برق رسد حاصل ما را
از مستی او هیچ به محفل غرضی نیست
جز اینکه نیابد نگه غافل ما را
هجر تو به ما کار به مردن کند آسان
کز وصل تو آسان نبود مشکل ما را
تا بزم که از او شده پر نور (سحابا)
کامشب نبود نوری از او محفل ما را
بر سر نعش آن نگار دلنواز آمد مرا
باز در تن جان از تن رفته باز آمد مرا
چاره ی دردم به مردن کرد دل بیچاره او
در غم عشق تو آخر چاره ساز آمد مرا
نو نهال عمر کافسرد از سموم هجر باز
از نسیم وصل او در اهتزاز آمد مرا
گر نبود آن ماه شمع بزم اغیار از چه دوش
شمع جان افزون زهر شب در گداز آمد مرا؟
چون در میخانه بگشودند گویی بسته شد
بر رخ دل هر در محنت که باز آمد مرا
فارغم از ناز گل زیرا که در کنج قفس
مرغ دل از اسیر گلشن بی نیاز آمد مرا
از بلندی دور از آن زلف دراز امشب (سحاب)
یادگار آن سر زلف دراز آمد مرا
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲ - افزود جفای بت بیدادگرم را
افزود جفای بت بیدادگرم را
زین به چه اثر بود دعای سحرم را؟
او از همه کس در طلب مژده مرگم
من هر دم ازین شاد که پرسد خبرم را
وقتی که ز کوی تو برد سیل سرشکم
داند همه کس خاصیت چشم ترم را
ذوقی ز اسیری بودم لیک نبندم
بر دام تو دل تا نکنی بال و پرم را
اذن نگهم جز به دم مرگ ندادی
کردی نگه آنگه پس اول نظرم را
گفتم: چه شود گر به عتابی بنوازیم
گفتا: به عبث تلخ چه سازم شکرم را؟
شاید که سری در قدمش سایم ازین پس
گر بخت کند خاک ره دوست سرم را
خوانند (سحابم) ولی آن خشک نهالم
کز من نرسد تربیتی برگ و برم را
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹ - تا این دل دیوانه بود عاقله ی ما
تا این دل دیوانه بود عاقله ی ما
از طعن جنون بیهده باشد گله ی ما
آسوده غم عشق ز تنگی دو عالم
روزی که نمودند به او حوصله ی ما
شادابی دل داده به خارو خس این دشت
خونی که به هر گام چکد ز آبله ی ما
عمریست که پوئیم ره کویش اگرچه
از او نبود جز قدمی فاصله ی ما
دربار، به جز عشق نداریم متاعی
ایمن بود از راه زنان قافله ی ما
بر شاه (سحاب) ار رسد این نظم عجب نیست
کز لعل لب یار ببخشد صله ی ما
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۵ - گویند که در شرع نبی باده حرام است
گویند که در شرع نبی باده حرام است
در کیش من آن باده که بی دوست به جام است
کس روز وصال تو نداند که کدام است
کآن روز همان صبح نگشته است که شام است
در بزم تمام است غم اریار نماند
ور ماند و بیگانه رود عیش تمام است
تا مرغ دل آزاد نگردید ندانست
کآرامی اگر هست در آن گوشه دام است
آن چشم که چون آهوی وحشی رمد از من
ای غیر ندانم به چه افسون به تو رام است؟
در طره ی خود شیفته تر از همه دلها
داند که دلی هست و نداند که کدام است؟!
از رحمت خاصش به من ای شیخ سخن گوی
افسانه ی دوزخ پی تهدید عوام است
نه طاقت سنگ ستمت دارم ازین بیش
نه قوت پرواز از آن گوشه ی بام است
گفتم که دلش ز آرزوی وصل تو بگداخت
گفتا ز چه پس فکر (سحاب) این همه خام است؟
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۷ - از زلف و رخت روز و شبم تیره و تار است
از زلف و رخت روز و شبم تیره و تار است
زان هر دو عیان حادثه ی لیل و نهار است
تا روز شمار ار بشمارم عجبی نیست
غم های شب هجر که بیرون ز شمار است
بر عارض گلگون مگرش دیده ی لاله
آن خال سیه دید که داغش به عذار است
اهل هوس آزرده شدند از غمت آری
نا صافی صهبا سبب رنج خمار است
در وصل تو کمتر بود آرام دل آری
بی طاقتی مرغ چمن فصل بهار است
یک بلبل شیداست همین شیفته ی گل
شیدای گل روی تو هر گوشه هزار است
تا بخت نصیب که کند زخم خدنگش
ترکی که کنونش بدل آهنگ شکار است؟
رفتم ز پی تجربه ز آنکو دو سه گامی
دیدم که قرار دل من در چه قرار است
بگذشت جدا ز آن سر کو کار من از کار
تا در سر کوی تو دل من به چه کار است
بگذشت جدا ز آن سر کو کار من از کار
تا در سر کوی تو دل من به چه کار است؟
غیر از در میخانه که ماوای (سحاب) است
از حادثه ی چرخ کجا جای قرار است
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۹ - چون یوسف من گر به نکوئی پسری داشت
چون یوسف من گر به نکوئی پسری داشت
یعقوب ز حال دل زارم خبری داشت
ای دل ز چه رو منتظر صبح وصالی
کی بود که از پی شب هجران سحری داشت؟
یا رب بچه جرم از نظر انداخته ما را؟
آن شاه که بر حال گدایان نظری داشت
میبرد اگر سنگدلی دل ز کف او
آن سنگدل از حال دل من خبری داشت
از دام تواش خواهش پرواز نمی بود
آن روز که مرغ دل من بال و پری داشت
ره جانب مقصد به ره عشق کجا برد
هر کس چو دل گمره من راهبری داشت
سنگین دل و بی رحم (سحاب) اینهمه کی بود
گر آه دل من به دل او اثری داشت
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۰ - سویش ره آمد شد هر بوالهوسی نیست
سویش ره آمد شد هر بوالهوسی نیست
کو در دل و جز او بدلم راه کسی نیست
با ناله ی دل نیست ز واماندگیم باک
در گوش من اکنون که صدای جرسی نیست
گفتم که بر آرم نفسی با وی و اکنون
کز لطف به بالین من آمد نفسی نیست
گوشی به حدیث چو منی نیز توان داد
تا حرفی از آسایش کنج قفسی نیست
با آه من و اشک (سحاب) از چه ندانم
کوی تو همان پاک ز هر خار و خسی نیست
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۵ - جز دام توام شکر که جای دگری نیست
جز دام توام شکر که جای دگری نیست
ور هست مرا جای دگر بال و پری نیست
می نوش چه اندیشه ات از رنج خمار است
آن عیش کدام است که بی دردسری نیست
ضدند نکویی و وفا ورنه که دیده است
هرگز پدری را که بفکر پسری نیست
دانم اگر این است مرا قوت پرواز
وقتی که بگلشن رسم از گل خبری نیست
از لعل شکر بار مرا هیچ نصیبی
غیر از لب خشکی و جز از چشم تری نیست
دانی که زهم عشق و هوس کی بشناسی
روزی که در آن کوی بجز من دگری نیست
بگذار قدم همچو (سحاب) ای دل گمراه
پا در ره عزلت که در آن ره خطری نیست
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۳ - بگذشت زجان هر کس و از آن سر کو رفت
بگذشت زجان هر کس و از آن سر کو رفت
آنجا به چه کار آمد و زآنجا به چه رو رفت
خونی که روا بود که از تیغ تو ریزد
از حسرت تیغت همه از دیده فرو رفت
بودم ز می یار چنان مست که امسال
کی باده ندانم به خم از خم به سبو رفت
دل خون شد و از چشمم اگر ریخت چه چاره
باز آمدنی نیست هر آبی که زجو رفت
روز خوشی از بخت بد خویش ندیدم
زآن روز که دل از پی آن روی نکو رفت
حرف بد غیرش سبب عربده گردید
کز بزم (سحاب) آن صنم عربده جو رفت
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۵ - پایان شب هجر تو خواهم پی حاجات
پایان شب هجر تو خواهم پی حاجات
هر گه که بر آرم به فلک دست مناجات
گفتی که به خواب تو بیایم شب هجران
در دیده ی من خواب و شب هجر تو هیهات
هم جان دهد و هم بستاند لبت آری
از معجز عیسی بودش بیش کرامات
با یاد توام دوش عجب بزم خوشی بود
تا بر سرم امروز چه آید ز مکافات
خط سر زده ز آن رخ ولی از طره و مژگان
پیدا بود از حسن تو آثار و علامات
از پای زنم تا به لبش بوسه که یک بار
سالک نتواند که کند طی مقامات
از سیل سر شکم به فغان اهل زمینند
وز شعله آهم به حذر اهل سماوات
بیگانه چنان معتبر امروز که بر من
سهل است که جوید به سگان تو مباهات
هر جای که از مصحف خوبی بگشودم
در شان تو دیدم شده نازل همه آیات
فرقی که میان من و او هست به محشر
من منفعل از معصیتم شیخ ز طاعات
با آنکه پشیمان شدم از صحبت زاهد
ترسم که زمن نگذری ای پیر خرابات
دانسته (سحاب) از بر او دور نگردم
این نیست که چندان نکنم درک کنایات
سلطان جهان فتحعلی شاه که افلاک
از بندگی حضرت او جسته مباهات
ذاتش ز حوادث ابدالدهر مصون باد
از معدلتش دهر مصون از همه آفات