تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۳۶ - عشق را آغاز و انجامیش هست
عشق را آغاز و انجامیش هست
هرچه می بینی سرانجامیش هست
هر زمان نقشی برآرد روزگار
تا نپنداری که آرامیش هست
نام نیکو ماند از ما یادگار
نیک بخت آن کاو نکونامیش هست
هدهد بیچاره می نالد مدام
از سبا گویی که پیغامیش هست
زینهار ای مرغ دل هشیار باش
کانکه دارد دانه ای دامیش هست
گوش کن نیکو که از وی بشنوی
کوکو آنکس کز جهان کامیش هست
شادمان آنکس که او را در جهان
گوشه ی باغ و لب جامیش هست
پخته باشد جان آن کس کاو مدام
در میان مجلس ار خامیش هست
هرچه می بینی سرانجامیش هست
هر زمان نقشی برآرد روزگار
تا نپنداری که آرامیش هست
نام نیکو ماند از ما یادگار
نیک بخت آن کاو نکونامیش هست
هدهد بیچاره می نالد مدام
از سبا گویی که پیغامیش هست
زینهار ای مرغ دل هشیار باش
کانکه دارد دانه ای دامیش هست
گوش کن نیکو که از وی بشنوی
کوکو آنکس کز جهان کامیش هست
شادمان آنکس که او را در جهان
گوشه ی باغ و لب جامیش هست
پخته باشد جان آن کس کاو مدام
در میان مجلس ار خامیش هست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۴۹ - دل به عشق یار دادم چاره چیست
دل به عشق یار دادم چاره چیست
داغ او بر دل نهادم چاره چیست
گر تو بر شادی من غمگین شدی
من به غمهای تو شادم چاره چیست
مهر تو بر خود ببستم ناگهان
از ازل با عشق زادم چاره چیست
دل به زلف و خال او بستم به جان
دیده بر رویش گشادم چاره چیست
گرچه از یادش دمی خالی نیم
کی گشاید لب به یادم چاره چیست
در غم هجران خسرو در جهان
عمر شیرین شد به بادم چاره چیست
همچو مرغ زیرکم کز پای خویش
باز در دامش فتادم چاره چیست
داغ او بر دل نهادم چاره چیست
گر تو بر شادی من غمگین شدی
من به غمهای تو شادم چاره چیست
مهر تو بر خود ببستم ناگهان
از ازل با عشق زادم چاره چیست
دل به زلف و خال او بستم به جان
دیده بر رویش گشادم چاره چیست
گرچه از یادش دمی خالی نیم
کی گشاید لب به یادم چاره چیست
در غم هجران خسرو در جهان
عمر شیرین شد به بادم چاره چیست
همچو مرغ زیرکم کز پای خویش
باز در دامش فتادم چاره چیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۷۵ - در جهان بر جان من جز درد نیست
در جهان بر جان من جز درد نیست
همدمم جز درد و آه سرد نیست
بیش از این در عشق روی تو مرا
صبر مهجوری و خواب و خورد نیست
من نگردانم سر از پیمان دوست
هر که از عهدش بگردد مرد نیست
بار بسیارست بر من رحمت آر
بیش از اینم هجر تو در خورد نیست
کی رسد در کام دل آنکس که او
چون من از شادی دوران فرد نیست
روی زرد من گواه عشق تست
نیست عاشق آنکه رویش زرد نیست
از جهان بر دل غباری گر نشست
از تو باری بر دل او گرد نیست
همدمم جز درد و آه سرد نیست
بیش از این در عشق روی تو مرا
صبر مهجوری و خواب و خورد نیست
من نگردانم سر از پیمان دوست
هر که از عهدش بگردد مرد نیست
بار بسیارست بر من رحمت آر
بیش از اینم هجر تو در خورد نیست
کی رسد در کام دل آنکس که او
چون من از شادی دوران فرد نیست
روی زرد من گواه عشق تست
نیست عاشق آنکه رویش زرد نیست
از جهان بر دل غباری گر نشست
از تو باری بر دل او گرد نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۲۷۶ - در فراقت جز غمم کس یار نیست
در فراقت جز غمم کس یار نیست
غم بسی دارم ولی غمخوار نیست
دل ببرد از دستم و یاری نکرد
هیچ مشکلتر از این بر کار نیست
غم ز دل کم نیست ما را در فراق
هیچ غم چون شادی اغیار نیست
کار دل بردن بود آسان ولی
دل ببرد از دستم و دلدار نیست
بار عشقش بر دلم بسیار هست
در دلش از مهر ما آثار نیست
چون قدش سروی نروید در چمن
چون رخش یک گل در این گلزار نیست
گفتم ای دل صبر باید در غمش
گفت دردا صبر با ما یار نیست
نگذرد یک لحظه کاندر عشق او
قصّه ی ما در سر بازار نیست
بار بسیارست از غم بر دلم
از چه رو ما را به کویت بار نیست
چون که من اقرار کردم بندگی
بعد از این اقرار من انکار نیست
گر بخوانی ور برانی بنده ایم
در جهانم جز تو استظهار نیست
غم بسی دارم ولی غمخوار نیست
دل ببرد از دستم و یاری نکرد
هیچ مشکلتر از این بر کار نیست
غم ز دل کم نیست ما را در فراق
هیچ غم چون شادی اغیار نیست
کار دل بردن بود آسان ولی
دل ببرد از دستم و دلدار نیست
بار عشقش بر دلم بسیار هست
در دلش از مهر ما آثار نیست
چون قدش سروی نروید در چمن
چون رخش یک گل در این گلزار نیست
گفتم ای دل صبر باید در غمش
گفت دردا صبر با ما یار نیست
نگذرد یک لحظه کاندر عشق او
قصّه ی ما در سر بازار نیست
بار بسیارست از غم بر دلم
از چه رو ما را به کویت بار نیست
چون که من اقرار کردم بندگی
بعد از این اقرار من انکار نیست
گر بخوانی ور برانی بنده ایم
در جهانم جز تو استظهار نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۰۰ - در فراقت جز غمم کس پیش نیست
در فراقت جز غمم کس پیش نیست
وز وجودم جز خیالی بیش نیست
خاطرم ریش است در هجران تو
مشکل آن کم جز نمک بر ریش نیست
پادشاه صورت و معنی تویی
از چه رویت رحم بر درویش نیست
خویش را بر خویش بودی رحمتی
اعتماد امروز هم بر خویش نیست
چون کمانم گر به زانو کج کنی
تیر بدمهری مرا در کیش نیست
گر دهد زنبور نیش و گاه نوش
زان شکر لب بر دلم جز نیش نیست
وز وجودم جز خیالی بیش نیست
خاطرم ریش است در هجران تو
مشکل آن کم جز نمک بر ریش نیست
پادشاه صورت و معنی تویی
از چه رویت رحم بر درویش نیست
خویش را بر خویش بودی رحمتی
اعتماد امروز هم بر خویش نیست
چون کمانم گر به زانو کج کنی
تیر بدمهری مرا در کیش نیست
گر دهد زنبور نیش و گاه نوش
زان شکر لب بر دلم جز نیش نیست
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۵۵ - راست گویم مُرْوَت از عالم برفت
راست گویم مُرْوَت از عالم برفت
شرم از چشم بنی آدم برفت
هم کم و بیشی وفا در خلق بود
آن نشد بیش این زمان و کم برفت
همدمم غم بود اندر هجر تو
شکر کز وصل توام همدم برفت
ای بسا دردی که بودم از غمت
یافتم وصل ترا دردم برفت
آمد امّا پیش ما ننشست دوست
پرسشی فرمود و هم دردم برفت
از فراقش باز بر خاکم نشاند
در غمش از دیده ی ما دم برفت
آفتاب روز وصلش باز شد
بار دیگر از جهان شبنم برفت
شرم از چشم بنی آدم برفت
هم کم و بیشی وفا در خلق بود
آن نشد بیش این زمان و کم برفت
همدمم غم بود اندر هجر تو
شکر کز وصل توام همدم برفت
ای بسا دردی که بودم از غمت
یافتم وصل ترا دردم برفت
آمد امّا پیش ما ننشست دوست
پرسشی فرمود و هم دردم برفت
از فراقش باز بر خاکم نشاند
در غمش از دیده ی ما دم برفت
آفتاب روز وصلش باز شد
بار دیگر از جهان شبنم برفت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۳۶۳ - از سر زلفش دلم سودا گرفت
از سر زلفش دلم سودا گرفت
وز دو لعلش آتشی در ما گرفت
قامت آن سرو آزاد از چه روی
سایه ی لطف از سر ما واگرفت
چون بدیدم قامتش را در زمان
دل هوای آن قد و بالا گرفت
بی گناهم لطف فرمای و مگیر
ای عزیزم بیش از این بر ما گرفت
از فریب غمزه غمّاز تو
در سر بازارها غوغا گرفت
در دو عالم خشک و تر باری نماند
آتش عشق رخت بالا گرفت
روز و شب با وصل او آسوده ام
تا خیالش در دو چشمم جا گرفت
دل برفت از دستم و جایش خوشست
زآنکه در زلف بتان مأوا گرفت
بس که باریدم به هجران آب چشم
سر به سر روی جهان دریا گرفت
وز دو لعلش آتشی در ما گرفت
قامت آن سرو آزاد از چه روی
سایه ی لطف از سر ما واگرفت
چون بدیدم قامتش را در زمان
دل هوای آن قد و بالا گرفت
بی گناهم لطف فرمای و مگیر
ای عزیزم بیش از این بر ما گرفت
از فریب غمزه غمّاز تو
در سر بازارها غوغا گرفت
در دو عالم خشک و تر باری نماند
آتش عشق رخت بالا گرفت
روز و شب با وصل او آسوده ام
تا خیالش در دو چشمم جا گرفت
دل برفت از دستم و جایش خوشست
زآنکه در زلف بتان مأوا گرفت
بس که باریدم به هجران آب چشم
سر به سر روی جهان دریا گرفت
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۰۷ - کس به عالم همچو من بی کس مباد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۲۲ - مهر رویت آتشم در جان نهاد
مهر رویت آتشم در جان نهاد
در دل من درد بی درمان نهاد
دل ببرد و آتشی در جان زدم
در جهان این رسم بد جانان نهاد
بیخ شاخ وصل را از بن بکند
عشق او بنیاد بر هجران نهاد
فارغست آن دلپذیر از درد ما
زان سبب هجران چنین آسان نهاد
این عجب بین کز ازل نقّاش صنع
در نهاد حسن رویش آن نهاد
آشکارا کرد رازش اشک ما
گرچه عشقش در دلم پنهان نهاد
عهد ما بشکست چون زلفش به جور
تیغ هجر و شوق در پیمان نهاد
دستبرد عشق گل رویان ببین
کآتشی اندر دل دستان نهاد
حسن روی گل ز باد صبحدم
در نهاد بلبلان افغان نهاد
ای دل اندر کار دنیا شاد باش
کاین همه غم بر جهان نتوان نهاد
در دل من درد بی درمان نهاد
دل ببرد و آتشی در جان زدم
در جهان این رسم بد جانان نهاد
بیخ شاخ وصل را از بن بکند
عشق او بنیاد بر هجران نهاد
فارغست آن دلپذیر از درد ما
زان سبب هجران چنین آسان نهاد
این عجب بین کز ازل نقّاش صنع
در نهاد حسن رویش آن نهاد
آشکارا کرد رازش اشک ما
گرچه عشقش در دلم پنهان نهاد
عهد ما بشکست چون زلفش به جور
تیغ هجر و شوق در پیمان نهاد
دستبرد عشق گل رویان ببین
کآتشی اندر دل دستان نهاد
حسن روی گل ز باد صبحدم
در نهاد بلبلان افغان نهاد
ای دل اندر کار دنیا شاد باش
کاین همه غم بر جهان نتوان نهاد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۵۸ - عشق رویت عقل ما تاراج کرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۶۷ - در جهان ما دلبری خواهیم کرد
در جهان ما دلبری خواهیم کرد
وز جهانی دلبری خواهیم کرد
پای دل در بند غم خواهیم داد
ما نه کاری سرسری خواهیم کرد
گرچه چون مور ضعیفم ناتوان
با پلنگان همسری خواهیم کرد
چون ندارم بی وصالت خواب و خور
با خیالت داوری خواهیم کرد
در فراقت صبحدم در کوهسار
ناله چون کلک دری خواهیم کرد
بر رقیبان حمله ای همچون خلیل
بر بتان آزری خواهیم کرد
بندگی کردیم اگر درخور فتد
بعد از این ما چاکری خواهیم کرد
چون خیالت در جهان بین آمدم
جان و دل را یاوری خواهیم کرد
گریه در شوق رخی همچون نگار
همچو ابر آذری خواهیم کرد
وز جهانی دلبری خواهیم کرد
پای دل در بند غم خواهیم داد
ما نه کاری سرسری خواهیم کرد
گرچه چون مور ضعیفم ناتوان
با پلنگان همسری خواهیم کرد
چون ندارم بی وصالت خواب و خور
با خیالت داوری خواهیم کرد
در فراقت صبحدم در کوهسار
ناله چون کلک دری خواهیم کرد
بر رقیبان حمله ای همچون خلیل
بر بتان آزری خواهیم کرد
بندگی کردیم اگر درخور فتد
بعد از این ما چاکری خواهیم کرد
چون خیالت در جهان بین آمدم
جان و دل را یاوری خواهیم کرد
گریه در شوق رخی همچون نگار
همچو ابر آذری خواهیم کرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۴۹۰ - یار من با من وفاداری نکرد
یار من با من وفاداری نکرد
دل ببرد از دست و دلداری نکرد
از سحاب اشک در دریای غم
غرقه گشتم هیچ غمخواری نکرد
یار در روزی چنین یاری کند
یار من روزی چنین یاری نکرد
تا شدم غمخوار در عشقش چه ماند
کان پری رخ با من از خواری نکرد
با وجود این همه آزار و جور
خاطرم آهنگ بیزاری نکرد
در فراق رویت ای آرام جان
دیده مسکین چه خون باری نکرد
راستی در اشکباری روز غم
آنچه او کرد ابر آذاری نکرد
چشم بی خواب من از درد فراق
روز و شب جز گریه و زاری نکرد
من به بازار غمش جان و جهان
طرح می دادم خریداری نکرد
دل ببرد از دست و دلداری نکرد
از سحاب اشک در دریای غم
غرقه گشتم هیچ غمخواری نکرد
یار در روزی چنین یاری کند
یار من روزی چنین یاری نکرد
تا شدم غمخوار در عشقش چه ماند
کان پری رخ با من از خواری نکرد
با وجود این همه آزار و جور
خاطرم آهنگ بیزاری نکرد
در فراق رویت ای آرام جان
دیده مسکین چه خون باری نکرد
راستی در اشکباری روز غم
آنچه او کرد ابر آذاری نکرد
چشم بی خواب من از درد فراق
روز و شب جز گریه و زاری نکرد
من به بازار غمش جان و جهان
طرح می دادم خریداری نکرد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۱۳ - آخر این دردم به درمان کی رسد
آخر این دردم به درمان کی رسد
نوبت دیدار جانان کی رسد
این دل سرگشته ی سودازده
از وصال او به سامان کی رسد
آدم آشفته دل در انتظار
مانده تا پیغام رضوان کی رسد
دل چو بلبل زار و نالان در فراق
تا گل رویش به بستان کی رسد
دیده ی یعقوب بر راه امید
تا دگر یوسف به کنعان کی رسد
دردمند عشق را از باغ وصل
غنچه ای بی خار هجران کی رسد
قصّه جور غم مور ضعیف
تا به درگاه سلیمان کی رسد
بر در وصلش جهانی منتظر
تا غم هجرش به پایان کی رسد
دل فدای عشق او کردم کنون
منتظر تا نوبت جان کی رسد
نوبت دیدار جانان کی رسد
این دل سرگشته ی سودازده
از وصال او به سامان کی رسد
آدم آشفته دل در انتظار
مانده تا پیغام رضوان کی رسد
دل چو بلبل زار و نالان در فراق
تا گل رویش به بستان کی رسد
دیده ی یعقوب بر راه امید
تا دگر یوسف به کنعان کی رسد
دردمند عشق را از باغ وصل
غنچه ای بی خار هجران کی رسد
قصّه جور غم مور ضعیف
تا به درگاه سلیمان کی رسد
بر در وصلش جهانی منتظر
تا غم هجرش به پایان کی رسد
دل فدای عشق او کردم کنون
منتظر تا نوبت جان کی رسد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۸۱ - یار بی جرمی ز من بیزار شد
یار بی جرمی ز من بیزار شد
ناگهان با دشمنانم یار شد
مونس جانش همی پنداشتم
نام و ننگم در سر این کار شد
زاری و افغان من سودی نداشت
چون بدیدم موجب آزار شد
دیده ام از خواب غفلت مست بود
ای دریغا این زمان بیدار شد
در میان بحر شوق از ابر چشم
دامنم مانند دریا بار شد
هر گلی کز باغ وصلش دل بچید
عاقبت در چشم بختم خار شد
آخرالامر از فراق روی او
دل ز جان، جان از جهان بیزار شد
ناگهان با دشمنانم یار شد
مونس جانش همی پنداشتم
نام و ننگم در سر این کار شد
زاری و افغان من سودی نداشت
چون بدیدم موجب آزار شد
دیده ام از خواب غفلت مست بود
ای دریغا این زمان بیدار شد
در میان بحر شوق از ابر چشم
دامنم مانند دریا بار شد
هر گلی کز باغ وصلش دل بچید
عاقبت در چشم بختم خار شد
آخرالامر از فراق روی او
دل ز جان، جان از جهان بیزار شد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۵۹۰ - تا دل مسکین من دیوانه شد
تا دل مسکین من دیوانه شد
در غم عشق رخت افسانه شد
تا شد او با درد عشقت آشنا
بی تکلّف از جهان بیگانه شد
خان و مان بر باد مهرت داده ام
تا غم روی توأم همخانه شد
بوسه ای می خواستم گفتی که نه
شکر کردم چون لبت پروانه شد
همچو مویی در غمت بگداختم
تا ز زلفت تاره ای در شانه شد
شمع رویت را شبی دیدم ز جان
دل برفت و پیش او پروانه شد
تا فرورفتم به بحر عشق تو
جان شیرین در سر دردانه شد
گفتم آخر یک نظر بر ما فکن
یار ما را یک زمان پروا نه شد
همچو حلقه بر درش سر می زنم
یک در از وصلش به رویم وا نه شد
در غم عشق رخت افسانه شد
تا شد او با درد عشقت آشنا
بی تکلّف از جهان بیگانه شد
خان و مان بر باد مهرت داده ام
تا غم روی توأم همخانه شد
بوسه ای می خواستم گفتی که نه
شکر کردم چون لبت پروانه شد
همچو مویی در غمت بگداختم
تا ز زلفت تاره ای در شانه شد
شمع رویت را شبی دیدم ز جان
دل برفت و پیش او پروانه شد
تا فرورفتم به بحر عشق تو
جان شیرین در سر دردانه شد
گفتم آخر یک نظر بر ما فکن
یار ما را یک زمان پروا نه شد
همچو حلقه بر درش سر می زنم
یک در از وصلش به رویم وا نه شد
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۲۰ - لشکر عشق تو چون غوغا کند
لشکر عشق تو چون غوغا کند
آتشی در جان ما پیدا کند
دیده را بر هم نمی یارم زدن
تا خیالت در دو چشمم جا کند
در ره عشقت چو خاکم تا مگر
سرو بالایت نظر بر ما کند
کام جانم را بده کامروز دل
گوش کی با وعده ی فردا کند
سرو ناز بوستان بخرام کاو
تا نظر باری در آن بالا کند
تا به چند از غمزه های نیمه مست
عاشقان را در جهان رسوا کند
تا یکی جان جهان را بر رخش
چون دو زلف خویشتن شیدا کند
دل چو ننشیند ز جست و جوی عشق
او یقین سر در سر سودا کند
آتشی در جان ما پیدا کند
دیده را بر هم نمی یارم زدن
تا خیالت در دو چشمم جا کند
در ره عشقت چو خاکم تا مگر
سرو بالایت نظر بر ما کند
کام جانم را بده کامروز دل
گوش کی با وعده ی فردا کند
سرو ناز بوستان بخرام کاو
تا نظر باری در آن بالا کند
تا به چند از غمزه های نیمه مست
عاشقان را در جهان رسوا کند
تا یکی جان جهان را بر رخش
چون دو زلف خویشتن شیدا کند
دل چو ننشیند ز جست و جوی عشق
او یقین سر در سر سودا کند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۲۶ - سرو قدّت سایه تا بر ما فکند
سرو قدّت سایه تا بر ما فکند
شور و غوغا در وجود ما فکند
بر جهان دل دیده را بگشود باز
تا نظر بر آن قد و بالا فکند
هیچ می دانی سنان غمزه اش
در سر بازارها سرها فکند
آن دو زلف عنبرآسایش دگر
جان ما در بوته ی سودا فکند
وعده ی وصلش که می دادم به شب
آن نگار شوخ با فردا فکند
گفته بودم دست من گیرد به وصل
همچو زلف خویشتن در پا فکند
مردم چشمم به سربار از غمش
این دو دیده بر سر دریا فکند
لعل در پاشش ز شور شکّرین
آتشی در لؤلؤ لالا فکند
غمزه غمّاز آن دلبر ببین
بار دیگر در جهان غوغا فکند
شور و غوغا در وجود ما فکند
بر جهان دل دیده را بگشود باز
تا نظر بر آن قد و بالا فکند
هیچ می دانی سنان غمزه اش
در سر بازارها سرها فکند
آن دو زلف عنبرآسایش دگر
جان ما در بوته ی سودا فکند
وعده ی وصلش که می دادم به شب
آن نگار شوخ با فردا فکند
گفته بودم دست من گیرد به وصل
همچو زلف خویشتن در پا فکند
مردم چشمم به سربار از غمش
این دو دیده بر سر دریا فکند
لعل در پاشش ز شور شکّرین
آتشی در لؤلؤ لالا فکند
غمزه غمّاز آن دلبر ببین
بار دیگر در جهان غوغا فکند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۳۸ - صبح روی تو سلامت می کند
صبح روی تو سلامت می کند
هم دعای صبح و شامت می کند
چون به بستان بگذری ای جان و دل
سرو بستانی قیامت می کند
این دل بیچاره در بیت الحزن
چون دعای جان دوامت می کند
زان مراد این جهان بی وفا
آنچه می خواهی به کامت می کند
اشک خون می بارد از چشمم ز غم
از صبا هر دم پیامت می کند
خون دل از راه چشم ما مدام
همچو می هر دم به جامت می کند
سرو بالای تو گویم راستی
در چمن باری قیامت می کند
گر کسی سر می کند ایثار تو
دل جهان و جان به پایت می کند
زلف و خال چشم شوخت از هوا
هر زمان مرغی به دامت می کند
هم دعای صبح و شامت می کند
چون به بستان بگذری ای جان و دل
سرو بستانی قیامت می کند
این دل بیچاره در بیت الحزن
چون دعای جان دوامت می کند
زان مراد این جهان بی وفا
آنچه می خواهی به کامت می کند
اشک خون می بارد از چشمم ز غم
از صبا هر دم پیامت می کند
خون دل از راه چشم ما مدام
همچو می هر دم به جامت می کند
سرو بالای تو گویم راستی
در چمن باری قیامت می کند
گر کسی سر می کند ایثار تو
دل جهان و جان به پایت می کند
زلف و خال چشم شوخت از هوا
هر زمان مرغی به دامت می کند
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۵۱ - خاطرم از هر دو کون آزاد بود
خاطرم از هر دو کون آزاد بود
با خیالش روز و شب دلشاد بود
در خیالم قدّ آن دلبر گذشت
چون بدیدم قامت شمشاد بود
پیش قدّش بنده گشتم رایگان
گرچه یار ما چو سرو آزاد بود
داد من یک لحظه از وصلش نداد
وآنچه کرد او بر من از بیداد بود
بر سر کوی جفایش از دلم
شب همه شب ناله و فریاد بود
قول و عهدی بود ما را در میان
عهد بشکستی و قولت باد بود
چون وفایی نیست در عهد جهان
زان سبب عهد تو بی بنیاد بود
با خیالش روز و شب دلشاد بود
در خیالم قدّ آن دلبر گذشت
چون بدیدم قامت شمشاد بود
پیش قدّش بنده گشتم رایگان
گرچه یار ما چو سرو آزاد بود
داد من یک لحظه از وصلش نداد
وآنچه کرد او بر من از بیداد بود
بر سر کوی جفایش از دلم
شب همه شب ناله و فریاد بود
قول و عهدی بود ما را در میان
عهد بشکستی و قولت باد بود
چون وفایی نیست در عهد جهان
زان سبب عهد تو بی بنیاد بود
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۶۲ - گر کسی را درد بی درمان بود
گر کسی را درد بی درمان بود
از لبت درمان او آسان بود
قطره ای زان چشمه ام بر لب چکان
اعتمادی نیست تا بر جان بود
دیده جان بربدوزم از رخت
گر جهانی سر به سر پیکان بود
تو همه جانی که دل بردی ز ما
با تو ما را چون سخن در جان بود
یک دمک ای دیده خون دل مریز
مردمی کن مردمم مهمان بود
چون زنان زنهار بدعهدی مکن
عشق بازی عادت مردان بود
از شراب عشق خویشم مست کن
زآنکه مستی عادت رندان بود
این دل بیچاره ام در هجر تو
تا به کی در عشق سرگردان بود
راست می پرسی چو سرو قامتت
بی رخت بر ما جهان زندان بود
از لبت درمان او آسان بود
قطره ای زان چشمه ام بر لب چکان
اعتمادی نیست تا بر جان بود
دیده جان بربدوزم از رخت
گر جهانی سر به سر پیکان بود
تو همه جانی که دل بردی ز ما
با تو ما را چون سخن در جان بود
یک دمک ای دیده خون دل مریز
مردمی کن مردمم مهمان بود
چون زنان زنهار بدعهدی مکن
عشق بازی عادت مردان بود
از شراب عشق خویشم مست کن
زآنکه مستی عادت رندان بود
این دل بیچاره ام در هجر تو
تا به کی در عشق سرگردان بود
راست می پرسی چو سرو قامتت
بی رخت بر ما جهان زندان بود