تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۳ - مشکل افتاد عجب کار من حیران را
مشکل افتاد عجب کار من حیران را
دل مگر یاد دهد، مهر و وفا جانان را
اوّل از چشم تو، خونریز نگاهی دیدم
می توان یافت ز آغاز وفا، پایان را
دو جهان، بسمل مژگان شکار افکن توست
پی صید که، دگر بر زده ای دامان را؟
پاس دلهای اسیران وفا، رسم خوشیست
سرو من، شانه مکش طرهٔ مشک افشان را
چه شود کز تو دمی خاطرم آسوده شود؟
مکش از سینهٔ من یک دو نفس پیکان را
ترک چشمت دگر از دل چه توقّع دارد؟
باج هرگز نبود، مملکت ویران را
در بهار خط آن ساقی گلچهره، حزین
زاهد آیا به چه رو، طعنه زند مستان را؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۹ - نبرد جلوهٔ گل جانب گلزار مرا
نبرد جلوهٔ گل جانب گلزار مرا
می برد نالهٔ مرغان گرفتار مرا
بس که در پای گلی شب همه شب نالیدم
خون دل می چکد از غنچهٔ منقار مرا
برده دل را و سر غارت ایمان دارد
نگه شوخ تو آورده به زنهار مرا
بود آیا که شبی باز به خوابش بینم؟
شمع بالین شود، این دولت بیدار مرا
سر هم بزمی خورشید ندارم چو مسیح
بگذارید در این سایهٔ دیوار مرا
ابر هرگز نکند دامن دریا خالی
دل کجا می شود از گریه سبکبار مرا؟
بس که ابنای زمان جمله دنی طبعانند
از بها می فکند، جوش خریدار مرا
افعی نرم نما، دشمن جان است حزین
حذر افزون بود از مردم هموار مرا
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۲ - بس که چون صبح زند دم ز صفا سینه ما
بس که چون صبح زند دم ز صفا سینه ما
صورت کین، همه مهر است در آیینه ما
دو حریصیم که تا محشرمان سیری نیست
ما ز مهر تو، دل سخت تو ازکینهٔ ما
می نهد شیر محبت به فراغت پهلو
نیستانی شده از تیر جفا، سینه ما
پرده از کار ریا، عشق نگیرد ز کرم
مصلحت هاست درین خرقهٔ پشمینهٔ ما
داد بر باد، تف عشق تو خاکستر دل
همچنان شعله زند خاطرت ازکینه ما
به هوای گل رخسار تو در رقص بود
شعلهٔ عشق در آتشکدهٔ سینهٔ ما
ذره آسا به هوای تو، سراپا مهریم
در دل رشک، گره چون نشودکینه ما؟
بندهٔ جام شرابیم حزین ، زانکه برد
لوث آلودگی، از خرقه پشمینه ما
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - در دل تنگ بود جلوهٔ جانان ما را
در دل تنگ بود جلوهٔ جانان ما را
یوسفی هست درین گوشهٔ زندان ما را
صبح رسوایی ما دامن محشر دارد
ندهد تن به رفو، چاک گریبان ما را
جلوهٔ حسن تو چون می به رگ و ریشه دوید
آتش این برق بلا، زد به نیستان ما را
زلف مشکین و شب بخت به هم ساخته اند
تا نشانند به این روز پریشان ما را
نشود باز، که زندانی آباد شویم
به کجا می بری ای خضر بیابان ما را؟
بس که رنجیده دل، از مردمِ مردم مانند
وحشت از سایه خود کرده گریزان ما را
سرفرازیم ز بخل فلک سفله حزین
زنده در گور کند، منت احسان ما را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۴۸ - دیده ها واله نظارهٔ مژگان خوشی ست
دیده ها واله نظارهٔ مژگان خوشی ست
آن سنان مژهٔ حلقه ربا را دریاب
چین پیشانی آن زهره جبین را بنگر
موج رحمت دریای بقا را دریاب
می شنیدم که سر بی سر و پایان داری
اول ای دوست من بی سر و پا را دریاب
طاق ابروی بتی قبلهٔ دل ساز حزین
فیض پیشانی محراب دعا را دریاب
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۵۶ - فتنهٔ روز جزا در قدم جلوهٔ اوست
فتنهٔ روز جزا در قدم جلوهٔ اوست
با قیامت قد او دست و گریبان برخاست
چون برد شمع، سرخود به سلامت بیرون؟
صبح از بزم تو، با زخم نمایان برخاست
چقدر حوصله ساز است دل آب شده
شبنم از کوی تو با دیدهٔ حیران برخاست
ای خرد، عمر تو کم، در غم دنیا بنشین
ای جنون وقت تو خوش، بوی بهاران برخاست
این غزل گوشزد واله دانادل کن
آنکه از مهد، مسیحای سخندان برخاست
به صریر قلم پرده گشای تو حزین
شوری از حلقه مرغان خوش الحان برخاست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۶۲ - عهد پیرانه سری، عشق جوان افتاده ست
عهد پیرانه سری، عشق جوان افتاده ست
جوش ایّام بهارم، به خزان افتاده ست
در فضایی که زند موج طلب، حیرت ما
کعبه، سرگشته تر از ریگ روان افتاده ست
عشق می گویم و چون شمع، لبم می سوزد
راز پنهان من امشب، به زبان افتادهست
از سر کوی تو نَبوَد رَهِ بیرون شدنم
بس که بر روی هم اینجا، دل و جان افتاده ست
به ادایی دو جهان دین و دل آرد به کمند
پیچ و تابی که در آن موی میان افتاده ست
نگه شوخ تو، در خار و خس هستی ما
گرمتر از نفس سوختگان افتادهست
مد احسان رسا، قامت یار است حزین
همه جا سایهٔ آن سرو روان افتاده ست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۶۳ - در پی دلشدگان غمزه ی طنازی هست
در پی دلشدگان غمزه ی طنازی هست
با خرابی زدگان، خانه براندازی هست
گرچه ما سبزهٔ خوابیدهٔ این گلزاریم
سر ما در قدم سرو سرافرازی هست
هرگز از خویش نکردیم سخن ساز، چو نی
لب خاموشی ما، گوش بر آوازی هست
چیده از دام و قفس، طرفه بساطی هر سو
عشق پنداشته ما را پر پروازی هست
گر بنازم به غمش، لنگر تمکین چه کنم؟
در گریبان خسی برق سبک تازی هست
در و دیوار جهان گوش بر آواز دل اند
مگشا پرده ی این راز، که غمّازی هست
از طلسم تن خاکی، رخ امّید متاب
که در این مشت غبار آینه پردازی هست
می تراود ز لبم زمزمه بی خواست، حزین
می توان یافت، درین پرده، سخن سازی هست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۶۸ - بر سر خود دهدم جا، خم پاکیزه سرشت
بر سر خود دهدم جا، خم پاکیزه سرشت
خاکم آن روزکه درمیکده خواهد شد خشت
بار دیگر کندش کاتب اقبال، رقم
هر چه بر صفحهٔ ما، خامهٔ تقدیر نوشت
همّتی بدرقه، ای پیر خراباتکه باز
برد از کعبه ام آن زلف چلیپا به کنشت
تنگی خاطر و افسردگی، از یادم برد
سایهٔ بید و طرب خیزی دشت و لب کشت
از کجا آب خورد سبزه خط لب یار؟
این طراوت نتوان یافت ز ریحان بهشت
دل به خار و خس مژگان، نم خونی می داد
آخر از سینه تفسیده ام این دانه برشت
دهر خنثی صفت افتاده، نه مرد، است نه زن
کار بس بوالعجب افتاده، نه زیبا و نه زشت
التفاتم نبود با سخن خویش حزین
کو دماغی که کنم بو، گل گلزار بهشت؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۷۸ - صبح را لمعهٔ نور از ید بیضای دل است
صبح را لمعهٔ نور از ید بیضای دل است
آتش طور، فروغ رخ موسای دل است
چهره، حوران بهشتی عبث آراسته اند
چشم صاحب نظران محو تماشای دل است
پای هشیار نه، ای پیک خیال رخ دوست
سینه تا دیده، پر از باده ی مینای دل است
قطرهٔ اشک مرا ای گل تر خوار مبین
این گرانمایه گهر، زاده ی دریای دل است
چه عجب گر شنوی بوی کباب از سخنم
نفسم سوختهٔ آتش سودای دل است
در خرابات خم بادهٔ پر زور یکیست
مستی نه فلک از ساغر صهبای دل است
غیر مجمر نکند جای دگر، گرم سپند
سینه ی سوختگان، منزل و مأوای دل است
خبر از لیلی سرگشته ی خود باز نیافت
سالها شدکه جنون بادیه پیمای دل است
زاب حیوان غمت ، زندهٔ جاوید شدیم
کمترین معجزهٔ عشق تو احیای دل است
می شناسد همه کس طرز نوای تو حزین
دم جان بخش زدن کار مسیحای دل است
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۸۷ - یا رب این غنچه دهن مست ز میخانهٔ کیست؟
یا رب این غنچه دهن مست ز میخانهٔ کیست؟
عهد و پیمان لبش با لب پیمانهٔ کیست؟
دست بی باک که با سنبل او گستاخ است
طرّه ی خم به خمش در شکن شانهٔ کیست؟
بادهٔ ناب، چنین هوش نمی پردازد
دلم از خود شده جلوه مستانه کیست؟
ناله ای هست ز پی قافلهٔ ناز تو را
این جرس نیست، ندانم دل دیوانه کیست؟
جلوه، زد جوش حزین ، از دل نازک ما را
آخر این شیشه ببینید پریخانهٔ کیست؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۸۸ - گرمی مهر، به وبرانه و آباد یکی ست
گرمی مهر، به وبرانه و آباد یکی ست
حسن اگر تیغ کشد، بنده و آزاد یکی ست
جور کش می طلبد، غنچهٔ شیرین کارت
ور نه در چنگ غمت خسرو و فرهاد یکی ست
چه کنم آه، که گلبرگ بناگوش تو را
نگه گرم من و سیلی استاد یکی ست
تنگی سینه دلم را به فغان می آرد
ور نه با ناز تو، خاموشی و فریاد یکی ست
آتش آه مرا قوّت تأثیر کجاست؟
دل سنگین تو و بیضه فولاد یکی ست
دل چو تسلیم شود جور و جفا، مهر و وفاست
عشق اگر یار شود، طینت اضداد یکیست
رخنه در جوشن جانی که نکرده ست کجاست؟
تیغ مژگان تو و خنجر فولاد یکیست
دل چو با خویش نباشد، چه گلستان، چه قفس
بوستان پیش من وکنج غم آباد یکیست
عکس یار است که دارد همه جا جلوه، حزین
چهره پرداز، در آیینهٔ ایجاد یکی ست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۹۰ - شمع سان با تو شبم رفت و تمنا مانده ست
شمع سان با تو شبم رفت و تمنا مانده ست
همه تن صرف نظر گشت و تماشا مانده ست
به امیدی که فتد در دل برقی رحمی
خرمن ما گره خاطر صحرا مانده ست
صبح محشر شد و افسانهٔ زلفش باقی ست
شب درین قصه به سر رفت و سخنها مانده ست
در ره عشق هنوزم سر سودا باقی ست
دستم ار گشته تهی، آبلهٔ پا مانده ست
نشئهٔ باده دهد، ذکر مدامی که مراست
رشتهٔ سبحه ام از پنبهٔ مینا مانده ست
دامن حسن، ملامت کش آلایش نیست
یوسف آزاده و تهمت به زلیخا مانده ست
دل بی طاقتی از عشق به جا مانده حزین
خاطر نازکی از باده به مینا مانده ست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۹۲ - زان شراری که نهان در دل خارا می سوخت
زان شراری که نهان در دل خارا می سوخت
شمع در انجمن و لاله به صحرا می سوخت
بود از ساقی ما دوش، ز بس مجلس گرم
رنگ در ساغر گل، باده به مینا می سوخت
رخ ز می با که برافروخته بودی که ز رشک
طرفه آتشکده ای، در دل شیدا می سوخت؟
مست من کاش ز میخانه برون می آمد
مفتی مدرسه را، دفتر فتوا می سوخت
سینهٔ چاک ز بس آتش سودای تو داشت
آب در آبلهٔ بادیه پیما می سوخت
کفر دین را نگهت، برق به خرمن زده است
شیخ در صومعه، ترسا به کلیسا می سوخت
شمع سان روی تو در چشم ترم آتش زد
خس و خار مژه ام، در دل دریا می سوخت
عشق در سینهٔ من نقش تعلّق نگذاشت
دل گرمم، خس و خاشاک تمنّا می سوخت
ز آتش جلوهٔ من، شهر کباب است حزین
آه ازین برق که در خرمن دلها می سوخت
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۹۵ - آمد آن شمع شبی بر سر و، سامانم سوخت
آمد آن شمع شبی بر سر و، سامانم سوخت
جستم از جای چنان گرم، که دامانم سوخت
غنچهای غارت ایام به گلشن نگذاشت
غم تنهایی مرغان گلستانم سوخت
مدتی شد که ز دشت آبله پایی نگذشت
جگر از تشنگی خار بیابانم سوخت
من که در صومعه سرحلقهٔ دین دارانم
نگه کافر آن مغبچه ایمانم سوخت
نفس سوخته، در سینه نگهدار حزین
این چه افسانهٔ گرم است که مژگانم سوخت
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - تا دل از خود نرود، حال پریشانی هست
تا دل از خود نرود، حال پریشانی هست
ذوق وصلی به کمال و شب هجرانی هست
چون سر از پیرهن عشق برآرد عاشق؟
نه رقیبی و نه مصری و نه کنعانی هست
سر به سر شکر و شکایت همه از یاد رود
نه لب زخمی و نه چاک گریبانی هست
منم آن موسی سرگرم که در طور وجود
هر طرف می نگرم، آتش سوزانی هست
کشور حسن تو را باغ و بهار عجبیست
هر طرف مستی و هر گوشه غزلخوانی هست
از در لطف درآ، چین جبین را بگشای
ذوق خاطر به شکر خندهٔ پنهانی هست
آنقدرها نبود بانگ جرس سینه خراش
پی این قافله گویا دل نالانی هست
دام اگر مرغ چمن را گل فارغبالی است
بهر جمعیّت ما زلف پریشانی هست
رانده است از همه در، غیرت عشقت، زاهد
ور نه در دیر و حرم، دشمن ایمانی هست
آستین پرده در، از دیدهٔ خونبار من است
تا مرا در رگ جان، کاوش مژگانی هست
بوی دل از نفس گرم تو پیداست حزین
می توان یافت، تو را آتش پنهانی هست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۰۸ - دل گواه است که در پرده دلارایی هست
دل گواه است که در پرده دلارایی هست
هستی قطره دلیل است که دریایی هست
گر غرورت نکشد کلفت هم صحبتیم
نگه عجز مرا عرض تمنّایی هست
نبود لایق حسن این همه بی‌پروایی
داد دل گر نتوان داد، مدارایی هست
نم خونی به دلم مانده، خماری بشکن
از شراب کهن اینجا ته مینایی هست
حسن بی‌پرده، ز غمّازی عشق است حزین
شور مجنون همه جا گفته که لیلایی هست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۱۳ - نخلم از گریه در آب است و ثمر پیدا نیست
نخلم از گریه در آب است و ثمر پیدا نیست
تا فلک آتش آه است و اثر پیدا نیست
وعده دل را به دعاهای سحر می‌دادم
وه چه سازم که شب هجر، سحر پیدا نیست
خط اگر بود، دلم پی به دهانش می‌برد
خضر راه من تفسیده جگر پیدا نیست
موشکافان جهان در تب و تابند تمام
در خم زلف تو آن موی کمر پیدا نیست
دل و دین رفت در اوّل نگه از دست حزین
به کجا تا بکشد کار نظر، پیدا نیست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۱۴ - چشم صاحب نظران در پی دنیاست که نیست
چشم صاحب نظران در پی دنیاست که نیست
سر خط ساده دلان نقش تمناست که نیست
جلوهٔ حسن کجا، حوصلهٔ عشق کجا؟
درکف نه صدف آن گوهر یکتاست که نیست
شور آشفتگی و شیوهٔ سرگردانی
درکدامین سر از آن زلف چلیپاست که نیست؟
حاصل عیش دو عالم به وصالت جمع است
در شب وصل تو ما را غم فرداست که نیست
داری از هرگل شبنم زده ی باغ خبر
خبرت ز آبله بادیه پیماست که نیست
نگه عجز ز چشم تو ترحم می خواست
از کمین غمزهٔ بی باک تو برخاست که نیست
گفتم اکنون نگهت برسرصلح است به دل
ترک چشم تو ز مژگان سپه آراست که نیست
ناصح آگه نیی از عشق خوشا حال دلت
غم پنهانی ما پیش تو پیداست که نیست
در بساط نظر کور سوادان جهان
خط آزادگی و دیدهٔ بیناست که نیست
سیل اگر دُرد کند در قدحش، صاف شود
تنگی حوصله با مشرب دریاست که نیست
شور رقص الجمل، آرد به طرب بادیه را
زاهد از جا چو برآید ، چه تماشاست که نیست
در سواد نظرگرسنه چشمان جهان
عزت دست تهی، گر ید بیضاست که نیست
سرکونین ز یک خال سویدا پیداست
درکتاب الله دل نقطهٔ بیجاست که نیست
بحر خون، شور قیامت، نفس شعله فشان
درکدامین دل ازین لعل شکرخاست که نیست؟
زآستین، گرد رخ بوالهوسان پاک کند
سر پرسیدن این خستهٔ تنهاست که نیست
نبود رسم دو رنگی به میان من وتو
درگلستان محبت،گل رعناست که نیست
دیدهای سیر و دلی شاد و سری خوش دارند
بی نیازان تو را، حسرت دنیاست که نیست
هرچه باید همه در عشق مهیّاست ولی
بیقراران تو را جان شکیباست که نیست
نکهت پیرهنت، چشم جهان بینا کرد
گر تو بی پرده درآیی، چه تماشاست که نیست
سرو ناز تو ندارد سر کوته بالان
سایهٔ مرحمتت شهپر عنقاست که نیست
در حریم حرمت بوالهوسان محترمند
در خیال تو همین عاشق شیداست که نیست
خار خاری دل گل از غم بلبل دارد
رحم در یاد تو ای آفت دلهاست که نیست
جان فدای صنمی باد،که می گفت حزین
گفته ای نیست وفا پیش بتان، راست که نیست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۱۶ - می عشق است که عالم همه میخانهٔ اوست
می عشق است که عالم همه میخانهٔ اوست
خرد پیر، خراباتی دیوانهٔ اوست
همه جا جلوه گه لیلی صحرایی ماست
هر کجا چشم غزالیست سیه خانهٔ اوست
یارب آن لعل شکرخا همه جا نوشش باد
خون ما بی گنهانی که به پیمانهٔ اوست
حیرت افزا صنمی،کز دل ما برده قرار
کعبه هم سنگ نشان ره بتخانهٔ اوست
از من بی سر و پا، چشم مدارید شکیب
دل خراب نگه نرگس مستانهٔ اوست
این چه نوریست که از طور تجلَیست بلند؟
شمع جانهای مقدَس، همه پروانهٔ اوست
جز حدیث سر زلفش نکند یاد، حزین
شب نشینان همه را گوش بر افسانهٔ اوست