تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۹۶ - لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا
لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا
تا از لب دلدار شود مست و شکرخا
تا از لب تو بوی لب غیر نیاید
تا عشق مجرد شود و صافی و یکتا
آن لب که بود کون خری بوسه گه او
کی یابد آن لب، شکربوس مسیحا
میدان که حدث باشد جز نور قدیمی
بر مزبله پرحدث آن گاه تماشا
آن گه که فنا شد، حدث اندر دل پالیز
رست از حدثی و شود او چاشنی افزا
تا تو حدثی، لذت تقدیس چه دانی؟
رو از حدثی سوی تبارک وتعالی’
زان دست مسیح آمد داروی جهانی
کو دست نگه داشت ز هر کاسهٔ سکبا
از نعمت فرعون چه موسی’ کف و لب شست
دریای کرم داد مر او را ید بیضا
خواهی که ز معده و لب هر خام گریزی
پرگوهر و روتلخ همیباش چو دریا
هین چشم فروبند، که آن چشم غیور است
هین معده تهی دار، که لوتیست مهیا
سگ سیر شود، هیچ شکاری بنگیرد
کز آتش جوع است تک و گام تقاضا
کو دست و لب پاک که گیرد قدح پاک؟
کو صوفی چالاک، که آید سوی حلوا؟
بنمای ازین حرف تصاویر حقایق
یا من قسم القهوه و الکاس علینا
تا از لب دلدار شود مست و شکرخا
تا از لب تو بوی لب غیر نیاید
تا عشق مجرد شود و صافی و یکتا
آن لب که بود کون خری بوسه گه او
کی یابد آن لب، شکربوس مسیحا
میدان که حدث باشد جز نور قدیمی
بر مزبله پرحدث آن گاه تماشا
آن گه که فنا شد، حدث اندر دل پالیز
رست از حدثی و شود او چاشنی افزا
تا تو حدثی، لذت تقدیس چه دانی؟
رو از حدثی سوی تبارک وتعالی’
زان دست مسیح آمد داروی جهانی
کو دست نگه داشت ز هر کاسهٔ سکبا
از نعمت فرعون چه موسی’ کف و لب شست
دریای کرم داد مر او را ید بیضا
خواهی که ز معده و لب هر خام گریزی
پرگوهر و روتلخ همیباش چو دریا
هین چشم فروبند، که آن چشم غیور است
هین معده تهی دار، که لوتیست مهیا
سگ سیر شود، هیچ شکاری بنگیرد
کز آتش جوع است تک و گام تقاضا
کو دست و لب پاک که گیرد قدح پاک؟
کو صوفی چالاک، که آید سوی حلوا؟
بنمای ازین حرف تصاویر حقایق
یا من قسم القهوه و الکاس علینا
مولوی : غزلیات
غزل ۹۷ - رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
خود فاش بگو، یوسف زرین کمری را
در شهر که دیدهست چنین شهره بتی را؟
در بر که کشیدهست سهیل و قمری را؟
بنشاند به ملکت ملکی بندهٔ بد را
بخرید به گوهر کرمش بیگهری را
خضر خضرانست و از هیچ عجب نیست
کز چشمهٔ جان تازه کند او جگری را
از بهر زبردستی و دولت دهی آمد
نی زیر و زبر کردن زیر و زبری را
شاید که نخسپیم به شب چون که نهانی
مه بوسه دهد هر شب انجم شمری را
آثار رساند دل و جان را به موثر
حمال دل و جان کند آن شه اثری را
اکسیر خداییست بدان آمد کین جا
هر لحظه زر سرخ کند او حجری را
جانهای چو عیسی به سوی چرخ برانند
غم نیست اگر ره نبود لاشه خری را
هر چیز گمان بردم در عالم و این نی
کین جاه و جلال است خدایی نظری را
سوز دل شاهانهٔ خورشید بباید
تا سرمه کشد چشم عروس سحری را
ما عقل نداریم یکی ذره وگر نی
کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را؟
بیعقل چو سایه پیات ای دوست دوانیم
کان روی چو خورشید تو نبود دگری را
خورشید همه روز بدان تیغ گزارد
تا زخم زند هر طرفی بیسپری را
بر سینه نهد عقل چنان دل شکنی را
در خانه کشد روح چنان رهگذری را
در هدیه دهد چشم چنان لعل لبی را
رخ زر زند از بهر چنین سیم بری را
رو صاحب آن چشم شو ای خواجه، چو ابرو
کو راست کند چشم کژ کژنگری را
ای پاک دلان با جز او عشق مبازید
نتوان دل و جان دادن هر مختصری را
خاموش که او خود بکشد عاشق خود را
تا چند کشی دامن هر بیهنری را
خود فاش بگو، یوسف زرین کمری را
در شهر که دیدهست چنین شهره بتی را؟
در بر که کشیدهست سهیل و قمری را؟
بنشاند به ملکت ملکی بندهٔ بد را
بخرید به گوهر کرمش بیگهری را
خضر خضرانست و از هیچ عجب نیست
کز چشمهٔ جان تازه کند او جگری را
از بهر زبردستی و دولت دهی آمد
نی زیر و زبر کردن زیر و زبری را
شاید که نخسپیم به شب چون که نهانی
مه بوسه دهد هر شب انجم شمری را
آثار رساند دل و جان را به موثر
حمال دل و جان کند آن شه اثری را
اکسیر خداییست بدان آمد کین جا
هر لحظه زر سرخ کند او حجری را
جانهای چو عیسی به سوی چرخ برانند
غم نیست اگر ره نبود لاشه خری را
هر چیز گمان بردم در عالم و این نی
کین جاه و جلال است خدایی نظری را
سوز دل شاهانهٔ خورشید بباید
تا سرمه کشد چشم عروس سحری را
ما عقل نداریم یکی ذره وگر نی
کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را؟
بیعقل چو سایه پیات ای دوست دوانیم
کان روی چو خورشید تو نبود دگری را
خورشید همه روز بدان تیغ گزارد
تا زخم زند هر طرفی بیسپری را
بر سینه نهد عقل چنان دل شکنی را
در خانه کشد روح چنان رهگذری را
در هدیه دهد چشم چنان لعل لبی را
رخ زر زند از بهر چنین سیم بری را
رو صاحب آن چشم شو ای خواجه، چو ابرو
کو راست کند چشم کژ کژنگری را
ای پاک دلان با جز او عشق مبازید
نتوان دل و جان دادن هر مختصری را
خاموش که او خود بکشد عاشق خود را
تا چند کشی دامن هر بیهنری را
مولوی : غزلیات
غزل ۹۸ - ای از نظرت مست شده اسم و مسما
ای از نظرت مست شده اسم و مسما
ای یوسف جان گشته ز لبهات شکرخا
ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت
هین وقت لطیف است، از آن عربده بازآ
ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم
ای جان ولی نعمت هر وامق و عذرا
هم دایهٔ جانهایی و هم جوی می و شیر
هم جنت فردوسی و هم سدرهٔ خضرا
جز این بنگوییم، وگر نیز بگوییم
گویید خسیسان که محال است و علالا
خواهی که بگویم، بده آن جام صبوحی
تا چرخ به رقص آید و صد زهرهٔ زهرا
هرجا ترشی باشد اندر غم دنیی
میغرد و میبرد از آن جای دل ما
برخیز بخیلا نه در خانه فروبند
کان جا که تویی خانه شود گلشن و صحرا
این مه ز کجا آمد، وین روی چه روی است؟
این نور خداییست، تبارک و تعالی
هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر
اول غم و سودا و به آخر ید بیضا
هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست
یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا
تا شید برآرد وی و آید به سر کوی
فریاد برآرد که تمنیت تمنا
نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد
شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا
در شهر چو من گول مگر عشق ندیدهست
هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیف است
گر صادق و جد است وگر عشوه تیبا
ای یوسف جان گشته ز لبهات شکرخا
ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت
هین وقت لطیف است، از آن عربده بازآ
ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم
ای جان ولی نعمت هر وامق و عذرا
هم دایهٔ جانهایی و هم جوی می و شیر
هم جنت فردوسی و هم سدرهٔ خضرا
جز این بنگوییم، وگر نیز بگوییم
گویید خسیسان که محال است و علالا
خواهی که بگویم، بده آن جام صبوحی
تا چرخ به رقص آید و صد زهرهٔ زهرا
هرجا ترشی باشد اندر غم دنیی
میغرد و میبرد از آن جای دل ما
برخیز بخیلا نه در خانه فروبند
کان جا که تویی خانه شود گلشن و صحرا
این مه ز کجا آمد، وین روی چه روی است؟
این نور خداییست، تبارک و تعالی
هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر
اول غم و سودا و به آخر ید بیضا
هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست
یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا
تا شید برآرد وی و آید به سر کوی
فریاد برآرد که تمنیت تمنا
نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد
شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا
در شهر چو من گول مگر عشق ندیدهست
هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیف است
گر صادق و جد است وگر عشوه تیبا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۰ - افدی قمرا لاح علینا و تلالا
افدی قمرا لاح علینا و تلالا
ما احسنه رب تبارک و تعالیٰ
قد حل بروحی فتضاعفت حیاة
و الیوم نأیٰ عنی عزا و جلالا
ادعوه سرارا و انادیه جهارا
ان ابدلنی الصبوة طیفا و خیالا
لو قطعنی دهری لا زلت انادی
کی تخترق الحجب و یروین وصالا
لا مل من العشق و لو مر قرون
حاشاه ملالا بی حاشای ملالا
العاشق حوت و هوی العشق کبحر
هل مل اذا ما سکن الحوت زلالا؟
ما احسنه رب تبارک و تعالیٰ
قد حل بروحی فتضاعفت حیاة
و الیوم نأیٰ عنی عزا و جلالا
ادعوه سرارا و انادیه جهارا
ان ابدلنی الصبوة طیفا و خیالا
لو قطعنی دهری لا زلت انادی
کی تخترق الحجب و یروین وصالا
لا مل من العشق و لو مر قرون
حاشاه ملالا بی حاشای ملالا
العاشق حوت و هوی العشق کبحر
هل مل اذا ما سکن الحوت زلالا؟
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳۰ - بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
سرمست همیگشت به بازار مرا یافت
پنهان شدم، از نرگس مخمور مرا دید
بگریختم، از خانه خمار مرا یافت
بگریختنم چیست؟ کزو جان نبرد کس
پنهان شدنم چیست؟ چو صد بار مرا یافت
گفتم که در انبوهی شهرم که بیابد؟
آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت
ای مژده، که آن غمزه غماز مرا جست
وی بخت، که آن طره طرار مرا یافت
دستار ربود از سر مستان به گروگان
دستار به رو، گوشه دستار مرا یافت
من از کف پا خار همیکردم بیرون
آن سرو دو صد گلشن و گلزار مرا یافت
از گلشن خود بر سر من یار گل افشاند
وان بلبل وان نادرهتکرار مرا یافت
من گم شدم از خرمن آن ماه چو کیله
امروز مه اندر بن انبار مرا یافت
از خون من آثار به هر راه چکیدهست
اندر پی من بود، به آثار مرا یافت
چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان
آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت
آن کس که به گردون رود و گیرد آهو
با صبر و تانی و به هنجار مرا یافت
در کام من این شست و من اندر تک دریا
صاید به سررشته جرار مرا یافت
جامی که برد از دلم آزار به من داد
آن لحظه که آن یار کمآزار مرا یافت
این جان گران جان سبکی یافت و بپرید
کان رطل گرانسنگ سبکسار مرا یافت
امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار
کان اصل هر اندیشه و گفتار مرا یافت
سرمست همیگشت به بازار مرا یافت
پنهان شدم، از نرگس مخمور مرا دید
بگریختم، از خانه خمار مرا یافت
بگریختنم چیست؟ کزو جان نبرد کس
پنهان شدنم چیست؟ چو صد بار مرا یافت
گفتم که در انبوهی شهرم که بیابد؟
آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت
ای مژده، که آن غمزه غماز مرا جست
وی بخت، که آن طره طرار مرا یافت
دستار ربود از سر مستان به گروگان
دستار به رو، گوشه دستار مرا یافت
من از کف پا خار همیکردم بیرون
آن سرو دو صد گلشن و گلزار مرا یافت
از گلشن خود بر سر من یار گل افشاند
وان بلبل وان نادرهتکرار مرا یافت
من گم شدم از خرمن آن ماه چو کیله
امروز مه اندر بن انبار مرا یافت
از خون من آثار به هر راه چکیدهست
اندر پی من بود، به آثار مرا یافت
چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان
آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت
آن کس که به گردون رود و گیرد آهو
با صبر و تانی و به هنجار مرا یافت
در کام من این شست و من اندر تک دریا
صاید به سررشته جرار مرا یافت
جامی که برد از دلم آزار به من داد
آن لحظه که آن یار کمآزار مرا یافت
این جان گران جان سبکی یافت و بپرید
کان رطل گرانسنگ سبکسار مرا یافت
امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار
کان اصل هر اندیشه و گفتار مرا یافت
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳۱ - زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
دیوانه شدم، بر سر دیوانه قلم نیست
از دور ببینی تو مرا شخص رونده
آن شخص خیال است، ولی غیر عدم نیست
پیش آ و عدم شو که عدم معدن جان است
اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست
من بیمن و تو بیتو درآییم درین جو
زیرا که درین خشک به جز ظلم و ستم نیست
این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد
کو آب حیات است و به جز لطف و کرم نیست
دیوانه شدم، بر سر دیوانه قلم نیست
از دور ببینی تو مرا شخص رونده
آن شخص خیال است، ولی غیر عدم نیست
پیش آ و عدم شو که عدم معدن جان است
اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست
من بیمن و تو بیتو درآییم درین جو
زیرا که درین خشک به جز ظلم و ستم نیست
این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد
کو آب حیات است و به جز لطف و کرم نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳۲ - این خانه که پیوسته درو بانگ چغانهست
این خانه که پیوسته درو بانگ چغانهست
از خواجه بپرسید که این خانه چه خانهست؟
این صورت بت چیست، اگر خانه کعبهست؟
وین نور خدا چیست، اگر دیر مغانهست
گنجیست درین خانه که در کون نگنجد
این خانه و این خواجه همه فعل و بهانهست
بر خانه منه دست که این خانه طلسم ست
با خواجه مگویید، که او مست شبانهست
خاک و خس این خانه همه عنبر و مشکست
بانگ در این خانه همه بیت و ترانهست
فی الجمله هر آن کس که درین خانه رهی یافت
سلطان زمین است و سلیمان زمانهست
ای خواجه یکی سر تو از این بام فروکن
کندر رخ خوب تو، ز اقبال نشانهست
سوگند به جان تو که جز دیدن رویت
گر ملک زمین است، فسون است و فسانهست
حیران شده بستان، که چه برگ و چه شکوفهست؟
واله شده مرغان که چه دام است و چه دانهست؟
این خواجه چرخ است که چون زهره و ماه است
وین خانه عشق است که بیحد و کرانهست
چون آینه جان نقش تو در دل بگرفتهست
دل در سر زلف تو فرورفته چو شانهست
در حضرت یوسف که زنان دست بریدند
ای جان تو به من آی، که جان آن میانهست
مستند همه خانه، کسی را خبری نیست
از هر که درآید که فلان است و فلانهست
شوم است، بر استانه مشین خانه درآ زود
تاریک کند آن که ورا جاش ستانهست
مستان خدا گر چه هزارند، یکیاند
مستان هوا جمله دوگانهست و سهگانهست
در بیشه شیران رو وز زخم میندیش
کاندیشه ترسیدن اشکال زنانهست
کان جا نبود زخم، همه رحمت و مهر است
لیکن پس در وهم تو ماننده فانهست
در بیشه مزن آتش و خاموش کن ای دل
درکش تو زبان را، که زبان تو زبانهست
از خواجه بپرسید که این خانه چه خانهست؟
این صورت بت چیست، اگر خانه کعبهست؟
وین نور خدا چیست، اگر دیر مغانهست
گنجیست درین خانه که در کون نگنجد
این خانه و این خواجه همه فعل و بهانهست
بر خانه منه دست که این خانه طلسم ست
با خواجه مگویید، که او مست شبانهست
خاک و خس این خانه همه عنبر و مشکست
بانگ در این خانه همه بیت و ترانهست
فی الجمله هر آن کس که درین خانه رهی یافت
سلطان زمین است و سلیمان زمانهست
ای خواجه یکی سر تو از این بام فروکن
کندر رخ خوب تو، ز اقبال نشانهست
سوگند به جان تو که جز دیدن رویت
گر ملک زمین است، فسون است و فسانهست
حیران شده بستان، که چه برگ و چه شکوفهست؟
واله شده مرغان که چه دام است و چه دانهست؟
این خواجه چرخ است که چون زهره و ماه است
وین خانه عشق است که بیحد و کرانهست
چون آینه جان نقش تو در دل بگرفتهست
دل در سر زلف تو فرورفته چو شانهست
در حضرت یوسف که زنان دست بریدند
ای جان تو به من آی، که جان آن میانهست
مستند همه خانه، کسی را خبری نیست
از هر که درآید که فلان است و فلانهست
شوم است، بر استانه مشین خانه درآ زود
تاریک کند آن که ورا جاش ستانهست
مستان خدا گر چه هزارند، یکیاند
مستان هوا جمله دوگانهست و سهگانهست
در بیشه شیران رو وز زخم میندیش
کاندیشه ترسیدن اشکال زنانهست
کان جا نبود زخم، همه رحمت و مهر است
لیکن پس در وهم تو ماننده فانهست
در بیشه مزن آتش و خاموش کن ای دل
درکش تو زبان را، که زبان تو زبانهست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳۳ - اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
تو ابر دروکش که به جز خصم قمر نیست
ای خشک درختی که در آن باغ نرستهست
وی خوارعزیزی که درین ظل شجر نیست
بسکل ز جز این عشق، اگر در یتیمی
زیرا که جزین عشق تو را خویش و پدر نیست
در مذهب عشاق به بیماری مرگ است
هر جان که به هر روز ازین رنج بتر نیست
در صورت هر کس که ازان رنگ بدیدی
میدان تو به تحقیق، که از جنس بشر نیست
هر نی که بدیدی به میانش کمر عشق
تنگش تو به بر گیر، که جز تنگ شکر نیست
شمس الحق تبریز چو در دام کشیدت
منگر به چپ و راست، که امکان حذر نیست
تو ابر دروکش که به جز خصم قمر نیست
ای خشک درختی که در آن باغ نرستهست
وی خوارعزیزی که درین ظل شجر نیست
بسکل ز جز این عشق، اگر در یتیمی
زیرا که جزین عشق تو را خویش و پدر نیست
در مذهب عشاق به بیماری مرگ است
هر جان که به هر روز ازین رنج بتر نیست
در صورت هر کس که ازان رنگ بدیدی
میدان تو به تحقیق، که از جنس بشر نیست
هر نی که بدیدی به میانش کمر عشق
تنگش تو به بر گیر، که جز تنگ شکر نیست
شمس الحق تبریز چو در دام کشیدت
منگر به چپ و راست، که امکان حذر نیست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳۴ - از اول امروز حریفان خرابات
از اول امروز حریفان خرابات
مهمان تواند، ای شه و سلطان خرابات
امروز چه روز است؟ بگو روز سعادت
این قبله دل کیست؟ بگو جان خرابات
هرگز دل عشاق به فرمان کسی نیست
کو مست خراب است به فرمان خرابات
صد زهره ز اسرار به آواز درآمد
کز ابر برآ ای مه تابان خرابات
ما از لب و دندان اجل هیچ نترسیم
چون زنده شدیم از بت خندان خرابات
بر گاو نهد رخت و به عشق آید جان مست
کین رخت گرو کن، بر دربان خرابات
هر جان که به شمس الحق تبریز دهد دل
او کافر خویش است و مسلمان خرابات
مهمان تواند، ای شه و سلطان خرابات
امروز چه روز است؟ بگو روز سعادت
این قبله دل کیست؟ بگو جان خرابات
هرگز دل عشاق به فرمان کسی نیست
کو مست خراب است به فرمان خرابات
صد زهره ز اسرار به آواز درآمد
کز ابر برآ ای مه تابان خرابات
ما از لب و دندان اجل هیچ نترسیم
چون زنده شدیم از بت خندان خرابات
بر گاو نهد رخت و به عشق آید جان مست
کین رخت گرو کن، بر دربان خرابات
هر جان که به شمس الحق تبریز دهد دل
او کافر خویش است و مسلمان خرابات
مولوی : غزلیات
غزل ۶۳۹ - آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
امسال درین خرقهٔ زنگار برآمد
آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی
آن است که امسال عرب وار برآمد
آن یار همان است اگر جامه دگر شد
آن جامه به در کرد و دگربار برآمد
آن باده همان است اگر شیشه بدل شد
بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد
ای قوم گمان برده که آن مشعلهها مرد
آن مشعله زین روزن اسرار برآمد
این نیست تناسخ سخن وحدت محض است
کز جوشش آن قلزم زخار برآمد
یک قطره از آن بحر جدا شد که جدا نیست
کادم ز تک صلصل فخار برآمد
رومی پنهان گشت چو دوران حبش دید
امروز درین لشکر جرار برآمد
گر شمس فرو شد به غروب او نه فنا شد
از برج دگر آن مه انوار برآمد
گفتار رها کن بنگر آینهٔ عین
کان شبهه و اشکال ز گفتار برآمد
شمس الحق تبریز رسیدهست مگویید
کز چرخ صفا آن مه اسرار برآمد
امسال درین خرقهٔ زنگار برآمد
آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی
آن است که امسال عرب وار برآمد
آن یار همان است اگر جامه دگر شد
آن جامه به در کرد و دگربار برآمد
آن باده همان است اگر شیشه بدل شد
بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد
ای قوم گمان برده که آن مشعلهها مرد
آن مشعله زین روزن اسرار برآمد
این نیست تناسخ سخن وحدت محض است
کز جوشش آن قلزم زخار برآمد
یک قطره از آن بحر جدا شد که جدا نیست
کادم ز تک صلصل فخار برآمد
رومی پنهان گشت چو دوران حبش دید
امروز درین لشکر جرار برآمد
گر شمس فرو شد به غروب او نه فنا شد
از برج دگر آن مه انوار برآمد
گفتار رها کن بنگر آینهٔ عین
کان شبهه و اشکال ز گفتار برآمد
شمس الحق تبریز رسیدهست مگویید
کز چرخ صفا آن مه اسرار برآمد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۰ - تا باد سعادت ز محمد خبر افکند
تا باد سعادت ز محمد خبر افکند
زان مردی و زان حمله شقاوت سپر افکند
از حال گدا نیست عجب گر شود او پست
تیغ غم تو از سر صد شاه سر افکند
روزی پسر ادهم اندر پی آهو
مانند فلک مرکب شبدیز بر افکند
دادیش یکی شربت کز لذت و بویش
مستیش به سر برشد و از اسپ در افکند
گفتند همه کس به سر کوی تحیر
مسکین پسر ادهم تاج و کمر افکند
از نام تو بود آن که سلیمان به یکی مرغ
در ملکت بلقیس شکوه و ظفر افکند
از یاد تو بود آن که محمد به اشارت
غوغای دو نیمه شدن اندر قمر افکند
زان مردی و زان حمله شقاوت سپر افکند
از حال گدا نیست عجب گر شود او پست
تیغ غم تو از سر صد شاه سر افکند
روزی پسر ادهم اندر پی آهو
مانند فلک مرکب شبدیز بر افکند
دادیش یکی شربت کز لذت و بویش
مستیش به سر برشد و از اسپ در افکند
گفتند همه کس به سر کوی تحیر
مسکین پسر ادهم تاج و کمر افکند
از نام تو بود آن که سلیمان به یکی مرغ
در ملکت بلقیس شکوه و ظفر افکند
از یاد تو بود آن که محمد به اشارت
غوغای دو نیمه شدن اندر قمر افکند
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۱ - در حلقهٔ عشاق به ناگه خبر افتاد
در حلقهٔ عشاق به ناگه خبر افتاد
کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد
چشم و دل عشاق چنان پر شد از آن حسن
تا قصهٔ خوبان که بنامند برافتاد
بس چشمهٔ حیوان که از آن حسن بجوشید
بس باده کزان نادره در چشم و سر افتاد
مه با سپر و تیغ شبی حملهٔ او دید
بفکند سپر را سبک و بر سپر افتاد
ما بندهٔ آن شب که به لشکرگه وصلش
در غارت شکر همه ما را حشر افتاد
خونی بک هجران به هزیمت علم انداخت
بر لشکر هجران دل ما را ظفر افتاد
گفتند ز شمس الحق تبریز چه دیدیت؟
گفتیم که زان نور به ما این نظر افتاد
کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد
چشم و دل عشاق چنان پر شد از آن حسن
تا قصهٔ خوبان که بنامند برافتاد
بس چشمهٔ حیوان که از آن حسن بجوشید
بس باده کزان نادره در چشم و سر افتاد
مه با سپر و تیغ شبی حملهٔ او دید
بفکند سپر را سبک و بر سپر افتاد
ما بندهٔ آن شب که به لشکرگه وصلش
در غارت شکر همه ما را حشر افتاد
خونی بک هجران به هزیمت علم انداخت
بر لشکر هجران دل ما را ظفر افتاد
گفتند ز شمس الحق تبریز چه دیدیت؟
گفتیم که زان نور به ما این نظر افتاد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۲ - در خانه نشسته بت عیار که دارد؟
در خانه نشسته بت عیار که دارد؟
معشوق قمرروی شکربار که دارد؟
بیزحمت دیده رخ خورشید که بیند؟
بی پرده عیان طاقت دیدار که دارد؟
گفتی به خرابات دگر کار ندارم
خود کار تو داری و دگر کار که دارد؟
رندان صبوحی همه مخمور خمارند
ای زهره کلید در خمار که دارد؟
ما طوطی غیبیم شکرخواره و عاشق
آن کان شکرهای به قنطار که دارد؟
یک غمزهٔ دیدار به از دامن دینار
دیدار چو باشد غم دینار که دارد؟
جانها چو از آن شیر ره صید بدیدند
اکنون چو سگان میل به مردار که دارد؟
چون عین عیان است ز اقرار که لافد؟
اقرار چو کاسد شود انکار که دارد؟
ای در رخ تو زلزلهٔ روز قیامت
در جنت حسن تو غم نار که دارد؟
با غمزهٔ غمازهٔ آن یار وفادار
اندیشهٔ این عالم غدار که دارد؟
گفتی که ز احوال عزیزان خبری ده
با مخبر خوبت سر اخبار که دارد؟
ای مطرب خوش لهجهٔ شیرین دم عارف
یاری ده و برگو که چنین یار که دارد؟
بازار بتان از تو خراب است و کساد است
بازار چه باشد دل بازار که دارد؟
امروز ز سودای تو کس را سر سر نیست
دستار که دارد سر دستار که دارد؟
شمس الحق تبریز چو نقد آمد و پیدا
از پار که گوید غم پیرار که دارد؟
معشوق قمرروی شکربار که دارد؟
بیزحمت دیده رخ خورشید که بیند؟
بی پرده عیان طاقت دیدار که دارد؟
گفتی به خرابات دگر کار ندارم
خود کار تو داری و دگر کار که دارد؟
رندان صبوحی همه مخمور خمارند
ای زهره کلید در خمار که دارد؟
ما طوطی غیبیم شکرخواره و عاشق
آن کان شکرهای به قنطار که دارد؟
یک غمزهٔ دیدار به از دامن دینار
دیدار چو باشد غم دینار که دارد؟
جانها چو از آن شیر ره صید بدیدند
اکنون چو سگان میل به مردار که دارد؟
چون عین عیان است ز اقرار که لافد؟
اقرار چو کاسد شود انکار که دارد؟
ای در رخ تو زلزلهٔ روز قیامت
در جنت حسن تو غم نار که دارد؟
با غمزهٔ غمازهٔ آن یار وفادار
اندیشهٔ این عالم غدار که دارد؟
گفتی که ز احوال عزیزان خبری ده
با مخبر خوبت سر اخبار که دارد؟
ای مطرب خوش لهجهٔ شیرین دم عارف
یاری ده و برگو که چنین یار که دارد؟
بازار بتان از تو خراب است و کساد است
بازار چه باشد دل بازار که دارد؟
امروز ز سودای تو کس را سر سر نیست
دستار که دارد سر دستار که دارد؟
شمس الحق تبریز چو نقد آمد و پیدا
از پار که گوید غم پیرار که دارد؟
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۳ - در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد
در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد
آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد
من در پی آن دلبر عیار برفتم
او روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد
من در عجب افتادم از آن قطب یگانه
کز یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد
ناگاه یک آهو بد و صد رنگ عیان شد
کز تابش حسنش مه و خورشید فغان کرد
آن آهوی خوش ناف به تبریز روان گشت
بغداد جهان را به بصیرت همدان کرد
آن کس که ورا کرد به تقلید سجودی
فرخنده و بگزیده و محبوب زمان کرد
آنها که بگفتند که ما کامل و فردیم
سرگشته و سودایی و رسوای جهان کرد
سلطان عرفناک بدش محرم اسرار
تا سر تجلی ازل جمله بیان کرد
شمس الحق تبریز چو بگشاد پر عشق
جبریل امین را ز پی خویش دوان کرد
آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد
من در پی آن دلبر عیار برفتم
او روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد
من در عجب افتادم از آن قطب یگانه
کز یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد
ناگاه یک آهو بد و صد رنگ عیان شد
کز تابش حسنش مه و خورشید فغان کرد
آن آهوی خوش ناف به تبریز روان گشت
بغداد جهان را به بصیرت همدان کرد
آن کس که ورا کرد به تقلید سجودی
فرخنده و بگزیده و محبوب زمان کرد
آنها که بگفتند که ما کامل و فردیم
سرگشته و سودایی و رسوای جهان کرد
سلطان عرفناک بدش محرم اسرار
تا سر تجلی ازل جمله بیان کرد
شمس الحق تبریز چو بگشاد پر عشق
جبریل امین را ز پی خویش دوان کرد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۴ - تا نقش تو در سینهٔ ما خانه نشین شد
تا نقش تو در سینهٔ ما خانه نشین شد
هر جا که نشینیم چو فردوس برین شد
آن فکر و خیالات چو یأجوج و چو مأجوج
هر یک چو رخ حوری و چون لعبت چین شد
آن نقش که مرد و زن ازو نوحه کنانند
گر بئس قرین بود کنون نعم قرین شد
بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج
آخر تو چه چیزی که جهان از تو چنین شد؟
زان روز که دیدیمش ما روز فزونیم
خاری که ورا جست گلستان یقین شد
هر غوره ز خورشید شد انگور و شکر بست
وان سنگ سیه نیز ازو لعل ثمین شد
بسیار زمینها که به تفصیل فلک شد
بسیار یسار از کف اقبال یمین شد
گر ظلمت دل بود کنون روزن دل شد
ور رهزن دین بود کنون قدوهٔ دین شد
گر چاه بلا بود که بد محبس یوسف
از بهر برون آمدنش حبل متین شد
هر جزو چو جندالله محکوم خداییست
بر بنده امان آمد و بر گبر کمین شد
خاموش که گفتار تو مانندهٔ نیل است
بر قبط چو خون آمد و بر سبط معین شد
خاموش که گفتار تو انجیر رسیدهست
اما نه همه مرغ هوا درخور تین شد
هر جا که نشینیم چو فردوس برین شد
آن فکر و خیالات چو یأجوج و چو مأجوج
هر یک چو رخ حوری و چون لعبت چین شد
آن نقش که مرد و زن ازو نوحه کنانند
گر بئس قرین بود کنون نعم قرین شد
بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج
آخر تو چه چیزی که جهان از تو چنین شد؟
زان روز که دیدیمش ما روز فزونیم
خاری که ورا جست گلستان یقین شد
هر غوره ز خورشید شد انگور و شکر بست
وان سنگ سیه نیز ازو لعل ثمین شد
بسیار زمینها که به تفصیل فلک شد
بسیار یسار از کف اقبال یمین شد
گر ظلمت دل بود کنون روزن دل شد
ور رهزن دین بود کنون قدوهٔ دین شد
گر چاه بلا بود که بد محبس یوسف
از بهر برون آمدنش حبل متین شد
هر جزو چو جندالله محکوم خداییست
بر بنده امان آمد و بر گبر کمین شد
خاموش که گفتار تو مانندهٔ نیل است
بر قبط چو خون آمد و بر سبط معین شد
خاموش که گفتار تو انجیر رسیدهست
اما نه همه مرغ هوا درخور تین شد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۵ - بار دگر آن آب به دولاب درآمد
بار دگر آن آب به دولاب درآمد
وان چرخهٔ گردنده در اشتاب درآمد
بار دگر آن جان پر از آتش و از آب
در لرزه چو خورشید و چو سیماب درآمد
بار دگر آن صورت پنهانی عالم
از روزن جان دوش چو مهتاب درآمد
خورشید که میدرد ازو مشرق و مغرب
از لطف بود گر به صطرلاب درآمد
بار دگر آن صبح بخندید و بتابید
تا خفتهٔ صد ساله هم از خواب درآمد
بار دگر آن قاضی حاجات ندا کرد
خیزید که آن فاتح ابواب درآمد
بار دگر از قبله روان گشت رسالت
در گوش محمد چو به محراب درآمد
چون رفت محمد به در خیبر ناسوت
نقبی بزد از نصرت و نقاب درآمد
از بیم ملک جمله فلک رخنه و در شد
وز بیم مسبب همه اسباب درآمد
آری لقبش بود سعادت بک عالم
زان پیش که اشخاص به القاب درآمد
بگشاد محمد در خمخانهٔ غیبی
بسیار کسادی به می ناب درآمد
از بهر دل تشنه و تسکین چنین خون
آن جام می لعل چو عناب درآمد
خاموش کن امروز که این روز سخن نیست
زحمت مده آن ساقی اصحاب درآمد
وان چرخهٔ گردنده در اشتاب درآمد
بار دگر آن جان پر از آتش و از آب
در لرزه چو خورشید و چو سیماب درآمد
بار دگر آن صورت پنهانی عالم
از روزن جان دوش چو مهتاب درآمد
خورشید که میدرد ازو مشرق و مغرب
از لطف بود گر به صطرلاب درآمد
بار دگر آن صبح بخندید و بتابید
تا خفتهٔ صد ساله هم از خواب درآمد
بار دگر آن قاضی حاجات ندا کرد
خیزید که آن فاتح ابواب درآمد
بار دگر از قبله روان گشت رسالت
در گوش محمد چو به محراب درآمد
چون رفت محمد به در خیبر ناسوت
نقبی بزد از نصرت و نقاب درآمد
از بیم ملک جمله فلک رخنه و در شد
وز بیم مسبب همه اسباب درآمد
آری لقبش بود سعادت بک عالم
زان پیش که اشخاص به القاب درآمد
بگشاد محمد در خمخانهٔ غیبی
بسیار کسادی به می ناب درآمد
از بهر دل تشنه و تسکین چنین خون
آن جام می لعل چو عناب درآمد
خاموش کن امروز که این روز سخن نیست
زحمت مده آن ساقی اصحاب درآمد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۶ - بار دگر آن مست به بازار درآمد
بار دگر آن مست به بازار درآمد
وان سرده مخمور به خمار درآمد
سرهای درختان همه پربار چرا شد؟
کان بلبل خوش لحن به تکرار درآمد
یک حملهٔ دیگر همه در رقص درآییم
مستانه و یارانه که آن یار درآمد
یک حملهٔ دیگر همه دامن بگشاییم
کز بهر نثار آن شه دربار درآمد
یک حملهٔ دیگر به شکرخانه درآییم
کز مصر چنین قند به خروار درآمد
یک حملهٔ دیگر بنهٔ خواب بسوزیم
زیرا که چنین دولت بیدار درآمد
یک حملهٔ دیگر به شب این پاس بداریم
کان لولی شب دزد به اقرار درآمد
یک حملهٔ دیگر برسان باده که مستی
در عربده ویران شده دستار درآمد
یک حملهٔ دیگر به سلیمان بگراییم
کان هدهد پرخون شده منقار درآمد
این شربت جان پرور جان بخش چه شافیست
از دست مسیحی که به بیمار درآمد
اکنون بزند گردن غمهای جهان را
کاقبال تو چون حیدر کرار درآمد
دارالحرج امروز چو دارالفرجی شد
کان شادی و آن مستی بسیار درآمد
بربند لب اکنون که سخن گستر بیلب
بی حرف سیه روی به گفتار درآمد
وان سرده مخمور به خمار درآمد
سرهای درختان همه پربار چرا شد؟
کان بلبل خوش لحن به تکرار درآمد
یک حملهٔ دیگر همه در رقص درآییم
مستانه و یارانه که آن یار درآمد
یک حملهٔ دیگر همه دامن بگشاییم
کز بهر نثار آن شه دربار درآمد
یک حملهٔ دیگر به شکرخانه درآییم
کز مصر چنین قند به خروار درآمد
یک حملهٔ دیگر بنهٔ خواب بسوزیم
زیرا که چنین دولت بیدار درآمد
یک حملهٔ دیگر به شب این پاس بداریم
کان لولی شب دزد به اقرار درآمد
یک حملهٔ دیگر برسان باده که مستی
در عربده ویران شده دستار درآمد
یک حملهٔ دیگر به سلیمان بگراییم
کان هدهد پرخون شده منقار درآمد
این شربت جان پرور جان بخش چه شافیست
از دست مسیحی که به بیمار درآمد
اکنون بزند گردن غمهای جهان را
کاقبال تو چون حیدر کرار درآمد
دارالحرج امروز چو دارالفرجی شد
کان شادی و آن مستی بسیار درآمد
بربند لب اکنون که سخن گستر بیلب
بی حرف سیه روی به گفتار درآمد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۷ - تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند؟
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
حیلت بکند لیک خدایی بنداند
گامی دو چنان آید کو راست نهادهست
وان گاه که داند که کجاهاش کشاند؟
استیزه مکن مملکت عشق طلب کن
کین مملکتت از ملک الموت رهاند
شه را تو شکاری شو کم گیر شکاری
کاشکار تو را باز اجل بازستاند
خامش کن و بگزین تو یکی جای قراری
کان جا که گزینی ملک آن جات نشاند
تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند؟
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
حیلت بکند لیک خدایی بنداند
گامی دو چنان آید کو راست نهادهست
وان گاه که داند که کجاهاش کشاند؟
استیزه مکن مملکت عشق طلب کن
کین مملکتت از ملک الموت رهاند
شه را تو شکاری شو کم گیر شکاری
کاشکار تو را باز اجل بازستاند
خامش کن و بگزین تو یکی جای قراری
کان جا که گزینی ملک آن جات نشاند
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۸ - ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
گر صورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار ازین خانه برین بام برآیید
آن خانه لطیف است نشانهاش بگفتید
از خواجهٔ آن خانه نشانی بنمایید
یک دستهٔ گل کو اگر آن باغ بدیدیت؟
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید؟
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
گر صورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار ازین خانه برین بام برآیید
آن خانه لطیف است نشانهاش بگفتید
از خواجهٔ آن خانه نشانی بنمایید
یک دستهٔ گل کو اگر آن باغ بدیدیت؟
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید؟
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
مولوی : غزلیات
غزل ۶۴۹ - بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد
چون باز که برباید مرغی به گه صید
بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد
در خود چو نظر کردم خود را بندیدم
زیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد
در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدم
تا سر تجلی ازل جمله بیان شد
نه چرخ فلک جمله در آن ماه فرو شد
کشتی وجودم همه در بحر نهان شد
آن بحر بزد موج و خرد باز برآمد
وآوازه درافکند چنین گشت و چنان شد
آن بحر کفی کرد و به هر پاره از آن کف
نقشی ز فلان آمد و جسمی ز فلان شد
هر پاره کف جسم کزان بحر نشان یافت
در حال گدازید و در آن بحر روان شد
بیدولت مخدومی شمس الحق تبریز
نی ماه توان دیدن و نی بحر توان شد
از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد
چون باز که برباید مرغی به گه صید
بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد
در خود چو نظر کردم خود را بندیدم
زیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد
در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدم
تا سر تجلی ازل جمله بیان شد
نه چرخ فلک جمله در آن ماه فرو شد
کشتی وجودم همه در بحر نهان شد
آن بحر بزد موج و خرد باز برآمد
وآوازه درافکند چنین گشت و چنان شد
آن بحر کفی کرد و به هر پاره از آن کف
نقشی ز فلان آمد و جسمی ز فلان شد
هر پاره کف جسم کزان بحر نشان یافت
در حال گدازید و در آن بحر روان شد
بیدولت مخدومی شمس الحق تبریز
نی ماه توان دیدن و نی بحر توان شد