تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۰۸ - چه چاره سازم اگر آن نگار برگردد
چه چاره سازم اگر آن نگار برگردد
نهان شود ز من و آشکار برگردد
حجاب کردم با خود ز بیمِ طعنه و لیک
به طعنه کی دلم از غم گسار برگردد
از آن حجاب نمایم چو یار مستورست
که چشمِ بد رسد و روزگار برگردد
اگرچه دولتم از دولت است با من یار
ولی مباد که دولت ز کار برگردد
اگر زیاریِ اقبال بر نمی گردم
روا بود که ز اقبال یار برگردد
وفا نکوست از آن دامن وفا گیرم
که بی وفا را یار از کنار برگردد
مرا ز عالمیان اختیار آمد یار
به اختیار کسی ز اختیار بر گردد
مقامِ زهد گرفتم چو زاهدی بودم
به زهد و توبه هرگز خمار بر گردد
نه زهد خواهم و مقصود زاهدست مرا
ز زهد هرکه چو من شد به عار برگردد
نزاری از می و معشوق بر نخواهد گشت
اگر محیطِ سپهر از مدار برگردد
نهان شود ز من و آشکار برگردد
حجاب کردم با خود ز بیمِ طعنه و لیک
به طعنه کی دلم از غم گسار برگردد
از آن حجاب نمایم چو یار مستورست
که چشمِ بد رسد و روزگار برگردد
اگرچه دولتم از دولت است با من یار
ولی مباد که دولت ز کار برگردد
اگر زیاریِ اقبال بر نمی گردم
روا بود که ز اقبال یار برگردد
وفا نکوست از آن دامن وفا گیرم
که بی وفا را یار از کنار برگردد
مرا ز عالمیان اختیار آمد یار
به اختیار کسی ز اختیار بر گردد
مقامِ زهد گرفتم چو زاهدی بودم
به زهد و توبه هرگز خمار بر گردد
نه زهد خواهم و مقصود زاهدست مرا
ز زهد هرکه چو من شد به عار برگردد
نزاری از می و معشوق بر نخواهد گشت
اگر محیطِ سپهر از مدار برگردد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۰۹ - چه می کنم ز دلی کو ز یار برگردد
چه می کنم ز دلی کو ز یار برگردد
روا بود که چنان دل ز دیده در گردد
مرا نباشد از آن دل که گر به جان آید
ز جورِ دوست بنالد ز عهد برگردد
دلم ز پایِ تو ای دوست بر نتابد سر
اگر ز دستِ تو در پایِ غم به سر گردد
نگردد از تو دلم گر به خونش گردانی
مگر ز دیده فرو گردد از تو گر گردد
دلِ [مرا] دلِ آن کی بود معاذالله
که با تو گر جگرش خون کنی دگر گردد
نزاریا سخنت تازه دار و کاغذ و کلک
که خود حدیثِ تو اندر جهان سمر گردد
روا بود که چنان دل ز دیده در گردد
مرا نباشد از آن دل که گر به جان آید
ز جورِ دوست بنالد ز عهد برگردد
دلم ز پایِ تو ای دوست بر نتابد سر
اگر ز دستِ تو در پایِ غم به سر گردد
نگردد از تو دلم گر به خونش گردانی
مگر ز دیده فرو گردد از تو گر گردد
دلِ [مرا] دلِ آن کی بود معاذالله
که با تو گر جگرش خون کنی دگر گردد
نزاریا سخنت تازه دار و کاغذ و کلک
که خود حدیثِ تو اندر جهان سمر گردد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۱۱ - دلم ز جورِ تو خون گشت و بر نمی گردد
دلم ز جورِ تو خون گشت و بر نمی گردد
ز راهِ دیده برون گشت و بر نمی گردد
چه سخت جان است این آهنین صفت دلِ من
که در فراقِ تو خون گشت و بر نمی گردد
به پایِ هجر در افتاد و بر نمی افتد
به دستِ عشق زبون گشت و بر نمی گردد
ز چاه محنتِ بختم خلاص روزی نیست
که چرخِ وصل نگون گشت و بر نمی گردد
خرد ز حلقۀ زلفت که پای بندِ دل است
جهان نمایِ جنون گشت و بر نمی گردد
نزاریا دگر از دل مگوی و گر گویی
جزین مگوی که خون گشت و بر نمی گردد
ز راهِ دیده برون گشت و بر نمی گردد
چه سخت جان است این آهنین صفت دلِ من
که در فراقِ تو خون گشت و بر نمی گردد
به پایِ هجر در افتاد و بر نمی افتد
به دستِ عشق زبون گشت و بر نمی گردد
ز چاه محنتِ بختم خلاص روزی نیست
که چرخِ وصل نگون گشت و بر نمی گردد
خرد ز حلقۀ زلفت که پای بندِ دل است
جهان نمایِ جنون گشت و بر نمی گردد
نزاریا دگر از دل مگوی و گر گویی
جزین مگوی که خون گشت و بر نمی گردد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۱۵ - فراقِ یارِ سفر کرده رویِ آن دارد
فراقِ یارِ سفر کرده رویِ آن دارد
که قصدِ جانِ منِ زارِ ناتوان دارد
دلِ سبک سرم از جان ملال خواهد کرد
مگر که بختِ سبک سارِ سرگران دارد
غلامِ هم نفسی ام که یک نفس با من
فرو نشیند و رازِ دلم نهان دارد
وصال پای ز من در کشید و یار برفت
فراق بر منِ بی چاره دست از آن دارد
چه صعب تر ز جدایی بود میانِ دو دوست
که این بر آن دلِ مشتاقِ مهربان دارد
به جان رسیده ام ای دوست جانِ مشتاقم
کجا شدی که روان نظر روان دارد
ز مرگ بی تو نترسم خدای می داند
بلی که بی تو مرا زندگی زیان دارد
بیا که دیده جگر بی تو در کنار نهاد
ببین که با تو کنارم چه در میان دارد
کنارِ وصلِ توم از میانِ دل باید
غمِ میانِ توم از میانِ جان دارد
فضایِ کلبۀ من بی تو دوزخ است بلی
بهشت نور ز دیدارِ دوستان دارد
همین و بس که نزاریِ خویش خواندی ام
مرا دگر چه غمِ دوزخ و جنان دارد
که قصدِ جانِ منِ زارِ ناتوان دارد
دلِ سبک سرم از جان ملال خواهد کرد
مگر که بختِ سبک سارِ سرگران دارد
غلامِ هم نفسی ام که یک نفس با من
فرو نشیند و رازِ دلم نهان دارد
وصال پای ز من در کشید و یار برفت
فراق بر منِ بی چاره دست از آن دارد
چه صعب تر ز جدایی بود میانِ دو دوست
که این بر آن دلِ مشتاقِ مهربان دارد
به جان رسیده ام ای دوست جانِ مشتاقم
کجا شدی که روان نظر روان دارد
ز مرگ بی تو نترسم خدای می داند
بلی که بی تو مرا زندگی زیان دارد
بیا که دیده جگر بی تو در کنار نهاد
ببین که با تو کنارم چه در میان دارد
کنارِ وصلِ توم از میانِ دل باید
غمِ میانِ توم از میانِ جان دارد
فضایِ کلبۀ من بی تو دوزخ است بلی
بهشت نور ز دیدارِ دوستان دارد
همین و بس که نزاریِ خویش خواندی ام
مرا دگر چه غمِ دوزخ و جنان دارد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۱۹ - نه پسته چون دهنِ تنگِ یارِ من دارد
نه پسته چون دهنِ تنگِ یارِ من دارد
نه باغ چون رخِ گل رنگِ یارِ من دارد
به حسن و ناز و به غمز و کرشمه سرو به باغ
همی خرامد اگر [ سنگِ ] یارِ من دارد
خروش زهره ز بامِ سیم فلک به صبوح
گمان برم که شش آهنگِ یارِ من دارد
هزار صید بر آویخته ست فتنۀ عشق
به هر کمند که بر چنگِ یارِ من دارد
دگر تحمّلِ خون خوردنم نخواهد بود
که طاقتِ دلِ چون سنگِ یارِ من دارد
مرا حدیثِ نزاری خوش آمده ست از آنک
حلاوتِ دهنِ تنگِ یارِ من دارد
نه باغ چون رخِ گل رنگِ یارِ من دارد
به حسن و ناز و به غمز و کرشمه سرو به باغ
همی خرامد اگر [ سنگِ ] یارِ من دارد
خروش زهره ز بامِ سیم فلک به صبوح
گمان برم که شش آهنگِ یارِ من دارد
هزار صید بر آویخته ست فتنۀ عشق
به هر کمند که بر چنگِ یارِ من دارد
دگر تحمّلِ خون خوردنم نخواهد بود
که طاقتِ دلِ چون سنگِ یارِ من دارد
مرا حدیثِ نزاری خوش آمده ست از آنک
حلاوتِ دهنِ تنگِ یارِ من دارد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۲۲ - نه بخت با منِ مسکین سری به ره دارد
نه بخت با منِ مسکین سری به ره دارد
نه یارم از منِ بی چاره یاد می آرد
بیا و بر ورقِ رویِ زعفرانم بین
که دیده ژاله به رخ بر چو لاله می بارد
مراد حاصل و من غافل و همین باشد
سزایِ آن که شبِ وصل شکر نگزارد
شبِ وصال تو بوده ست قدر و من مدهوش
خیال مست نباشد چنان که پندارد
تو در کنار و منی واله از میان رفته
محبّ چه گونه شود محو اگر نه بسپارد
توانی از لبِ چون انگبین شفا دادن
گرم فراق به نیشِ جفا بیازارد
مجال نیست که رویت به خواب بینم باز
وگر به چشم درآیی سرشک نگذارد
به ناز خفته ز خود بی خبر شبانِ دراز
چه غم خورد که نزاریِ زار می زارد
ز ژالۀ مژه چشمش چو ابرِ تر دامن
سوادِ خاکِ قهستان به خون بیاغارد
نه یارم از منِ بی چاره یاد می آرد
بیا و بر ورقِ رویِ زعفرانم بین
که دیده ژاله به رخ بر چو لاله می بارد
مراد حاصل و من غافل و همین باشد
سزایِ آن که شبِ وصل شکر نگزارد
شبِ وصال تو بوده ست قدر و من مدهوش
خیال مست نباشد چنان که پندارد
تو در کنار و منی واله از میان رفته
محبّ چه گونه شود محو اگر نه بسپارد
توانی از لبِ چون انگبین شفا دادن
گرم فراق به نیشِ جفا بیازارد
مجال نیست که رویت به خواب بینم باز
وگر به چشم درآیی سرشک نگذارد
به ناز خفته ز خود بی خبر شبانِ دراز
چه غم خورد که نزاریِ زار می زارد
ز ژالۀ مژه چشمش چو ابرِ تر دامن
سوادِ خاکِ قهستان به خون بیاغارد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۲۹ - نه محرمی که پیامی به یار بگذارد
نه محرمی که پیامی به یار بگذارد
نه هم دمی که دمی خاطرم نگه دارد
چنان ستیزه نداند سپهرِ بی رحمت
که خون ز دیدۀ من دم به دم فرو بارد
جهانِ سست قدم ار شکسته حالی را
دمی ز سینه بر آرد به بام بگذارد
گر از درونِ پر آتش بر آورد آهی
به هر دو دست قضا در گلوش بفشارد
شدند دشمنِ من عالمی و یار هنوز
به دوس داریِ من سر فرو نمی آرد
محّبِ معتقد آن است کز برایِ حبیب
به هر ستم که کند روزگار بسپارد
نزاریا مطلب در زمانه آسایش
که گر دلت بنوازد تَنت بیازارد
نه هم دمی که دمی خاطرم نگه دارد
چنان ستیزه نداند سپهرِ بی رحمت
که خون ز دیدۀ من دم به دم فرو بارد
جهانِ سست قدم ار شکسته حالی را
دمی ز سینه بر آرد به بام بگذارد
گر از درونِ پر آتش بر آورد آهی
به هر دو دست قضا در گلوش بفشارد
شدند دشمنِ من عالمی و یار هنوز
به دوس داریِ من سر فرو نمی آرد
محّبِ معتقد آن است کز برایِ حبیب
به هر ستم که کند روزگار بسپارد
نزاریا مطلب در زمانه آسایش
که گر دلت بنوازد تَنت بیازارد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۴۰ - وداع یار گرامی نمی توانم کرد
وداع یار گرامی نمی توانم کرد
که احتمال سفر زار وناتوانم کرد
زدوستان شفیقم که می رسد فریاد
ز دست دل که دگر باره داستانم کرد
ز کارنامه افعال دل یکی این است
به اعتبار که صد بار قصد جانم کرد
نه سهو می کنم از دست دل نه می نالم
که پای بند بلا یار مهربانم کرد
کنار من چو صدف پر شده ست تا به میان
ز بس نثار که چشم گهر فشانم کرد
مجال صبر ندارم ز روی خویش و عقل
هزار بار درین ورطه امتحانم کرد
مگر مربی فطرت چو پرورش می داد
به جای مغز محبت در استخوانم کرد
خرد شبی به تفرج در آمد از در ما
دمی ز دور تماشای دل ستانم کرد
چو بازدید مرا گفت حق به جانب تست
برو که بر تو ملامت نمی توانم کرد
رقیب دوست چو دشمن به کار ما برخاست
روا نداشت که ساکن شوم روانم کرد
ز شهر گفت نزاری چنان روان کنمت
که اعتبار کنند از تو وچنانم کرد
چو باد می روم اکنون اگر چه یک چندی
زمانه معتکف خاک استانم کرد
که احتمال سفر زار وناتوانم کرد
زدوستان شفیقم که می رسد فریاد
ز دست دل که دگر باره داستانم کرد
ز کارنامه افعال دل یکی این است
به اعتبار که صد بار قصد جانم کرد
نه سهو می کنم از دست دل نه می نالم
که پای بند بلا یار مهربانم کرد
کنار من چو صدف پر شده ست تا به میان
ز بس نثار که چشم گهر فشانم کرد
مجال صبر ندارم ز روی خویش و عقل
هزار بار درین ورطه امتحانم کرد
مگر مربی فطرت چو پرورش می داد
به جای مغز محبت در استخوانم کرد
خرد شبی به تفرج در آمد از در ما
دمی ز دور تماشای دل ستانم کرد
چو بازدید مرا گفت حق به جانب تست
برو که بر تو ملامت نمی توانم کرد
رقیب دوست چو دشمن به کار ما برخاست
روا نداشت که ساکن شوم روانم کرد
ز شهر گفت نزاری چنان روان کنمت
که اعتبار کنند از تو وچنانم کرد
چو باد می روم اکنون اگر چه یک چندی
زمانه معتکف خاک استانم کرد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۴۱ - وداع یار گرامی نمی توانم کرد
وداع یار گرامی نمی توانم کرد
که بیش زَهرِ جدایی نمی توانم خورد
چه طالع است مرا بر سفر چنین همه سال
که روزگار سفر کار ما به جان آورد
چو حاصل دگرم نیست جز عذاب فراق
زمانه بی هده چندین مرا چه می پرورد
طبیب جهد بسی کرد بهرِ علت هِجر
ولی چه سود که درمان نمی پذیرد درد
چو باد می برد آبشخورم ز خاک به خاک
زمانه می کند این ، با زمانه چِتوان کرد
مرا مگوی که دل را نصیحتی می کن
به دم نمی شود این کوره ی پر آتش سرد
وصال دوست چنان مطلق العنان رفته ست
که مسرعان نیازش نمی رسند به گرد
نزاریا چو همه سال فارغی ز وطن
به قول عقل تو البته گِرد عشق مگرد
ز رنج محنت غربت هر آنکه خواست خلاص
چو گنج کنج سلامت گرفت فارغ و فرد
که بیش زَهرِ جدایی نمی توانم خورد
چه طالع است مرا بر سفر چنین همه سال
که روزگار سفر کار ما به جان آورد
چو حاصل دگرم نیست جز عذاب فراق
زمانه بی هده چندین مرا چه می پرورد
طبیب جهد بسی کرد بهرِ علت هِجر
ولی چه سود که درمان نمی پذیرد درد
چو باد می برد آبشخورم ز خاک به خاک
زمانه می کند این ، با زمانه چِتوان کرد
مرا مگوی که دل را نصیحتی می کن
به دم نمی شود این کوره ی پر آتش سرد
وصال دوست چنان مطلق العنان رفته ست
که مسرعان نیازش نمی رسند به گرد
نزاریا چو همه سال فارغی ز وطن
به قول عقل تو البته گِرد عشق مگرد
ز رنج محنت غربت هر آنکه خواست خلاص
چو گنج کنج سلامت گرفت فارغ و فرد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۴۲ - نگه به قول خرد زین سپس نخواهم کرد
نگه به قول خرد زین سپس نخواهم کرد
که زندگانی بی هم نفس نخواهم کرد
خرد ز باختن عشق می کند منعم
زهی خیال من و توبه پس نخواهم کرد
نه طاقت و نه دماغ و نه دل نه عقل و نه هوش
قبول صبر بدین دسترس نخواهم کرد
چه آشنا و چه بیگانه زحمتم مدهید
که احتمال نصیحت ز کس نخواهم کرد
به ترک مستی و زاهد پرستی و رندی
اگر هوای دل است از هوس نخواهم کرد
به اعتقاد نزاری همی خورم سوگند
که هرگز از می و معشوق بس نخواهم کرد
که زندگانی بی هم نفس نخواهم کرد
خرد ز باختن عشق می کند منعم
زهی خیال من و توبه پس نخواهم کرد
نه طاقت و نه دماغ و نه دل نه عقل و نه هوش
قبول صبر بدین دسترس نخواهم کرد
چه آشنا و چه بیگانه زحمتم مدهید
که احتمال نصیحت ز کس نخواهم کرد
به ترک مستی و زاهد پرستی و رندی
اگر هوای دل است از هوس نخواهم کرد
به اعتقاد نزاری همی خورم سوگند
که هرگز از می و معشوق بس نخواهم کرد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۴۶ - اگر تو را سر ما نیست عیب نتوان کرد
اگر تو را سر ما نیست عیب نتوان کرد
ز جانب تو رضا نیست عیب نتوان کرد
پری به آدمی ار سر فرو نمی آرد
بلی سزا به سزا نیست عیب نتوان کرد
ولی چو در رصدِ امتحان تسلط عشق
به طاقت عقلا نیست عیب نتوان کرد
اگر به مذهب اهل دل اعتقاد کنند
نظر رواست چرا نیست عیب نتوان کرد
چو در پناه تو آمد دلم رعایت کن
به کعبه صید روا نیست عیب نتوان کرد
فضای عشق چو نازل شود ملالت چیست
جز اقتضای قضا نیست عیب نتوان کرد
زمانه می کند این با نزاری مسکین
چو در زمانه وفا نیست عیب نتوان کرد
ز جانب تو رضا نیست عیب نتوان کرد
پری به آدمی ار سر فرو نمی آرد
بلی سزا به سزا نیست عیب نتوان کرد
ولی چو در رصدِ امتحان تسلط عشق
به طاقت عقلا نیست عیب نتوان کرد
اگر به مذهب اهل دل اعتقاد کنند
نظر رواست چرا نیست عیب نتوان کرد
چو در پناه تو آمد دلم رعایت کن
به کعبه صید روا نیست عیب نتوان کرد
فضای عشق چو نازل شود ملالت چیست
جز اقتضای قضا نیست عیب نتوان کرد
زمانه می کند این با نزاری مسکین
چو در زمانه وفا نیست عیب نتوان کرد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۴۷ - مرا مسخّر عقل مجاز نتوان کرد
مرا مسخّر عقل مجاز نتوان کرد
که رند را به ستم توبه باز نتوان کرد
من آن نیاز کنم در شبی به می خوردن
که در نماز به عمر دراز نتوان کرد
کجا فسرده دلان را سماع ذوق دهد
چو سوز سینه نباشد نیاز نتوان کرد
شدم به مسجد و گفتم نماز بگزارم
که هم به کُل در طاعت فراز نتوان کرد
خیال دوست به من گفت روی برگردان
که در دو قبله به یک دل نماز نتوان کرد
ملالت از عقبِ عاشقان کنند ولی
ز پیش حکیم ازل احتراز نتوان کرد
بهشت نسیه نمی بایدم به طاعت نقد
که این معامله با اهل راز نتوان کرد
به زعم مدعیان ، عیش تازه خواهم داشت
که خوز هم دم دیرینه باز نتوان کرد
فدای دوست کند جان نزاری و محمود
چه جان بود که فدای ایاز نتوان کرد
که رند را به ستم توبه باز نتوان کرد
من آن نیاز کنم در شبی به می خوردن
که در نماز به عمر دراز نتوان کرد
کجا فسرده دلان را سماع ذوق دهد
چو سوز سینه نباشد نیاز نتوان کرد
شدم به مسجد و گفتم نماز بگزارم
که هم به کُل در طاعت فراز نتوان کرد
خیال دوست به من گفت روی برگردان
که در دو قبله به یک دل نماز نتوان کرد
ملالت از عقبِ عاشقان کنند ولی
ز پیش حکیم ازل احتراز نتوان کرد
بهشت نسیه نمی بایدم به طاعت نقد
که این معامله با اهل راز نتوان کرد
به زعم مدعیان ، عیش تازه خواهم داشت
که خوز هم دم دیرینه باز نتوان کرد
فدای دوست کند جان نزاری و محمود
چه جان بود که فدای ایاز نتوان کرد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۵۷ - زمانه عهد و وفا عاقبت ز سر گیرد
زمانه عهد و وفا عاقبت ز سر گیرد
مفارقت ز میان من و تو برگیرد
مرا تو جان و جهانی و خاک بر سر دل
اگر به جای تو هرگز کسی دگر گیرد
چو دل هر آینه در کار دوست خواهد شد
چرا به هرزه کسی یار مختصر گیرد
محب صادق هم خانه بلا باشد
فدای دوست چرا از بلا حذر گیرد
به وصل دست نمی گیردم فراق حبیب
که داند آری عاقبت مگر گیرد
عجب مدار که انسان کشته زنده شود
که گر سرش برود دوستی ز سر گیرد
حذر ز مشعله عشق کز حرارت شوق
به یک شرر در و دیوار عقل در گیرد
نزاری از صدف سینه هر زمان بی دوست
چو ابر دامنِ افلاک در گهر گیرد
مفارقت ز میان من و تو برگیرد
مرا تو جان و جهانی و خاک بر سر دل
اگر به جای تو هرگز کسی دگر گیرد
چو دل هر آینه در کار دوست خواهد شد
چرا به هرزه کسی یار مختصر گیرد
محب صادق هم خانه بلا باشد
فدای دوست چرا از بلا حذر گیرد
به وصل دست نمی گیردم فراق حبیب
که داند آری عاقبت مگر گیرد
عجب مدار که انسان کشته زنده شود
که گر سرش برود دوستی ز سر گیرد
حذر ز مشعله عشق کز حرارت شوق
به یک شرر در و دیوار عقل در گیرد
نزاری از صدف سینه هر زمان بی دوست
چو ابر دامنِ افلاک در گهر گیرد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۵۹ - میانه بخت دلم گر کرانه یی گیرد
میانه بخت دلم گر کرانه یی گیرد
بلای صحبت خوبان بهانه یی گیرد
خلاص یابد و پیرانه سر بیاساید
به طبع زاویه خنب خانه یی گیرد
ولی چگونه رود در رکاب سلطانی
که عالمی به سرِ تازیانه یی گیرد
زمان چو می گذرد از گذشته غم نخورد
محققانه ز نو سر زمانه ای گیرد
نظر گهی ش به عین الیقین شود حاصل
که از خیال مصور نشانه یی گیرد
ز گنج طبع به هر دم دفینه ای بخشد
ز کنج فقر به هر دم خزانه یی گیرد
به بال شوق برآید به اوج سدره عشق
ورای قاف خرد آشیانه یی گیرد
من و مجاورت آستان میخانه
مراد آن که مرید آستانه یی گیرد
غلام همت آنم که چون نزاری مست
پس از دوگانه واجب سه گانه یی گیرد
غنیمتی شمرد نقد وقت را امروز
نوید حاصل فردا فسانه یی گیرد
بلای صحبت خوبان بهانه یی گیرد
خلاص یابد و پیرانه سر بیاساید
به طبع زاویه خنب خانه یی گیرد
ولی چگونه رود در رکاب سلطانی
که عالمی به سرِ تازیانه یی گیرد
زمان چو می گذرد از گذشته غم نخورد
محققانه ز نو سر زمانه ای گیرد
نظر گهی ش به عین الیقین شود حاصل
که از خیال مصور نشانه یی گیرد
ز گنج طبع به هر دم دفینه ای بخشد
ز کنج فقر به هر دم خزانه یی گیرد
به بال شوق برآید به اوج سدره عشق
ورای قاف خرد آشیانه یی گیرد
من و مجاورت آستان میخانه
مراد آن که مرید آستانه یی گیرد
غلام همت آنم که چون نزاری مست
پس از دوگانه واجب سه گانه یی گیرد
غنیمتی شمرد نقد وقت را امروز
نوید حاصل فردا فسانه یی گیرد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۶۲ - دلی که پیشِ غم از صابری سپر سازد
دلی که پیشِ غم از صابری سپر سازد
غذایِ دل مگر از گوشۀ جگر سازد
به رنجِ هجرِ تو در ساختم چو ممکن نیست
که با کسی به مدارا غمِ تو در سازد
دلِ زمانه بسوزد ز سوزِ من چو دلم
نوایِ عشقِ تو با نالۀ سحر سازد
مرا به عشقِ تو تقدیرِ چرخ راه نمود
اگر نه عقل ز پیشِ بلا حذر سازد
ولی چو حکمِ قضایِ سپهر نازل شد
گمان مبر که کسی دافعِ قدر سازد
دلم وصالِ ترا باز اگر اجل برسد
به هر حیل که بود چارۀ دگر سازد
اگر چه کار نزاری زمانه با تو نساخت
امیدوارم آری خدا مگر سازد
غذایِ دل مگر از گوشۀ جگر سازد
به رنجِ هجرِ تو در ساختم چو ممکن نیست
که با کسی به مدارا غمِ تو در سازد
دلِ زمانه بسوزد ز سوزِ من چو دلم
نوایِ عشقِ تو با نالۀ سحر سازد
مرا به عشقِ تو تقدیرِ چرخ راه نمود
اگر نه عقل ز پیشِ بلا حذر سازد
ولی چو حکمِ قضایِ سپهر نازل شد
گمان مبر که کسی دافعِ قدر سازد
دلم وصالِ ترا باز اگر اجل برسد
به هر حیل که بود چارۀ دگر سازد
اگر چه کار نزاری زمانه با تو نساخت
امیدوارم آری خدا مگر سازد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۶۵ - همین که چشم ز خوابِ خمار بر هم زد
همین که چشم ز خوابِ خمار بر هم زد
همه ولایتِ صبر و قرار بر هم زد
به یار گفتم بر هم مزن سرو کارم
جزین حدیث نگفتم که یار بر هم زد
گر از سبک سری و بی دلی زدم درِ وصل
هزار بن گهِ صبر انتظار بر هم زد
کجا رسم به کنار از میانِ او که خیال
به موجِ عشق میان و کنار بر هم زد
به یک کرشمه که کرد از کرانۀ برقع
همه نهانِ من و آشکار بر هم زد
به روزگارِ من والتقاتِ او هیهات
هزار هم چو مرا روزگار بر هم زد
دمِ گریز و درِ توبه می زند اکنون
چو روزگارِ نزاریِ زار بر هم زد
همه ولایتِ صبر و قرار بر هم زد
به یار گفتم بر هم مزن سرو کارم
جزین حدیث نگفتم که یار بر هم زد
گر از سبک سری و بی دلی زدم درِ وصل
هزار بن گهِ صبر انتظار بر هم زد
کجا رسم به کنار از میانِ او که خیال
به موجِ عشق میان و کنار بر هم زد
به یک کرشمه که کرد از کرانۀ برقع
همه نهانِ من و آشکار بر هم زد
به روزگارِ من والتقاتِ او هیهات
هزار هم چو مرا روزگار بر هم زد
دمِ گریز و درِ توبه می زند اکنون
چو روزگارِ نزاریِ زار بر هم زد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۶۷ - دلم ز سوز جگر دم به دم بمیسوزد
دلم ز سوز جگر دم به دم بمیسوزد
کدام دل که ز سر تا قدم بمیسوزد
عجب ز مردمک دیده مانده ام که مدام
میان آب دو چشم است و هم بمیسوزد
ز آه من دمِ باد صبا نمی فسرَد
ز سوز من نفس صبح دم بمیسوزد
ز می که مونس جان بود بر شکست دلم
که در عروق ز اندیشه دم بمیسوزد
ز جام جم چه کند مفلسی که در شب تار
به دود آه سحر ملک جم بمیسوزد
به من نماند ز هستی و نیستی چیزی
که برق عشق ، وجود و عدم بمیسوزد
اگر بسوخت تنم از سموم غم چه عجب
که آدمی ز بس افراط غم بمیسوزد
بسوختیم و دمی در رقیب ما نگرفت
بلی بلی مگر افسرده کم بمیسوزد
ز بس که شعله آهم به شعر در پیچد
مداد وقت کتابت قلم بمیسوزد
حذر ز سوز نذاری کز آتش سینه
به چنگ بر نفس زیر و بم بمیسوزد
کدام دل که ز سر تا قدم بمیسوزد
عجب ز مردمک دیده مانده ام که مدام
میان آب دو چشم است و هم بمیسوزد
ز آه من دمِ باد صبا نمی فسرَد
ز سوز من نفس صبح دم بمیسوزد
ز می که مونس جان بود بر شکست دلم
که در عروق ز اندیشه دم بمیسوزد
ز جام جم چه کند مفلسی که در شب تار
به دود آه سحر ملک جم بمیسوزد
به من نماند ز هستی و نیستی چیزی
که برق عشق ، وجود و عدم بمیسوزد
اگر بسوخت تنم از سموم غم چه عجب
که آدمی ز بس افراط غم بمیسوزد
بسوختیم و دمی در رقیب ما نگرفت
بلی بلی مگر افسرده کم بمیسوزد
ز بس که شعله آهم به شعر در پیچد
مداد وقت کتابت قلم بمیسوزد
حذر ز سوز نذاری کز آتش سینه
به چنگ بر نفس زیر و بم بمیسوزد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۶۸ - مرا دلی ست که بر خویشتن بمیسوزد
مرا دلی ست که بر خویشتن بمیسوزد
چنان که جانم از آن سوختن بمیسوزد
درون سینه عجب نیست گر بسوزد دل
چو از برون تنم پیرهن بمیسوزد
به نامه شرح فراقش نمی توانم داد
که نوک خامه ز دود سخن بمیسوزد
چنان بسوخته ام در غم جدایی دوست
که چرخ را دل بر جان من بمیسوزد
بسوخت جانم از این پس نفس نخواهم زد
ز سوزناکیِ آهم دهن بمیسوزد
ز آتشِ غم ، نفتِ فراق نزدیک است
که هر کجا که نشینم وطن بمیسوزد
عجب مدار از این سان که گشته ام بر من
دلِ نزاریَ کِ ممتحن بمیسوزد
چنان که جانم از آن سوختن بمیسوزد
درون سینه عجب نیست گر بسوزد دل
چو از برون تنم پیرهن بمیسوزد
به نامه شرح فراقش نمی توانم داد
که نوک خامه ز دود سخن بمیسوزد
چنان بسوخته ام در غم جدایی دوست
که چرخ را دل بر جان من بمیسوزد
بسوخت جانم از این پس نفس نخواهم زد
ز سوزناکیِ آهم دهن بمیسوزد
ز آتشِ غم ، نفتِ فراق نزدیک است
که هر کجا که نشینم وطن بمیسوزد
عجب مدار از این سان که گشته ام بر من
دلِ نزاریَ کِ ممتحن بمیسوزد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۷۲ - کسی که هم چو من از پیش یار بگریزد
کسی که هم چو من از پیش یار بگریزد
سزا همین بودش کز دو دیده خون ریزد
غبارناکم از او ور نه بیم دشمن نیست
که مبتلای حبیب از بلا نپرهیزد
ضرورت است گرفتار عشق را که جفا
به اختیار تحمل کند نه بستیزد
نه ممکن است خلاصی به هیچ وجه آن را که
به دام زلف کمند افکنی در آویزد
کسی که ذوق مقامات عشق یابد باز
محال باشد اگر باهوس در آمیزد
محبّ صادق اگر خاک می شود ایام
ز کوی دوست به طوفانش برنینگیزد
غلام همت آنم که در وفای کسی
فرو نشیند و از نام و ننگ برخیزد
علم به کوی خرابات میزنند زین پس
نزاریی که دم از عالم صفا میزد
سزا همین بودش کز دو دیده خون ریزد
غبارناکم از او ور نه بیم دشمن نیست
که مبتلای حبیب از بلا نپرهیزد
ضرورت است گرفتار عشق را که جفا
به اختیار تحمل کند نه بستیزد
نه ممکن است خلاصی به هیچ وجه آن را که
به دام زلف کمند افکنی در آویزد
کسی که ذوق مقامات عشق یابد باز
محال باشد اگر باهوس در آمیزد
محبّ صادق اگر خاک می شود ایام
ز کوی دوست به طوفانش برنینگیزد
غلام همت آنم که در وفای کسی
فرو نشیند و از نام و ننگ برخیزد
علم به کوی خرابات میزنند زین پس
نزاریی که دم از عالم صفا میزد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۷۵ - نه هیچ خلقم از اندوه یار می پرسد
نه هیچ خلقم از اندوه یار می پرسد
نه یارم از ستم روزگار می پرسد
کس از غم دل این بی قرار بر نرسد
ولی همیشه غمم برقرار می پرسد
کسی دگر متعاقب چو تب نمیدانم
که گرم گرم مرا زار زار می پرسد
وگر کسی به ملامت زبان کشد در من
به طنز گه گهم استادوار می پرسد
مگر به مزد ملامت خلاص خواهد داد
محاسبم چو به روزِ شمار می پرسد
نهان خلق نمی پرسدم حبیب ولی
رقیبم از همه شهر آشکار می پرسد
مثال عاشق و افسرده هم چنان باشد
که شرح غرقه کسی بر کنار می پرسد
نزار یا به شکایت زبان دراز مکن
ترا کسی به چه موجب چه کار می پرسد
برین بسنده کن ]ار از رهت[ نیاید دوست
خیال هر نفست چند بار می پرسد
نه یارم از ستم روزگار می پرسد
کس از غم دل این بی قرار بر نرسد
ولی همیشه غمم برقرار می پرسد
کسی دگر متعاقب چو تب نمیدانم
که گرم گرم مرا زار زار می پرسد
وگر کسی به ملامت زبان کشد در من
به طنز گه گهم استادوار می پرسد
مگر به مزد ملامت خلاص خواهد داد
محاسبم چو به روزِ شمار می پرسد
نهان خلق نمی پرسدم حبیب ولی
رقیبم از همه شهر آشکار می پرسد
مثال عاشق و افسرده هم چنان باشد
که شرح غرقه کسی بر کنار می پرسد
نزار یا به شکایت زبان دراز مکن
ترا کسی به چه موجب چه کار می پرسد
برین بسنده کن ]ار از رهت[ نیاید دوست
خیال هر نفست چند بار می پرسد