تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۹۵ - نبرد ره بکوی لیلی کس
نبرد ره بکوی لیلی کس
گر نگردد دلیل راه جرس
هر کجا با شکر کنم خلوت
انجمن گردد از هجوم مگس
عشق سرکش بعقل شده چیره
دین و دل گو ببند راه نفس
دزد بر شحنه چون شود حاکم
کی بیندیشد از هجوم عسس
پرتو شمع تو بجانها کرد
با کلیم آنچه کرد نور قبس
میروی تند و نیست دسترسی
تا نگهدارمت عنان فرس
چه گواه آرمت بخون ریزی
شاهدم پنجه نگارین بس
نکهت گل تو را سزد جامه
نه که گل پس چه میکنی اطلس
تو مگر نور شمع لم یزلی
که زبان شد بوصف تو اخرس
گلشنت را خسی است آشفته
باغبانا مران زباغت خس
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۰۳ - هر کرا خواندی از نکویانش
هر کرا خواندی از نکویانش
لاجرم نیست عهد و پیمانش
هر که سرو و گلش در ایوانست
نرود دل بسوی بستانش
چشم هر کاو بر آن دو ابرو دوخت
گو بکن سینه وقف پیکانش
مور بگرفت خاتم لعلش
آن که بد حشمت سلیمانش
معجز عیسویش در لب نوش
دست موسی است در گریبانش
حلقه زد زلف تا که بر رویت
عقل پنداشت چشم حیرانش
من و ساقی حوروش در باغ
زاهد و خلد و حور و غلمانش
کی مرا ره دهد بچاه ذقن
آنکه یوسف بود بزندانش
در دل آشفته را بسی گره است
از خم طره پریشانش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۰۵ - هر کرا بار میدهد یارش
هر کرا بار میدهد یارش
دامن وصل گونگه دارش
تلخ شد کام کوهکن شیرین
زنده کن زآن لب شکربارش
سرو پابست او شود چو تزرو
در چمن بنگرد چو رفتارش
دل چو مستسقی و لب تو فرات
تشنه ام بوسم از دو صد بارش
میبرد نام غیر را بنگر
لب شیرین تلخ گفتارش
بود یک گونه اش کم از دگری
خال مشکین فزود مقدارش
یوسف آمد بمصر چهره مپوش
بشکنی تا که نرخ بازارش
قدر مقدار یار زآن بیش است
که بود جا بکوی اغیارش
دل آشفته وقف طره تست
گر کنی شاد یا که آزارش
لیک گاهی دلش بدست آور
که بود با علی سر و کارش
آن شه عرش آشیان که بود
عرش سایه نشین دیوارش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۰۹ - هر که سری بسر نهد یارش
هر که سری بسر نهد یارش
گو بجان سر او نگهدارش
هر که چون بلبل است طالب گل
جای بر دیدگان دهد خارش
هندوئی کاو فتاده در آتش
نار گلزار اوست بگذارش
صد چو موسی بطور ارنی گوی
مرد در آرزوی دیدارش
هر که گوید زدوست دست بکش
دشمنست آن بدوست مشمارش
نیستش جز بکشتگان سر و کار
عشق اینست و این بود کارش
گر چه جبریل تیز بال بود
نپرد جز بپای دیوارش
عشق دانی که چیست نور علی
که شناسد خدای مقدارش
آنچه آشفته جستی از واجب
ممکن است اندر او بدست آرش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۱۳ - چشم مهجور کی بود خوابش
چشم مهجور کی بود خوابش
که بر آبست صبر و پایابش
حاش لله اگر بیارامد
آنکه کشتی شکسته سیلابش
نبودش اشتیاق آب بسر
ماهئی کاوفتد بقلابش
هر که دارد هوای صحبت دوست
گو ببر جورها زاصحابش
طالب بارگاه سلطانی
نازو منت کشد زبوابش
دردمندی که شد زعشق علیل
نیست جز بوسه تو جلابش
هر که مستسقی است از تف هجر
نکند غیر وصل سیرابش
دل من با رخت نمی تابد
نقص باشد کتان زمهتابش
وه چه بازی بود محبت را
که بشش در درند احبابش
یک شب آشفته و حکایت زلف
مختصر کن مده تو اطنابش
کشته عشق را دیت بمثل
گوسفند است و تیغ قصابش
گر کنی غوص بحر وحدت را
جز علی نیست در نایابش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۱۶ - دل نمک سود لعل خندانش
دل نمک سود لعل خندانش
جان بر آتش زآب دندانش
نوک پیکانت ار خورد طفلی
چه تمتع زشیر پستانش
هر که دارد چنین گلی رعنا
نبود شوق گشت بستانش
ساکن کوی آن بهشتی روی
نیست حاجت بحور و غلمانش
گو به یعقوب تا که جوید باز
یوسف اندر چه زنخدانش
ما و یک بوسه زآن لب نوشین
خضر نازد بآب حیوانش
هر که شد مطمئن خلیل آسا
نار نمرود دان گلستانش
این چه وادی بود که چون مجنون
همه لیلی است در بیابانش
آفتابش چه گوست در خم زلف
تا خورد لطمه ی زچوگانش
هر کرا سر بعهد یاری رفت
ناگزیر است عهد یارانش
هر کرا چشم و دل بابروئیست
سینه شد وقف تیربارانش
جان آشفته خاک کوی علیست
واعظ از این و آن مترسانش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۲۲ - عاشق ار کامل است ایمانش
عاشق ار کامل است ایمانش
کفر و اسلام هست یکسانش
زخمی تیر عشق را نازم
که بدل مرهم است پیکانش
مصحف عشق آیه قتل است
خاتمه دیده ایم و عنوانش
شمع را آتشی بود پنهان
که عیان برزد از گریبانش
خط جادوی اهرمن سیرت
میبرد خاتم سلیمانش
کرد آزاد عشقم از دو جهان
لاجرم بنده ام باحسانش
در چمن پرده برکشد چو چمان
سرو و گل میشوند حیرانش
نام آشفته را مبر که بهیچ
نخرد کافر و مسلمانش
میبرم این متاع سوی شهی
که بود گرد راه امکانش
ره نبردم اگر بکوی علی
میروم در پناه سلمانش
لاجرم پیش شه چو بارت نیست
بوسه ای زن بپای دربانش
بلبلی را که گل رخی باشد
باغبان گو مخوان ببستانش
هر کرا نعمتی بخانه دراست
گو نخواهد کسی بمهمانش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۳۱ - چشم دارم مرا نظارت بخش
چشم دارم مرا نظارت بخش
معنی از لطف بر عبارت بخش
رند و آلوده دامنم ساقی
از می صافیم طهارت بخش
بر من ای نوبهار روحانی
چون چمن از دمی خضارت بخش
دین و دنیا بغمزه ای دادم
خیز و زآن لب مرا خسارت بخش
تلخکامیم زآن لب شیرین
بوسه ای چند بی مرارت بخش
خود ستایند لشکر ترکان
ملک یغما بیک اشارت بخش
نو عروسان فکر بکر مرا
از کرم عصمت و طهارت بخش
تا نگویم بجز مدیح علی
معنیم باز در عبارت بخش
گر پیامت بود بساحت عرش
آه آشفته را سفارت بخش
چو خلیلم در آتش نمرود
تو سلامت از این حرارت بخش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۳۲ - یافتی از کمند هجر خلاص
یافتی از کمند هجر خلاص
حمدی ایدل بخوان تو از اخلاص
زرخالص کند بر آتش صبر
کاب و رنگش فزون شود زخلاص
خون خم را اگر صراحی خورد
ساقیا خون او بخور بقصاص
تو کدامی که آفتاب سپهر
در هوایت چو ذره شد رقاص
جز علی گوهری بدست نکرد
هر که در بحر عشق شد غواص
تو گلی دیگران شها همه خار
تو زری دیگران نحاس و رصاص
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۵۷ - بده ای ساقی آتشی سیال
بده ای ساقی آتشی سیال
که لب جام از او زند تبخال
میزند جوش خون صراحی را
از رگ چشم او بزن قیفال
بده آن می که عمر خضر دهد
تا بتأخیر افکنی آجال
جام لبریز کن مکن غفلت
قولایزد که ذره مثقال
بده آن باده ام که در رمضان
افکند مست بلکه تا شوال
بده آن می که صعوه چون نو شد
او زشهباز برکند شه بال
بده آن می که گر خورد پشه
پیل را زیر پا کند پا مال
بده آن می که از ازل چو کشی
تا ابد مستیش نکرده زوال
بده آن باده ام که چون موسی
برکنم بیخ جاوی محتال
ساغر چون هلال را برگیر
بده آن آب آفتاب مثال
تا شوی ماه آفتاب بدست
تا زنده آفتاب سر زهلال
بده آن داروی سلیمانی
بده آن اهرمن کش قتال
آن شرابی که چون کنی بقدح
جام جم سازد ار چه هست سفال
زآن شراب خم فلاطونی
که شود ناطق ار بنوشد لال
زآن شرابی که گر خورد درویش
پادشه را دهد قبای جلال
تا بنوشد از آن می آشفته
تا رسد نقص او باوج کمال
چیست اوج کمال درگه شاه
شاه که شیر ایزد متعال
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷۳ - با تف عشق ما در افتادیم
با تف عشق ما در افتادیم
شمع وش شعله بر سر افتادیم
بارها داده سر در این سودا
با سر نو باو در افتادیم
هفت دریای عشق را گشتیم
رسته زین یک بدیگر افتادیم
در خرابات عمرها خوش بود
آخر عمر خوشتر افتادیم
چه عجب دامن ار بمی آلود
چون بمیخانه با سر افتادیم
چون بغربت گرفته جاجانان
ماهم از خانمان در افتادیم
طوس را ما بپارس بگزیدیم
داده دل پیش دلبر افتادیم
چون تجلی طور اینجا بود
ارنی گو بر او در افتادیم
لیل مظلم بدیم و ماه شدیم
ذره بودیم چون خور افتادیم
رند مست و خراب آشفته
زلف او را بچنبر افتادیم
بی سر و پا رسیده بر در شاه
در خور تاج و افسر افتادیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۷۴ - عاشق و می پرست و شیدائیم
عاشق و می پرست و شیدائیم
رانده از کعبه و کلیسائیم
نه پسند برهمنیم و نه شیخ
پیش این هر دو فرقه رسوائیم
بگسستیم سبحه و زنار
نه مسلمان کنون نه ترسائیم
وقت وصف شکرلبان لالیم
گرچه ما طوطیان گویائیم
ما ندانیم هیچ در عالم
لیک بر جهل خویش دانائیم
گر به تشخیص حسن او کوریم
وه که بر عیب خویش بینائیم
گرچه پنهان بظلمت نفسیم
لیک در نور عشق پیدائیم
گلشکر زآن لبان لعل بیار
زآن که ما دردمند سودائیم
گرد نعلین صاحب معراج
دشت پیما و عرش فرسائیم
متکثر بکثرت امکان
وقت توحید فردو تنهائیم
تا دل و دیده وقف خوبانست
گرچه زشتیم لیک زیبائیم
هوشیاری مبادم آشفته
ما که سرمست عشق مولائیم
گرچه لا شئی و پست و ناچیزیم
قطره متصل بدریائیم
حسب ما بچار مادر نیست
به نسب نه زهفت آبائیم
خانه زادیم عشق سرمد را
بهمه کاینات مولائیم
چار تکبیر بر جهان زده ایم
مرده گان را دم مسیحائیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۱ - رند و مستم دگر نمیدانم
رند و مستم دگر نمیدانم
بیخود ستم دگر نمیدانم
تا بود نقش تو بکعبه دل
بت پرستم دگر نمیدانم
توبه و عهد ساغرای زاهد
دی شکستم دگر نمیدانم
سبحه زرق و رشته زنار
بر گسستم دگر نمیدانم
برگسستم علاقه از عالم
بر تو بستم دگر نمیدانم
خسته ام از طلب بکوی مغان
بر نشستم دگر نمیدانم
کیست آشفته مدح خوان علیست
آنچه هستم دگر نمیدانم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۳ - نغمات عجب زند تارم
نغمات عجب زند تارم
که زهم برگسست او تارم
مطرب این پرده را بگردان زود
که برافتاد پرده از کارم
عود زلفم بس است و مجمر دل
گو چه زخمه زنی بمزمارم
گفته بودم که دل زکف ندهم
آه از دیده خطاکارم
راز دل با نسیم میگفتم
همه عالم گرفت اسرارم
تا چه آرم بجای می امشب
بگرو خرقه رفت و دستارم
خیز و رطل گران بده ساقی
تا که از غم کنی سبکبارم
تا زچشمان مست تو دورم
همچو بیمار بی پرستارم
خورد تا تیر غمزه تو رقیب
هدف تیر طعن اغیارم
همچو کانون درون پر از آتش
شعله چون شمع بر زبان دارم
بسملم تیردیگرم کافیست
رنجه کن پنجه ای دگر بارم
وه که از کفر زلف ترسائی
نه بجا سبحه و نه زنارم
همچو یعقوب در ره یوسف
چشم بر راه قافله دارم
تا در این کفر جویم ایمانی
دست بر دامن علی دارم
بر درت خاک گشت آشفته
خیر و از خاک راه بردارم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۵ - همتی ساقیا که مخمورم
همتی ساقیا که مخمورم
منتی نه بقلب رنجورم
درد سر دارم از فسرده دلان
آتشی زن زآب انگورم
پرده بردار زآتش سینا
تا بسوزی حجاب مستورم
از تو کشف غطاء آید و بس
بخشش در دیده یقین نورم
نسکه شوق عسل بسر دارم
کرده در خانه جای زنبورم
با هوای شکرلبان چه عجب
رخنه گردر سرا کند مورم
من بچنگال شاهباز غمت
چون اسیر افتاده عصفورم
خیز و از خاک راه میخواران
سرمه ای کن بدیده کورم
این هوسناکیم که در سر هست
آخر ازعشق میکند دورم
عذر میخواهمت زبوالهوسی
داری ایعشق گر تو معذورم
نافه بگشا صبا از آن سر زلف
زآنکه به گشته زخم ناسورم
آتشی زن زعشق برجانم
تازه کن آن تجلی طورم
آن بهشتم بیار در مجلس
که رهانی زجنت و حورم
شیخ را گر غرور از عمل است
من زعفو کریم مغرورم
من آشفته مدح حیدر و آل
که جز این کار نیست مقدورم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۶۸۶ - شور از آن لعل پرشکر دارم
شور از آن لعل پرشکر دارم
نمکی تازه بر جگر دارم
چهره اش بر فراز قامت گفت
ماه بر شاه نیشکرم دارم
سرو قدش بلب اشارت کرد
که چه شیرین رطب ثمر دارم
گفت خطش که طرقه تعویذی
از پی بستن نظر دارم
کو ه عشقش بجلوه آمد و گفت
من بسی طور در کمر دارم
شش جهت بسته اند طراران
از کدامین ره گذر دارم
جوشن از حب مرتضی کردم
ورنه زینان بسی حذر دارم
گفتی آشفته کی پریشانشد
من آشفته کی خبر دارم
تا مگر از دری نماید روی
دل دیوانه در بدر دارم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۰۷ - جام جم راح آتشین دارم ‏
جام جم راح آتشین دارم ‏
می گلگون بساتکین دارم
رخ چو انگشت لیک از تف می
بدمی چهره آتشین دارم
ایخوش آن می که شاهدش ساقیست
حبذا من هم آن هم این دارم
از خم زلف یار زهره جبین
چنگ در چنگ رامتین دارم
از وبال ستاره ام چه غمست
زهره و مشتری قرین دارم
از چه با قطره ای درآمیزم
من که دریا در آستین دارم
تا بکام است آن لب نوشین
در دهان شیر و انگبین دارم
بجز از آن دهان نگفته سخن
کز نی خامه شکرین دارم
از مدیح تو ای سلیل خلیل
بس تفاخر بماء وطین دارم
تو یداالله و مظهر حقی
در کف این رشته متین دارم
سحرهای مبین کند کلکم
که امامی چنین مبین دارم
از جم و خاتمش مرا چه کمست
زانکه نام تو برنگین دارم
راست دانند راستان سخنم
کاین دم از شاه راستین دارم
زنده زآغاز بودم از دم تو
چشم بر روز واپسین دارم
روز پرسش بپرس زآشفته
گو یکی بنده کمین دارم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۳۳ - باگه در ملک فقر سلطانیم
باگه در ملک فقر سلطانیم
جان نثاران کوی جانانیم
شیوه ما بجز خطا نبود
گر ببخشی و گر کشی آنیم
ما پناهی در این جهان خراب
جز بکوی مغان نمیدانیم
گر بمیدان عشق بارد تیر
سر نخاریم و رخ نگردانیم
صوفی آسا بوقت وجد و سماع
آستین بر دون کون افشانیم
اوستادیم اهل دانش را
در دبستان عشق نادانیم
در گلستان تو نواسنجیم
تا بدانی هزار دستانیم
تا گلی همچو او بدست آریم
روز و شب در طواف بستانیم
خم نشینیم گر فلاطون وار
لیک در سر عشق حیرانیم
گو مده آب خضر جای شراب
جای اکسیر خاک نستانم
میتوان ترک خویش آشفته
لیک ما ترک عشق نتوانیم
هر چه کردیم غیر عشق بتان
بغرامت از او پشیمانیم
عشق همسایه است با واجب
تا نگوئی اسیر امکانیم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۵۵ - از که آوردی ای صبا پیغام
از که آوردی ای صبا پیغام
کز توام بوی جان رسد بمشام
غمزه کافرش مسلمان شد
یا بود باز رهزن اسلام
ترک او کرده ترک خون خوردن
یا همان هست مست و خون آشام
طره او بقصد طراری است
یا که برچیده است از ره دام
چیست احوال چشم بیمارش
که بدوران اوست خواب حرام
حال هندوی خال او چونست
که بر آتش نشسته خوش بدوام
گر زچشم و لبش حدیث کنی
نقل و می هست شکر و بادام
لب او هیچ نام ما بردی
خواه باشد دعا و یا دشنام
مشتری بر شکر فراوان داشت
یا گرفته مگس زشور آرام
آمده وقت پرسش خاصان
یا هنوزش بود هجوم عوام
ابروانش هنوز خونریز است
یا که کرده است تیغ را به نیام
زلفش از راه غیر دام گرفت
کاید آشفته و رسد بمقام
بازگو از منش زراه نیاز
بازگو از منش بعجز تمام
ای زعشق تو مرد و زن رسوا
وی زسودای تو جهان بدنام
اگرت میل جویبار صفاست
باز در گلشن وفا بخرام
شوقت ارکاست از هوسناکان
عشق ما هست همچنان بدوام
من و ناکامی بلای فراق
توسن عقل را بریده لجام
گر تو را از شکاما عار است
دل وحشی بکس نگردد رام
یا دل خسته باز پس بفرست
یا بیا و السلام و نامه تمام
و گر این دو نمیکنی ناچار
شکوه آرم زتو به میر کرام
کار فرمای آسمان و زمین
علی عالی آن امام همام
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۶۵ - خواستم حرف عشق ننگارم
خواستم حرف عشق ننگارم
شورش آن لم یکن نبنگارم
مطربم باز پرده ای بنواخت
که بیفکند پرده از کارم
چند ناخن زنی بتار طرب
دل سودا زده میازارم
ناله نای را چو بشنیدم
برق زد ناله شرر بارم
از حجابات نیلگون خیمه
وقت آن شد که پرده بردارم
باز منصوروار از حرفی
شوقت آورد بر سر دارم
شور و سودای یوسفی امشب
میکشاند بشهر و بازارم
تار زلفت بدست غیر افتاد
وه که بگسست پود و هم تارم
من همه شب بیار همراهم
گو بدانند یار اغیارم
خم شده قامتم زبار فراق
چند بر دوش مینهی بارم
زین همه ناله و فغان ترسم
که خزان ره برد بگلزارم
چون یهودان بروز عید مطر
از سحاب غم تو خونبارم
رحمتی کن بمن تو ای گل نو
کز جفای رقیب تو خارم
خواستم روشنائی قمرت
میگزد عقربان جرارم
قصه گویم زمویش آشفته
عقل و دین بهر جمع نگذارم