تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۹۲ - به دام عشق درآویختم دگرباره
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۹۴ - بیار از آن لبِ شیرینتر از شکر بوسه
بیار از آن لبِ شیرینتر از شکر بوسه
بده ز حقه ی لعل پر از گهر بوسه
به دوست کامی می در ده و چنان می خور
که میرسد متعاقب به یک دگر بوسه
گر از لبِ تو به یک بوسه رخصتی یابم
هزار بوسه کنم مستزاد بر بوسه
نخواهم از تو دگر صورتی مگر معنی
ندارم از تو دگر وایهای مگر بوسه
بیار بوسه منه خوانِ خوردنی که بود
تفاوتی ز شکر پیره تا شکر بوسه
می رحیق چرا بر هلالِ ابروی دوست
ننوشم و نخورم از لب قمر بوسه
از این دو نیست برون گرچه هر دو با هم نیست
دوای دردِ نزاری می است اگر بوسه
بده ز حقه ی لعل پر از گهر بوسه
به دوست کامی می در ده و چنان می خور
که میرسد متعاقب به یک دگر بوسه
گر از لبِ تو به یک بوسه رخصتی یابم
هزار بوسه کنم مستزاد بر بوسه
نخواهم از تو دگر صورتی مگر معنی
ندارم از تو دگر وایهای مگر بوسه
بیار بوسه منه خوانِ خوردنی که بود
تفاوتی ز شکر پیره تا شکر بوسه
می رحیق چرا بر هلالِ ابروی دوست
ننوشم و نخورم از لب قمر بوسه
از این دو نیست برون گرچه هر دو با هم نیست
دوای دردِ نزاری می است اگر بوسه
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۶ - اگرچه خدمت مسجد نشد حواله ما
اگرچه خدمت مسجد نشد حواله ما
چراغ میکده روشن شد از پیاله ما
به سنگ خاره چه میکرد بازوی فرهاد
نمیگشود اگر راه تیشه ناله ما
ز عکس چهره ما زرد شد رقم ور نه
به آب زر ننویسد کسی رساله ما
چو کاسهای که به آن می ز خم برون آرند
به می درون و برون شسته شد پیاله ما
حدیث مختصر اولیست ور نه چون قدسی
هزار شرح فزون داشت هر مقاله ما
چراغ میکده روشن شد از پیاله ما
به سنگ خاره چه میکرد بازوی فرهاد
نمیگشود اگر راه تیشه ناله ما
ز عکس چهره ما زرد شد رقم ور نه
به آب زر ننویسد کسی رساله ما
چو کاسهای که به آن می ز خم برون آرند
به می درون و برون شسته شد پیاله ما
حدیث مختصر اولیست ور نه چون قدسی
هزار شرح فزون داشت هر مقاله ما
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۹ - ز نقش کینه چو پاک است لوح سینه ما
ز نقش کینه چو پاک است لوح سینه ما
به دوستی که تو هم دل بشو ز کینه ما
ز خیرهچشمی خود سوختم که یار امروز
هنوز در عراق است از نگاه دینه ما
ز اشتیاق خدنگ تو بعد مردن هم
شود نشانه تیر استخوان سینه ما
بلا بود دل آسوده درد عشق کجاست
که سنگ تازه کند عهد آبگینه ما
امید خوشدلی از ما مجوی ای همدم
که عشق داده به طوفان غم سفینه ما
توانگریم ز اسباب غم چنان قدسی
که روزگار بود مفلس از قرینه ما
به دوستی که تو هم دل بشو ز کینه ما
ز خیرهچشمی خود سوختم که یار امروز
هنوز در عراق است از نگاه دینه ما
ز اشتیاق خدنگ تو بعد مردن هم
شود نشانه تیر استخوان سینه ما
بلا بود دل آسوده درد عشق کجاست
که سنگ تازه کند عهد آبگینه ما
امید خوشدلی از ما مجوی ای همدم
که عشق داده به طوفان غم سفینه ما
توانگریم ز اسباب غم چنان قدسی
که روزگار بود مفلس از قرینه ما
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۲ - ز رشک، باد صبا گرچه سوخت جان مرا
ز رشک، باد صبا گرچه سوخت جان مرا
ولی ز برگ گل آراست آشیان مرا
مراست جذبه شوقی که هر کجا میرم
هما به کوی تو میآرد استخوان مرا
خوشم به گریه خونین که فرق نتوان کرد
به وقت چیدن گل، از گل آشیان مرا
هزار شکر از آن عقده جبین دارم
که گاه شکوه گره میزند زبان مرا
سری ز قصه عاشق برون نمیآرند
کسی چرا کند آغاز داستان مرا
چه گریهها که کند بر بضاعت کم خویش
چو ابر یاد کند چشم خونفشان مرا
خوشم که تا ز سر کوی عافیت رفتم
کسی ندیده چو قدسی دگر نشان مرا
ولی ز برگ گل آراست آشیان مرا
مراست جذبه شوقی که هر کجا میرم
هما به کوی تو میآرد استخوان مرا
خوشم به گریه خونین که فرق نتوان کرد
به وقت چیدن گل، از گل آشیان مرا
هزار شکر از آن عقده جبین دارم
که گاه شکوه گره میزند زبان مرا
سری ز قصه عاشق برون نمیآرند
کسی چرا کند آغاز داستان مرا
چه گریهها که کند بر بضاعت کم خویش
چو ابر یاد کند چشم خونفشان مرا
خوشم که تا ز سر کوی عافیت رفتم
کسی ندیده چو قدسی دگر نشان مرا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۶ - فکند از نظری دیده حسود مرا
فکند از نظری دیده حسود مرا
ز خویش کرده جدا آتشی چو دود مرا
غرور کعبه روانم دلیل بتکده شد
وگرنه تاب فراق حرم نبود مرا
روا مدار که گردد مزید خواهش غیر
نوازش ستمی کز تو چشم بود مرا
ز سیر گلشن وصلت چه طرف بربستم
به غیر از این که به دل حسرتی فزود مرا
ز رشک میزند امروز نشتر طعنم
کسی که دوش به عشق تو میستود مرا
ز شکر عشق نبندم زبان که ایامی
ز دل به ناخن غم عقدهها گشود مرا
چه حاجت است تامل به قتل همچو منی
همان به است که بسمل کنند زود مرا
اسیر بخت سیاهم گذشت از آن قدسی
که زنگ از آینه دل توان زدود مرا
ز خویش کرده جدا آتشی چو دود مرا
غرور کعبه روانم دلیل بتکده شد
وگرنه تاب فراق حرم نبود مرا
روا مدار که گردد مزید خواهش غیر
نوازش ستمی کز تو چشم بود مرا
ز سیر گلشن وصلت چه طرف بربستم
به غیر از این که به دل حسرتی فزود مرا
ز رشک میزند امروز نشتر طعنم
کسی که دوش به عشق تو میستود مرا
ز شکر عشق نبندم زبان که ایامی
ز دل به ناخن غم عقدهها گشود مرا
چه حاجت است تامل به قتل همچو منی
همان به است که بسمل کنند زود مرا
اسیر بخت سیاهم گذشت از آن قدسی
که زنگ از آینه دل توان زدود مرا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۷ - ز هجر کرد خبردار وصل یار مرا
ز هجر کرد خبردار وصل یار مرا
صلای گشت خزان میدهد بهار مرا
سواد زلف بتان است نسخه بختم
سفیدبخت ندیده است روزگار مرا
ز عشق تا شدم آسوده زارتر گشتم
فزود نشئه این باده از خمار مرا
فغان که سوختم و آستین لطف کسی
نرفت آینه خاطر از غبار مرا
ز قدر مردمک چشم آفتاب شوم
به قدر ذره اگر بخشی اعتبار مرا
چو گفتمش ز چه بستی کمر به خونم گفت
کمر برای همین بسته روزگار مرا
نماند آرزویی در دلم که مردم چشم
به سعی گریه نیاورد در کنار مرا
صلای گشت خزان میدهد بهار مرا
سواد زلف بتان است نسخه بختم
سفیدبخت ندیده است روزگار مرا
ز عشق تا شدم آسوده زارتر گشتم
فزود نشئه این باده از خمار مرا
فغان که سوختم و آستین لطف کسی
نرفت آینه خاطر از غبار مرا
ز قدر مردمک چشم آفتاب شوم
به قدر ذره اگر بخشی اعتبار مرا
چو گفتمش ز چه بستی کمر به خونم گفت
کمر برای همین بسته روزگار مرا
نماند آرزویی در دلم که مردم چشم
به سعی گریه نیاورد در کنار مرا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۸ - یکی بود به نظر نیستی و هستی ما
یکی بود به نظر نیستی و هستی ما
تفاوتی نبود در خمار و مستی ما
به میپرست مزن طعنه زآنکه کمتر نیست
ز میپرستی او خویشتنپرستی ما
بود به دیده نادیده برگ کاه چون کوه
بلند قدر نماید فلک ز پستی ما
گذشت موسم اندوه و وقت عیش آمد
رسید نوبت ایام تنگدستی ما
عجب که روز جزا هم توان عمارت کرد
خرابکرده عشق است ملک هستی ما
تفاوتی نبود در خمار و مستی ما
به میپرست مزن طعنه زآنکه کمتر نیست
ز میپرستی او خویشتنپرستی ما
بود به دیده نادیده برگ کاه چون کوه
بلند قدر نماید فلک ز پستی ما
گذشت موسم اندوه و وقت عیش آمد
رسید نوبت ایام تنگدستی ما
عجب که روز جزا هم توان عمارت کرد
خرابکرده عشق است ملک هستی ما
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۰ - خوشم به درد مکن ای دوا عذاب را
خوشم به درد مکن ای دوا عذاب را
مکن مکن که عمارت کند خراب مرا
چه آتشی تو نمیدانم ای بهشتی روی
که ذوق گریه عشق تو کرد آب مرا
هجوم گریه نمیدانم اینقدر دانم
که جای بر سر آب است چون حباب مرا
ز شکوه ستمت مردم و همان خجلم
برون نبرد اجل هم از این حجاب مرا
عنان لطف کشیدی و پایمال نمود
سبک عنانی صبر گران رکاب مرا
من از قضا به همین خوشدلم که چون قدسی
نبرد قسمت ازین در به هیچ باب مرا
مکن مکن که عمارت کند خراب مرا
چه آتشی تو نمیدانم ای بهشتی روی
که ذوق گریه عشق تو کرد آب مرا
هجوم گریه نمیدانم اینقدر دانم
که جای بر سر آب است چون حباب مرا
ز شکوه ستمت مردم و همان خجلم
برون نبرد اجل هم از این حجاب مرا
عنان لطف کشیدی و پایمال نمود
سبک عنانی صبر گران رکاب مرا
من از قضا به همین خوشدلم که چون قدسی
نبرد قسمت ازین در به هیچ باب مرا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۲ - وبال جان اسیران مکن رهایی را
وبال جان اسیران مکن رهایی را
مده به اهل وفا یاد بیوفایی را
به مرگ هم نبریدم به هرکه پیوستم
کسی نخوانده چو من جزو آشنایی را
میسرست وصالت مرا ولی چه وصال
که یاد میکنم ایام بینوایی را
زهی ستاره روشن که دیده شب چو چراغ
تمام کرد به روی تو روشنایی را
مرا ز عشق بتان پیشه مشق رسواییست
فکندهام ز قلم حرف پارسایی را
به جز تو قدسی اگر داده دل به یار دگر
قبول کرده ز بت دعوی خدایی را
مده به اهل وفا یاد بیوفایی را
به مرگ هم نبریدم به هرکه پیوستم
کسی نخوانده چو من جزو آشنایی را
میسرست وصالت مرا ولی چه وصال
که یاد میکنم ایام بینوایی را
زهی ستاره روشن که دیده شب چو چراغ
تمام کرد به روی تو روشنایی را
مرا ز عشق بتان پیشه مشق رسواییست
فکندهام ز قلم حرف پارسایی را
به جز تو قدسی اگر داده دل به یار دگر
قبول کرده ز بت دعوی خدایی را
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۴ - خوشم که ضعف چنان کرده روشناس مرا
خوشم که ضعف چنان کرده روشناس مرا
که چشم آینه مژگان کند قیاس مرا
چو غنچه تا به گریبان نهفته در مژهام
فتاده کار به نظاره در لباس مرا
بنای عافیتم را بریز گو از هم
بود چه چشم ز گردون بداساس مرا؟
ز بدشگونی داغی که نیک خواهد شد
بود ز اختر بد بیشتر هراس مرا
ز رحم بر سر ره سبز کرده گردونم
که جور پا نرساند به زخم داس مرا
کمر که بسته به تاراج آشیانه جغد؟
درین خرابه کسی گو مدار پاس مرا
قدی به کینه من راست کرده گویی یافت
زبونتر از همه گردون کجپلاس مرا
که چشم آینه مژگان کند قیاس مرا
چو غنچه تا به گریبان نهفته در مژهام
فتاده کار به نظاره در لباس مرا
بنای عافیتم را بریز گو از هم
بود چه چشم ز گردون بداساس مرا؟
ز بدشگونی داغی که نیک خواهد شد
بود ز اختر بد بیشتر هراس مرا
ز رحم بر سر ره سبز کرده گردونم
که جور پا نرساند به زخم داس مرا
کمر که بسته به تاراج آشیانه جغد؟
درین خرابه کسی گو مدار پاس مرا
قدی به کینه من راست کرده گویی یافت
زبونتر از همه گردون کجپلاس مرا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۸ - به کفر زلفت از آن تازه کردم ایمان را
به کفر زلفت از آن تازه کردم ایمان را
که تازه ریختهای خون صد مسلمان را
ز حد فزون مکن ای داغ با دلم گرمی
که هیچکس به تواضع نکشته مهمان را
قیامتی ز خرامیدنش بلند نشد
چه نسبت است به قد تو سرو بستان را
شب وصالم اگر رخصت نظاره دهی
چو شمع بر سر مژگان فدا کنم جان را
سرشک من همهجا میرسد نیم زان قوم
که شستهاند ز دامن جدا گریبان را
که تازه ریختهای خون صد مسلمان را
ز حد فزون مکن ای داغ با دلم گرمی
که هیچکس به تواضع نکشته مهمان را
قیامتی ز خرامیدنش بلند نشد
چه نسبت است به قد تو سرو بستان را
شب وصالم اگر رخصت نظاره دهی
چو شمع بر سر مژگان فدا کنم جان را
سرشک من همهجا میرسد نیم زان قوم
که شستهاند ز دامن جدا گریبان را
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۴ - منم که داغ دلم دشمن است مرهم را
منم که داغ دلم دشمن است مرهم را
نمیدهم به شب قدر روز ماتم را
خدنگ یار مگر چاک سینهام بگشود؟
که سوخت شعله طوفان عشق عالم را
به گلشنی که نسیم دلم گذشته بر آن
ز خون دل نتوان فرق کرد شبنم را
مریض عشقم و خون جگر چنان نوشم
که العطش ز جگر خیزد آب زمزم را
به کیش برهمن از دین خبر نداری اگر
به پیش بت نبری سجده دمادم را
ز بس که دل به تو مشغول بود قدسی را
گذشت عمر و ندانست شادی و غم را
نمیدهم به شب قدر روز ماتم را
خدنگ یار مگر چاک سینهام بگشود؟
که سوخت شعله طوفان عشق عالم را
به گلشنی که نسیم دلم گذشته بر آن
ز خون دل نتوان فرق کرد شبنم را
مریض عشقم و خون جگر چنان نوشم
که العطش ز جگر خیزد آب زمزم را
به کیش برهمن از دین خبر نداری اگر
به پیش بت نبری سجده دمادم را
ز بس که دل به تو مشغول بود قدسی را
گذشت عمر و ندانست شادی و غم را
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۵ - خط تو سرمه کشد دیده تمنا را
خط تو سرمه کشد دیده تمنا را
لب تو تازه کند روح صد مسیحا را
بود به مرهم راحت همیشه طعنهفروش
کسی که یافت دلش ذوق داغ سودا را
بود بر اهل محبت حرام آسایش
تبسمی که کند تازه زخم دلها را
عجب نباشد اگر در محبت یوسف
دوباره عشق جوانی دهد زلیخا را
زهی تصرف خوبان که شیخ صنعان هم
کمند گردن جان کرد زلف ترسا را
در آتش است ز حسنی دلم که شعله او
برآورد ز تماشای طور، موسی را
برای آنکه شود وصل یار زود آخر
ستاره بدم امروز کرده فردا را
ز خون دیده و دل در خیال عارض دوست
کنم به لاله و گل فرش، روی صحرا را
بیا به دیده ما سیر کن نه در گلشن
به برگ گل مکن آزرده آن کف پا را
چه شد که دامن قدسی ز خون دیده پرست
کسی ز موج نکردهست منع دریا را
لب تو تازه کند روح صد مسیحا را
بود به مرهم راحت همیشه طعنهفروش
کسی که یافت دلش ذوق داغ سودا را
بود بر اهل محبت حرام آسایش
تبسمی که کند تازه زخم دلها را
عجب نباشد اگر در محبت یوسف
دوباره عشق جوانی دهد زلیخا را
زهی تصرف خوبان که شیخ صنعان هم
کمند گردن جان کرد زلف ترسا را
در آتش است ز حسنی دلم که شعله او
برآورد ز تماشای طور، موسی را
برای آنکه شود وصل یار زود آخر
ستاره بدم امروز کرده فردا را
ز خون دیده و دل در خیال عارض دوست
کنم به لاله و گل فرش، روی صحرا را
بیا به دیده ما سیر کن نه در گلشن
به برگ گل مکن آزرده آن کف پا را
چه شد که دامن قدسی ز خون دیده پرست
کسی ز موج نکردهست منع دریا را
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۷ - تهی ز می نتوان یافتن ایاغ مرا
تهی ز می نتوان یافتن ایاغ مرا
به آفتاب نسب میرسد چراغ مرا
غم تو گر نکشد دامنم ازین کشور
چنان روم که نیابی دگر سراغ مرا
به ناز ناخن اهل ملامتم چه نیاز
چو گر مخونی غم تازه کرد داغ مرا
چو غنچه چند زیم تنگدل ز خاطر جمع؟
نسیم کو که پریشان کند دماغ مرا؟
دلم ز باد خزان تازه میشود قدسی
چه احتیاج نسیم بهار باغ مرا؟
به آفتاب نسب میرسد چراغ مرا
غم تو گر نکشد دامنم ازین کشور
چنان روم که نیابی دگر سراغ مرا
به ناز ناخن اهل ملامتم چه نیاز
چو گر مخونی غم تازه کرد داغ مرا
چو غنچه چند زیم تنگدل ز خاطر جمع؟
نسیم کو که پریشان کند دماغ مرا؟
دلم ز باد خزان تازه میشود قدسی
چه احتیاج نسیم بهار باغ مرا؟
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۸ - به هر طرف که تو جولان دهی سمند آنجا
به هر طرف که تو جولان دهی سمند آنجا
هزار فتنه ز هر سو شود بلند آنجا
شب فراق تو مهمان آن غمآبادم
که صبح هم نکند میل نوشخند آنجا
مرا چو سینه کنی چاک آنقدر بگذار
که ناخنی شودم گاهگاه بند آنجا
مرا ز صیدگه خود مران که عمری شد
چو حلقه دوختهام دیده بر کمند آنجا
مرا بسوز به محفل برای دفع گزند
که داغ میشوم از گرمی سپند آنجا
گرفته خانه به کوی سهیقدان قدسی
مگر شود نظر کوتهش بلند آنجا
هزار فتنه ز هر سو شود بلند آنجا
شب فراق تو مهمان آن غمآبادم
که صبح هم نکند میل نوشخند آنجا
مرا چو سینه کنی چاک آنقدر بگذار
که ناخنی شودم گاهگاه بند آنجا
مرا ز صیدگه خود مران که عمری شد
چو حلقه دوختهام دیده بر کمند آنجا
مرا بسوز به محفل برای دفع گزند
که داغ میشوم از گرمی سپند آنجا
گرفته خانه به کوی سهیقدان قدسی
مگر شود نظر کوتهش بلند آنجا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۰ - سخن ز غیر مپرسید بینوایی را
سخن ز غیر مپرسید بینوایی را
که کرده ورد زبان حرف آشنایی را
حدیث هجر به گوش دلم چنان تلخ است
که حرف موج بگویند ناخدایی را
دماغ غنچه معطر شد از نسیم سحر
کشیده شانه مگر زلف مشکسایی را؟
ز رشک هر مژه در چشم من شود خاری
به کوی دوست چو بینم برهنه پایی را
چراغ حسن تو را روشنی نگردد کم
اگر بهشت کنی کلبه گدایی را
چو سوی دیر روی، سبحه را بنه قدسی
مبر به مجلس دردیکشان ریایی را
که کرده ورد زبان حرف آشنایی را
حدیث هجر به گوش دلم چنان تلخ است
که حرف موج بگویند ناخدایی را
دماغ غنچه معطر شد از نسیم سحر
کشیده شانه مگر زلف مشکسایی را؟
ز رشک هر مژه در چشم من شود خاری
به کوی دوست چو بینم برهنه پایی را
چراغ حسن تو را روشنی نگردد کم
اگر بهشت کنی کلبه گدایی را
چو سوی دیر روی، سبحه را بنه قدسی
مبر به مجلس دردیکشان ریایی را
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۲ - بود ز روی تو روشن به صد دلیل مرا
بود ز روی تو روشن به صد دلیل مرا
که روز هجر تو باشد شب رحیل مرا
ز ناوکت به دلم زخم دیگران به شد
پر خدنگ تو شد بال جبرئیل مرا
دلیل سوختنم روشن است بی دعوی
چو شمع کی رگ گردن بود دلیل مرا؟
خوش است هرچه به لعل تو نسبتی دارد
لب تو ساخته محتاج سلسبیل مرا
خلاف طبع ز معشوق هم خلد در طبع
ز مهر شعله فسرد آتش خلیل مرا
که روز هجر تو باشد شب رحیل مرا
ز ناوکت به دلم زخم دیگران به شد
پر خدنگ تو شد بال جبرئیل مرا
دلیل سوختنم روشن است بی دعوی
چو شمع کی رگ گردن بود دلیل مرا؟
خوش است هرچه به لعل تو نسبتی دارد
لب تو ساخته محتاج سلسبیل مرا
خلاف طبع ز معشوق هم خلد در طبع
ز مهر شعله فسرد آتش خلیل مرا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۷ - چو شخص سایه ندیده کسی هلاک مرا
چو شخص سایه ندیده کسی هلاک مرا
سرشتهاند به آب حیات، خاک مرا
مرا ز عشق غرض آه دردآلودست
مباش گو اثری آه دردناک مرا
جواب دعوی دشمن بس این که دامن دوست
گواه پاکی خود کرد عشق پاک مرا
زیادکردن تبر تو میسپارم جان
چه جای زحمت پیکان بود هلاک مرا؟
منم به بزم سخن آن شراب روحانی
که خضر آب بقا داده است تاک مرا
چو لاله پیرهنم بخیه برنمیدارد
رفوپذیر مدانید جیب چاک مرا
نگویم این که مرا برنیاورند افلاک
برآورند، ولی بعد مرگ، خاک مرا
سرشتهاند به آب حیات، خاک مرا
مرا ز عشق غرض آه دردآلودست
مباش گو اثری آه دردناک مرا
جواب دعوی دشمن بس این که دامن دوست
گواه پاکی خود کرد عشق پاک مرا
زیادکردن تبر تو میسپارم جان
چه جای زحمت پیکان بود هلاک مرا؟
منم به بزم سخن آن شراب روحانی
که خضر آب بقا داده است تاک مرا
چو لاله پیرهنم بخیه برنمیدارد
رفوپذیر مدانید جیب چاک مرا
نگویم این که مرا برنیاورند افلاک
برآورند، ولی بعد مرگ، خاک مرا
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۵۳ - غمش فشانده ز دامن غبار ننگ ترا
غمش فشانده ز دامن غبار ننگ ترا
کسی چه میکند ای دل فضای تنگ ترا
ز بس که تیر ترا صید در نظر دارد
غلط نموده به مژگان پر خدنگ ترا
به رنگ رنگ فغان خواب اختران بستم
که آفتاب نبیند به خواب رنگ ترا
ز سینه ناوک جانان چو بیدرنگ گذشت
نیافتم سبب ای جان به تن درنگ ترا
مرا نمیبری از ننگ نام و معذوری
به باد دادهام ای عشق نام و ننگ ترا
به جز شکست دلم از دلت نمیآید
چه امتحان که نکردم به شیشه سنگ ترا
عتاب و لطف بتان رازدار یکدگرند
کسی چو صلح نفهمد زبان جنگ ترا
گمان برد که چون گل رسته در قبا بدنت
چو غنچه هرکه ببیند قبای تنگ ترا
نفس ز سینه چنان بی تو میکشم دشوار
که گویی از دل خود میکشم خدنگ ترا
ز سایهپروری این بس بود ترا ای گل
که آفتاب نیارد شکست رنگ ترا
به دامنش نرسد تا ز بیخودی قدسی
ز جیب خویش رهایی مباد چنگ ترا
کسی چه میکند ای دل فضای تنگ ترا
ز بس که تیر ترا صید در نظر دارد
غلط نموده به مژگان پر خدنگ ترا
به رنگ رنگ فغان خواب اختران بستم
که آفتاب نبیند به خواب رنگ ترا
ز سینه ناوک جانان چو بیدرنگ گذشت
نیافتم سبب ای جان به تن درنگ ترا
مرا نمیبری از ننگ نام و معذوری
به باد دادهام ای عشق نام و ننگ ترا
به جز شکست دلم از دلت نمیآید
چه امتحان که نکردم به شیشه سنگ ترا
عتاب و لطف بتان رازدار یکدگرند
کسی چو صلح نفهمد زبان جنگ ترا
گمان برد که چون گل رسته در قبا بدنت
چو غنچه هرکه ببیند قبای تنگ ترا
نفس ز سینه چنان بی تو میکشم دشوار
که گویی از دل خود میکشم خدنگ ترا
ز سایهپروری این بس بود ترا ای گل
که آفتاب نیارد شکست رنگ ترا
به دامنش نرسد تا ز بیخودی قدسی
ز جیب خویش رهایی مباد چنگ ترا