تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۳۷ - یا رب، اندر دل خاک آن گل خندان چونست
یا رب، اندر دل خاک آن گل خندان چونست
ماه تابان من اندر شب هجران چونست
من چو یعقوب ز گریه شده ام دیده سفید
آخر آن یوسف گمگشته به زندان چونست
من درین خاک به زندان غم از دوری او
او ز من دور به صحرا و بیابان چونست
گوهری بود کزین دیده بغلطید به خاک
دیده خود خاک شد، آن گوهر غلطان چونست
بر تن نازک او برگ گلی بودی، حیف
هست انبار گل اکنون، به ته آن چونست
همه جان بود ز بس لطف چو جان بی تن
این زمان در ته گل با تن پنهان چونست
سبزه چون خضر ز پیراهن خاکش برخاست
در هوای عدم آن چشمه حیوان چونست
مردمان باز مپرسید ز خسرو که کنون
در غم دوست ترا دیده گریان چونست
ماه تابان من اندر شب هجران چونست
من چو یعقوب ز گریه شده ام دیده سفید
آخر آن یوسف گمگشته به زندان چونست
من درین خاک به زندان غم از دوری او
او ز من دور به صحرا و بیابان چونست
گوهری بود کزین دیده بغلطید به خاک
دیده خود خاک شد، آن گوهر غلطان چونست
بر تن نازک او برگ گلی بودی، حیف
هست انبار گل اکنون، به ته آن چونست
همه جان بود ز بس لطف چو جان بی تن
این زمان در ته گل با تن پنهان چونست
سبزه چون خضر ز پیراهن خاکش برخاست
در هوای عدم آن چشمه حیوان چونست
مردمان باز مپرسید ز خسرو که کنون
در غم دوست ترا دیده گریان چونست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - زلف شستش که به هر مو دل دیگر بسته ست
زلف شستش که به هر مو دل دیگر بسته ست
بر دل من همه درهای خرد در بسته ست
مژه ها آخته چشمش، به چه سان زنده رهم
من ازان ترک که صد دشنه و خنجر بسته ست
ابلهی باشد بیم سر و لاف باری
با سواری که به فتراک بسی سر بسته ست
زیب اگر آنست که بر قامت او دیدم، باغ
تهمتی بیهده بر سرو و صنوبر بسته ست
روزی آن نرگس پر خواب به رویم بگشاد
مردمی نیست که بر غمزدگان در بسته ست
مرد حاجی به بیابان و خبر کی دارد
کعبه زان نامه که بر پای کبوتر بسته ست
بر دل من همه درهای خرد در بسته ست
مژه ها آخته چشمش، به چه سان زنده رهم
من ازان ترک که صد دشنه و خنجر بسته ست
ابلهی باشد بیم سر و لاف باری
با سواری که به فتراک بسی سر بسته ست
زیب اگر آنست که بر قامت او دیدم، باغ
تهمتی بیهده بر سرو و صنوبر بسته ست
روزی آن نرگس پر خواب به رویم بگشاد
مردمی نیست که بر غمزدگان در بسته ست
مرد حاجی به بیابان و خبر کی دارد
کعبه زان نامه که بر پای کبوتر بسته ست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - ای خوش آن وقت که ما را دل بی غم بوده ست
ای خوش آن وقت که ما را دل بی غم بوده ست
خاطر از وسوسه عشق فراهم بوده ست
لذت عیش و طرب جمله برفت از کامم
خورشم گویی پیوسته همین غم بوده ست
دل ندارم غم جانان ز چه بتوانم خورد
پیش ازین گر چه غمی بود، دلی هم بوده ست
دوش من بودم و تنهایی و در مجلس درد
نقل یاد تو، دمی اشک دمادم بوده ست
کس چه داند که چه رفت از غم تو بر من دوش
از شب تیره خبر پرس که محرم بوده ست
صبر را داد دل آواز، چو طاقت برسید
دم نزد، گویی ازان جانب عالم بوده ست
دیده ام خوب بسی، لیک چو تو کم دیدم
عشق بوده ست مرا، لیک چنین کم بوده ست
عیسی جانی و یک رز دمم می دادی
زندگانیم که بوده ست، همان دم بوده ست
یک شبی شربت لب بخش به مسکین خسرو
صد شب از وسوسه هجر تو در هم بوده ست
خاطر از وسوسه عشق فراهم بوده ست
لذت عیش و طرب جمله برفت از کامم
خورشم گویی پیوسته همین غم بوده ست
دل ندارم غم جانان ز چه بتوانم خورد
پیش ازین گر چه غمی بود، دلی هم بوده ست
دوش من بودم و تنهایی و در مجلس درد
نقل یاد تو، دمی اشک دمادم بوده ست
کس چه داند که چه رفت از غم تو بر من دوش
از شب تیره خبر پرس که محرم بوده ست
صبر را داد دل آواز، چو طاقت برسید
دم نزد، گویی ازان جانب عالم بوده ست
دیده ام خوب بسی، لیک چو تو کم دیدم
عشق بوده ست مرا، لیک چنین کم بوده ست
عیسی جانی و یک رز دمم می دادی
زندگانیم که بوده ست، همان دم بوده ست
یک شبی شربت لب بخش به مسکین خسرو
صد شب از وسوسه هجر تو در هم بوده ست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۴۰ - هر که راکن مکن هوش و خرد در کارست
هر که راکن مکن هوش و خرد در کارست
مشنو، از وی سخن عشق که او هشیارست
ای که بر جان ننهی منت تیر خوبان
پای ازین دایره گرد آر که ره پر خارست
نامه گو باش سیه روی هم از رسوایی
دل کشیدن ز خط خوش پسران دشوارست
ای مؤذن که مرا جانب مسجد خوانی
کار خود کن که مرا با می و شاهد کارست
تن که بر وی نوزد باد هوایی، مرده ست
دل که در وی نبود زندگیی، مردارست
غازی پیر کند ریش به خون سرخ و منم
مفسد پیر و خضابم می چون گلنارست
از پی دارو در دیده کشد خلق شراب
داروی دیده من خاک در خمارست
بت پرستم من گمره که تو زاهد خوانی
وین که تسبیح به دستم نگری زنارست
خسروا، در دل افسرده نگیرد غم عشق
هست جایی اثر سوز نمک کافگارست
مشنو، از وی سخن عشق که او هشیارست
ای که بر جان ننهی منت تیر خوبان
پای ازین دایره گرد آر که ره پر خارست
نامه گو باش سیه روی هم از رسوایی
دل کشیدن ز خط خوش پسران دشوارست
ای مؤذن که مرا جانب مسجد خوانی
کار خود کن که مرا با می و شاهد کارست
تن که بر وی نوزد باد هوایی، مرده ست
دل که در وی نبود زندگیی، مردارست
غازی پیر کند ریش به خون سرخ و منم
مفسد پیر و خضابم می چون گلنارست
از پی دارو در دیده کشد خلق شراب
داروی دیده من خاک در خمارست
بت پرستم من گمره که تو زاهد خوانی
وین که تسبیح به دستم نگری زنارست
خسروا، در دل افسرده نگیرد غم عشق
هست جایی اثر سوز نمک کافگارست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۴۱ - در سرم تا ز سر زلف تو سودایی هست
در سرم تا ز سر زلف تو سودایی هست
دل شیدای مرا با تو تمنایی هست
در ره عشق منه زاهد بیچاره قدم
گر ز بیگانه و خویشت غم و پروایی هست
دل که از غمزه ربودی به سر زلف سیاه
گر چه دزدیست سیه کار، دل آسایی هست
باغبان تا گل صد برگ رخ خوب تو دید
در چمن بیش نگوید گل رعنایی هست
هندوی خال مبارک به رخت مقبل شد
گشت پرویز که در سلک تو لالایی هست
هر شبی در غم هجرت شب یلداست مرا
که به سالی به جهان یک شب یلدایی هست
چوب خشک است به پیش قد تو هر سروی
گر چه او را به چمن قامت و بالایی هست
مردم از حسرت دیدار و نگفتی روزی
که مرا سوخته ای غم زده رسوایی هست
دعوی هستی و ناموس مکن، خسرو، هیچ
تا ترا میل نظر بر رخ زیبایی هست
دل شیدای مرا با تو تمنایی هست
در ره عشق منه زاهد بیچاره قدم
گر ز بیگانه و خویشت غم و پروایی هست
دل که از غمزه ربودی به سر زلف سیاه
گر چه دزدیست سیه کار، دل آسایی هست
باغبان تا گل صد برگ رخ خوب تو دید
در چمن بیش نگوید گل رعنایی هست
هندوی خال مبارک به رخت مقبل شد
گشت پرویز که در سلک تو لالایی هست
هر شبی در غم هجرت شب یلداست مرا
که به سالی به جهان یک شب یلدایی هست
چوب خشک است به پیش قد تو هر سروی
گر چه او را به چمن قامت و بالایی هست
مردم از حسرت دیدار و نگفتی روزی
که مرا سوخته ای غم زده رسوایی هست
دعوی هستی و ناموس مکن، خسرو، هیچ
تا ترا میل نظر بر رخ زیبایی هست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۴۲ - ستمی کز تو کشد مرد، ستم نتوان گفت
ستمی کز تو کشد مرد، ستم نتوان گفت
نام بیداد تو جز لطف و کرم نتوان گفت
آرزوی تو ز روی دگران کم نشود
حاجت کعبه به دیدار حرم نتوان گفت
حسن تو خانه برانداز مسلمانانست
ناز هم یارب و زنهار که کم نتوان گفت
تا چه سرهای عزیزان به درت خاک شده ست
وه که آن خاک قدم خاک قدم نتوان گفت
رشکم آید که برم نام تو پیش دگران
ذکر انصاف تو در پیش تو هم نتوان گفت
چون منی باید تا باورش آید غم من
تو که دیوانه و مستی به تو غم نتوان گفت
سخن توبه و آنگه ز جمال خوبان
به که دادند سر زیر علم نتوان گفت
غاریی از پی دین برهمنی را می کشت
گفت از بهر سری ترک صنم نتوان گفت
خسروا گر کشدت یار، مگو کاین ستم است
عدل خوبان را به بیهوده ستم نتوان گفت
نام بیداد تو جز لطف و کرم نتوان گفت
آرزوی تو ز روی دگران کم نشود
حاجت کعبه به دیدار حرم نتوان گفت
حسن تو خانه برانداز مسلمانانست
ناز هم یارب و زنهار که کم نتوان گفت
تا چه سرهای عزیزان به درت خاک شده ست
وه که آن خاک قدم خاک قدم نتوان گفت
رشکم آید که برم نام تو پیش دگران
ذکر انصاف تو در پیش تو هم نتوان گفت
چون منی باید تا باورش آید غم من
تو که دیوانه و مستی به تو غم نتوان گفت
سخن توبه و آنگه ز جمال خوبان
به که دادند سر زیر علم نتوان گفت
غاریی از پی دین برهمنی را می کشت
گفت از بهر سری ترک صنم نتوان گفت
خسروا گر کشدت یار، مگو کاین ستم است
عدل خوبان را به بیهوده ستم نتوان گفت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۴۳ - سر آن قامت چون سرو روان خواهم گشت
سر آن قامت چون سرو روان خواهم گشت
خاک آن سلسله مشک فشان خواهم گشت
دود دلهاست درین خانه مرا بو آمد
سگ کویم همه شب نعره زنان خواهم گشت
سوخته چند کشم آه نهانی آخر
وه که دیوانه شده گرد جهان خواهم گشت
وقت تست اکنون، ای دیده و وقت ما نیست
که من امشب به سر کوی فلان خواهم گشت
بنده عشقم، آنان که درین غم مردند
تا زیم گرد سر تربتشان خواهم گشت
آخر این عمر گرامی ست که بر می گذرد
وعده تا کی نه دگر بار جوان خواهم گشت
من بدین دیده گهی سیر ترا خواهم دید؟
تا کی آخر به درت دیدکنان خواهم گشت
حد خسرو، اگر اینست که پیشت میرد
جان چه باشد که ز بهرت من ازان خواهم گشت
خاک آن سلسله مشک فشان خواهم گشت
دود دلهاست درین خانه مرا بو آمد
سگ کویم همه شب نعره زنان خواهم گشت
سوخته چند کشم آه نهانی آخر
وه که دیوانه شده گرد جهان خواهم گشت
وقت تست اکنون، ای دیده و وقت ما نیست
که من امشب به سر کوی فلان خواهم گشت
بنده عشقم، آنان که درین غم مردند
تا زیم گرد سر تربتشان خواهم گشت
آخر این عمر گرامی ست که بر می گذرد
وعده تا کی نه دگر بار جوان خواهم گشت
من بدین دیده گهی سیر ترا خواهم دید؟
تا کی آخر به درت دیدکنان خواهم گشت
حد خسرو، اگر اینست که پیشت میرد
جان چه باشد که ز بهرت من ازان خواهم گشت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۴۴ - خبری ده به من، ای باد که جانان چونست
خبری ده به من، ای باد که جانان چونست
آن گل تازه و آن غنچه خندان چونست
با که می می خورد آن ظالم و در خوردن می
آن رخ پر خوی و آن زلف پریشان چونست
چشم بد خوش که هشیار نباشد، مست است
لب میگونش که دیوانه بود، آن چونست
رخ و زلفش را می دانم باری که خوشند
دل دیوانه من پهلوی ایشان چونست
روزها شد که دلم رفت و دران زلف بماند
یا رب، آن یوسف گم گشته به زندان چونست
گل به رعنایی و نازست به مجلس، باری
حال آن بلبل آشفته به بستان چونست
هم به جان و سر جانان که کم و بیش مگوی
گو همین یک سخن راست که جانان چونست
خشک سال است درین عهد وفا را، ای اشک
زان حوالی که تو می آیی، باران چونست
پست شد خسرو مسکین به لگدکوب فراق
مور در خاک فرو رفت، سلیمان چونست
آن گل تازه و آن غنچه خندان چونست
با که می می خورد آن ظالم و در خوردن می
آن رخ پر خوی و آن زلف پریشان چونست
چشم بد خوش که هشیار نباشد، مست است
لب میگونش که دیوانه بود، آن چونست
رخ و زلفش را می دانم باری که خوشند
دل دیوانه من پهلوی ایشان چونست
روزها شد که دلم رفت و دران زلف بماند
یا رب، آن یوسف گم گشته به زندان چونست
گل به رعنایی و نازست به مجلس، باری
حال آن بلبل آشفته به بستان چونست
هم به جان و سر جانان که کم و بیش مگوی
گو همین یک سخن راست که جانان چونست
خشک سال است درین عهد وفا را، ای اشک
زان حوالی که تو می آیی، باران چونست
پست شد خسرو مسکین به لگدکوب فراق
مور در خاک فرو رفت، سلیمان چونست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۴۵ - نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دست
نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دست
چشم و دل هر دو به رخسار تو آشفته و مست
پرده بدرید، کس این راز نخواهد پوشید
غنچه بشگافت، سرش باز نخواهد پیوست
ای که از سحر دو چشم تو، پری بسته شود
آدمی نیست که چشم از تو تواند بربست
تا به گلزار جهان سرو بلندت برخاست
هر نهالی که نشاندند به بستان بنشست
بهر خون ریز مرا دست چه مالی چندین؟
خون من به که بریزی و بمالی بر دست
هر که جان در ره جانان ندهد مرده بود
مرده هم بدهد، اگر در تن او جانی هست
چشم خسرو نتوان بست که در خواب مبین
منع هندو نتوان کرد که صورت مپرست
چشم و دل هر دو به رخسار تو آشفته و مست
پرده بدرید، کس این راز نخواهد پوشید
غنچه بشگافت، سرش باز نخواهد پیوست
ای که از سحر دو چشم تو، پری بسته شود
آدمی نیست که چشم از تو تواند بربست
تا به گلزار جهان سرو بلندت برخاست
هر نهالی که نشاندند به بستان بنشست
بهر خون ریز مرا دست چه مالی چندین؟
خون من به که بریزی و بمالی بر دست
هر که جان در ره جانان ندهد مرده بود
مرده هم بدهد، اگر در تن او جانی هست
چشم خسرو نتوان بست که در خواب مبین
منع هندو نتوان کرد که صورت مپرست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - شکرین لعل تو کان نمک است
شکرین لعل تو کان نمک است
گر چه شکر نه مکان نمک است
خود نمک از لب تو چاشنی است
وین سخن هم ز زبان نمک است
حسن بر لعل تو خط می آورد
زانکه او عامل کان نمک است
می گدازد لبت از بوسه زدن
چه توان کرد از آن نمک است
چشم من بین ز خیال لب تو
که شب و روز میان نمک است
می بیندیش ازین گریه من
آخر آن آب زیان نمک است
باری اندیشه خسرو می کن
که به حق جمله جهان نمک است
گر چه شکر نه مکان نمک است
خود نمک از لب تو چاشنی است
وین سخن هم ز زبان نمک است
حسن بر لعل تو خط می آورد
زانکه او عامل کان نمک است
می گدازد لبت از بوسه زدن
چه توان کرد از آن نمک است
چشم من بین ز خیال لب تو
که شب و روز میان نمک است
می بیندیش ازین گریه من
آخر آن آب زیان نمک است
باری اندیشه خسرو می کن
که به حق جمله جهان نمک است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۶۹ - نرگس مست تو خواب آلوده است
نرگس مست تو خواب آلوده است
لب لعل تو شراب آلوده است
آگه از ناله من کی گردد
چشم مست تو که خواب آلوده است
خویی کز عارض تو باز شده ست
برگ گل را به گلاب آلوده ست
لب تو در دل من بنشسته ست
نمکی را به کباب آلوده ست
ازتری خواست چکیدن آری
لب تو کز می ناب آلوده ست
سخن تلخ تو زان شیرینست
که شکر را به جواب آلوده ست
بنده خسرو چه گنه کرد امروز
که حدیثت به عتاب آلوده ست
لب لعل تو شراب آلوده است
آگه از ناله من کی گردد
چشم مست تو که خواب آلوده است
خویی کز عارض تو باز شده ست
برگ گل را به گلاب آلوده ست
لب تو در دل من بنشسته ست
نمکی را به کباب آلوده ست
ازتری خواست چکیدن آری
لب تو کز می ناب آلوده ست
سخن تلخ تو زان شیرینست
که شکر را به جواب آلوده ست
بنده خسرو چه گنه کرد امروز
که حدیثت به عتاب آلوده ست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - ای که روی تو حیات جان است
ای که روی تو حیات جان است
دیده جایت شده جای آنست
ماه را از رخ چون خورشیدت
در شب چاردهم نقصانست
سخن اندر لب تو دل ببرد
دل چه باشد، سخن اندر جان است
بی لبت هر لب لعلی که گزم
سنگ ریزه به ته دندانست
ناتوانم، که غمت با من کرد
هر چه از جور و جفا بتوانست
سلک در گشت مرا ز آب دو چشم
تار هر رشته که در دندانست
به گه گریه سواد چشمم
تیره، گویی که شب بارانست
گفتیم غم مخور و آسان گیر
این به گفتن، صنما، آسانست
دور از شعله آه خسرو!
که دلش سوخته هجرانست
دیده جایت شده جای آنست
ماه را از رخ چون خورشیدت
در شب چاردهم نقصانست
سخن اندر لب تو دل ببرد
دل چه باشد، سخن اندر جان است
بی لبت هر لب لعلی که گزم
سنگ ریزه به ته دندانست
ناتوانم، که غمت با من کرد
هر چه از جور و جفا بتوانست
سلک در گشت مرا ز آب دو چشم
تار هر رشته که در دندانست
به گه گریه سواد چشمم
تیره، گویی که شب بارانست
گفتیم غم مخور و آسان گیر
این به گفتن، صنما، آسانست
دور از شعله آه خسرو!
که دلش سوخته هجرانست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۵۷ - با غمت شادی جهان هوس است
با غمت شادی جهان هوس است
شادی من همین غم تو بس است
از دهان تو چون نفس نزنم
مر مرا بیم تنگی نفس است
نیم خال لب توام بکشد
زهر اگر خود همه پر مگس است
از سر خشم، اگر بخایی لب
بر لبت بوسه دادنم هوس است
گر کسی بردر تو جوید بار
چند گویی که بار او چه بس است
همه شب گرد کوی او گردم
هر که بیند گمانش برعسس است
بنده خسرو به ناله در ره عشق
کاروان غم ترا جرس است
شادی من همین غم تو بس است
از دهان تو چون نفس نزنم
مر مرا بیم تنگی نفس است
نیم خال لب توام بکشد
زهر اگر خود همه پر مگس است
از سر خشم، اگر بخایی لب
بر لبت بوسه دادنم هوس است
گر کسی بردر تو جوید بار
چند گویی که بار او چه بس است
همه شب گرد کوی او گردم
هر که بیند گمانش برعسس است
بنده خسرو به ناله در ره عشق
کاروان غم ترا جرس است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۸۵ - باز مست آمدنش نازکنان از جایی ست
باز مست آمدنش نازکنان از جایی ست
زان یکی کار در آن کنج دهان از جایی ست
دل سبک می شودم، دوش مگر غایب بود
این زمان در سرش، این خواب گران از جایی ست
باز دیوانه ام و سلسله صبر کسی ست
آب چشمم به چپ و راست دوان از جایی ست
من ز تو صبر ندارم، تو نکو می دانی
این همه ناز تو، ای جان جهان، از جایی ست
چند خونابه من بینی و نادان گردی
اشک من آخر ازین گونه روان از جایی ست
من چه زهره که دل گم شده جویم ز تو لیک
مردمان را که رود بر تو گمان، از جایی ست
بر رهت، هیچ گلی نشکفد، ای باد، ازانک
با تو امروز نسیم است که آن از جایی ست
خود گرفتم که بپوشد غم خود را خسرو
نامت آخر شب و روزش به زبان از جایی ست
زان یکی کار در آن کنج دهان از جایی ست
دل سبک می شودم، دوش مگر غایب بود
این زمان در سرش، این خواب گران از جایی ست
باز دیوانه ام و سلسله صبر کسی ست
آب چشمم به چپ و راست دوان از جایی ست
من ز تو صبر ندارم، تو نکو می دانی
این همه ناز تو، ای جان جهان، از جایی ست
چند خونابه من بینی و نادان گردی
اشک من آخر ازین گونه روان از جایی ست
من چه زهره که دل گم شده جویم ز تو لیک
مردمان را که رود بر تو گمان، از جایی ست
بر رهت، هیچ گلی نشکفد، ای باد، ازانک
با تو امروز نسیم است که آن از جایی ست
خود گرفتم که بپوشد غم خود را خسرو
نامت آخر شب و روزش به زبان از جایی ست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۹۱ - خنده هرگز دهنی همچو دهان تو نیافت
خنده هرگز دهنی همچو دهان تو نیافت
سخن ار آب نشد طعم زبان تو نیافت
دیده باریکی عالم همه موی اندر موی
دید، لیکن سر مویی چو میان تو نیافت
با چنین حسن و لطافت که تویی، دیده دهر
سوی که دید که آن را نگران تو نیافت
پسته کو تنگ دهان بود دهان بسته بماند
خویش را دید که هم سنگ دهان تو نیافت
به گه صبح چو گل خنده زنان می رفتی
باد هر چند که بشتافت نشان تو نیافت
گل به گلزار در از تابش خورشید بسوخت
زان که او سایه ای از سرو روان تو نیافت
پای خسرو خلش از خار جفا بار نداشت
تا سرش ریخته در پای عنان تو نیافت
سخن ار آب نشد طعم زبان تو نیافت
دیده باریکی عالم همه موی اندر موی
دید، لیکن سر مویی چو میان تو نیافت
با چنین حسن و لطافت که تویی، دیده دهر
سوی که دید که آن را نگران تو نیافت
پسته کو تنگ دهان بود دهان بسته بماند
خویش را دید که هم سنگ دهان تو نیافت
به گه صبح چو گل خنده زنان می رفتی
باد هر چند که بشتافت نشان تو نیافت
گل به گلزار در از تابش خورشید بسوخت
زان که او سایه ای از سرو روان تو نیافت
پای خسرو خلش از خار جفا بار نداشت
تا سرش ریخته در پای عنان تو نیافت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۹۲ - یک سخن گر من ازان جان و جهان خواهم یافت
یک سخن گر من ازان جان و جهان خواهم یافت
ره سوی آرزوی خویش بدان خواهم یافت
گر به گرد قد زیباش نگردم، چه کنم؟
در کدامین چمن آن سرو روان خواهم یافت؟
جان عاشق، اگر از بهر رخ زیبا راست
من کدامین رخ زیبا به ازان خواهم یافت؟
دل برفت از من و یارب که گهی خواهد بود
که ازان گم شده خویش نشان خواهم یافت؟
بیدل و غمزده ام کیست که دل خواهد داد
عاشق و سوخته ام از که ضمان خواهم یافت؟
عشق ازین گونه که بیش است به دل تا جان هست
نه همانا که ازین فتنه امان خواهم یافت
از گله پا به گلم ده که من بدخو را
روزی از دیده اغیار نهان خواهم یافت
ای که گفتی به دعا آرزوی خویش بیاب
باری آنچ آرزویم هست همان خواهم یافت
ساقیا، جان عزیز است بهای رطلت
دفع غم را بخرم، گر چه گران خواهم یافت
ره سوی آرزوی خویش بدان خواهم یافت
گر به گرد قد زیباش نگردم، چه کنم؟
در کدامین چمن آن سرو روان خواهم یافت؟
جان عاشق، اگر از بهر رخ زیبا راست
من کدامین رخ زیبا به ازان خواهم یافت؟
دل برفت از من و یارب که گهی خواهد بود
که ازان گم شده خویش نشان خواهم یافت؟
بیدل و غمزده ام کیست که دل خواهد داد
عاشق و سوخته ام از که ضمان خواهم یافت؟
عشق ازین گونه که بیش است به دل تا جان هست
نه همانا که ازین فتنه امان خواهم یافت
از گله پا به گلم ده که من بدخو را
روزی از دیده اغیار نهان خواهم یافت
ای که گفتی به دعا آرزوی خویش بیاب
باری آنچ آرزویم هست همان خواهم یافت
ساقیا، جان عزیز است بهای رطلت
دفع غم را بخرم، گر چه گران خواهم یافت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۹۳ - یا رب، آن زلف تو هیچ اشکنه بی دل هست؟
یا رب، آن زلف تو هیچ اشکنه بی دل هست؟
دیر باز است که اندر دلم این مشکل هست
حیف باشد که بگویم که مه و خورشیدی
هم تو بنگر که بدان هر دو کسی مایل هست؟
منزلت گفتم مانا که همین در دل ماست
چو ببینیم که به هر جات همین منزل هست
گر به خاک در خویشم نگری افتاده
خود بگویی که چنین آدمیی از گل هست
روسیاهم، حبشی گوی من سوخته را
وگرم داغ درون نیست، برون دل هست
چشمم از هجر تو دریا شد و در خیل خیال
ای بسا مردم آبی که درین ساحل هست
چند شمشیر چنان بر من بیچاره زنی
باری این مرتبه همچو منی قابل هست
دردم آنکس که نداند دهدم پند، آری
در جهان نیز بسی بی خبر و غافل هست
از پی عشق نصیحت چه کنی خسرو را
باری آن کس که نصیحت شنود عاقل هست
دیر باز است که اندر دلم این مشکل هست
حیف باشد که بگویم که مه و خورشیدی
هم تو بنگر که بدان هر دو کسی مایل هست؟
منزلت گفتم مانا که همین در دل ماست
چو ببینیم که به هر جات همین منزل هست
گر به خاک در خویشم نگری افتاده
خود بگویی که چنین آدمیی از گل هست
روسیاهم، حبشی گوی من سوخته را
وگرم داغ درون نیست، برون دل هست
چشمم از هجر تو دریا شد و در خیل خیال
ای بسا مردم آبی که درین ساحل هست
چند شمشیر چنان بر من بیچاره زنی
باری این مرتبه همچو منی قابل هست
دردم آنکس که نداند دهدم پند، آری
در جهان نیز بسی بی خبر و غافل هست
از پی عشق نصیحت چه کنی خسرو را
باری آن کس که نصیحت شنود عاقل هست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۲۷ - به چه کار آیدم آن دل که نه در کار تو آید؟
به چه کار آیدم آن دل که نه در کار تو آید؟
گل در آن دیده هزاران که نه بر خار تو آید
آنچه من دیدم از آن غمزه بی مهر تو، یارب
پیش آن نرگس خونریز جگر خوار تو آید
کشت بیماری شبهام سزا این بود آن را
که بسان من بدروز گرفتار تو آید
گریه ها در ته دیوار تو ریزم که گر افتد
بر من افتد نه که غیری ته دیوار تو آید
منت سنگ زنان بر سر و بر دیده عاشق
با چنان کوکبه گر بر سر بازار تو آید
جان که بگریخت به تلخی فراق تو مرانش
که به در یوزه لبهای شکر بار تو آید
نیست افسوسی، اگر چرخ بسوزد همه دلها
سر به سر سوخته است آنچه نه در کار تو آید
نیست غم، گر به شکنجه رودم جان به جز آنم
کین ملامت به سر طره طرار تو آید
جان خراش است سخنهای خراشیده خسرو
ما نخواهیم که این مرغ به گلزار تو آید
گل در آن دیده هزاران که نه بر خار تو آید
آنچه من دیدم از آن غمزه بی مهر تو، یارب
پیش آن نرگس خونریز جگر خوار تو آید
کشت بیماری شبهام سزا این بود آن را
که بسان من بدروز گرفتار تو آید
گریه ها در ته دیوار تو ریزم که گر افتد
بر من افتد نه که غیری ته دیوار تو آید
منت سنگ زنان بر سر و بر دیده عاشق
با چنان کوکبه گر بر سر بازار تو آید
جان که بگریخت به تلخی فراق تو مرانش
که به در یوزه لبهای شکر بار تو آید
نیست افسوسی، اگر چرخ بسوزد همه دلها
سر به سر سوخته است آنچه نه در کار تو آید
نیست غم، گر به شکنجه رودم جان به جز آنم
کین ملامت به سر طره طرار تو آید
جان خراش است سخنهای خراشیده خسرو
ما نخواهیم که این مرغ به گلزار تو آید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۲۸ - خرم آن روز که دیدار تو پیش نظر آید
خرم آن روز که دیدار تو پیش نظر آید
ضایع آن عمر که بی دیدن رویت به سر آید
چه خبر مرده دلان را ز خراش جگر من؟
درد جایی ست که پیکان به دل جانور آید
دل گم گشته ما را خبر، ای دوست، چه پرسی؟
دل نه زانگونه ز ما رفت که از وی خبر آید
هدف تیر تو جانی ست به جای سپر اینجا
چو گنهکارم منم، نیز مرا بر سپر آید
چون نگه در تو کنم، ای دو جهان هدیه رویت
حاش لله که مرا هر دو جهان در نظر آید
من شبی دور ز رویت، خبر از روز ندارم
آفتاب، ارچه همه روز درین خانه برآید
منم و گوشه کوی تو همه شب، مگر آن سو
روزی آلوده به بوی تو نسیم سحر آید
چند گریم به سر کوی تو چون ابر بهاری
این نه آبی ست کز و یک گل مقصود برآید
گریه خسرو بیچاره، بتا، سهل نگیری
که خرابی کند آن سیل که از چشم تر آید
ضایع آن عمر که بی دیدن رویت به سر آید
چه خبر مرده دلان را ز خراش جگر من؟
درد جایی ست که پیکان به دل جانور آید
دل گم گشته ما را خبر، ای دوست، چه پرسی؟
دل نه زانگونه ز ما رفت که از وی خبر آید
هدف تیر تو جانی ست به جای سپر اینجا
چو گنهکارم منم، نیز مرا بر سپر آید
چون نگه در تو کنم، ای دو جهان هدیه رویت
حاش لله که مرا هر دو جهان در نظر آید
من شبی دور ز رویت، خبر از روز ندارم
آفتاب، ارچه همه روز درین خانه برآید
منم و گوشه کوی تو همه شب، مگر آن سو
روزی آلوده به بوی تو نسیم سحر آید
چند گریم به سر کوی تو چون ابر بهاری
این نه آبی ست کز و یک گل مقصود برآید
گریه خسرو بیچاره، بتا، سهل نگیری
که خرابی کند آن سیل که از چشم تر آید
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۲۹ - چند گاهی دگر ار چشم تو در ناز بماند
چند گاهی دگر ار چشم تو در ناز بماند
ای بسا دل که در آن طره طناز بماند
کعبتینی تو که غلتانی ازان چشم مقامر
ای بسا سیل کز آن چشم روان باز بماند
خاتم اندر دهن انگشت بگیرد ز دهانت
ور دهانش ار کشی انگشت دهان باز بماند
روی تو دیدم و خط دود رسانید به چشمت
ترسم آن دود به دنباله غماز بماند
زر ندارم ز پی وصل، تنی دارم چون زر
لیکن آن تیر به دندان به ته گاز بماند
نازکم کن که نکویی به کسی دیر نماند
زشت باشد که نکویی برود ناز بماند
دل خسرو به جفا سوختی و راز برون شد
پرده دل چو بسوزد ز کجا راز بماند؟
ای بسا دل که در آن طره طناز بماند
کعبتینی تو که غلتانی ازان چشم مقامر
ای بسا سیل کز آن چشم روان باز بماند
خاتم اندر دهن انگشت بگیرد ز دهانت
ور دهانش ار کشی انگشت دهان باز بماند
روی تو دیدم و خط دود رسانید به چشمت
ترسم آن دود به دنباله غماز بماند
زر ندارم ز پی وصل، تنی دارم چون زر
لیکن آن تیر به دندان به ته گاز بماند
نازکم کن که نکویی به کسی دیر نماند
زشت باشد که نکویی برود ناز بماند
دل خسرو به جفا سوختی و راز برون شد
پرده دل چو بسوزد ز کجا راز بماند؟