تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۲۱ - میروم سویِ خرابات که پیرم آنجاست
میروم سویِ خرابات که پیرم آنجاست
جای دیگر چه کنم عذر پذیرم آنجاست
گر به شکلم تو جدا بینی و دور از برِ دوست
جان که از وی نفسی نیست گریزم آنجاست
نیست جایی دگر آن کس که ستم کرد و برفت
دامنش روزِ مکافات بگیرم آنجاست
دارم آنجا به غریبی و به تنهایی خوی
سپه و مملکت و تاج و سریرم آنجاست
گر ندارم خبر از خویشتن اینجا چه عجب
فهم و وهم و نظر و فکر و ضمیرم آنجاست
چند سرگشته روم در شب تاریکِ فراق
رفتم آنجا که رخ بدرِ مُنیرم آنجاست
به چه مشغولم ازین جا به چه آنجا نروم
که دل و جان نزاری فقیرم آنجاست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۲۲ - ای بهشتی به بهشت آی که رضوان اینجاست
ای بهشتی به بهشت آی که رضوان اینجاست
تو ز جایِ دگرش میطلبی و آن اینجاست
هرگز افسرده نبردهست از این مطبخ بوی
جایِ دیگر طلبد غافل و بریان اینجاست
دردِ دیرینهء دل جایِ دگر نتوان برد
قابلِ درد کدام است که درمان اینجاست
چند اثبات کنی معرفتِ دیو و پری
مُهر بر لب نه و تن زن که سلیمان اینجاست
همه تن گوش شو و چشم دو بینی بر بند
سخن از جان نتوان گفت چو جانان اینجاست
از پریشانیِ دورِ قمر ای خواجه حکیم
چند گویی قمرِ، دور به برهان اینجاست
بر قمر دورِ پریشانی اگر دیدهستی
ورنه اینک قمر و زلفِ پریشان اینجاست
همه دشواریِ تو بر تو توان کرد آسان
گر زخود بر شکنی کارِ تو آسان اینجاست
اگرش از پیِ این روز همی پروردی
بذل کن وقت بر افشاندنِ جانهان اینجاست
گویِ عشق از همه عشّاق نزاری بربود
هر که باور نکند مرکب و میدان اینجاست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۲۳ - از دلم هیچ خبر نیست ندانم که کجاست
از دلم هیچ خبر نیست ندانم که کجاست
هر کجا هست چه آید ز چنان دل که مراست
در خمِ زلفِ بتی مانده باشد محبوس
هم مگر بادِ صبا زو خبری آرد راست
اعتمادی نبود بر دلِ هر جاییِ من
راست گویم که دل غافلِ نا پا برجاست
گر به انصاف رود داوریِ دیده و دل
گنه دیدهء شوخ است که دل قیدِ بلاست
این دگر هست که مشّاطهء فطرت ز ازل
نقشِ هر جنس به تقدیر چنان کرد که خواست
گر نمیخواست که مجنون شود آشفتهء عشق
رویِ لیلی ز پی فتنه چرا میآراست
من خود از دستِ رقیبان شدهام دیوانه
عاقلی کو که نه از عشق سرش پر سوداست
هر کجا بر سرِ کویی بنشستم عمدا
رستخیز آمد و طوفانِ ملامت برخاست
زاریی دارد و فریاد رسی میطلبد
بر نزاری چه ملامت که رقیبش به قفاست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۲۴ - هان کجایی که ز هجرانت قیامت برخاست
هان کجایی که ز هجرانت قیامت برخاست
فتنه بنشان که دگر باره ملامت برخاست
بی تو برخاست قیامت ز وجودم آری
هر کجا عشقِ تو بنشست قیامت برخاست
منم آن عاشقِ بیچاره مسکین که مرا
حاصلِ عمر ز عشقِ تو ندامت بر خاست
گفتم از کویِ تو برخیزم و کنجی گیرم
دل چو بشنید به تشنیع و غرامت برخاست
هر دو ممکن نبود عشق و سلامت که شنید
کز درِ عشق فلانی به سلامت برخاست
عقل جزوی به نصیحت چه کنم کز پیشم
هر چه جز وی بُد و کلّی به تمامت برخاست
من که هرگز به ملامت نشوم با تو دگر
خود گرفتم همه عالم به ملامت برخاست
قامتم پست چرا شد پس اگر در رهِ عشق
سرو را از سرِ آزادی قامت برخاست
به کرم یک نفسی پیشِ نزاری بنشین
که نه آخر زجهان رسم کرامت برخاست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۳۰ - دل ببردی و قیامت ز وجودم برخاست
دل ببردی و قیامت ز وجودم برخاست
دل بری دل ندهی باز چنین ناید راست
عقل و هوش و دل و دین بردی و جان در خطرست
هیچ ناداده به من جمله ز من نتوان خاست
عشق تو خانه بسیار کسان کرد خراب
گر طفیل دگران باشم گوباش رواست
شرط آن است که با من نکنی بیدادی
دادِ من گر بدهی در خمِ آن زلفِ دو تاست
ور به بازی نکنی غمزهء فتّان در کار
کاین همه فتنه از آن جادویِ بابل برخاست
تو به آرایشِ هر روزه نداری حاجت
رخِ زیبایِ تو مشاطهء فطرت آراست
در نمیبایدت انصاف ز خوبی چیزی
در دلت هیچ دریغا که نه مهر و نه وفاست
چون بود عاشقِ تنها و ملامت پس و پیش
ره و رویی به ازین خوش سر و کاری که مراست
تا به موعودِ قیامت برسیدن کو صبر
من کسی را نشناسم که به خود این پرواست
داوری نیست که مظلوم بر آرد فریاد
بر من از بهرِ خدا این همه بیداد چراست
عشق این است دگرها هوسی عاریتی
بر چنین عشق ملامت به همه وجه خطاست
گر نزاری همه از اهل عیان میگوید
آری آری که در این راه خلاف از من ماست
مردمان در حقِ ما هر چه بتر میگویند
آخر آن بیخبر آن چیست که بی حکم خداست
گو برو مدّعی و در پسِ پندار نشین
که تو بر ساحل و رختِ دگران در دریاست
بایدت بُود در این بحر چو لنگر ساکن
بادبان را سرِ پندار پر از باد هواست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۳۱ - یار باریک میان تا ز کنارم برخاست
یار باریک میان تا ز کنارم برخاست
رستخیز از دل بی صبر و قرارم برخاست
چند گریم که ز طوفان دو چشمم هر دم
موج خوناب دل از بحر کنارم برخاست
واعظی بر سر منبر ز قیامت می گفت
آه من حُبّکَ آه از دل زارم برخاست
هیبتش صاعقه در خرمن جانم انداخت
عَلَم عافیت از جسم نزارم برخاست
خود من بی خبر این رمز نمی دانستم
کان زمان بود قیامت که نگارم برخاست
بروم سر بنهم تا عوض دل بدهم
سرسری از سر این کار نیارم برخاست
دوش مخمور بدم مست درآمد ز درم
تا بدانست که بنشست خمارم برخاست
پیش از این گفتم اگر دل به بخاری دادم
لاجرم این همه سودا ز بخارم برخاست
گر خطا کردم و گر نه دلم اکنون باری
گرم شد تا هوس مشک تتارم برخاست
قصد کردم که ز درد دل خود حرفی چند
بر زبان رانم و فریاد برآرم برخاست
گفتمش بشنو ز احوال نزاری دو سه بیت
خود نبودش هوس شعر و شعارم برخاست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۳۲ - سرو کشمر که سمر گشت ز بستان برخاست
سرو کشمر که سمر گشت ز بستان برخاست
سرو سیمین بر ما از چمن جان برخاست
این چه روی است که از گوشه برقع بنمود
که قیامت ز نهاد من حیران برخاست
خط سبزش نگرید آمده در گرد لبش
اینک آن خضر که از چشمه حیوان برخاست
در میان آمد و بنشست و چو بیرون شد باز
این همه فتنه از آن سرو خرامان برخاست
کفر و اسلام به هم بر زد و کی بنشیند
رستخیزی که از آن زلف پریشان برخاست
دلبرا ذره به خورشید کند میل و مرا
طمع وصل تو در سر ز پی آن برخاست
من اگر سر برود با تو به سر خواهم برد
تا نگویند به عجز از سر پیمان برخاست
نتوان از سر پیمان تو برخاست ولیک
از سر جان به تمنای تو بتوان برخاست
ذره ای مهر تو در جان نزاری بنشست
این همه ولوله از خلق قهستان برخاست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۳۶ - این سرو خرامان ز گلستان که برخاست
این سرو خرامان ز گلستان که برخاست
وین ترک پری‌وش ز شبستان که برخاست
این فتنه کزو خیره بماندند زن و مرد
در عهد که بوده‌ست و به دوران که برخاست
تا این بت کافر بچه با آن دل سنگین
در کشتن فرزند مسلمان که برخاست
زلف از پی بر هم زدن کار که بربست
خاص از پی خون ریختن جان که برخاست
آه این چه بلایی‌ست که را سوخت که را ساخت
در عهد که بنشست و ز پیمان که برخاست
شهری ز پی ا‌ش پیر و جوان منعم و مفلس
در درد فرو رفت به درمان که برخاست
چندی دلم از دست بلا گوشه‌نشین بود
بنگر که دگرباره به دستان که برخاست
ما از دل و دین دست بشستیم و ندانیم
تا در همه شهر از پی ایمان که برخاست
سوز که رسیده‌ست چنین در تو نزاری
دردی‌ست عجب از دل بریان که برخاست
این درد که بر جان تو بی‌چاره نشسته‌ست
هم فعل تو داند که ز دامان که برخاست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۴۱ - عشق این است که ما راست دگرها هوس است
عشق این است که ما راست دگرها هوس است
هر که چون ماست نشانیش ز معشوق بس است
در حضوریم به کویش ز شد آمد فارغ
شهر پندار که بی محتسب و بی عسس است
خود چه باک است اگر شهر پر از محتسب اند
یا چه بیم است ز هر چند که در دهر کس است
دوست گو خواه نهان باشد گو خواه عیان
اصل معنی طلبد عشق که سوزش هوس است
قدر عیسی نشناسد خر بفسرده نفس
چه شناسند که موسی دم و عیسی نفس است
عقل کشتی صفتان را به جهالت نوح است
عشق ره گم شدگان را به دلالت جرس است
ما که دیوانه عشقیم ز عقل آزادیم
هر که جایی رسد از پس رَوی عقل خس است
صید چون مرغ نگردیم به هر دانه که خود
نسر طایر به بر همت ما چون مگس است
عمر ما را چه تفاوت که اجل در پیش است
عشق ما را چه تفاوت که غرامت ز پس است
هیچ دیوانه درین ره به نزاری نرسد
به رسیدن نبود آن که بدو دست رس است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۴۳ - آه مِن حُبّکَ مِن حُبّکَ آه این چه قضاست
آه مِن حُبّکَ مِن حُبّکَ آه این چه قضاست
بَلَغ السیل چه تدبیر کنم این چه بلاست
آتش عشق به هر بیشه که در می‌افتد
پیش او سنگ و گیا هر دو روان است و رواست
گرد بر دامن هر سوخته کز عشق نشست
رستخیز آمد و طوفان ملامت برخاست
غم مستغرق دریا نخورد بر ساحل
از کسی پرس که هم بستر خوابش دریاست
کس نداند که مرا با تو چه کار افتاده ست
گر بداند نکند عیب وگر کرد سزاست
لا محال از عقب عشق ملامت خیزد
از ملامت نگریزیم که خود شیوه ماست
به ملامت گر و تشنیع زن و عیب نمای
خاک بر فرقم اگر یک سر مویم پرواست
گر مرا عشق ز خلقیّت خود برهاند
چه بماند همه معشوق که در عین بقاست
چو حجاب است هم از پیش مگر برخیزد
بیش از این هیچ ندارم ز نزاری درخواست
راز خاصان نتوان کرد چنین فاش خموش
زان که در حوصله عام نمی گنجد راست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۴۹ - دل بی طاقتم از روی غمت چون خجل است
دل بی طاقتم از روی غمت چون خجل است
راست چون قطره ی شبنم که ز جیحون خجل است
سر تهی کردم از اندیشه ی سودای محال
گر دماغ متهتّک دل پر خون خجل است
سخت عیب است به پیرانه سرش میل به خمر
در گذشته سخنی نیست ز اکنون خجل است
چون وحوش از چه سبب میل به صحرا دارد
گر ز ارباب خرد خاطر مجنون خجل است
عقل من گر خجل از عقل فرومایه شود
ماورا از پی بی شرمی مادون خجل است
چون کشد بار غم عشق نزاری نزار
عشق باری ست که از حملش گردون خجل است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۵۱ - شاد باش ای دل دیوانه که دلبر با ماست
شاد باش ای دل دیوانه که دلبر با ماست
چه خطر گر همه عالم به خصومت برخاست
یک نفس نقد چو دریافته ای فوت مکن
غم فردا چه خوری بیهده فردا،فرداست
گر ملامت زده ی خلق شدی باکی نیست
هر کجا عشق گذر کرد ملامت ز قفاست
به عزا خانه ی کاشانه تفاوت نکند
عشق را میل به جایی ست که معشوق آنجاست
باغ فردوس به آرایش حوری خوب است
پس به هرگوشه که او هست بهشت دل ماست
ار به دوزخ بنشانندم با دوست خوش است
ور بهشت است که بی دوست بود عین خطاست
نه از آن طایفه ام من که فریبم به بهشت
یا از آن قول که در زحمت آسیب عناست
رنج و آسایش این هر دو به یک جو نخرم
که نه این یک بر من زشت و نه آن یک زیباست
راستی دوزخ مطلق به حقیقت آن است
که جگرسوخته ای از بر دلدار جداست
ممکن است از من دلسوخته باور نکنی
ز نزاری چه که در محضر این صدق گواست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۵۵ - خوی ترکان همه مایل به جفا و ستم است
خوی ترکان همه مایل به جفا و ستم است
آزمودیم بسی، ترک وفادار کم است
این بلایی ست نه ترکی ست به دنباله ی چشم
دل ز ما برد و گر جان بجهد مغتنم است
پیش او هم چو منی را چه محل باشد و قدر
خاصه ترکی که چنین معتبر و محتشم است
همچو من صد بکشد طره ی ترکم روزی
آخر آن سرزده زنگی بچگان را چه غم است
گر کند مملکت حسن مسلم چه عجب
ترک را دست ظفر بر عرب و بر عجم است
گر رخ ترک پری چهره موذن بیند
نیمه شب بانگ برآرد که مگر صبحدم است
گر چه هم صحبت عفریت غریب است پری
نسبت ترک و رقیبش به وجود و عدم است
ترک را عادت و خو غارت و قتل است ای یار
هر که با ترک رود ترک سر اول قدم است
راه پیمای نزاری اگرت حج باید
گل ستان حرم و خار مغیلان به هم است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۵۸ - یارب آن را که ز ما نیست خبر هیچ غم است
یارب آن را که ز ما نیست خبر هیچ غم است
که بر آتش دلم از عارضه ی آن صنم است
صحتش باد خدایا که دریغ است به رنج
نازنینی که چو او در همه آفاق کم است
محرمی نیست که از من ببرد مکتوبی
پیش آن روضه که آن حور بهشتی حرم است
قصه ی درد جدایی به که گویم کو یار
هر که را دست گرفتم به وفا بی قدم است
هر که در حال چنین واقعه مسکینی را
دست گیرد که منم غایت لطف و کرم است
هم مگر سوخته داند که ز افسرده دلان
بر جگر سوختگان تا به چه غایت ستم است
عالمی از سخن عشق در آسایش و ذوق
فارغ از عاشق بیچاره که در چه الم است
عشق فرهاد ستم دیده درعالم انداخت
شور شیرینی شیرین که به عالم علم است
گر بهشت است در ایام جدایی خوش نیست
هر کجا دوست بود بادیه باغ ارم است
ای نزاری طمع از وصل مبر واثق باش
روز هجران و شب وصل در این ره به هم است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۵۹ - می بیارید که می داروی درد حکماست
می بیارید که می داروی درد حکماست
مکشیدش که نیاید مدهیدش که نخواست
می به تکلیف نباید به کسی داد به زور
جز به مخمور و به این قاعده تکلیف رواست
می به نزدیک بهائم چه بها ارزد هیچ
برو از زنده دلان پرس که جان را چه بهاست
دائم از ماهِ قدح در عرقِ تشویرست
چشمه ی نیّر خورشید که در عین ضیاست
راح بر طلعت محبوب بود راحت روح
مونس و هم دم آن نیز که از دوست جداست
صیقل زنگ زدای است ز مرآت وجود
روح بخشی که نسیمش حسدِ بادِ صباست
خویش را باز نمودیم معیّن که چه ایم
مدعی از پی ما عیب کنان بهر چه راست
سر طامات نداریم چو تقلید پرست
مذهب مدعیان زرق و نفاق است و ریاست
هرکسی را روشی باشد و رویی و رهی
راه و روی و روش ما به درِ اهلِ صفاست
جوهری صاف تر از می نبود ای صوفی
از نزاری بشنو تا به تو برگوید راست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۶۸ - رمضان میرسد اینک دهم شعبان است
رمضان میرسد اینک دهم شعبان است
می بیارید و بنوشید که برغندان است
ور بمانیم به روزی که نشاید خوردن
ساقیا باده بگردان که فلک گردان است
آن گه از صحبت نا اهل توان رست که می
آشکارا بخورندی که چه خوش دوران است
راستی مجلس با مشغله بی ترتیب
گر بهشت است به نزدیک خرد زندان است
باده پنهان خور و از عربده جویان بگریز
گوشه ای گیر که عیشی به فراغت آن است
گرت از رفتن و آوردن می باری هست
سهل باشد که نه دردی است که بی درمان است
من به نوک مژه نقبی بزنم تا سر خم
خم هم سایه که در زیر زمین پنهان است
من کی از ماه قدر دست بردارم یک ماه
که میان من و او صحبت جانا جان است
نکند توبه نزاری و اگر نیز کند
شیشة توبه که بر سنگ زنند آسان است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۶۹ - این تویی کت هوس باغ و سر بستان است
این تویی کت هوس باغ و سر بستان است
بی وجود تو جهان بر دل من زندان است
هیچ بر جان منت رحم نباید زنهار
دل سنگین تو گویی مگر از سندان است
قادری گر بزنی، حاکمی ار بنوازی
چه کنم بر سر مملوک خودت فرمان است
تو که بر مسند آسایش و نازی نخوری
غم درویش که در بادیه سرگردان است
عاقلان گر به همین داغ گرفتار آیند
آتش عشق بدانند که چون سوزان است
غیرتم می کند از مردم نادان که مرا
متهم کرد به نادانی و خود نادان است
صورتی داشته باشد به همه حال کسی
که دل از دست نداده ست ولی بی جان است
به مداوای طبیب از دل ما درد حبیب
نتوان برد که دردی ست که بی درمان است
هر شبی را که به پایان برسد روزی هست
جز شب عاشق مهجور که بی پایان است
خبر روز قیامت که شنیدی رمزی ست
پیش مشتاق که مشتق ز شب هجران است
یار می آید و تو در قدمش می افتی
وز تو برخواسته فریاد قیامت آن است
بر سر آتش تیز است نزاری و به شرح
نیست محتاج که دود سخنش برهان است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۷۳ - روزگاریست که در خاطرم آشوب فلان است
روزگاریست که در خاطرم آشوب فلان است
روزگارم چو سر زلف پریشانش از آن است
در همه شهر چو افسانه بگفتند زن و مرد
قصه ی ما و برانیم که از خلق نهان است
هم چنان بر عقب روی نکو می رود م دل
گر همی خواهد وگرنه چه کند موی کشان است
آدمی را نبود چاره ز یاری متناسب
وانکه بی اهل دلی می گذراند حیوان است
دیگران در طلب مال جهان اسب جهالت
می جهانند و مرا دوست به از هردو جهان است
ما همانیم که بودیم ز یادت به ارادت
یار مشکل همه این است که با ما نه همان است
گنه از جانب ما می نهد و می شکند عهد
هرچه فرماید اگر چه نه چنان است چنان است
حاکم است ار بکشد ار بزند یا بنوازد
چه کنم بر سر مملوک خودش حکم روان است
داد خواهانم اگر کشته بر آرند به کویش
قاتلم را به اشارت بنمایم که فلان است
جهد کردیم که یاری به کف آوریم و به رویش
عمر خوش می گذرانیم که دنیا گذران است
خود قضا را به کسی باز فتادیم که او را
غم ما کم تر از آن است که مارا غم جان است
می رود غافل واز پس نکند یار نگاهی
که نزاری ز پی اش گریه کنان نعره زنان جامه درآن است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۹۲ - می بده که در دادنِ می یاری هاست
می بده که در دادنِ می یاری هاست
کار این است دگرها همه بی کاری هاست
هیچ آرامش و آسایش و آسانی نیست
در عنا خانه دنیا همه دشواری هاست
به خلافِ فقها پیر خرابات منم
که میانِ ورع و می کده بیزاری هاست
گو ملامت گرِ بی فایده خود را دریاب
در دل آزاریِ عشّاق گرفتاری هاست
نیک بخت است که بر وی نبود پوشیده
که عقوبت همه مشتق زدل آزاری هاست
درد و رنج و غم و اندوه و ملامت بر دل
بارِعشق است و بر او این همه سربار ی هاست
تلخیِ شربت هجران و ترش روییِ صبر
شور بختا که چنین محتملِ خواری هاست
هر نزاری چو نزاری نبود بی زر وزور
چه کند زاری و خود پیشه او زاری هاست.
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۰۰ - تو در آ خانه کیا کیست دگر خانه ی توست
تو در آ خانه کیا کیست دگر خانه ی توست
من کی ام هیچ بجز تو همه بیگانه ی توست
گر چه پروانه صفت مولع شمعیم همه
سوختن کار خلیل است که پروانه ی توست
نفس و ارکان طبیعت به محل مجبورند
عقل خود شاهد حال است که دیوانه ی توست
من آشفته نی ام محرم اسرار رجال
هر که بیرون ندهد راز تو مردانه ی توست
دانه از پنبه ی حلاج جدا میکردم
پود و تارش همه آن است که در شانه ی توست
کشت زاریست جهان آب و زمینش همسان
حق و باطل همه از ریختن دانه ی توست
ما نداریم دگر با دگری پیمانی
خود نزاریِّ گدا مست ز پیمانه ی توست