تعداد ۴۴۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۶۲ - آن روی به جز قمر که آراید
آن روی به جز قمر که آراید
وان لعل به جز شکر که فرساید
بس جان که ز پرده در جهان افتد
چون روی ز زیر پرده بنماید
در زیبایی و عالم افروزی
رویی دارد چنان که می‌باید
خورشید چو روی او همی بیند
می‌گردد و پشت دست می‌خاید
امروز قیامتی است از خطش
خطی که هزار فتنه می‌زاید
گویی ز بنفشه گلستانش را
مشاطهٔ حسن می‌بیاراید
آورد خطی و دل ببرد از من
جان منتظر است تا چه فرماید
زین بیع و شری که خط او دارد
جز خون جگر مرا چه بگشاید
الحق ز معاملان خط او
دیری است که بوی مشک می‌آید
زین گونه که خط او درآبم زد
شک نیست که دوستی بیفزاید
عطار اگر چنین کند سودا
چه سود چو جان او نیاساید
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۲۳ - دستم نرسد به زلف چون شستش
دستم نرسد به زلف چون شستش
در پای از آن فتادم از دستش
گر مرغ هوای او شوم شاید
صد دام معنبر است در شستش
از لب ندهد میی و می‌داند
مخموری من ز نرگس مستش
بیچاره دلم که چشم مست او
صد توبه به یک کرشمه بشکستش
بشکفت گل رخش به زیبایی
غنچه ز میان جان کمر بستش
از بس که بریخت مشک از زلفش
چون خاک به زیر پای شد پستش
چون بود بتی چنان که در عالم
بپرستندش که جای آن هستش
یک یک سر موی من همی گوید
رویش بنگر که گفت مپرستش
نی نی که نقاب بر نمی‌دارد
تا سجده نمی‌کنند پیوستش
عطار دلی که داشت در عشقش
برخاست اومید و نیست بنشستش
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۲۴ - بیچاره دلم که نرگس مستش
بیچاره دلم که نرگس مستش
صد توبه به یک کرشمه بشکستش
از شوق رخش چو مست شد چشمش
از من چه عجب اگر شوم مستش
دست‌آویزی شگرف می‌بینم
هفتاد و دو فرقه را خم شستش
خورشید که دست برد در خوبی
نتواند ریخت آب بر دستش
چون ماه که رخش حسن می‌تازد
صد غاشیه‌کش به دلبری هسش
صد جان باید به هر دمم تا من
بر فرق کنم نثار پیوستش
جانا دل من که مرغ دام توست
از دام تو دست کی دهد جستش
عقلی که گره‌گشای خلق آمد
سودای رخ تو رخت بربستش
عطار به تحفه گر فرستد جان
فریاد همی کند که مفرستش
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۴۴ - هر روز که جلوه می‌کند رویش
هر روز که جلوه می‌کند رویش
بر می‌خیزد قیامت ز کویش
می‌نتوان دید روی او لیکن
می‌بتوان دید روی در رویش
می‌نتوان یافت سوی او راهی
ای بس که برآمدم ز هر سویش
تا فال گرفته‌ام جمال او
چون قرعه بگشته‌ام به پهلویش
در هر نفسم هزار جان باید
تا صید کنند کمند گیسویش
هر روز به نو خراج می‌آرند
از هندستان به هندوی مویش
جان بر کف دست می‌رسد هر شب
از ترکستان هزار هندویش
شد حلقه به گوش لؤلؤ لالا
در لالایی درج لولویش
خورشید که تیغ می‌زند در میغ
افکند سپر ز جزع جادویش
دل را به دهان شیر می‌خواند
رو به بازی چشم آهویش
خواهم که ببیند ابرویش رستم
تا هست خود این کمان به بازویش
رستم به هزار سال چون زالی
بر زه نکند کمان ابرویش
عطار که طاق از ابروی او شد
دردی دارد که نیست دارویش
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۷۶ - از عشق تو من به دیر بنشستم
از عشق تو من به دیر بنشستم
زنار مغانهٔ بر میان بستم
چون حلقهٔ زلف توست زناری
زنار چرا همیشه نپرستم
گر دین و دلم ز دست شد شاید
چون حلقه زلف توست در دستم
دست‌آویزی نکو به دست آمد
در زلف تو دست تا بپیوستم
چون ترسایی درست شد بر من
خوردم می عشق و توبه بشکستم
زان می که به جرعه‌ای که من خوردم
گویی ز هزار سالگی مستم
در سینه دریچه‌ای پدید آمد
بسیار بر آن دریچه بنشستم
صد بحر از آن دریچه پیدا شد
من چشمهٔ دل به بحر پیوستم
طاقت چو نداشتم شدم غرقه
زان صید که اوفتاد در شستم
جانم چو ز عشق آن جهانی شد
از رسم و رسوم این جهان رستم
باور نکنند اگر به نطق آرم
امروز بدین صفت که من هستم
نه موجودم نه نیز معدومم
هیچم، همه‌ام، بلند و پستم
عطار درین چنین خطرگاهی
تو دانی و تو که من برون جستم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۹۴ - تا روی تو قبلهٔ نظر کردم
تا روی تو قبلهٔ نظر کردم
از کوی تو کعبهٔ دگر کردم
تا روی به کعبهٔ تو آوردم
صد گونه سجود معتبر کردم
سرگشته شدم که گرد آن کعبه
هر لحظه طواف بیشتر کردم
روزی نه به اختیار می‌رفتم
در دفتر عشق تو نظر کردم
گویی که هزار سال می‌خواندم
تا جمله به یک نفس زبر کردم
چون جان و جهان خود تو را دیدم
جان دادم و از جهان گذر کردم
زآن روز که پردهٔ تو جان دیدم
سوراخ به جان خویش در کردم
بر روزن دل مقیم بنشستم
جان پیش تو بر میان کمر کردم
چون اصل همه جمال تو دیدم
ترک بد و نیک و خیر و شر کردم
آنگه که دلم چو آفتابی شد
در خود همه چون فلک سفر کردم
افسانهٔ دولت تو می‌گفتند
من سوخته‌سر ز خاک بر کردم
چون نعره‌زنان به میکده رفتم
هم رقص‌کنان ز پای سر کردم
چون بوی شراب عشق بشنودم
خود را ز دو کون بی خبر کردم
عطار شکسته را همی هر دم
از عشق رخت درست تر کردم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۱۴ - تا عشق تو در میان جان دارم
تا عشق تو در میان جان دارم
جان پیش در تو بر میان دارم
اشکم چو به صد زبان سخن گوید
راز دل خویش چون نهان دارم
در عشق تو بس سبکدل افتادم
کز بادهٔ عشق سر گران دارم
گفتم چو به تو نمی‌رسم باری
نامت همه روز بر زبان دارم
چون کرد فراق تو زبان بندم
چه روز و چه روزگار آن دارم
چون کار نمی‌کند فغان بی تو
از دست غم تو چون فغان دارم
در خاطر هیچکس نمی‌آید
شوری که از آن شکرستان دارم
گفتم شکریم ده به جان تو
کاخر من دلشکسته جان دارم
گفتی که تو را شکر زیان دارد
گو دار که من بسی زیان دارم
تا چند رخت به آستین پوشی
تا کی ز تو سر بر آستان دارم
گفتی که جهان به کام عطار است
من بی تو کجا سر جهان دارم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۲۹ - ترسا بچه‌ای کشید در کارم
ترسا بچه‌ای کشید در کارم
بربست به زلف خویش زنارم
پس حلقهٔ زلف کرد در گوشم
یعنی که به بندگی ده اقرارم
در بندگیش نه هندوم بدخوی
هستم حبشی که داغ او دارم
پروانهٔ او شدم که هر ساعت
در جمع چو شمع می‌کشد زارم
شاید که کشد چو هست عیسی دم
کز معجزه زنده کرد صد بارم
او یوسف عالم است در خوبی
من دست و ترنج پیش او دارم
هرگز نایم ز بار او بیرون
کز عشق نهاد صاع در بارم
زان روز که درد عشق او خوردم
مانده است گرو به درد دستارم
دی ساکن کنج صومعه بودم
وامروز ز ساکنان خمارم
چون دانم داد شرح حال خود
فی‌الجمله نه کافرم نه دین دارم
کو در عالم کسی که برهاند
یکباره ز ناکسی عطارم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۳۶ - روزی که عتاب یار درگیرم
روزی که عتاب یار درگیرم
با هر مویش شمار درگیرم
چون خاک ز دست او کنم بر سر
گر نیست مرا غبار درگیرم
چون قصهٔ بوسه با میان آرم
آنگه سخن از کنار درگیرم
گر بوسه عوض دهد یک چه بود
از صد نه که از هزار درگیرم
گر باز کنار خواهدم دادن
اول ز هزار بار درگیرم
چون قصد به جان من کند چشمش
دل گیرم و کارزار درگیرم
گرچه به نمی‌رود مرا کاری
بر بو که هزار کار درگیرم
صد مشعله از جگر برافروزم
صد شمع ز روی یار درگیرم
هر فریادی که عاشقان کردند
هر دم من از آن نگار درگیرم
آهی که هزار شعله درگیرد
من از رخ غمگسار درگیرم
هر شب صد ره چو شمع کار از سر
زین چشم ستاره بار درگیرم
هر روز ز لاله‌زار روی او
صد نالهٔ زار زار درگیرم
پنهان ز فرید برد دل شاید
گر ماتم آشکار درگیرم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۴۲ - هرگاه که مست آن لقا باشم
هرگاه که مست آن لقا باشم
هشیار جهان کبریا باشم
مستغرق خویش کن مرا دایم
کافسوس بود که من مرا باشم
کان دم که صواب کار خود جویم
آن دم بتر از بت خطا باشم
گه گه گویی که دیگری را باش
چون نیست به جز تو من که را باشم
تا چند کنی ز پیش خود دورم
تا کی ز جمال تو جدا باشم
از هر سویم همی فکن هر دم
مگذار که یک نفس مرا باشم
گر تو بکشی چو شمع صد بارم
چون آن تو کنی بدان سزا باشم
صد خون دارم اگر به خون خویش
در بند هزار خون بها باشم
گفتم به بر من آی تا یکدم
در پیش تو ذرهٔ هوا باشم
گر قصد کنی به خون جان من
بر کشتن خویشتن گوا باشم
گفتی که چو باد و دم رسد کارت
من با تو در آن دم آشنا باشم
گر آن نفس آشنا شوی با من
آنگاه من آن نفس کجا باشم
نی نی که تو باش در بقا جمله
کان اولیتر که من فنا باشم
عطار اگر فنا شوم در تو
گر باشم و گر نه پادشا باشم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۵۱ - من پای همی ز سر نمی‌دانم
من پای همی ز سر نمی‌دانم
او را دانم دگر نمی‌دانم
چندان می عشق یار نوشیدم
کز میکده ره بدر نمی‌دانم
جایی که من اوفتاده‌ام آنجا
از هیچ وجود اثر نمی‌دانم
گر صد ازل و ابد به سر آید
از موضع خود گذر نمی‌دانم
جز بی جهتی نشان نمی‌یابم
جز بی صفتی خبر نمی‌دانم
مرغی عجبم زبس که پریدم
گم گشتم و بال و پر نمی‌دانم
این حال چو هیچکس نمی‌داند
من معذورم اگر نمی‌دانم
بگرفت دلم ز دانم و دانم
تا کی دانم مگر نمی‌دانم
چون قاعدهٔ وجود بر هیچ است
یک قاعده معتبر نمی‌دانم
جنبش ز هزار گونه می‌بینم
یک جنبش جانور نمی‌دانم
آن چیست که خلق ازوست جنبنده
کو علم چو این قدر نمی‌دانم
با خلق مرا چکار چون خود را
گم کردم و پا و سر نمی‌دانم
با آنکه فرید پست گشت این جا
زین پست بلندتر نمی‌دانم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۹۲ - ما رند و مقامر و مباحی‌ایم
ما رند و مقامر و مباحی‌ایم
انگشت نمای هر نواحی‌ایم
خون خواره چو خاک جرعه از جامیم
خون ریز ز دیده چون صراحی‌ایم
هر چند که از گروه سلطانیم
نه قلبی‌ایم و نه جناحی‌ایم
جانا ز شراب شوق تو هر دم
بی صبح و صبوحی و صباحی‌ایم
گر سوختگان تو مباحی‌اند
بس سوخته‌ایم و بس مباحی‌ایم
ما فقر و صلاح کی خریم آخر
چون خاک مقام بی‌صلاحی‌ایم
در بتکده رند و لاابالی‌ایم
در مصطبه مست لافلاحی‌ایم
کافور رباحی ار بود اصلی
کافور نه کافری رباحی‌ایم
تا در رسد این می تو ای عطار
حالی ز بی می ملاحی‌ایم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۹۳ - ما درد فروش هر خراباتیم
ما درد فروش هر خراباتیم
نه عشوه فروش هر کراماتیم
انگشت‌زنان کوی معشوقیم
وانگشت‌نمای اهل طاماتیم
حیلت‌گر و مهره دزد و اوباشیم
دردی‌کش و کم‌زن خراباتیم
در شیوهٔ کفر پیر و استادیم
در شیوهٔ دین خر خرافاتیم
گه مرد کلیسیای و ناقوسیم
گه صومعه‌دار عزی و لاتیم
گه معتکفان کوی لاهوتیم
گه مستمعان التحیاتیم
گه مست خراب دردی دردیم
گه مست شراب عالم الذاتیم
با عادت و رسم نیست ما را کار
ما کی ز مقام رسم و عاداتیم
ما را ز عبادت و ز مسجد چه
چه مرد مساجد و عباداتیم
با این همه مفسدی و زراقی
چه بابت قربت و مناجاتیم
برخاست ز ما حدیث ما و من
زیرا که نه مرد این مقاماتیم
در حالت بیخودی چو عطاریم
پروانهٔ شمع نور مشکاتیم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۵۹۹ - تا با غم عشق آشنا گشتیم
تا با غم عشق آشنا گشتیم
از نیک و بد جهان جدا گشتیم
تا هست شدیم در بقای تو
از هستی خویشتن فنا گشتیم
تا در ره نامرادی افتادیم
بر کل مراد پادشا گشتیم
زان دست همه جهان فرو بستی
تا جمله به جملگی تورا گشتیم
یک شمه چو زان حدیث بنمودی
مستغرق سر کبریا گشتیم
زانگه که به عشق اقتدا کردیم
در عالم عشق مقتدا گشتیم
ای دل تو کجایی او کجا آخر
این خود چه سخن بود کجا گشتیم
عمری مس نفس را بپالودیم
گفتیم مگر که کیمیا گشتیم
چون روی چو آفتاب بنمودی
ناچیز شدیم و چون هوا گشتیم
چون تاب جمال تو نیاوردیم
سرگشته چو چرخ آسیا گشتیم
چون محرم عشق تو نیفتادیم
در زیر زمین چو توتیا گشتیم
نومید مشو درین ره ای عطار
هرچند که نا امید وا گشتیم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۱۰ - ما مرد کلیسیا و زناریم
ما مرد کلیسیا و زناریم
گبری کهنیم و نام برداریم
دریوزه گران شهر گبرانیم
شش‌پنج‌زنان کوی خماریم
با جملهٔ مفسدان به تصدیقیم
با جملهٔ زاهدان به انکاریم
در فسق و قمار پیر و استادیم
در دیر مغان مغی به هنجاریم
تسبیح و ردا نمی‌خریم الحق
سالوس و نفاق را خریداریم
در گلخن تیره سر فرو برده
گاهی مستیم و گاه هشیاریم
واندر ره تایبان نامعلوم
گاهی عوریم و گاه عیاریم
با وسوسه‌های نفس شیطانی
در حضرت حق چه مرد اسراریم
اندر صف دین حضور چون یابیم
کاندر کف نفس خود گرفتاریم
این خود همه رفت عیب ما امروز
این است که دوست دوست می‌داریم
دیری است که اوست آرزوی ما
بی او به بهشت سر فرو ناریم
گر جملهٔ ما به دوزخ اندازد
او به داند اگر سزاواریم
بی یار دمی چو زنده نتوان بود
در دوزخ و در بهشت با یاریم
بی او چو نه‌ایم هرچه باداباد
جز یار ز هرچه هست بیزاریم
در راه یگانگی و مشغولی
فارغ ز دو کون همچو عطاریم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۲۰ - ما گبر قدیم نامسلمانیم
ما گبر قدیم نامسلمانیم
نام‌آور کفر و ننگ ایمانیم
گه محرم کم زن خراباتیم
گه همدم جاثلیق رهبانیم
شیطان چو به ما رسد کله بنهد
کز وسوسه اوستاد شیطانیم
زان مرد نه‌ایم کز کسی ترسیم
سر پای برهنگان دو جهانیم
درمانده‌ایم و راه بس دور است
ما راه به کار خود نمی‌دانیم
ما چاره به کار خویش چون سازیم
چو جمله به کار خویش حیرانیم
کی باشد و کی بود که ناگاهی
این پرده ز کار خویش بدرانیم
هر پرده که بعد از آن پدید آید
از آتش معرفت بسوزانیم
زآنجا که درآمدیم از اول
جان را سوی آن کمال برسانیم
عطار شکسته را به یک دفعت
از پردهٔ هر دو کون برهانیم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۲۸ - در عشق همی بلا همی جویم
در عشق همی بلا همی جویم
درد دل مبتلا همی جویم
در مان چه طلب کنم که در عشقش
یک درد به صد دعا همی جویم
از صوف صفای دل نمی‌یابم
از درد مغان صفا همی جویم
از خرقه و طیلسان دلم خون شد
زنار و کلیسیا همی جویم
در بحر هزار موج عشق او
غرقه شده و آشنا همی جویم
جانا به لقا چو آفتابی تو
یک ذره از آن بقا همی جویم
تا چند دوم به گرد عالم در
تو با من و من که را همی جویم
تو دست به جان من فرا کرده
من گرد جهان تورا همی جویم
تو در دل و من به گرد عالم در
بنگر که تورا کجا همی جویم
عطار شدم ز عطر زلف تو
زان عطر دگر عطا همی جویم
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۴۵ - کفر است ز بی نشان نشان دادن
کفر است ز بی نشان نشان دادن
چون از بیچون نشان توان دادن
چون از تو نه نام و نه نشان ماند
آنگاه روا بود نشان دادن
تا یک سر موی مانده‌ای باقی
این سر نتوانمت بیان دادن
چو تو بنمانده‌ای تو را زیبد
داد دو جهان به یک زمان دادن
گر سر یگانگی همی جویی
دل نتوانی به این و آن دادن
دانی تو که چیست چارهٔ کارت
بر درگه او به عجز جان دادن
عطار چو یافتی ز جانان جان
صد جان باید به مژدگان دادن
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۶۰ - باز آمده‌ای از آن جهانم من
باز آمده‌ای از آن جهانم من
پیدا شده‌ای از آن نهانم من
کار من و حال من چه می‌پرسی
کین می‌دانم که می ندانم من
هرچند که در جهان نیم لیکن
سرگشته‌تر از همه جهانم من
در هر نفسی هزار عالم را
از پس کنم و به یک مکانم من
هر دم که نهان طلب کنم خود را
چه سود که آن زمان عیانم من
وآن دم که عیان نشان خود خواهم
آن لحظه بدان که بی‌نشانم من
وان دم که نهان خود عیان جویم
از هر دو گذشته آن زمانم من
من اینم و آنم و به هم هردو
فی‌الجمله نه اینم و نه آنم من
زان راز که سر جان عطار است
گفتن سخنی نمی‌توانم من
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۶۹۲ - چون نیست کسی مرا به جای تو
چون نیست کسی مرا به جای تو
ترک همه گفتم از برای تو
نور دل من ز عکس روی توست
تاج سر من ز خاک پای تو
خوش خوش بربود جان شیرینم
شیرینی لعل جانفزای تو
برد از سر دلبری دل مستم
مخموری چشم دلربای تو
خون دل من بریختی یعنی
یک بوسه بس است خونبهای تو
نی نی که مرا دریع می‌آید
آن بوسه تورا به ناسزای تو
از جور چو من کسی چه برخیزد
عطار ندید کس به جای تو