تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۸۹ - از مروت نیست منع صوفی از ذکر بلند
از مروت نیست منع صوفی از ذکر بلند
مهر خاموشی در آتش چون زند بر لب سپند؟
روح قدسی در تن خاکی چسان خامش شود؟
طشت بام افتاده را آواز می باشد بلند
اختیاری نیست وجد و نعره ارباب حال
در گسستن ناله بیتابانه می خیزد زبند
حلقه ذکرست، اگر در گاه حق را حلقه ای است
پامنه زین حلقه بیرون تا شوی اقبالمند
می کند مغشوش جوهر صفحه آیینه را
صوفیان صافدل از علم رسمی فارغند
بی حدی ممکن نگردد قطع راه دور عشق
سالکان واصل نمی گردند بی ذکر بلند
از فلاخن سنگ بی گردش نمی گردد خلاص
جان زندانی به وجد آزاد می گردد زبند
جان علوی در تن سفلی چسان گیرد قرار؟
صید وحشی چون شود آسوده در دام و کمند؟
از نمد بر سنگ صائب می خورد دندان مار
هر که شد پشمینه پوش آزاد گردد از گزند
مهر خاموشی در آتش چون زند بر لب سپند؟
روح قدسی در تن خاکی چسان خامش شود؟
طشت بام افتاده را آواز می باشد بلند
اختیاری نیست وجد و نعره ارباب حال
در گسستن ناله بیتابانه می خیزد زبند
حلقه ذکرست، اگر در گاه حق را حلقه ای است
پامنه زین حلقه بیرون تا شوی اقبالمند
می کند مغشوش جوهر صفحه آیینه را
صوفیان صافدل از علم رسمی فارغند
بی حدی ممکن نگردد قطع راه دور عشق
سالکان واصل نمی گردند بی ذکر بلند
از فلاخن سنگ بی گردش نمی گردد خلاص
جان زندانی به وجد آزاد می گردد زبند
جان علوی در تن سفلی چسان گیرد قرار؟
صید وحشی چون شود آسوده در دام و کمند؟
از نمد بر سنگ صائب می خورد دندان مار
هر که شد پشمینه پوش آزاد گردد از گزند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۹۰ - تا برون آمد به سیر ماه آن مشکین کمند
تا برون آمد به سیر ماه آن مشکین کمند
بر فلک ماه تمام از هاله شد زناربند
وعده لطف و پیام بوسه ای در کار نیست
می کند مکتوب خشکی زخم ما را خشک بند
سردمهری لازم چرخ کبود افتاده است
برف هرگز کم نمی گردد ازین کوه بلند
ای که می خواهی برآیی چون مسیحا بر فلک
نیست غیر از رخنه دل راه این بام بلند
از ته دل گوش کن ای آتش سوزان، که من
در بساط زندگی یک ناله دارم چون سپند
صحبت نیکان، بدان را چون تواند کرد نیک؟
تلخی از بادام نتوانست بیرون برد قند
سیل را خاشاک در زنجیر نتواند کشید
رهروان عشق را دنیا نگردد پای بند
زلف صائب بر دل خونبار من رحمی نکرد
از غبار خط مگر این زخم گردد خشک بند
بر فلک ماه تمام از هاله شد زناربند
وعده لطف و پیام بوسه ای در کار نیست
می کند مکتوب خشکی زخم ما را خشک بند
سردمهری لازم چرخ کبود افتاده است
برف هرگز کم نمی گردد ازین کوه بلند
ای که می خواهی برآیی چون مسیحا بر فلک
نیست غیر از رخنه دل راه این بام بلند
از ته دل گوش کن ای آتش سوزان، که من
در بساط زندگی یک ناله دارم چون سپند
صحبت نیکان، بدان را چون تواند کرد نیک؟
تلخی از بادام نتوانست بیرون برد قند
سیل را خاشاک در زنجیر نتواند کشید
رهروان عشق را دنیا نگردد پای بند
زلف صائب بر دل خونبار من رحمی نکرد
از غبار خط مگر این زخم گردد خشک بند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۹۱ - پای رفتن از حریم او کجا دارد سپند؟
پای رفتن از حریم او کجا دارد سپند؟
در تماشاگاه او پا در حنا دارد سپند
گر بر آرد عشق دود از خرمن ما گو برآر
چون خلیل از شعله باغ دلگشا دارد سپند
بیقراران را نظر بر منتهای مطلب است
تا در آتش نیست، آتش زیر پا دارد سپند
در حریم عشق عالمسوز خاموشی است باب
دور می گردد ز آتش تا صدا دارد سپند
بی محابا سینه بر دریای آتش می زند
در نظر حسن گلوسوز که را دارد سپند؟
جستن از دام گرهگیر تعین سهل نیست
خرده جان بهر آتش رو نما دارد سپند
بر لب ما مهر خاموشی زدن انصاف نیست
در بساط زندگانی یک نوا دارد سپند
سالها شد بستر و بالین ز آتش کرده ایم
اینقدر سامان خودداری کجا دارد سپند؟
پیش ما کز آتشین رویان جدا افتاده ایم
لذت آواز پای آشنا دارد سپند
اختیاری نیست صائب اضطراب ما زعشق
پیش آتش چون دل خود را بجا دارد سپند؟
تا نسوزد پاک، هیهات است صائب وا شود
عقده ای در دل کز این وحشت سرا دارد سپند
در تماشاگاه او پا در حنا دارد سپند
گر بر آرد عشق دود از خرمن ما گو برآر
چون خلیل از شعله باغ دلگشا دارد سپند
بیقراران را نظر بر منتهای مطلب است
تا در آتش نیست، آتش زیر پا دارد سپند
در حریم عشق عالمسوز خاموشی است باب
دور می گردد ز آتش تا صدا دارد سپند
بی محابا سینه بر دریای آتش می زند
در نظر حسن گلوسوز که را دارد سپند؟
جستن از دام گرهگیر تعین سهل نیست
خرده جان بهر آتش رو نما دارد سپند
بر لب ما مهر خاموشی زدن انصاف نیست
در بساط زندگانی یک نوا دارد سپند
سالها شد بستر و بالین ز آتش کرده ایم
اینقدر سامان خودداری کجا دارد سپند؟
پیش ما کز آتشین رویان جدا افتاده ایم
لذت آواز پای آشنا دارد سپند
اختیاری نیست صائب اضطراب ما زعشق
پیش آتش چون دل خود را بجا دارد سپند؟
تا نسوزد پاک، هیهات است صائب وا شود
عقده ای در دل کز این وحشت سرا دارد سپند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۹۲ - از دل سنگین لیلی کعبه جان ساختند
از دل سنگین لیلی کعبه جان ساختند
از غبار خاطر مجنون بیابان ساختند
زلف کافر کیش او گردی که از دامان فشاند
خاکبازان عمارت کافرستان ساختند
در سر آن زلف جان عالمی بر باد رفت
آب شد دلها چو آن چاه زنخدان ساختند
دست شستند از حیات خود به آب زندگی
نقد جان جمعی که صرف تیغ جانان ساختند
هر کجا دیوانه ای را دید از جا می رود
شیشه دل را مگر از سنگ طفلان ساختند؟
می زند موج قیامت سینه های زخم دار
زلف مشکین که را دیگر پریشان ساختند؟
گریه زندانی افلاک از هم نگسلد
وای بر شمعی که بهر نه شبستان ساختند
خضر را زخم نمایان گشت عمر جاودان
تیغ سیراب ترا روزی که عریان ساختند
در لباس دشمنی کردند با ما دوستی
شور چشمانی که داغ ما نمکدان ساختند
از هوسناکان حذر کن کاین گروه بی ادب
مصر را بر یوسف بی جرم زندان ساختند
می توان دامان بوی گل گرفت از دست باد
وای بر جمعی که وقت خود پریشان ساختند
غافلند از دستگاه مور قانع زیر خاک
تنگ چشمانی که با ملک سلیمان ساختند
وه چه صیادی که از سهم تو شیران جهان
هم زپهلوی نزار خود نیستان ساختند
بر لب دریا زشوخی خیمه چون تبخال زد
گوهرم را در صدف چندان که پنهان ساختند
همچو مژگان سالها دست دعا برداشتم
تا مرا بی مدعا چون چشم حیران ساختند
اهل دل چون ناامید از دامن مطلب شدند
همچو دست غنچه صائب با گریبان ساختند
از غبار خاطر مجنون بیابان ساختند
زلف کافر کیش او گردی که از دامان فشاند
خاکبازان عمارت کافرستان ساختند
در سر آن زلف جان عالمی بر باد رفت
آب شد دلها چو آن چاه زنخدان ساختند
دست شستند از حیات خود به آب زندگی
نقد جان جمعی که صرف تیغ جانان ساختند
هر کجا دیوانه ای را دید از جا می رود
شیشه دل را مگر از سنگ طفلان ساختند؟
می زند موج قیامت سینه های زخم دار
زلف مشکین که را دیگر پریشان ساختند؟
گریه زندانی افلاک از هم نگسلد
وای بر شمعی که بهر نه شبستان ساختند
خضر را زخم نمایان گشت عمر جاودان
تیغ سیراب ترا روزی که عریان ساختند
در لباس دشمنی کردند با ما دوستی
شور چشمانی که داغ ما نمکدان ساختند
از هوسناکان حذر کن کاین گروه بی ادب
مصر را بر یوسف بی جرم زندان ساختند
می توان دامان بوی گل گرفت از دست باد
وای بر جمعی که وقت خود پریشان ساختند
غافلند از دستگاه مور قانع زیر خاک
تنگ چشمانی که با ملک سلیمان ساختند
وه چه صیادی که از سهم تو شیران جهان
هم زپهلوی نزار خود نیستان ساختند
بر لب دریا زشوخی خیمه چون تبخال زد
گوهرم را در صدف چندان که پنهان ساختند
همچو مژگان سالها دست دعا برداشتم
تا مرا بی مدعا چون چشم حیران ساختند
اهل دل چون ناامید از دامن مطلب شدند
همچو دست غنچه صائب با گریبان ساختند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۹۳ - در سر پرشور ما تا رنگ سودا ریختند
در سر پرشور ما تا رنگ سودا ریختند
لاله ها پیمانه خود را به صحرا ریختند
من کشیدم بی تأمل باده منصور را
ورنه صدبار این می از ساغر به مینا ریختند
شعله شوق مرا شد بال پرواز دگر
هر خس و خاری که در راه تماشا ریختند
ظرف داغ آتشین عشق، گردون را نبود
عاقبت این طشت آتش بر سر ما ریختند
هر که از نخل تمنا روزه مریم گرفت
نقل انجم در گریبانش چو عیسی ریختند
کوری چشم حسودان بینش ما شد زیاد
همچو آتش خار اگر در دیده ما ریختند
از دورنگیها که پنهان داشت دوران در لباس
جرعه ای در دامن گلهای رعنا ریختند
ریخت آخر غمزه یوسف به تیغ انتقام
مصریان خونی که در جام زلیخا ریختند
بر سر هر خار و خس چون موج می لرزد دلش
هر که را چون بحر، گوهر در ته پا ریختند
همت ما بود عالی، ورنه در روز ازل
حاصل کونین را در دامن ما ریختند
صائب آن روزی که رنگ نوبهاران خام بود
در قدح چون لاله ما را درد سودا ریختند
لاله ها پیمانه خود را به صحرا ریختند
من کشیدم بی تأمل باده منصور را
ورنه صدبار این می از ساغر به مینا ریختند
شعله شوق مرا شد بال پرواز دگر
هر خس و خاری که در راه تماشا ریختند
ظرف داغ آتشین عشق، گردون را نبود
عاقبت این طشت آتش بر سر ما ریختند
هر که از نخل تمنا روزه مریم گرفت
نقل انجم در گریبانش چو عیسی ریختند
کوری چشم حسودان بینش ما شد زیاد
همچو آتش خار اگر در دیده ما ریختند
از دورنگیها که پنهان داشت دوران در لباس
جرعه ای در دامن گلهای رعنا ریختند
ریخت آخر غمزه یوسف به تیغ انتقام
مصریان خونی که در جام زلیخا ریختند
بر سر هر خار و خس چون موج می لرزد دلش
هر که را چون بحر، گوهر در ته پا ریختند
همت ما بود عالی، ورنه در روز ازل
حاصل کونین را در دامن ما ریختند
صائب آن روزی که رنگ نوبهاران خام بود
در قدح چون لاله ما را درد سودا ریختند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۹۴ - خانه آرایان ز تعمیر درون غافل شدند
خانه آرایان ز تعمیر درون غافل شدند
اصلشان چون بود از گل، خرج آب و گل شدند
خشک مغزانی که نشکستند خود را چون حباب
چون کف دریا، وبال دامن ساحل شدند
نغمه پردازی کنند از سیلی باد خزان
چون صنوبر سرفرازانی که صاحبدل شدند
جای حیرت نیست اهل عقل اگر مجنون شوند
حیرت از دیوانگان دارم که چون عاقل شدند
سبز شد در دست مردم دانه تسبیحها
بس که در دوران ما از ذکر حق غافل شدند
نیست صائب دولتی بالاتر از خلق نکو
از چنین دولت چرا اهل جهان غافل شدند؟
اصلشان چون بود از گل، خرج آب و گل شدند
خشک مغزانی که نشکستند خود را چون حباب
چون کف دریا، وبال دامن ساحل شدند
نغمه پردازی کنند از سیلی باد خزان
چون صنوبر سرفرازانی که صاحبدل شدند
جای حیرت نیست اهل عقل اگر مجنون شوند
حیرت از دیوانگان دارم که چون عاقل شدند
سبز شد در دست مردم دانه تسبیحها
بس که در دوران ما از ذکر حق غافل شدند
نیست صائب دولتی بالاتر از خلق نکو
از چنین دولت چرا اهل جهان غافل شدند؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۹۵ - لاله ها از پرتو رخسار او گلگون شدند
لاله ها از پرتو رخسار او گلگون شدند
سروها از نسبت بالای او موزون شدند
خنده بر خمیازه صبح قیامت می زنند
می پرستانی که محو آن لب میگون شدند
خرده بینانی که در دامان دل آویختند
چون سویدا مرکز پرگار نه گردون شدند
سیر چشمانی که بوی آدمیت داشتند
قانع از جنت به آن رخسار گندم گون شدند
خاکساران در هوای نیستی چون گردباد
جلوه ای کردند و آخر محو در هامون شدند
در بهار حشر چون برگ خزان باشند زرد
چهره هایی کز شراب بیغمی گلگون شدند
نظم عالم شد حجاب دیده حق بین خلق
یکقلم از خوبی خط غافل از مضمون شدند
زرپرستانی که تن دادند زیر بار حرص
از گرانی زنده زیر خاک چون قارون شدند
حکمت اندوزان عالم از خرابات جهان
قانع از مسکن به یک خم همچون افلاطون شدند
در فضای لامکان اکنون سراسر می روند
بیقرارانی که سنگ شیشه گردون شدند
رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست
آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند
از ره سیلاب صائب رخت خود برداشتند
رهنوردانی که از قید خودی بیرون شدند
سروها از نسبت بالای او موزون شدند
خنده بر خمیازه صبح قیامت می زنند
می پرستانی که محو آن لب میگون شدند
خرده بینانی که در دامان دل آویختند
چون سویدا مرکز پرگار نه گردون شدند
سیر چشمانی که بوی آدمیت داشتند
قانع از جنت به آن رخسار گندم گون شدند
خاکساران در هوای نیستی چون گردباد
جلوه ای کردند و آخر محو در هامون شدند
در بهار حشر چون برگ خزان باشند زرد
چهره هایی کز شراب بیغمی گلگون شدند
نظم عالم شد حجاب دیده حق بین خلق
یکقلم از خوبی خط غافل از مضمون شدند
زرپرستانی که تن دادند زیر بار حرص
از گرانی زنده زیر خاک چون قارون شدند
حکمت اندوزان عالم از خرابات جهان
قانع از مسکن به یک خم همچون افلاطون شدند
در فضای لامکان اکنون سراسر می روند
بیقرارانی که سنگ شیشه گردون شدند
رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست
آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند
از ره سیلاب صائب رخت خود برداشتند
رهنوردانی که از قید خودی بیرون شدند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۹۶ - اهل همت جنس خواری را به عزت می خرند
اهل همت جنس خواری را به عزت می خرند
خاک راه را از تهیدستان به قیمت می خرند
از کسادی نیشکر انگشت حسرت می مکد
مردم از کام مگس شهد حلاوت می خرند
آه از این افسردگان، فریاد ازین دلمردگان
شمع کافوری پی گرمی صحبت می خرند
با کباب تر نمک را التیام دیگرست
سینه مجروحان به جان شور قیامت می خرند
ناامید از آبروی جبهه خجلت مباش
کاین متاع ناروا را در قیامت می خرند
حج خریدن در دیار عشقبازان رسم نیست
هر که مرد اینجا، برای او شهادت می خرند
گوهر سیراب را صائب درین خاک سیاه
گر به نرخ خاک بفروشی، به نفرت می خرند
خاک راه را از تهیدستان به قیمت می خرند
از کسادی نیشکر انگشت حسرت می مکد
مردم از کام مگس شهد حلاوت می خرند
آه از این افسردگان، فریاد ازین دلمردگان
شمع کافوری پی گرمی صحبت می خرند
با کباب تر نمک را التیام دیگرست
سینه مجروحان به جان شور قیامت می خرند
ناامید از آبروی جبهه خجلت مباش
کاین متاع ناروا را در قیامت می خرند
حج خریدن در دیار عشقبازان رسم نیست
هر که مرد اینجا، برای او شهادت می خرند
گوهر سیراب را صائب درین خاک سیاه
گر به نرخ خاک بفروشی، به نفرت می خرند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۹۷ - هر که بر دار فنا مردانه پشت پا زند
هر که بر دار فنا مردانه پشت پا زند
چون سر منصور مهر خویش بر بالا زند
پشت پا بر جسم زد جان تا هوای عشق کرد
جامه را بخشد به ساحل هر که بر دریا زند
از که دیگر می توان چشم نوازش داشتن؟
چون تجلی سنگ بر هنگامه موسی زند
کند سازد تیغ دشمن را سپر انداختن
بحر در شورش بود تا غرقه دست و پا زند
دامن دشت قناعت باغ و بستان من است
می تپم گر گل کسی بر خار این صحرا زند
بر نیاید دوزخ سوزان به روی سخت ما
طاعت ما را مگر ایزد به روی ما زند
چون قلم شق در سر فرهاد سنگین دل فتاد
این سزای آن که ناحق تیشه بر خارا زند
عشق و تعمیر دل عاشق، چه امیدست این؟
بخیه چون سیلاب بر چاک دل دریا زند؟
سر به یک بالین فرو ناید غیوران را، مگر
دار دیگر عشق از بهر فنای ما زند
کلک گوهر بار صائب چون گهرریزی کند
گوشها چون گوش ماهی غوطه در دریا زند
چون سر منصور مهر خویش بر بالا زند
پشت پا بر جسم زد جان تا هوای عشق کرد
جامه را بخشد به ساحل هر که بر دریا زند
از که دیگر می توان چشم نوازش داشتن؟
چون تجلی سنگ بر هنگامه موسی زند
کند سازد تیغ دشمن را سپر انداختن
بحر در شورش بود تا غرقه دست و پا زند
دامن دشت قناعت باغ و بستان من است
می تپم گر گل کسی بر خار این صحرا زند
بر نیاید دوزخ سوزان به روی سخت ما
طاعت ما را مگر ایزد به روی ما زند
چون قلم شق در سر فرهاد سنگین دل فتاد
این سزای آن که ناحق تیشه بر خارا زند
عشق و تعمیر دل عاشق، چه امیدست این؟
بخیه چون سیلاب بر چاک دل دریا زند؟
سر به یک بالین فرو ناید غیوران را، مگر
دار دیگر عشق از بهر فنای ما زند
کلک گوهر بار صائب چون گهرریزی کند
گوشها چون گوش ماهی غوطه در دریا زند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۹۸ - در دل شب هر که جامی از می احمر زند
در دل شب هر که جامی از می احمر زند
صبحدم با آفتاب از یک گریبان سرزند
وقت رفتن زردرویی می برد با خود به خاک
هر که چون خورشید تابان حلقه بر هر در زند
بایدش اول به گردن خون صدبلبل گرفت
کوته اندیشی که در گلزار گل بر سر زند
داغ محرومی بر آرد دود از خرمن مرا
شمع چون پروانه را آتش به بال و پر زند
ناامیدی را به خود خواند به آواز بلند
جز در دل حلقه هر کس بر در دیگر زند
آب حیوان شهنشاهان بود اجرای حکم
قطره بیهوده در ظلمات اسکندر زند
خشک چون موج سراب از شوره زار آید برون
غوطه گر لب تشنه دیدار در کوثر زند
طی شد ایام جوانی از بناگوش سفید
شب شود کوتاه چون صبح از دو جانب سرزند
سگ به یک در قانع از درها شد و نفس خسیس
حلقه دم لا به هر دم بر در دیگر زند
صائب از تیغ زبان هر جا شود گوهرفشان
مهر خاموشی به لب شمشیر از جوهر زند
صبحدم با آفتاب از یک گریبان سرزند
وقت رفتن زردرویی می برد با خود به خاک
هر که چون خورشید تابان حلقه بر هر در زند
بایدش اول به گردن خون صدبلبل گرفت
کوته اندیشی که در گلزار گل بر سر زند
داغ محرومی بر آرد دود از خرمن مرا
شمع چون پروانه را آتش به بال و پر زند
ناامیدی را به خود خواند به آواز بلند
جز در دل حلقه هر کس بر در دیگر زند
آب حیوان شهنشاهان بود اجرای حکم
قطره بیهوده در ظلمات اسکندر زند
خشک چون موج سراب از شوره زار آید برون
غوطه گر لب تشنه دیدار در کوثر زند
طی شد ایام جوانی از بناگوش سفید
شب شود کوتاه چون صبح از دو جانب سرزند
سگ به یک در قانع از درها شد و نفس خسیس
حلقه دم لا به هر دم بر در دیگر زند
صائب از تیغ زبان هر جا شود گوهرفشان
مهر خاموشی به لب شمشیر از جوهر زند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۹۹ - ناله ممکن نیست از دلهای پرخون سرزند
ناله ممکن نیست از دلهای پرخون سرزند
چون شود لبریز جام، از وی صدا چون سرزند
از مزار ما حجاب آلودگان معصیت
سرو موزون در لباس بید مجنون سرزند
صلح می باید به روی تازه از حاصل کند
مصرعی چون سرو از هر کس که موزون سرزند
می توان تا در ته یک پیرهن با گنج بود
از ضمیر خاک هیهات است قارون سرزند
سبزه می آید به دشواری برون از زیر سنگ
از لب لعل تو حیرانم که خط چون سرزند
چون شراب پشت دار افزون شود کیفیتش
خط مشکین چون از آن لبهای میگون سرزند
بر کبودی می زند چون رنگ آتش صاف شد
ورنه خط زودست ازان رخسار گلگون سرزند
حسن خواهد مهربان شد بر سیه روزان خویش
چون ازان رخسار صائب خط شبگون سرزند
چون شود لبریز جام، از وی صدا چون سرزند
از مزار ما حجاب آلودگان معصیت
سرو موزون در لباس بید مجنون سرزند
صلح می باید به روی تازه از حاصل کند
مصرعی چون سرو از هر کس که موزون سرزند
می توان تا در ته یک پیرهن با گنج بود
از ضمیر خاک هیهات است قارون سرزند
سبزه می آید به دشواری برون از زیر سنگ
از لب لعل تو حیرانم که خط چون سرزند
چون شراب پشت دار افزون شود کیفیتش
خط مشکین چون از آن لبهای میگون سرزند
بر کبودی می زند چون رنگ آتش صاف شد
ورنه خط زودست ازان رخسار گلگون سرزند
حسن خواهد مهربان شد بر سیه روزان خویش
چون ازان رخسار صائب خط شبگون سرزند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۵۰۰ - جام خالی غوطه در خم بی محابا می زند
جام خالی غوطه در خم بی محابا می زند
ابر چون بی آب شد بر قلب دریا می زند
در زوال خویش چون خورشید می سوزد نفس
مهر خود از نامجویان هر که بالا می زند
می کند طی راه چندین ساله را در یک قدم
راه پیمایی که پشت پا به دنیا می زند
چون خروس بی محل بر تیغ می مالد گلو
هر که در بزم بزرگان حرف بیجا می زند
در دل شیرین به زور دست نتوان جای کرد
تیشه بیجا کوهکن بر سنگ خارا می زند
باخت سر زلف ایاز از سرکشی با خسروان
دل سیه بر دولت خود عاقبت پا می زند
بیقراری در حریم وصل عاشق را بجاست
موج، پیچ و تاب در آغوش دریا می زند
هر که بردارد به دوش از بردباری بار خلق
سینه چون کشتی به دریا بی محابا می زند
سوخت مجنون مرا سودا و عشق سنگدل
همچنان بر آتشم دامان صحرا می زند
می کند ضبط نفس در زیر آب زندگی
صائب از تیغ شهادت هر که سروا می زند
ابر چون بی آب شد بر قلب دریا می زند
در زوال خویش چون خورشید می سوزد نفس
مهر خود از نامجویان هر که بالا می زند
می کند طی راه چندین ساله را در یک قدم
راه پیمایی که پشت پا به دنیا می زند
چون خروس بی محل بر تیغ می مالد گلو
هر که در بزم بزرگان حرف بیجا می زند
در دل شیرین به زور دست نتوان جای کرد
تیشه بیجا کوهکن بر سنگ خارا می زند
باخت سر زلف ایاز از سرکشی با خسروان
دل سیه بر دولت خود عاقبت پا می زند
بیقراری در حریم وصل عاشق را بجاست
موج، پیچ و تاب در آغوش دریا می زند
هر که بردارد به دوش از بردباری بار خلق
سینه چون کشتی به دریا بی محابا می زند
سوخت مجنون مرا سودا و عشق سنگدل
همچنان بر آتشم دامان صحرا می زند
می کند ضبط نفس در زیر آب زندگی
صائب از تیغ شهادت هر که سروا می زند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۵۰۱ - نه همین بر قلب ایمان یا دل ما می زند
نه همین بر قلب ایمان یا دل ما می زند
دزد خال او شبی خود را به صد جا می زند
جام چون خالی شود سر می نهد در پای خم
ابر چون بی آب شد بر قلب دریا می زند
اینقدرها شوربختی را اثر می بوده است؟
می شود هشیار هر کس باده با ما می زند
جان مشتاقان نمی سازد به زندان بدن
وحشی ما زود بر دامان صحرا می زند
کشتن ما نیست مطلب از شکست آستین
دامنی بر آتش بیتابی ما می زند
گرچه هر بندم زبار درد کوه آهنی است
باز عشق بدگمانم بند بر پا می زند
مدتی شد خط او فرمان عزل آورده است
همچنان خال لب او مهر بالا می زند
می تواند گل زروی دولت بیدار چید
هر که چون صائب می روشن به شبها می زند
دزد خال او شبی خود را به صد جا می زند
جام چون خالی شود سر می نهد در پای خم
ابر چون بی آب شد بر قلب دریا می زند
اینقدرها شوربختی را اثر می بوده است؟
می شود هشیار هر کس باده با ما می زند
جان مشتاقان نمی سازد به زندان بدن
وحشی ما زود بر دامان صحرا می زند
کشتن ما نیست مطلب از شکست آستین
دامنی بر آتش بیتابی ما می زند
گرچه هر بندم زبار درد کوه آهنی است
باز عشق بدگمانم بند بر پا می زند
مدتی شد خط او فرمان عزل آورده است
همچنان خال لب او مهر بالا می زند
می تواند گل زروی دولت بیدار چید
هر که چون صائب می روشن به شبها می زند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۵۰۲ - در گلستانی که بلبل جوش غیرت می زند
در گلستانی که بلبل جوش غیرت می زند
باغبان در سایه گل خواب راحت می زند
می شود از سنگ طفلان چون تن مجنون کبود
خال لیلی جامه در نیل مصیبت می زند
در شبستانی که می سوزد برون در سپند
بی ادب پروانه ما بال جرأت می زند
عشق از هر کس که می خواهد حدیثی وا کشد
خامه اش را شق به شمشیر شهادت می زند
هر که چون عنقا کنار از مردم عالم گرفت
در لباس گوشه گیری فال شهرت می زند
می شود چون لاله روشن شمع امیدش زسنگ
کاسه در خون جگر هر کس به رغبت می زند
هر که در دولت نبیند پیش پای خویش را
گر سراپا چشم گردد پا به دولت می زند
گرچه از طوفان کثرت هر زمان در عالمی است
قطره ما ساغر از دریای وحدت می زند
هر که را چون خال، حسن عنبرین خط روی داد
مهر بر بالای خورشید قیامت می زند
ابر رحمت شست صائب نامه اعمال من
اشک گرم من همان جوش ندامت می زند
باغبان در سایه گل خواب راحت می زند
می شود از سنگ طفلان چون تن مجنون کبود
خال لیلی جامه در نیل مصیبت می زند
در شبستانی که می سوزد برون در سپند
بی ادب پروانه ما بال جرأت می زند
عشق از هر کس که می خواهد حدیثی وا کشد
خامه اش را شق به شمشیر شهادت می زند
هر که چون عنقا کنار از مردم عالم گرفت
در لباس گوشه گیری فال شهرت می زند
می شود چون لاله روشن شمع امیدش زسنگ
کاسه در خون جگر هر کس به رغبت می زند
هر که در دولت نبیند پیش پای خویش را
گر سراپا چشم گردد پا به دولت می زند
گرچه از طوفان کثرت هر زمان در عالمی است
قطره ما ساغر از دریای وحدت می زند
هر که را چون خال، حسن عنبرین خط روی داد
مهر بر بالای خورشید قیامت می زند
ابر رحمت شست صائب نامه اعمال من
اشک گرم من همان جوش ندامت می زند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۵۰۳ - با دهان خشک هر کس خنده تر می زند
با دهان خشک هر کس خنده تر می زند
ساغر تبخاله اش پهلو به کوثر می زند
سیر چشمان را نسازد تنگدستی دربدر
حلقه خود را از تهی چشمی به هر در می زند
می کند خاکسترم در لامکان پرواز و شوق
همچنان بر آتشم دامان محشر می زند
شد زسودا استخوان پهلوی من بس که خشک
گر کنم بستر زسنگ خاره مسطر می زند
در زمان عقد دندان و لب جان بخش تو
در صدفها پیچ و تاب رشته گوهر می زند
می فزاید حرص را نعمت که در دریای شهد
دست و پا مور حریص از بهر شکر می زند
آن که گل بر سر زند، غافل که هنگام زدن
دست را با شاخ گل یکبار بر سر می زند
چون علم در راستی هر کس سرآمد گشته است
بی محابا غوطه در دریای لشکر می زند
هر که می گوید حدیث عشق با افسردگان
از تهی مغزی به خون مرده نشتر می زند
گرچه صائب بستر و بالین من از آتش است
مرغ روح من زخامی همچنان پر می زند
ساغر تبخاله اش پهلو به کوثر می زند
سیر چشمان را نسازد تنگدستی دربدر
حلقه خود را از تهی چشمی به هر در می زند
می کند خاکسترم در لامکان پرواز و شوق
همچنان بر آتشم دامان محشر می زند
شد زسودا استخوان پهلوی من بس که خشک
گر کنم بستر زسنگ خاره مسطر می زند
در زمان عقد دندان و لب جان بخش تو
در صدفها پیچ و تاب رشته گوهر می زند
می فزاید حرص را نعمت که در دریای شهد
دست و پا مور حریص از بهر شکر می زند
آن که گل بر سر زند، غافل که هنگام زدن
دست را با شاخ گل یکبار بر سر می زند
چون علم در راستی هر کس سرآمد گشته است
بی محابا غوطه در دریای لشکر می زند
هر که می گوید حدیث عشق با افسردگان
از تهی مغزی به خون مرده نشتر می زند
گرچه صائب بستر و بالین من از آتش است
مرغ روح من زخامی همچنان پر می زند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۵۰۴ - هر که دامن بر میان در چیدن گل می زند
هر که دامن بر میان در چیدن گل می زند
آستین بر شعله آواز بلبل می زند
هر که بر خود تلخ می سازد شکر خواب صبوح
بوسه تر همچو شبنم بر رخ گل می زند
نغمه اش از بس گلوسوزست در دلهای شب
بوسه ها پروانه بر منقار بلبل می زند
همتی در کار ما ای عارفان و عاشقان
بر در دل حلقه شوق سیر کابل می زند
هر که چون صائب به طرز تازه، دیرین آشناست
دم به ذوق عندلیب باغ آمل می زند
آستین بر شعله آواز بلبل می زند
هر که بر خود تلخ می سازد شکر خواب صبوح
بوسه تر همچو شبنم بر رخ گل می زند
نغمه اش از بس گلوسوزست در دلهای شب
بوسه ها پروانه بر منقار بلبل می زند
همتی در کار ما ای عارفان و عاشقان
بر در دل حلقه شوق سیر کابل می زند
هر که چون صائب به طرز تازه، دیرین آشناست
دم به ذوق عندلیب باغ آمل می زند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۵۰۵ - با لب خاموش هر کس غوطه در خون می زند
با لب خاموش هر کس غوطه در خون می زند
بوسه چون ساغر بر آن لبهای میگون می زند
نیست لیلی را بغیر از پرده دل محملی
در بیابان قطره بیهوده مجنون می زند
گوشه گیری شهپر پرواز باشد فکر را
جوش صهبا در خم خالی فلاطون می زند
سرو را هر چند آورده است زیر بال و پر
همچنان قمری زکوکو نعل وارون می زند
مهر خاموشی مرا دلسرد از گفتار کرد
تب به یک تبخال از تن خیمه بیرون می زند
می کند بیدار صائب فتنه خوابیده را
کوته اندیشی که بر دشمن شبیخون می زند
بوسه چون ساغر بر آن لبهای میگون می زند
نیست لیلی را بغیر از پرده دل محملی
در بیابان قطره بیهوده مجنون می زند
گوشه گیری شهپر پرواز باشد فکر را
جوش صهبا در خم خالی فلاطون می زند
سرو را هر چند آورده است زیر بال و پر
همچنان قمری زکوکو نعل وارون می زند
مهر خاموشی مرا دلسرد از گفتار کرد
تب به یک تبخال از تن خیمه بیرون می زند
می کند بیدار صائب فتنه خوابیده را
کوته اندیشی که بر دشمن شبیخون می زند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۵۰۶ - چون زتاب می رخت بر لاله پهلو می زند
چون زتاب می رخت بر لاله پهلو می زند
غنچه در پیش گل روی تو زانو می زند
چون شود از عارضش آب طراوت موج زن
از خجالت دست خود آیینه بر رو می زند
از شبیخون خزان سنگش به مینا می خورد
باغ کز بادام خواب چارپهلو می زند
در خلاف وعده ابرویت سرآمد گشته است
در کجیها این ترازو راستی مو می زند
کیست تا همچشم یار شوخ چشم ما شود؟
هر نگاهش بر صف صد دشت آهو می زند
پاک طینت از حدیث سرد از جا کی رود؟
آب گوهر از صبا کی چین بر ابرو می زند؟
صائب از بس سینه را از مهر صیقل داده ایم
پیش ما صافی دلان آیینه زانو می زند
غنچه در پیش گل روی تو زانو می زند
چون شود از عارضش آب طراوت موج زن
از خجالت دست خود آیینه بر رو می زند
از شبیخون خزان سنگش به مینا می خورد
باغ کز بادام خواب چارپهلو می زند
در خلاف وعده ابرویت سرآمد گشته است
در کجیها این ترازو راستی مو می زند
کیست تا همچشم یار شوخ چشم ما شود؟
هر نگاهش بر صف صد دشت آهو می زند
پاک طینت از حدیث سرد از جا کی رود؟
آب گوهر از صبا کی چین بر ابرو می زند؟
صائب از بس سینه را از مهر صیقل داده ایم
پیش ما صافی دلان آیینه زانو می زند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۵۰۷ - شانه چون بر زلف خود آن عنبرین مو می زند
شانه چون بر زلف خود آن عنبرین مو می زند
در بیابان داغهای لاله را بو می زند
در تپیدنهای دل عاشق ندارد اختیار
بال و پر در شیشه دل آن پریرو می زند
همچو مژگان هر که را دل می دهد آن چشم مست
بی محابا سینه بر شمشیر ابرو می زند
سرو را در حلقه آغوش دارد گرچه تنگ
نعل وارون همچنان قمری زکوکو می زند
عاشقان پنهان نمی سازند داغ عشق را
هر که از فرماندهان شد مهر بر رو می زند
از نزول آیه رحمت بود در پیچ و تاب
هر که زیر تیغ جانان چین بر ابرو می زند
از نظر بازان نگردد حسن اگر صائب تمام
گرد مجنون حلقه از بهر چه آهو می زند؟
در بیابان داغهای لاله را بو می زند
در تپیدنهای دل عاشق ندارد اختیار
بال و پر در شیشه دل آن پریرو می زند
همچو مژگان هر که را دل می دهد آن چشم مست
بی محابا سینه بر شمشیر ابرو می زند
سرو را در حلقه آغوش دارد گرچه تنگ
نعل وارون همچنان قمری زکوکو می زند
عاشقان پنهان نمی سازند داغ عشق را
هر که از فرماندهان شد مهر بر رو می زند
از نزول آیه رحمت بود در پیچ و تاب
هر که زیر تیغ جانان چین بر ابرو می زند
از نظر بازان نگردد حسن اگر صائب تمام
گرد مجنون حلقه از بهر چه آهو می زند؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۵۰۸ - دامن آنها کز گرانجانان دنیا می کشند
دامن آنها کز گرانجانان دنیا می کشند
بار کوه قاف آسان همچو عنقا می کشند
همچو بار طرح می باشند بر دلها گران
شوره پشتانی که دست از کار دنیا می کشند
می کشند آنان که خار از پاچو سوزن خلق را
سر برون از یک گریبان با مسیحا می کشند
می دهندش همچو مژگان جا به چشم خویشتن
عاشقان گر خار راه عشق از پا می کشند
حسرت عشاق افزون می شود در عین وصل
موجها خمیازه در آغوش دریا می کشند
گرچه لیلی عمرها شد تا ازین صحرا گذشت
آهوان گردن همان بهر تماشا می کشند
داده ام تا نسبت آن قامت موزون به سرو
قمریان از جلوه اش ناز دو بالا می کشند
نیست صائب رنگی از می زاهدان خشک را
گردنی از دور گاهی همچو مینا می کشند
بار کوه قاف آسان همچو عنقا می کشند
همچو بار طرح می باشند بر دلها گران
شوره پشتانی که دست از کار دنیا می کشند
می کشند آنان که خار از پاچو سوزن خلق را
سر برون از یک گریبان با مسیحا می کشند
می دهندش همچو مژگان جا به چشم خویشتن
عاشقان گر خار راه عشق از پا می کشند
حسرت عشاق افزون می شود در عین وصل
موجها خمیازه در آغوش دریا می کشند
گرچه لیلی عمرها شد تا ازین صحرا گذشت
آهوان گردن همان بهر تماشا می کشند
داده ام تا نسبت آن قامت موزون به سرو
قمریان از جلوه اش ناز دو بالا می کشند
نیست صائب رنگی از می زاهدان خشک را
گردنی از دور گاهی همچو مینا می کشند