تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۶۹ - قضای عشق چو نازل شد احتراز چه سود
قضای عشق چو نازل شد احتراز چه سود
چو دل برفت مراعات دلنواز چه سود
به پای آبله نتوان ره دراز برید
چو قاصر است معانی سخن دراز چه سود
چو ترک جان نتوان گفت عشق نتوان باخت
نگفته اند که با روی دوست ناز چه سود
چو عشق مملکت جان و دل به هم برزد
به هرزه تعبیه عقل چاره ساز چه سود
نه دیده بان وجود است دیده غماز
ولی چو یاور دزدست دیده باز چه سود
مراد حج تو ای دل نیازمندی توست
چو قبله بازندانی ز بت نماز چه سود
نزاری از بگدازد مرا ز یار چو زر
خلاص روی ندارد ز بس گداز چه سود
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۷۰ - قضا ز عشق چو نازل شود گریز چه سود
قضا ز عشق چو نازل شود گریز چه سود
دلم مکابره از دست شد ستیز چه سود
به گریه گر چه مدد می دهد بسی چشمم
چو دیده می رود از اشک لاله ریز چه سود
مگر به وقت کند دوست رحمتی ور نی
چو شد عظامم در خاک ریز ریز چه سود
به صبر وعده دهد ناصحم نمی دانی
که خفتگان عدم را ز رستخیر چه سود
چو نقد عشق نزاری به دار ضرب رسید
پس از مبالغت عقل خاک بیز چه سود
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۷۴ - خوشا که عید به ما وعدۀ وصال دهد
خوشا که عید به ما وعدۀ وصال دهد
نمازِ شام افق مژدۀ هلال دهد
غلامِ همّتِ آنم که چون بدید هلال
پیا پی ام دو سه ساغر میِ زلال دهد
می ای به ساغرِ سیمین نه حّدِ من باشد
رهینِ منّتم ار نیز از سفال دهد
وجودِ من چو درختی ست در سراچۀ خاک
که آبِ تلخِ رزش قوّتِ نهال دهد
پس از مجاهدۀ روزه محتسب وقت است
که ترکِ درّه و آمد شدِ محال دهد
فراقِ باده به سی روز آن قفا دادم
که روزگار مگر در هزار سال دهد
ببین چه مایۀ دیوانگی ست گرسنگی
که خاطرِ عقلا را زجان ملال دهد
کسی به پایِ ریاضت بر آسمان نرسد
و گر مثل چو زمین تن در احتمال دهد
زوالِ عمر و کمالِ بقا به طاعت نیست
به بخششیست که توفیقِ لایزال دهد
نزاریا مده از دست جامِ مالامال
جهان مخور که فلک زود پای مال دهد
صبوح محضِ فریضه ست خاصه در شبِ عید
چنان که وقتِ نمازت فراغِ بال دهد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۸۰ - نشسته ام مترصّد که یار باز آید
نشسته ام مترصّد که یار باز آید
قرارداد مگر به قرار بازآید
چو حلقۀ کمرش در میان کنم دستی
گر به وعدۀ بوس و کنار باز آید
مگر موافقِ بختم شود چو اخترِ سعد
خلافِ قاعدۀ روزگار بازآید
رقیب مانع او شد ولی مگر هم زود
چو بگذرد دیِ هجران بهار باز آید
اگرچه دیر شد از رفتنش ولی دارم
امّیدِ آن که پس از انتظار باز آید
یکی چو با شۀ حسنش شکارگر نبود
اگر به جکسۀ بختم هزار بازآید
بگو به یارِ سفر کرده ای صبا زنهار
به خونِ ما نخورد زینهار بازآید
هنوز بر پیِ دل می روم ز بی کاری
بدان امید که روزی به کار باز آید
رباب وار کشم گوش مالِ دعدِ فراق
مگر به چنگِ نزاریِ زار بازآید
دلی پر از گله دارم ز دوستانِ دو روی
تهی کنم اگرم رازدار بازآید
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۸۱ - زهی مراد اگر از دست رفته بازآید
زهی مراد اگر از دست رفته بازآید
به دست وانۀ امّیدِ من چو بازآید
ستیزِ عیب کنان را وفایِ عهد کند
خلافِ مدّعیان را به صلح بازآید
مرا ز من بستاند زبس که بنوازد
خیالِ او چو به بالینِ من فراز آید
عذابِ روزِ قیامت همین بود که دلم
هزار بار به جان از شبِ دراز آید
اگر به بت کده ای در شود عجب نبود
که پیشِ او هُبل از طاق در نماز آید
گل از طراوتِ رویش خجل شود در باغ
چو سروِ قامتِ حسنش در اهتزاز آید
از آن گروه که هم راه و هم وثاقِ وی اند
مسافرانِ دگر را هزار ناز آید
به کاروان گهِ حسنش چو خیمه بیرون زد
رقیب ره ندهد هر که بی جواز آید
یقین که زود به بی گانگی بر آرد سر
کسی که هم رهِ او از سرِ مَجاز آید
برون شوش ز بلا جز همین نمی دانم
که اعتراض نیارد در احتراز آید
به بد دلی نتوان بر بساطِ عشق نشست
مگر در اوّلِ این باخت پاک بازآید
خلاصم از غمِ او بی خودی ست شادیِ آنک
مرا صباح به یک چاره چاره ساز آید
علاجِ دردِ نزاری همین و هیچ دگر
نیازمند به درگاهِ بی نیاز آید
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۸۴ - ز بس که در نظرم آفتاب می آید
ز بس که در نظرم آفتاب می آید
ز چشمِ مردمکِ دیده آب می آید
همی گذشت به تعجیل و خاطرم می گفت
فرو گریز که مستِ خراب می آید
کبوتری که نشیمن گهش هوایِ دل است
به صید کردنِ جان چون عقاب می آید
حیا نمی کند از مردم و نمی ترسد
ز چشمِ بد که چنان بی نقاب می آید
خدنگِ غمزۀ او بر دلم خطا نشود
وگر خطاست مراهم صواب می آید
دلم بر آتش و افسردگان نمی دانند
که بویِ سوختگی زان کباب می آید
فراق سخت کریه است و صبر مستعجل
متاع نازک و خر در خلاب می آید
نه سینه را به چنین روز عشق می سازد
نه دیده را به چنین دیده خواب می آید
سر و دماغِ گران جانیِ نزاری نیست
مرا که طوقِ گریبان طناب می آید
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۸۵ - ز باد بویِ عرق چینِ یار می آید
ز باد بویِ عرق چینِ یار می آید
خصوص آن که نسیمِ بهار می آید
چو سر ز جیبِ عرق چین برآورد گویی
نسیمِ خلد ز دار القرار می آید
کدام آهویِ مشکین که در رکاب ِبهار
سپاهِ تبّت و چین و تتار می آید
چه موسم است و چه معجز که مَرغ زارِ بهشت
بدین جهان ز پیِ اعتبار می آید
بهار ساقیِ بزمِ مخدّراتِ چمن
مشاطه وار به رنگ و نگار می آید
به کف پیاله و لاله گرفته می طلبد
بنفشه را که به دفعِ خمار می آید
درو دمد دمِ بادِ سَحَر به سحرِ حلال
و گرنه بید چرا مشک بار می آید
فضایِ باغ بیاراست فرشِ زنگاری
که ابر بر سرِ گل پرده دار می آید
شکوفه باز به طرفِ چمن درم ریزان
فرازِ سبزه به رسمِ نثار می آید
نثارِ موکبِ حسنِ غزال چشمان را
کم از سری بود آن هم به کار می آید
ز چنگ نیست که آوازِ زیر و زاریِ او
ز ناله هایِ نزاریِ زار می آید
در آرزویِ لبِ یارِ مهربان هر شب
ز سینه جان به لبم چند بار می آید
ز نوکِ خارِ مژه اشکِ لاله گون بچکد
چو یادم از گلِ رخسارِ یار می آید
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۸۶ - حذر ز فتنۀ آن ترکِ مست می باید
حذر ز فتنۀ آن ترکِ مست می باید
چنان که هر که بگیرد ز دست برباید
که زهره دارد از آن سنگ دل که برباید
مگر کسی که به جان التفات ننماید
دلی به هر سرِ مویی ز زلف بر بندد
اگر گره ز کمندِ نغوله بگشاید
میانِ راه بیا تا بگیرمش دامن
به دادخواه ببینم کزو چه می آید
چو دل برفت به یک بوسه التفات کنم
و گر سرم برود نیز گو برو شاید
ز رویِ خوب چو اخلاقِ زشت قاعده نیست
بدین قدر نه بر آنم که منع فرماید
یقینم ار همه جز آبِ زندگانی نیست
به خونِ هم چو منی دست در نیالاید
به حسن غّره نباشد مگر چو می داند
که گل به باغ پس از هفته یی نمی پاید
که در زمانه بر آساید از حیات دمی
کسی که یک نفس از عیش بر نیاساید
نزاریا دو سه روزی که هست تازه بر آی
که از حیات حصولِ مرا دمی باید
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۹۲ - چه محنت است که در عاشقی به ما نرسید
چه محنت است که در عاشقی به ما نرسید
کجا شدیم که صد فتنه از قفا نرسید
به رویِ ما همه رنجی رسید در غمِ دوست
مگر که راحتِ رویش به رویِ ما نرسید
فراغتِ دل از آن داشتیم یک چندی
که عشقِ او به سرِ جانِ مبتلا نرسید
طمع به وصلِ چو اویی حماقتی ست عظیم
که پادشاهیِ عالم به هر گدا نرسید
اگر ز عشق ملامت به ما رسد چه عجب
بلایِ سرزنشِ عاشقات کجا نرسید
ز هجر و وصل چه نقصان کمالِ مجنون را
اگر به خلوتِ لیلی رسید یا نرسید
نزاریا چو تو رفتند ره روان بسیار
که یک رونده درین ره به منتها نرسید
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۹۳ - مرا نماز نبوده ست هوش یار به عید
مرا نماز نبوده ست هوش یار به عید
بیا که وقتِ نیازست می بیار به عید
ثوابِ آخرتت را دو گانه ای بگزار
سه کاسه یی به صبوحی به من سپار به عید
شبِ برات گرفتم بهانه می کردی
چو روزۀ رمضان تا کی انتظار به عید
چرا که مست نباشم چنان که بنمایند
به یک دگر همه خلقم هلال وار به عید
کجاست مطرب و چنگ و دف این چه رسوایی ست
ازین نباشم هرگز به اختیار به عید
خطیب مست شبانه ست و مقرّی ک خاموش
ز الصّلاتِ تو کی بشکند خمار به عید
ز دستِ ساقی و شاهد نه او که شیخ اسلام
فرو برد به تبّرک می آشکار به عید
ثلاثه یی بدهش تا فرازِ منبرِ وعظ
فصاحتی کند این پیرِ شرم سار به عید
صبوح اگر چو نزاری روی به لطفِ کلام
درآمدی و بکردی شکر نثار به عید
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۹۶ - ز دوستانِ قدیمی نظر دریغ مدار
ز دوستانِ قدیمی نظر دریغ مدار
ز کویِ ما به طوافی گذر دریغ مدار
قبول کردۀ خود را به عیب باز مده
عنایتی ز منِ بی هنر دریغ مدار
مرا به رسمِ عیادت بپرس و رحمت کن
طبیبِ درد تویی گل شکر دریغ مدار
به جامِ وصل خمارِ مفارفت بشکن
ز تشنه آب وز عاشق نظر دریغ مدار
نه نامه ای نه سلامی ز دوستی اثری
نمی نمایی باری خبر دریغ مدار
نگویمت که مثالی به طم طراق فرست
سه چار حرف ز من مختصر دریغ مدار
سماعِ نالۀ من کن شبانِ تا به سحر
نگویمت که ز من خواب و خور دریغ مدار
به دوستی که به چشمِ موافقت نظری
ز دوستانِ حقیقی دگر دریغ مدار
نزاریا چه کنی دستِ ما و دامنِ دوست
ز آستانۀ تسلیم سر دریغ مدار
اگر مطالبۀ جان کند تفاوت نیست
مرادِ دوست بده ما حضر دریغ مدار
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۹۸ - به هیچ بندگیی گرچه نیستم در کار
به هیچ بندگیی گرچه نیستم در کار
تو شرطِ بنده نوازیِ خود فرو مگذار
ز جنسِ عیب و هنر نیست آدمی خالی
من ارچه بی هنرم هم نظر دریغ مدار
جزاین گناه ندارم که دوست می دارم
تورا و گرنه به جایِ خودست استغفار
وگر جریمه ای از بنده در وجود آمد
به زلّتی نتوان شد ز دوستان بی زار
ز من زمانه بگردید و روزگار گذشت
وگر تو نیز عنایت دگر کنی زنهار
تو در کنارِ من انصاف را چنان باشی
که در میانِ خَزَف عِقدِ لؤلؤ شه وار
ولی چو هستم از اوّل عزیز کردۀ تو
عزیز کردۀ خود را چنین مگردان خوار
درست شد که ز من بر شکسته ای آری
به روزگارِ عنایت چنین نبود قرار
چو نی نزار شده ست از درِ ملامت نیست
اگر بنالد و زاری کند نزاریِ زار
از آستانۀ شاهِ جهان چنین محروم
تنی مریض و دلی مبتلا زهی سر و کار
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۲۲ - مرا ز کوی تو آواره کرد بخت نفور
مرا ز کوی تو آواره کرد بخت نفور
ز روی خوب تو دورم که چشم بد ز تو دور
به کام دشمنم از کوی دوست آواره
ز دوستان حسود و ز دشمنان غیور
به اتفاق امم حور در بهشت بود
ولی بهشت من آنجا بود که باشد حور
شمایل تو در آیینهٔ دو چشم من است
به حکم عشق نه تو غایبی نه من مهجور
کدام یک تویی اینجا کدام من هیهات
کدام نیست تویی ناظر و تویی منظور
دگر به روی که بینم نظر چگونه کنم
به مهر و مه چو ز چشمم برفته باشد نور
اگر چو زلف تو درهم شدم ز تاب فراق
که دیده‌ای که بر آتش حمول بود و صبور
وگر چو چشم تو دور از لبت شدم بیمار
که خورد می که سرانجام ازو نشد مخمور
خراب کردهٔ چشمان می پرست توام
که گاه مست خرابم کنند و گه مخمور
و گر شکیب ندارد نزاری معتوه
مباش گو و بدارید عاقلان معذور
از آن تتّبع عاقل نمی‌کند مجنون
که عاقلان همه در تیه غفلت‌اند و غرور
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۲۳ - خمار چشم تو داده‌ست چشم‌ها را نور
خمار چشم تو داده‌ست چشم‌ها را نور
تو چشم خویش نگه‌دار تا شود مستور
مگر که چشمهٔ حیوان ندیده‌ای جانا
چو خضر باش طلب گر که هست بادیه دور
تو عالمی و علمدار تو‌ست شیطانی
تو عِلم گوی که شیطان شود ز تو مقهور
چو راست گفتی و دیگر مکن تو کذّابی
که جای این بر نارست و جای آن بر حور
ز چشم چشمهٔ معنی گشای و نیکوبین
که چشمه‌ها همه از چشم ما شود معمور
چو چشم خویش وطن ساز از تکِ ظلمات
که راهِ‌وی به بهشت است نزد حور و قصور
بگیر دستهٔ نرگس نزاریِ خوشگو
بخور تو بادهٔ مستانه از لبِ خَنّور
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۳۰ - بلای عشق تو ناگه ز در درآمد باز
بلای عشق تو ناگه ز در درآمد باز
مدار دور سلامت مگر سرآمد باز
حُبوب مهر تو در کشت زار سینهٔ من
برست و تخم پراکند و در برآمد باز
خدنگ غمزهٔ تو بر دلم به نسبت حال
هزار بار زهر بار خوش‌تر آمد باز
دلم اگر چه برفت از ستیز تو یک چند
ولی به عجز چو خسرو ز شکر آمد باز
گمان مبر که ز کویت دل ستم‌کش من
به ترّهات رقیب ستم گر آمد باز
رقیب گو به ملامت مبالغت می‌کن
مرا چه غم چو دل آرام در برآمد باز
گذشت نوبت هجران نزاریا خوش باش
که دور وصل و زمان طرف درآمد باز
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۳۵ - مرا که دست به روی خرد نهادم باز
مرا که دست به روی خرد نهادم باز
به تَرهاتِ دگر مشتغل ندارد باز
ترا ز من چه خبر در مقام وجد که درد
به حضرت ملکی می‌برم که داند راز
نفاذِ امر به جز عشق را مسلم نیست
چه بانگ چنگ به نزدیک کر چه بانگ نماز
به هرزه عمر گران مایه می‌کنی ضایع
مکن که مرگ یقین بهتر از حیات مجاز
عنان به مرکب توسن مده مگر به حساب
به چکسه باز نیاید چو اوج گیرد باز
ازین نشیب نشیمن طلب گذر که مگر
بر آشیانهٔ وحدت پری به بال نیاز
بر آستانی و با راستان نه‌ای هیهات
اگر به سیم نه‌ای ملتفت چو زر مگداز
به خویشتن چه شوی معجب ای مجاز پرست
سری به دست که آنگاه گردنی بفراز
مصاحبی طلب اندر مسالک تحقیق
که جانب تو رعایت کند به صد اعزاز
اگر ز پای در آیی ز دست نگذارد
و گر ز چشم بیفتی نظر نگیرد باز
نزاریا نظر از اهل روزگار ببر
به صبر خو کن و با درد خویشتن می‌ساز
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۴۰ - اگر چنان که تو دانی و من به خلوت راز
اگر چنان که تو دانی و من به خلوت راز
شبی دگر به مراد دلت ببینم باز
هزار بار به پایت درافتم از سر درد
به دیده خاک درت بستُرم به سد اعزاز
تو همچو خرمنِ گل پیش و من چو بلبل مست
به لابه می‌کنم از سوز سینه غم پرداز
مرا نماز به محراب طاق ابروی توست
به هیچ شرع روا نیست در دو قبله نماز
مرا اگر چه نیاز از بهشت دور انداخت
تو را رسد که کنی بر نژاد آدم ناز
مقرّرست علی العاقبه که فاش کند
دو چشم مست تو رازم به غمزهٔ غمّاز
چرا دو دیده بدوزند باز را دانی
که تا چو رام شود دیده را نجوید باز
اگر ز باد صبا بشنوی حدیث من است
که نرم نرم برون آید از درخت آواز
و گر قیاس کنی مرغ نیم جان من است
کبوتری که به بام تو می‌کند پرواز
نزاریا شده‌ای مبتلا دگر باره
نگفتمت که نه‌ای مرد راز عشق مباز
زمانه بُل عجبی می‌کند که هر ساعت
مشعبدی دگر آرد برون ز پردهٔ راز
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۴۶ - نه محرمی و نه یاری موافق و دم ساز
نه محرمی و نه یاری موافق و دم ساز
غم تو با که خورم با که برگشایم راز
بر آسمان به تضرع گرفته‌ام همه‌شب
گهی دو دیده امید و گه دو دست نیاز
دماغ خشک و زبان الکن و قدم مجروح
شبِ دراز و حدیثِ دراز و راهِ دراز
ز بس گره گره و بند بند بر نفسم
ز اندرون به دهن بر نمی‌برد آواز
اگر ز واقعهٔ خود نفس زنم بر من
به کفر و زندقه فتوی دهند اهل مجاز
ز چارسوی طبیعت گذر نیابد خام
مگر چو سوختگانش دهند خط جواز
زمام من دگری می‌کشد نمی‌دانی
که من به خود نروم در چنین نشیب و فراز
به پای عقل مرو در ولایت عشّاق
مقام شب‌پره را جای آفتاب مساز
به چکسه پرده به چشمش از آن فروبندند
که طاقت نظر پادشه ندارد باز
نزاریا بنشین بر بساط عشق دلت
به یک ندب همه هستی و نیستی در باز
گرت به بارگه عشق بار می‌یابد
همین و بس همه در باز تا شود در باز
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۵۰ - اگرچه دل به کسی داد، جان ماست هنوز
اگرچه دل به کسی داد، جان ماست هنوز
به جان او که دلم بر سر وفاست هنوز
ندانم از پی چندین جفا که بر من کرد
نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز
به لابه با دل گفتم ز خاطرش بگذار
جواب داد فلانی مگر کجاست هنوز
چو مرده باشم اگر بگذرد ز خاک لحد
هزار نعره برآرم که جان ماست هنوز
کجاست خانهٔ قاضی که در مقالت عشق
میان عاشق و معشوق ماجراست هنوز
عداوت از قبل آن شکسته پیمان است
وگرنه از طرف ما همان صفاست هنوز
نیازمندی من در قلم نمی‌گنجد
قیاس کردم از اندازه ماوراست هنوز
بیا و روی ز من بر متاب و دستم گیر
که در سرم ز تو آشوب و فتنه‌هاست هنوز
سلام من برسان ای صبا به یار و بگوی
که خاطر از سر عهد تو برنخاست هنوز
حکایتش کن اگر پرسد از نزاری زار
که چون به درد تو بی‌چاره مبتلاست هنوز
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۵۱ - امید بستم و نگشاد هیچ کار هنوز
امید بستم و نگشاد هیچ کار هنوز
در اوفتادم و یاری نکرد یار هنوز
گذشت عمرم و بختم نشد موافق طبع
که برخلاف مرادست روزگار هنوز
میان قلزم هجرم غریق و نیست پدید
کنار وعده و پایان انتظار هنوز
به هیچ خوف و رجا منقطع نخواهد شد
امیدم از شرف وصل آن نگار هنوز
کجایی ای که بکشتی ز انتظار مرا
جهان بگشت و فریب تو برقرار هنوز
ز خون دیده برآمد کنار تا به میان
نیامده ست میان تو در کنار هنوز
روا بود که تو نامهربان وفا نکنی
به یک قبول پس از وعدهٔ هزار هنوز
رعایتی اگرت دل دهد توانی کرد
به دست مرحمت توست اختیار هنوز
پس از هزار جفا مقدم نزاری بین
که هست بر سرعهد تو استوار هنوز