تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۶۲ - تا زیر و بم نغمه مضراب تو ساز است
تا زیر و بم نغمه مضراب تو ساز است
آهنگ نوایت همه از پرده ناز است
جز آهن غم کی بود اسباب فتوحت
در قفل حقیقت که کلیدش ز مجاز است!
دشمن بود ای دوست به هر کس نتوان گفت
اسرار غم عشق که بی محرم راز است!
ره نیست به گرد حرم یار کسی را
در بادیه عشق بسی شیب و فراز است
هر کس کند از مشرب خود پیش تو اظهار
ساغر به تماشا و صراحی به نماز است
کوتاه نمود از همه سودای جهانم
زلف تو که سرمایه یک عمر دراز است
عکس تو که چون شوخی پرواز کبوتر
مانند نگه جلوه گر دیده باز است
طغرل چه خوش است معنی این مصرع حافظ
رخساره محمود کف پای عیاذ است!
آهنگ نوایت همه از پرده ناز است
جز آهن غم کی بود اسباب فتوحت
در قفل حقیقت که کلیدش ز مجاز است!
دشمن بود ای دوست به هر کس نتوان گفت
اسرار غم عشق که بی محرم راز است!
ره نیست به گرد حرم یار کسی را
در بادیه عشق بسی شیب و فراز است
هر کس کند از مشرب خود پیش تو اظهار
ساغر به تماشا و صراحی به نماز است
کوتاه نمود از همه سودای جهانم
زلف تو که سرمایه یک عمر دراز است
عکس تو که چون شوخی پرواز کبوتر
مانند نگه جلوه گر دیده باز است
طغرل چه خوش است معنی این مصرع حافظ
رخساره محمود کف پای عیاذ است!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۶۴ - تا زلف تو در خرمن گل غالیه بیز است
تا زلف تو در خرمن گل غالیه بیز است
در دور قمر بین که قران مشتری ریز است
ترسم که به دل رخنه زند مردم چشمت
ور نه ز چه رو خنجر مژگان تو تیز است؟!
مقتول تو را نیست ازآن صورت مردن
برق دم شمشیر تو تا آئینه ریز است
زحمتکش عشقم که چه هجران و چه وصلت
از دست جفای تو کجا جای گریز است؟!
هر جا که ز نقش کف پای تو نشانیست
چون عرصه محشر همه دلم غلغله خیز است
افسانه حسن تو هر آن گوش که بشنید
در دعوی زیبائی یوسف به ستیز است
هر کس که سواد خط مشکین تو را دید
در قافیه حسن بگفتا که تمیز است
فرهنگ سخن های دقیق من طغرل
نه طور «صراح » است نه گفتار «همیز» است
در دور قمر بین که قران مشتری ریز است
ترسم که به دل رخنه زند مردم چشمت
ور نه ز چه رو خنجر مژگان تو تیز است؟!
مقتول تو را نیست ازآن صورت مردن
برق دم شمشیر تو تا آئینه ریز است
زحمتکش عشقم که چه هجران و چه وصلت
از دست جفای تو کجا جای گریز است؟!
هر جا که ز نقش کف پای تو نشانیست
چون عرصه محشر همه دلم غلغله خیز است
افسانه حسن تو هر آن گوش که بشنید
در دعوی زیبائی یوسف به ستیز است
هر کس که سواد خط مشکین تو را دید
در قافیه حسن بگفتا که تمیز است
فرهنگ سخن های دقیق من طغرل
نه طور «صراح » است نه گفتار «همیز» است
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۶۷ - هر لحظه به دل از مژه ات زخم خدنگ است
هر لحظه به دل از مژه ات زخم خدنگ است
ابروی کمان تو مگر کار فرنگ است؟!
مشهور بود گل به چمن گر چه به خوبی
از خجلت رخسار تو از رنگ به رنگ است
احوال مرا دیدی و رحم تو نیامد
دل نیست مگر در بغلت قطعه سنگ است؟!
دود غم محنت نکند تیره دلم را
این آئینه آن نیست که او قابل زنگ است!
در بحر غمش هر که فتد نیست خلاصی
کاین لجه دریا همه در کام نهنگ است!
باشد رقم داغ سویدای دل من
آن نقطه که سرمشق خط پوست پلنگ است
در شعله شمع دلم ای عشق مزن آب
صلحی که تو می خواهی سراپا همه جنگ است!
تا چند بگوئی سخنی از دهن او
بگذر تو ازین دغدغه کین قافیه تنگ است!
آسان نبود دعوی سودای وصالش
معجون خیالت همه از نشئه بنگ است!
وصلی که بود در پیش اندیشه هجرانا
شهدیست به کام تو که از طعم شرنگ است
شبدیز هوس چند درین بادیه رانی
ره دور و درازست ولی اسپ تو لنگ است؟!
طغرل همه در بند سخن بس که اسیرند
امروز مرا از غزل و قافیه ننگ است!
ابروی کمان تو مگر کار فرنگ است؟!
مشهور بود گل به چمن گر چه به خوبی
از خجلت رخسار تو از رنگ به رنگ است
احوال مرا دیدی و رحم تو نیامد
دل نیست مگر در بغلت قطعه سنگ است؟!
دود غم محنت نکند تیره دلم را
این آئینه آن نیست که او قابل زنگ است!
در بحر غمش هر که فتد نیست خلاصی
کاین لجه دریا همه در کام نهنگ است!
باشد رقم داغ سویدای دل من
آن نقطه که سرمشق خط پوست پلنگ است
در شعله شمع دلم ای عشق مزن آب
صلحی که تو می خواهی سراپا همه جنگ است!
تا چند بگوئی سخنی از دهن او
بگذر تو ازین دغدغه کین قافیه تنگ است!
آسان نبود دعوی سودای وصالش
معجون خیالت همه از نشئه بنگ است!
وصلی که بود در پیش اندیشه هجرانا
شهدیست به کام تو که از طعم شرنگ است
شبدیز هوس چند درین بادیه رانی
ره دور و درازست ولی اسپ تو لنگ است؟!
طغرل همه در بند سخن بس که اسیرند
امروز مرا از غزل و قافیه ننگ است!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۶۸ - جز عشق به عالم همه اوهام خیال است
جز عشق به عالم همه اوهام خیال است
با مرغ هوس سایه عنقا پر و بال است
تعلیم جنون گیر ز استاد محبت
هر حرف که خوانی ز غمش درس کمال است
اندر پی اقبال تو ادبار مهیاست
شام غم هجران تو از صبح وصال است
سرچشمه دل را مکن از گرد هوس گل
عکس رخ خود بینی اگر آب زلال است
ترسم که درد جامه نازش به نگاهی
کاندر بر او پیرهن از تار خیال است
دی مهلت امروز فکندی تو به فردا
آئینه مستقبل و ماضی تو حال است!
تشویش دگر نیست به غیر از سر موئی
گر چینئی ما را هوس رنگ سفال است
امید وفا کرده ام از رمز نگاهش
در مهره غم بس که دلم قرعه فال است
طغرل شده تا طوطی طبع تو شکرریز
در مدح زبان تو زبان همه لال است
با مرغ هوس سایه عنقا پر و بال است
تعلیم جنون گیر ز استاد محبت
هر حرف که خوانی ز غمش درس کمال است
اندر پی اقبال تو ادبار مهیاست
شام غم هجران تو از صبح وصال است
سرچشمه دل را مکن از گرد هوس گل
عکس رخ خود بینی اگر آب زلال است
ترسم که درد جامه نازش به نگاهی
کاندر بر او پیرهن از تار خیال است
دی مهلت امروز فکندی تو به فردا
آئینه مستقبل و ماضی تو حال است!
تشویش دگر نیست به غیر از سر موئی
گر چینئی ما را هوس رنگ سفال است
امید وفا کرده ام از رمز نگاهش
در مهره غم بس که دلم قرعه فال است
طغرل شده تا طوطی طبع تو شکرریز
در مدح زبان تو زبان همه لال است
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۷۹ - ای عارض گلگون تو از باده گهر ریز
ای عارض گلگون تو از باده گهر ریز
شمشیر جفای تو بود بر سر من تیز
ابروی تو خم گشته است از بار تغافل
از باده ناز است قدح چشم تو لبریز
در پیش غمت توسن عمرم بود اکنون
ماننده خنگی که کشد زحمت مهمیز
هر روز نه سینه دهقان محبت
گردیده ز شوق تو چو غربال شرر بیز!
ای دل اگرت آرزوی عیش دوام است
نوعی کن و بر دامن آن زلف بیاویز!
وقت است که آسان ندهی دامنش از کف
امروز که یک شمس دگر نیست به تبریز!
زنهار ادب پیشه نما بین که چها دید
از نامه پیغمبر ما خسرو پرویز؟!
غفلت نشود بدرقه راه امیدت
تا چند چو مخمل تو ازین خواب گران خیز!
این وادی عشق است پر از شیب و فراز است
عاشق نئی البته ازین بادیه بگریز
شد دافع سودای تو تا چین جبینش
صفرات فزون است تو از سرکه مپرهیز!
طغرل شدم آشفته این مصرع بیدل
ای خاک به خون خفته غبار دگر انگیز!
شمشیر جفای تو بود بر سر من تیز
ابروی تو خم گشته است از بار تغافل
از باده ناز است قدح چشم تو لبریز
در پیش غمت توسن عمرم بود اکنون
ماننده خنگی که کشد زحمت مهمیز
هر روز نه سینه دهقان محبت
گردیده ز شوق تو چو غربال شرر بیز!
ای دل اگرت آرزوی عیش دوام است
نوعی کن و بر دامن آن زلف بیاویز!
وقت است که آسان ندهی دامنش از کف
امروز که یک شمس دگر نیست به تبریز!
زنهار ادب پیشه نما بین که چها دید
از نامه پیغمبر ما خسرو پرویز؟!
غفلت نشود بدرقه راه امیدت
تا چند چو مخمل تو ازین خواب گران خیز!
این وادی عشق است پر از شیب و فراز است
عاشق نئی البته ازین بادیه بگریز
شد دافع سودای تو تا چین جبینش
صفرات فزون است تو از سرکه مپرهیز!
طغرل شدم آشفته این مصرع بیدل
ای خاک به خون خفته غبار دگر انگیز!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۸۳ - با زخم تغافل ز لب یار دوا پرس
با زخم تغافل ز لب یار دوا پرس
ز ابروی کجش واقعه قد دو تا پرس
افسانه زلفش که بسی دور و دراز است
کوته کنم این قصه تو از باد صبا پرس
با جوهر تیغش مزن از عرض وفا دم
احوال شهیدان وی از رنگ حنا پرس!
قانون محبت که بری از بم و زیر است
عشاق به هر ساز که دیدی ز نوا پرس
قاصد به تو هر کس که کند عرض نیازی
لیکن ز من البته به تکرار جدا پرس!
آسوده دلان دشمن غم های جهانند
هر نکته که از دوست بپرسی تو ز ما پرس
کس نیست کند معرفت دشت جنون را
این خار ره عشق تو از آبله پا پرس
منع کرم خویش کنی چند ز ابرام؟!
ای جبهه گیره کرده تو از دست دعا پرس!
هر کس نبود محرم اسرار محبت
گر همدم مجنون شدی از درس وفا پرس
بی عرض طمع نیست سویش حاجت هر کس
ای باد گرش دیدی ز من بهر خدا پرس!
طغرل شده ام ششدر این مصرع بیدل
راهی که به جائی نرسد از همه جا پرس
ز ابروی کجش واقعه قد دو تا پرس
افسانه زلفش که بسی دور و دراز است
کوته کنم این قصه تو از باد صبا پرس
با جوهر تیغش مزن از عرض وفا دم
احوال شهیدان وی از رنگ حنا پرس!
قانون محبت که بری از بم و زیر است
عشاق به هر ساز که دیدی ز نوا پرس
قاصد به تو هر کس که کند عرض نیازی
لیکن ز من البته به تکرار جدا پرس!
آسوده دلان دشمن غم های جهانند
هر نکته که از دوست بپرسی تو ز ما پرس
کس نیست کند معرفت دشت جنون را
این خار ره عشق تو از آبله پا پرس
منع کرم خویش کنی چند ز ابرام؟!
ای جبهه گیره کرده تو از دست دعا پرس!
هر کس نبود محرم اسرار محبت
گر همدم مجنون شدی از درس وفا پرس
بی عرض طمع نیست سویش حاجت هر کس
ای باد گرش دیدی ز من بهر خدا پرس!
طغرل شده ام ششدر این مصرع بیدل
راهی که به جائی نرسد از همه جا پرس
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۹۹ - هر کس که پر از باده عشق است ایاغش
هر کس که پر از باده عشق است ایاغش
جز بوی گل عیش نباشد به دماغش
چون سرو ز تشویش تعلق بود آزاد
آن را که ز خاکستر قمریست سراغش
چون لاله درین باغ به نیرنگ محبت
کردند نشان توسن عمر تو ز داغش
رفتم به تماشای بهار چمن عشق
جز سنبل آشفته دگر نیست به باغش
یک ذره گرت مهر و وفا هست توان کرد
از سایه عنقا اثر رنگ سراغش
هر کس که بود آتش سودا به سر او
روشن بود از روغن پروانه چراغش
راهیست ز تقلید که در باغ حقیقت
یاد از روش کبک دهد جلوه زاغش
سرمایه صد عیش به یک ذره نسنجد
در زاویه غم بود آن را که فراغش
ای سوخته داغ هوس بگذر ازین غم
از بس که نداری خبر لاله باغش!
طغرل به جهانی ندهم مصرع بیدل
خورشید نه جنسی است که جوئی به چراغش!
جز بوی گل عیش نباشد به دماغش
چون سرو ز تشویش تعلق بود آزاد
آن را که ز خاکستر قمریست سراغش
چون لاله درین باغ به نیرنگ محبت
کردند نشان توسن عمر تو ز داغش
رفتم به تماشای بهار چمن عشق
جز سنبل آشفته دگر نیست به باغش
یک ذره گرت مهر و وفا هست توان کرد
از سایه عنقا اثر رنگ سراغش
هر کس که بود آتش سودا به سر او
روشن بود از روغن پروانه چراغش
راهیست ز تقلید که در باغ حقیقت
یاد از روش کبک دهد جلوه زاغش
سرمایه صد عیش به یک ذره نسنجد
در زاویه غم بود آن را که فراغش
ای سوخته داغ هوس بگذر ازین غم
از بس که نداری خبر لاله باغش!
طغرل به جهانی ندهم مصرع بیدل
خورشید نه جنسی است که جوئی به چراغش!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۲۳ - ای نرگس مستت چمن آرای تغافل
ای نرگس مستت چمن آرای تغافل
بازار تو گرم است ز سودای تغافل
در سرمه چو بخت سیه ما همه اکنون
خوابیده مگر فتنه و غوغای تغافل؟!
غفلت اثر شوق بود غنچه لعلت
خون گشت دل ما به تمنای تغافل
جان در طلبت داده به امید نگاهی
آخر شدم از چشم تو رسوای تغافل!
یک جرعه ای از باده شوق تو مرا بس
در انجمن ناز ز مینای تغافل
شوریست ز کیفیت میخانه چشمت
حیرانم ازین مستی صهبای تغافل
در بادیه عشق دویدیم و ندیدیم
جز چشم تو نخچیر به صحرای تغافل
با مصلحت عشق به گلزار جمالش
چشمی بگشا بهر تماشای تغافل
از وصل تو محروم من از طالع پستم
از ناز بلندست مگر جای تغافل؟!
ای همنفسان خار ره عشق برارید
با سوزن مژگان من از پای تغافل
طغرل چه خوش است موجه دریای معانی
من کشته تمکینم و رسوای تغافل
بازار تو گرم است ز سودای تغافل
در سرمه چو بخت سیه ما همه اکنون
خوابیده مگر فتنه و غوغای تغافل؟!
غفلت اثر شوق بود غنچه لعلت
خون گشت دل ما به تمنای تغافل
جان در طلبت داده به امید نگاهی
آخر شدم از چشم تو رسوای تغافل!
یک جرعه ای از باده شوق تو مرا بس
در انجمن ناز ز مینای تغافل
شوریست ز کیفیت میخانه چشمت
حیرانم ازین مستی صهبای تغافل
در بادیه عشق دویدیم و ندیدیم
جز چشم تو نخچیر به صحرای تغافل
با مصلحت عشق به گلزار جمالش
چشمی بگشا بهر تماشای تغافل
از وصل تو محروم من از طالع پستم
از ناز بلندست مگر جای تغافل؟!
ای همنفسان خار ره عشق برارید
با سوزن مژگان من از پای تغافل
طغرل چه خوش است موجه دریای معانی
من کشته تمکینم و رسوای تغافل
طغرل احراری : مستزادها
شماره ۱ - ای عکس رخ جان دهد آئینه دل را
ای عکس رخ جان دهد آئینه دل را
چون معجز عیسی!
طوطی شده حیران سخن های تو جانا
با آن لب گویا!
تا با قد شمشاد گذشتی سوی گلشن
قمری به فغان شد
نرگس پی نظاره شود دیده سراپا
از بهر تماشا
از شرم جمال تو شده یوسف مصری
در زاویه چاه
سودای تو دارد به سر وامق و عذرا
تنها نه زلیخا!
پیراهن گل در چمن از شوق تو چاک است
از فرقت رویت
خون بسته دل غنچه ز لعل تو همانا
چون باده به مینا!
باد سحر از نکهت زلفت به گلستان
آورد نسیمی
سوسن به زبان طعنه زد آهوی خطا را
زان رفت به صحرا
خضر خط تو داده به ریحان ادب ناز
از قاعده بو
در کشور خوبی نبود لاله عذارا
چون تو شه والا!
تا لشکر حسن تو به تاراج ز هر سو
آورد شبیخون
چشم از پی جان بردن و رخ از پی یغما
در ملک دل ما!
طغرل به خیال سر زلف تو اسیر ا ست
رستن نتواند
زنجیر بود هر سو مو پای جنون را
زان زلف مطرا!
چون معجز عیسی!
طوطی شده حیران سخن های تو جانا
با آن لب گویا!
تا با قد شمشاد گذشتی سوی گلشن
قمری به فغان شد
نرگس پی نظاره شود دیده سراپا
از بهر تماشا
از شرم جمال تو شده یوسف مصری
در زاویه چاه
سودای تو دارد به سر وامق و عذرا
تنها نه زلیخا!
پیراهن گل در چمن از شوق تو چاک است
از فرقت رویت
خون بسته دل غنچه ز لعل تو همانا
چون باده به مینا!
باد سحر از نکهت زلفت به گلستان
آورد نسیمی
سوسن به زبان طعنه زد آهوی خطا را
زان رفت به صحرا
خضر خط تو داده به ریحان ادب ناز
از قاعده بو
در کشور خوبی نبود لاله عذارا
چون تو شه والا!
تا لشکر حسن تو به تاراج ز هر سو
آورد شبیخون
چشم از پی جان بردن و رخ از پی یغما
در ملک دل ما!
طغرل به خیال سر زلف تو اسیر ا ست
رستن نتواند
زنجیر بود هر سو مو پای جنون را
زان زلف مطرا!
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شماره ۱ - ای خاک سر کوی تو گشتن هوس ما
ای خاک سر کوی تو گشتن هوس ما
بر پای سگت بوسه زدن ملتمس ما
گردم زدن ما بود از مهر تو چون صبح
صد شام سیه روز شود از نفس ما
در بادیه ی شوق تو چون راحله بندیم؟
ذکر ملک آید ز فغان جرس ما
با نیش غم و جسم ضعیف آه براریم
سویت مگر این باد برد خار و خس ما
بیچارگی ما هوس چاره گران شد
تا تو شدی از لطف و کرم چاره گر ما
هر کس گه افتادگی آرد به کسی روی
ما رو به که آریم تویی چون که کس ما
فانی صفتم روح کند سوی تو پرواز
ای از شکرستان تو قوت مگس ما
بر پای سگت بوسه زدن ملتمس ما
گردم زدن ما بود از مهر تو چون صبح
صد شام سیه روز شود از نفس ما
در بادیه ی شوق تو چون راحله بندیم؟
ذکر ملک آید ز فغان جرس ما
با نیش غم و جسم ضعیف آه براریم
سویت مگر این باد برد خار و خس ما
بیچارگی ما هوس چاره گران شد
تا تو شدی از لطف و کرم چاره گر ما
هر کس گه افتادگی آرد به کسی روی
ما رو به که آریم تویی چون که کس ما
فانی صفتم روح کند سوی تو پرواز
ای از شکرستان تو قوت مگس ما
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۲۴ - تتبع یار عزیز
ای ز آتش می در گل روی تو اثرها
در سینه ازان آتشم افتاده شررها
سنگ لب رودی ز قتیل تو رود خون
باشد ز تموج به کنار آمده سرها
در خلعت گلگون قد رعنای تو سرو است
کو نشو و نما یافته با خون جگرها
هر نخل تمنی که به عشق تو نشاندیم
از سنگ ملامت همه آورده ثمرها
از عشق یکی مغبچه در دیر مغان دوست
آورده پی جرعه می روی به درها
بی راهبری دشت فنا طی نتوان کرد
کافزونست درو ازحدو اندازه خطرها
فانی بود و جام می و عشق و خرابات
کز دهر مراد این شد و بیهوده دگرها
در سینه ازان آتشم افتاده شررها
سنگ لب رودی ز قتیل تو رود خون
باشد ز تموج به کنار آمده سرها
در خلعت گلگون قد رعنای تو سرو است
کو نشو و نما یافته با خون جگرها
هر نخل تمنی که به عشق تو نشاندیم
از سنگ ملامت همه آورده ثمرها
از عشق یکی مغبچه در دیر مغان دوست
آورده پی جرعه می روی به درها
بی راهبری دشت فنا طی نتوان کرد
کافزونست درو ازحدو اندازه خطرها
فانی بود و جام می و عشق و خرابات
کز دهر مراد این شد و بیهوده دگرها
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۲۶ - تتبع مولانا شاهی
شبنم که هوا ریخت به گل ها و سمنها
شد آبله عارض اطفال چمنها
گلهای چمن گر نه شهیدان فراقند
چون لاله چرا غرقه بخونند کفنها؟
در تاب اگر نیست ازان جعد دل آویز
در طره سنبل ز چه افتاده شکنها
در فصل چنین باده و یاری به کف آور
خوردن نتوان جام چو در میکده تنها
چون جانب آن بت نشتابم که زر ناب
در گردن جان بهر کسش گشته رسنها
در سر حقیقت به سخن راه نباشد
جایی نرسد ار چه بسی رفت سخنها
فانی بره فقر درا نکته مگر بیش
گر مرد رهی بیش میار این همه فنها
شد آبله عارض اطفال چمنها
گلهای چمن گر نه شهیدان فراقند
چون لاله چرا غرقه بخونند کفنها؟
در تاب اگر نیست ازان جعد دل آویز
در طره سنبل ز چه افتاده شکنها
در فصل چنین باده و یاری به کف آور
خوردن نتوان جام چو در میکده تنها
چون جانب آن بت نشتابم که زر ناب
در گردن جان بهر کسش گشته رسنها
در سر حقیقت به سخن راه نباشد
جایی نرسد ار چه بسی رفت سخنها
فانی بره فقر درا نکته مگر بیش
گر مرد رهی بیش میار این همه فنها
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۲۹ - تتبع میر سهیلی
دل کز غمت آرام نباشد برم او را
تا چند بکویت برم و آورم او را
زاغی که کند گاه جنون میل نشستن
بر فرق بود طعمه ز زخم سرم او را
خواهم که گرانی برم از کوی تو گر چه
از سایه گران تر نبود پیکرم او را
شد لیلی و مجنون ز میان چون نه پسندم
در عشق من اینرا به صفا دلبرم او را
نبود حد آنم که کنم دعوی پابوس
اینم نه بس ای عشق که خاک درم او را
جسم تو خسم شد بسرا پرده آن گل
ای باده نرانی ز حریم حرم او را
آمد ز پی درد سفالم سگ او لیک
دیوانه کند نگهتی از ساغرم او را
گر شیخ ریایی شمرد دانه تسبیح
من بین که چو فانی به جوی نشمرم او را
تا چند بکویت برم و آورم او را
زاغی که کند گاه جنون میل نشستن
بر فرق بود طعمه ز زخم سرم او را
خواهم که گرانی برم از کوی تو گر چه
از سایه گران تر نبود پیکرم او را
شد لیلی و مجنون ز میان چون نه پسندم
در عشق من اینرا به صفا دلبرم او را
نبود حد آنم که کنم دعوی پابوس
اینم نه بس ای عشق که خاک درم او را
جسم تو خسم شد بسرا پرده آن گل
ای باده نرانی ز حریم حرم او را
آمد ز پی درد سفالم سگ او لیک
دیوانه کند نگهتی از ساغرم او را
گر شیخ ریایی شمرد دانه تسبیح
من بین که چو فانی به جوی نشمرم او را
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۵۸ - تتبع شیخ
می آئینه گون صاف و قدح آئینه فام است
جز عکس رخ یار درو دانکه حرام است
چو ساقی مهوش قدحت عشوه کنان داشت
تقوی چه حکایت بود و زهد کدام است؟
از آب می و دانه نقل است همانا
مرغان نشاطم که ببزم آمده رام است
سر مستیم از دایره عقل برون کرد
گویا که میم تا خط بیرونی جام است
در جلوه قد چابکت افکند ز پایم
الله از این راه و روش وین چه خرام است
در میکده ام عربده از حد شده زان رو
نظاره گیان کرده هجوم از در و بام است
فانی چو کشی جام فنا باد حلالت
ور شربت کوثر خوری از زهد حرام است
جز عکس رخ یار درو دانکه حرام است
چو ساقی مهوش قدحت عشوه کنان داشت
تقوی چه حکایت بود و زهد کدام است؟
از آب می و دانه نقل است همانا
مرغان نشاطم که ببزم آمده رام است
سر مستیم از دایره عقل برون کرد
گویا که میم تا خط بیرونی جام است
در جلوه قد چابکت افکند ز پایم
الله از این راه و روش وین چه خرام است
در میکده ام عربده از حد شده زان رو
نظاره گیان کرده هجوم از در و بام است
فانی چو کشی جام فنا باد حلالت
ور شربت کوثر خوری از زهد حرام است
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۶۳ - تتبع خواجه
رندان همه در کوی مغان گشته خرابت
ای مغبچه شوخ چه مست است شرابت
لطف و کرمت تیر کشیدست به تنها
ارباب وفا جان دهد از ناز و عتابت
هستی تو پری زانکه درآیی بدل و جان
در آمدن خانه کسی نیست حجابت
پرسی که چو من نیست به خوبی مه و خورشید
روشن بود ای ماه چو خورشید جوابت
در دیده اهل نظر آن چهره عیانست
جز تیره گی هستی ما نیست نقابت
در بادیه عشق ببازی نتوان رفت
کانجاست بسی صدمت و بسیار مهابت
فانی ننهی پای به سر منزل مقصود
تا نیست به جز باده هستی خور و خوابت
ای مغبچه شوخ چه مست است شرابت
لطف و کرمت تیر کشیدست به تنها
ارباب وفا جان دهد از ناز و عتابت
هستی تو پری زانکه درآیی بدل و جان
در آمدن خانه کسی نیست حجابت
پرسی که چو من نیست به خوبی مه و خورشید
روشن بود ای ماه چو خورشید جوابت
در دیده اهل نظر آن چهره عیانست
جز تیره گی هستی ما نیست نقابت
در بادیه عشق ببازی نتوان رفت
کانجاست بسی صدمت و بسیار مهابت
فانی ننهی پای به سر منزل مقصود
تا نیست به جز باده هستی خور و خوابت
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۷۰ - تتبع خواجه
آن کاکل مشکین که به رخ گشت حجابت
آهست مرا کار پی رفع نقابت
گنجی است ترا حسن کزو دهر شد آباد
لیکن دل دیوانه من گشت خرابت
ساقی می روشن که دل غمزده تیرست
از گردش دوران ز سر زلف بتابت
گر ماه نه ای چون شده از دور گذارت؟
گر عمر نه ای در شدن از چیست شتابت!
گویی ز لبم کام تو چبودکه دهی جام
هم گوی خود ای جان که درین چیست جوابت؟
افسانه خود چون به تو گویم پس عمری
چون بخت من آن لحظه رود چشم بخوابت
فانی ز غم مغبچگان چند وه و آه
شد در نظر پیر مغان وقت انابت
آهست مرا کار پی رفع نقابت
گنجی است ترا حسن کزو دهر شد آباد
لیکن دل دیوانه من گشت خرابت
ساقی می روشن که دل غمزده تیرست
از گردش دوران ز سر زلف بتابت
گر ماه نه ای چون شده از دور گذارت؟
گر عمر نه ای در شدن از چیست شتابت!
گویی ز لبم کام تو چبودکه دهی جام
هم گوی خود ای جان که درین چیست جوابت؟
افسانه خود چون به تو گویم پس عمری
چون بخت من آن لحظه رود چشم بخوابت
فانی ز غم مغبچگان چند وه و آه
شد در نظر پیر مغان وقت انابت
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۷۴ - تتبع خواجه
از رفتن یارم بود آشوب قیامت
یارب مبرش جایی و دارش به سلامت
در هجر تو افتد به سرم انجم و گردون
ای شام فراق تو مرا روز قیامت
ای ساکن جنت گل اگر بر سر طوبی
مرئی نشدت بین سوی آن عارض و قامت
ای شیخ ریاضت کش اگر جانب رندان
تشریف نیاری بودت محض کرامت
هر دم ز خیال تو به خون در سخن افتم
گو عقل برو کاین ز جنون است علامت
چون بود تو نابود شد از برق تو ای دل
چه سود کنون از مژه باران ندامت
دل ز اندوه دوران همه اطراف جهان گشت
در گوشه میخانه شدش جای اقامت
بی وجد می ار شیخ درآمد به خرابات
گو خرقه و سجاده گرو کن به غرامت
فانی چو شدی جرعه کش حافظ و جامی
جمشید گدایی کند از جرعه جامت
یارب مبرش جایی و دارش به سلامت
در هجر تو افتد به سرم انجم و گردون
ای شام فراق تو مرا روز قیامت
ای ساکن جنت گل اگر بر سر طوبی
مرئی نشدت بین سوی آن عارض و قامت
ای شیخ ریاضت کش اگر جانب رندان
تشریف نیاری بودت محض کرامت
هر دم ز خیال تو به خون در سخن افتم
گو عقل برو کاین ز جنون است علامت
چون بود تو نابود شد از برق تو ای دل
چه سود کنون از مژه باران ندامت
دل ز اندوه دوران همه اطراف جهان گشت
در گوشه میخانه شدش جای اقامت
بی وجد می ار شیخ درآمد به خرابات
گو خرقه و سجاده گرو کن به غرامت
فانی چو شدی جرعه کش حافظ و جامی
جمشید گدایی کند از جرعه جامت
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۸۵ - ایضا له
در میکده آنرا که به کف جام شراب است
عیبش مکن ار شام و سحر مست و خراب است
برداشتن از می نتواند سر خود را
از باده هوا در سر آن کو چو حباب است
سر رشته کارش کشد آخر به خرابی
هر مست که افتاد درین دیر خراب است
میکشی می کوثر ز کف حور بهشتی
در دوزخ مخموریت ای دل که عذاب است
در دیر فنا جام یقین جوی که مطلوب
از پرده پندار تو بر بسته نقاب است
ای مغبچه چون روی تذروست عذارت
زانروی که چون خون تذروت می ناب است
این دور به یک چشم زدن گشته دگرگون
ای عمر به رفتن ز بر ما چه شتاب است؟
در میکده گر غرق میم توبه شکسته
ای شخ ز ما در گذران عالم آب است
فانی چه شوی شیفته دهر که کونین
در دشت فنا جمله نمودار سراب است
عیبش مکن ار شام و سحر مست و خراب است
برداشتن از می نتواند سر خود را
از باده هوا در سر آن کو چو حباب است
سر رشته کارش کشد آخر به خرابی
هر مست که افتاد درین دیر خراب است
میکشی می کوثر ز کف حور بهشتی
در دوزخ مخموریت ای دل که عذاب است
در دیر فنا جام یقین جوی که مطلوب
از پرده پندار تو بر بسته نقاب است
ای مغبچه چون روی تذروست عذارت
زانروی که چون خون تذروت می ناب است
این دور به یک چشم زدن گشته دگرگون
ای عمر به رفتن ز بر ما چه شتاب است؟
در میکده گر غرق میم توبه شکسته
ای شخ ز ما در گذران عالم آب است
فانی چه شوی شیفته دهر که کونین
در دشت فنا جمله نمودار سراب است
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۸۹ - در طور خواجه
بود آب زده ساحت میدان خرابات
بزم طرب آماده در ایوان خرابات
بنشسته در و پیر خرابات قدح نوش
در خدمت او صف زده رندان خرابات
جا کرده برش مغبچه شوخ به مستی
در کشور حسن آمده سلطان خرابات
هر لحظه پی بردن دل طرفه مغنی
با لحن مغانه زده دستان خرابات
از سر خرابات به رندان شده ظاهر
در هر قدحی نکته پنهان خرابات
می ده که به صد خلعت شاهی نفروشد
یک جرعه می سایل عریان خرابات
هر وصف که از کوثر و از روضه شنیدی
اندر حق می آمد و در شأن خرابات
فانی به خرابات فنا در شد و وارست
از ننگ خودی گشت چو مهمان خرابات
بزم طرب آماده در ایوان خرابات
بنشسته در و پیر خرابات قدح نوش
در خدمت او صف زده رندان خرابات
جا کرده برش مغبچه شوخ به مستی
در کشور حسن آمده سلطان خرابات
هر لحظه پی بردن دل طرفه مغنی
با لحن مغانه زده دستان خرابات
از سر خرابات به رندان شده ظاهر
در هر قدحی نکته پنهان خرابات
می ده که به صد خلعت شاهی نفروشد
یک جرعه می سایل عریان خرابات
هر وصف که از کوثر و از روضه شنیدی
اندر حق می آمد و در شأن خرابات
فانی به خرابات فنا در شد و وارست
از ننگ خودی گشت چو مهمان خرابات
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۹۱ - تتبع خواجه
دید آن که پی من به خرابات فنا رفت
سرها چو حباب آمد و بر باد فنا رفت
در هجر تو آه دل من بوده که تا صبح
گفتند خلایق که مگر باد صبا رفت
در راه به زهاد بسی عربده کردست
آن کافر بد مست که دوش از بر ما رفت
غایب چو شد از ما دگر از ماش مجوئید
او بود پری رفت و ندانیم کجا رفت
سر منزل عشق تو بود کوی فنا زانک
هر چند که شاه آمد ازان سوی گدا رفت
رفت آن مه و گفتا که بیایم به برت زود
آن شوخ بلای دل غمگین چه بلا رفت
آن روز که می شد صفت مردمی از خلق
گویا ز همه بیشتر آئین وفا رفت
از صوفی رعنا چه صفا چشم توان داشت؟
کش عمر گرامی همه در زرق و ریا رفت
هر کس طرفی زد قدم از حادثه دهر
زین حادثه فانی به خرابات فنا رفت
سرها چو حباب آمد و بر باد فنا رفت
در هجر تو آه دل من بوده که تا صبح
گفتند خلایق که مگر باد صبا رفت
در راه به زهاد بسی عربده کردست
آن کافر بد مست که دوش از بر ما رفت
غایب چو شد از ما دگر از ماش مجوئید
او بود پری رفت و ندانیم کجا رفت
سر منزل عشق تو بود کوی فنا زانک
هر چند که شاه آمد ازان سوی گدا رفت
رفت آن مه و گفتا که بیایم به برت زود
آن شوخ بلای دل غمگین چه بلا رفت
آن روز که می شد صفت مردمی از خلق
گویا ز همه بیشتر آئین وفا رفت
از صوفی رعنا چه صفا چشم توان داشت؟
کش عمر گرامی همه در زرق و ریا رفت
هر کس طرفی زد قدم از حادثه دهر
زین حادثه فانی به خرابات فنا رفت