تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۲۲ - ترک دنیا کن و از دنیا ملاف
ترک دنیا کن و از دنیا ملاف
چند باشی چون زنان زیر لحاف
جوهرش کی می نماید با کسی
تیغ تا بیرون نیاید از غلاف
هستی ات تل بزرگی گشته است
چند خواهی کرد این تل را طواف
گر [همایی]خود تو سیمرغی شوی
چون برآیی بر سر این کوه قاف
گر به نفست برنمی آیی به زور
چون توانی کرد با غیری مصاف؟
بندگی کن بندگی کن بندگی
هیچ کس از بندگی نامد معاف
نشئه ای سرشار دارد شعر ما
این شراب از پردهٔ دل گشته صاف
او غفور است ای سعیدا می بنوش
با کریمان کار باشد لاتخاف
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۹۳ - باز حرف از ناز خوبان می زنم
باز حرف از ناز خوبان می زنم
طعنه ها بر کفر و ایمان می زنم
همچو زلف از مصحف روی بتان
بعد از این فال پریشان می زنم
می کنم جان را بر آن لب پیشکش
سنگ بر لعل بدخشان می زنم
نیستم آنگاره لیک انگاره را
تا شوم هموار، سوهان می زنم
گر در و دیوار از دستم شکست
بعد از این سر در بیابان می زنم
شیشه ام چون ابر گر پر می شود
خیمه در صحن گلستان می زنم
کشور جانان سعیدا رو نمود
پشت پا بر عالم جان می زنم
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۹۹ - با بتان من عشقبازی می کنم
با بتان من عشقبازی می کنم
عشق را من دلنوازی می کنم
بی محبت هر که میرد کافر است
هست تا جان عشقبازی می کنم
تا نیازی هست پیش او مرا
پیش غیرش بی نیازی می کنم
گر برد بالا به پایش اوفتم
پست سازد سرفرازی می کنم
دلق من از گریه تر شد خوب شد
خرقهٔ خود را نمازی می کنم
در محبت چاره ای با آن که نیست
باز فکر چاره سازی می کنم
ساحت میدان وسیع افتاده است
من سعیدا ترکتازی می کنم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۱۶ - ما به کوی یار نالان می رویم
ما به کوی یار نالان می رویم
سوی آن سلطان خوبان می رویم
هر که را جمعیتی بینی ز ماست
گرچه حیران و پریشان می رویم
ابتدا و انتهای ما یکی است
آمده عریان و عریان می رویم
جنبش ما از خم چوگان اوست
گرچه سرگردان و غلطان می رویم
دلبر ما از دل ما دور نیست
گر به زاهد گر به رهبان می رویم
ایستادن نیست ممکن در جهان
پازنان سر در گریبان می رویم
این قیام و قعدهٔ عشاق توست
آن که ما افتان و خیزان می رویم
یأس، شاطر لشکر غم در قفا
در میان ما طرفه شادان می رویم
هر دو جانب را سعیدا دوستیم
گه به موسی گه به هامان می رویم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۵۶ - باز چشمش سرمه آمیز آمده
باز چشمش سرمه آمیز آمده
طرفه بیماری به پرهیز آمده
غیر داغ و آه از دل برنخاست
وادی ایمن بلاخیز آمده
کوه هستی را به ما هموار کرد
عشق فرهاد سحرخیز آمده
هر که او مست شراب بیخودی است
ساغرش بی باده لبریز آمده
ناتوانی دیده کس جز چشم او
خسته و بیمار و خونریز آمده
از تبسم لب دگر هرگز نبست
تا به کام دل نمک ریز آمده
شد به غارت کردن جان ها سوار
هر دو فتراکش دلاویز آمده
سوخت دل گویا به داغ سینه ام
آه من با شعلهٔ تیز آمده
کیست یارب در پس آیینه ام
طوطی نطقم شکرریز آمده
جان من شد بندهٔ ملای روم
دل مرید شمس تبریز آمده
از برای غم سعیدا غم مخور
گرچه این لشکر به انگیز آمده
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۵۹ - نیست با کس اتحادم همچو کوه
نیست با کس اتحادم همچو کوه
در ازل وحدت نهادم همچو کوه
گر شکستی یافت از من خاطری
[مومیایی] باز دادم همچو کوه
بار سنگین غم عشق تو را
بر دل مسکین نهادم همچو کوه
لحن صوت من ز آواز کسی است
ورنه بی او من جمادم همچو کوه
خاطر صحرا گران از من نشد
گرچه بس سنگین نهادم همچو کوه
سرنکردم خم سعیدا پیش کس
گرچه از پا اوفتادم همچو کوه
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۶۰ - عهد با بالابلندی بسته ای
عهد با بالابلندی بسته ای
دل به شوخی خودپسندی بسته ای
کرده ای زین ابلقت را چون فلک
آفتابی بر سمندی بسته ای
تنگ شکر را گشودی از لبت
بر سر هر حرف، قندی بسته ای
وانمودی خویش را بیچون به خلق
خلق را با چون و چندی بسته ای
کرده ای جا خال را در خاطرم
در دل آتش سپندی بسته ای
نوش داروها در آن لب هست و لب
از برای دردمندی بسته ای
کرده ای جا در خم ابروی یار
خانه بر طاق بلندی بسته ای
داد از زلف فلک پیمای تو
عالمی را در کمندی بسته ای
اوحدی خوش گفته ای بر روی یار
«بر گل از عنبر کمندی بسته ای»
ای سعیدا عمر می خواهی و دل
بر دم اسب دوندی بسته ای
سعیدا : قصاید
شماره ۶ - آن که خوانی نام او نفس بهیم
آن که خوانی نام او نفس بهیم
در حقیقت اوست شیطان رجیم
نیست در عالم عجایب تر ز نفس
نیست یک ساعت به حال مستقیم
در دمی مردی خدادان می شود
در دمی بدتر ز شیطان رجیم
چون ببیند مرده ای را می برند
می گدازد همچو مویی او ز بیم
می شود تن خسته و دل مضطرب
لرزه در اعضاش افتد چون نسیم
با کسان گوید که در راه خدا
با فقیران نان برآرید و حلیم
روی سوی حضرت حق می کند
کای خدا دستم بگیر و ای کریم
ناله و زاری و افغان می کند
توبه از کردار و افعال قدیم
یک به یک مشهود می گردد ورا
از عذاب قبر و از نار جحیم
باز چون آن قصه اش از یاد رفت
گشت تن فربه ز خون و لحم و ریم
می شود فرعون وقت خویشتن
جنگ می آرد به موسای کلیم
هر زمان آیینه ای گیرد به کف
تا نماید روی چون پای سقیم
خوش کند دل را و خندد بر بروت
ریش را شانه کند سازد دو نیم
قشر می بیند وقوف از مغز نی
بی خبر تا چیست در زیر ادیم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۲ - چند ازین افسانهای خاک و آب؟
چند ازین افسانهای خاک و آب؟
در طلب داری، رخ از دریا متاب
چند گردی کوه و صحرا از هوس؟
پیش «هو» آ «انه حسن المآب »
چون حجاب خود تویی، بگذر ز خود
تا ببینی روی او را بی حجاب
با تو چون گویم؟ چه گویم؟ ای عزیز
موج دریا را ندانی از سراب
رهروان رفتند ره را راستی
تو چنین خوش خفته در ظل سحاب
تا بدیدم روی آن سلطان حسن
خواب را هرگز نمی بینم بخواب
جان مردم طالب قشر خسیس
جان قاسم طالب لب لباب
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۷۵ - «و هو معکم » گفت از این معنی چه خواست؟
«و هو معکم » گفت از این معنی چه خواست؟
یعنی جانها در بقای حق فناست
این معیت چیست باری فی المثل؟
جان جانها صوت و این معنی صداست
منتهی هرگز نگردد سر عشق
سر عاشق منتها در منتهاست
بی حلول و اتحاد آن شاه عشق
لایزال و لم یزل مهمان ماست
گفتمش :بنشین و بنشان فتنه را
خاست وندر خاستن صد فتنه خاست
صد هزاران نامه دارد شاه عشق
در طی هر نامه ما را نامهاست
قاسمی، طالب ز فرط اشتیاق
چون گذشت از جان، ز جانان مرحباست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۷۶ - یک سخن از قول اخوان الصفاست:
یک سخن از قول اخوان الصفاست:
سر بکوب آنرا که سرش نیست راست
یک حدیث از قصه اسرار تو
عاشقی نشنید کز جان برنخاست
هرگز از عشق تو نشکیبد دلم
جان ما مس است و عشقست کیمیاست
گر تو گویی جان فدا کن بهر من
ای دل و جان، صد هزارت جان فداست
گفته ای: کان یار آمد از سفر
تا قیامت از دل و جان مرحباست
بر امید وصل، از بیم فراق
شب همه شب تا سحرگه ربناست
قاسم از روی و ریا بگذشته است
کار عاشق برتر از روی و ریاست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۴۷ - در سویدای دلم سودای اوست
در سویدای دلم سودای اوست
در دل و جانم تمناهای اوست
نیر اعظم، که شمع عالمست
پرتوی از چهره زیبای اوست
من نمی دانم ز حال دل که چیست؟
این قدر دانم که دل مولای اوست
چون مقلد با طریقت ره نبرد
در حقیقت خار ما خرمای اوست
هر که فانی شد ز طبع آب و خاک
این قبای عشق بر بالای اوست
بوی جان می آید از باد و صبا
نکهتی از عنبر سارای اوست
قاسمی چون واقف اسرار شد
خاک کویش جنت الماوای اوست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۸۱ - از تو بمقصود ره دور نیست
از تو بمقصود ره دور نیست
گر دل و جان غافل و مغرور نیست
از همه ذرات جهان ظاهرست
یار، اگر دیده دل کور نیست
جام من از خم قدیم خداست
باده ما باده انگور نیست
ذوق مناجات نیابی بدل
موسی جان چون بسر طور نیست
لاف «اناالحق » مزن ای مدعی
نشأئه تو نشأئه منصور نیست
مفتی ما فهم نکرد این سخن
لقمه باز از پی عصفور نیست
تارخ چون ماه تو شد در نقاب
هیچ دلی نیست که مهجور نیست
هیچ دمی نیست که از شوق تو
در دل و جان عربده و شور نیست
قاسمی از درد تو دارد نصیب
بی رخ زیبای تو مسرور نیست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۲۴ - جام در پای صراحی سر نهاد
جام در پای صراحی سر نهاد
گریه ای میکرد از بهر رشاد
وین صراحی داد زد بهر شراب
باطن خم داد این می خواره داد
بادهاخوردندوخوش مستان شدند
هر دو از می شاد و می از هر دو شاد
یاد وصلت نکهت جنات عدن
بیم هجران قصه بئس المهاد
بی ملالت عاشقی معهود نیست
یاد دار این نکته را از عشق،یاد
غیر حق گفتی که : نبود معتمد
غیر ناموجود وآنگه اعتماد
تا خریدم دین عشق لم یزل
صد هزاران جان و دل کردم مراد
فیض خم را در صراحی بازبین
وز صراحی باز در جام جواد
قاسمی سرگشته سودای تست
یا مآبی، یا ملاذی، یا معاد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۹۳ - در هوایت عاشقان مستمند
در هوایت عاشقان مستمند
روز و شب مدهوش و مست حیرتند
تا کجا خواهند رسیدن حال دل؟
هجر مشکل، یار ما مشکل پسند
یاد وصلش مس جان را کیمیا
خاک پایش چشم جان را سودمند
هرکه رویت دید نیکو بخت شد
وآنکه سودای تو دارد سربلند
گفته ای:از عاشقان رنجیده ام
تلخ چون شد،یارب،آن دریای قند؟
دور بودن از رفیقان تا به کی؟
جور کردن بر محبان تابچند؟
در ره او جان و دین و دل بباز
یاد دار از قاسمی این هر سه پند
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۱۹ - «علم القرآن » ز «الرحمن » چه بود؟
«علم القرآن » ز «الرحمن » چه بود؟
یعنی انسان بود قابل در وجود
مخلص ایجاد و مرآت کمال
روبانسان دارد این سودا و سود
از ازل بر سر نیاید تا ابد
همچوانسان گوهری از بحر جود
گر ز غفلت راه باطل میروند
رو بحق دارند ترسا و جهود
چنگ می گوید:«اغثنی یا کریم »
عود می گوید:«اعنی یا ودود»
مدتی کز حق نبود آگاه دل
«لم یزل انا سجدنا للقرود»
منت ایزد را که وارستم ز غیب
قاسمی محوست در عین شهود
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۲۰ - فتنه در خواب قیامت خفته بود
فتنه در خواب قیامت خفته بود
چشم بیدار تو خوابش در ربود
تا چو گل از پرده بیرون آمدی
در گلستان عام شد بانگ سرود
بر سر بازار جان مست آمدی
مست حیرت ماند جانها در شهود
آب رحمت ریختی در جام ما
تابهر جانب برآمد بانگ رود
آفتاب عالم آرا جلوه کرد
منبسط شد در جهان ظل ودود
شور و غوغا عام شد در کاینات
تا نقاب از چهره معنی گشود
گر خطایی رفت بازآ از کرم
قاسمی باز آمدست از هرچه بود
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۰۳ - پهلوی خوانان غزل می خواند دوش
پهلوی خوانان غزل می خواند دوش
او بخود مشغول و جانها به خروش
در حقیقت جمله جانها یکیست
از حقیقت بر گرفتم روی پوش
عاشقان در جام می مستغرقند
از ملک آواز می آید بگوش
سالها شد راز می دارم نگاه
دیگ مردان سالها آید بجوش
بی طلب جستی، نشاید راه رفت
گر نه ای خضری، چو اسکندر بکوش
خرقها را در گرو کردن بمی
سهل باشد پیش رند باده نوش
قاسمی، عرش خدا را حصر نیست
مستوی هر جا باسمی بر عروش
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۲۱ - این چه حدیثست که کرد آن صنم؟
این چه حدیثست که کرد آن صنم؟
گفت که: معشوقه و عاشق منم
ای همه تو، ما بچه کار آمدیم؟
بهر مزایای صفات قدم
یک تسو و دو تسو و سه تسو
کم دو تسو، چند توان زد رقم؟
گر صد و ده را ز یکی بفکنی
بر سر افلاک بر آری علم
در تو عجب مانده ام، ای عشق مست
ترک چگل، یا عربی یا عجم؟
جمله جامات جهان مست تست
جام جمی، جام جمی، جام جم
یک نفس از تن نه بر آید که تو
خون دل ما نخوری دم بدم
مست شراب تو عقول و نفوس
خادم درگاه تو لا و نعم
یک دل و جان داد و هزاران خرید
قاسمی، آخر چه کم آمد؟ چه کم؟
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۸۱ - چه گویم؟ ای مسلمانان، چه گویم؟
چه گویم؟ ای مسلمانان، چه گویم؟
در این میدان که سرگردان چو گویم
روان محزون و دل مجروح و تن زار
چو مویم اندرین ره، چون نمویم؟
زجوی تن ببحر جان رسیدم
بحمدالله کنون بحرم، نه جویم
مراد جانم از عالم تو بودی
ترا چون یافتم، دیگر چه جویم؟
بحمدالله که ناصح را خبر نیست
که من حیران آن رو از چه رویم؟
جهانی غرق درد درد گردد
اگر سنگی نیاید بر سبویم
برو، واعظ، مکن فریاد و مستی
تو مست خویشتن، من مست اویم
چو قاسم در بقای حق فنا شد
سخن کوتاه شد، دیگر چه گویم؟