تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۲۶ - افزود خواب غفلت جاهل چو پیر شد
افزود خواب غفلت جاهل چو پیر شد
موی سفید در رگ این طفل، شیر شد
روز فتادگی، شدم از سعی بی نیاز
پای ز کار رفته، مرا دستگیر شد
چشم تو، تا پیاله ز خون دلم گرفت
این نازنین غزال، چنین شیرگیر شد
دریا، چه پشت چشم کند نازک از حباب؟
نانم به آبروی چو گوهر، خمیر شد
دولت چو یافت بدگهر، از وی کناره کن
درّنده تر شود، چو سگ سفله سیر شد
تا داد سر به دشت جنونم شکوه عشق
داغم جگر شکافتر از چشم شیر شد
مشنو فسون زهد که در تیره خاک هند
هر کس نیافت دولت دنیا، فقیر شد
جان حزین تشنه جگر سوخت ز انتظار
فردای حشر و وعدهٔ وصل تو دیر شد
موی سفید در رگ این طفل، شیر شد
روز فتادگی، شدم از سعی بی نیاز
پای ز کار رفته، مرا دستگیر شد
چشم تو، تا پیاله ز خون دلم گرفت
این نازنین غزال، چنین شیرگیر شد
دریا، چه پشت چشم کند نازک از حباب؟
نانم به آبروی چو گوهر، خمیر شد
دولت چو یافت بدگهر، از وی کناره کن
درّنده تر شود، چو سگ سفله سیر شد
تا داد سر به دشت جنونم شکوه عشق
داغم جگر شکافتر از چشم شیر شد
مشنو فسون زهد که در تیره خاک هند
هر کس نیافت دولت دنیا، فقیر شد
جان حزین تشنه جگر سوخت ز انتظار
فردای حشر و وعدهٔ وصل تو دیر شد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۲۸ - فقرم کجا ز جلوهٔ دنیا زبون شود؟
فقرم کجا ز جلوهٔ دنیا زبون شود؟
موج سراب، دام ره خضر چون شود؟
سودای زلف یار، به دیوانگی کشید
فکری که در دماغ بماند، جنون شود
در سینه شکسته دلان تو آه نیست
چون بشکند سپاه، علمها نگون شود
بی شفقت است ناخن خارا تراش عشق
نزدیک شد غبار دلم بیستون شود
در قلزمی که شورش عشق است، ناخدا
بالد به خویش قطره و دریای خون شود
خاکم به باد رفت وز یادم نمی روی
عشق آن خیال نیست که از دل برون شود
در نشئه، نیست عقل فلاطون کم از شراب
هر کس گزید خلوت خم، ذوفنون شود
هر برگ از بهار دگرگیرد آب ورنگ
از خون دیده، چهره مرا لاله گون شود
عمری که هست مایهٔ آزادگی حزین
حیف است صرف محنت دنیای دون شود
موج سراب، دام ره خضر چون شود؟
سودای زلف یار، به دیوانگی کشید
فکری که در دماغ بماند، جنون شود
در سینه شکسته دلان تو آه نیست
چون بشکند سپاه، علمها نگون شود
بی شفقت است ناخن خارا تراش عشق
نزدیک شد غبار دلم بیستون شود
در قلزمی که شورش عشق است، ناخدا
بالد به خویش قطره و دریای خون شود
خاکم به باد رفت وز یادم نمی روی
عشق آن خیال نیست که از دل برون شود
در نشئه، نیست عقل فلاطون کم از شراب
هر کس گزید خلوت خم، ذوفنون شود
هر برگ از بهار دگرگیرد آب ورنگ
از خون دیده، چهره مرا لاله گون شود
عمری که هست مایهٔ آزادگی حزین
حیف است صرف محنت دنیای دون شود
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۳۹ - با تیغ بازی مژه ات جان که می برد؟
با تیغ بازی مژه ات جان که می برد؟
از چنگ کفر زلف تو، ایمان که می برد؟
بر کف نهاده ام دل صد چاک خویش را
این شانه را به زلف پریشان که می برد؟
مشکل کشد دلش به سر کوی عاشقان
این شمع را به خاک شهیدان که می برد؟
ناز و کرشمه، غمزه، به خون جمله تشنه اند
جان از مصاف شیر شکاران که می برد؟
عشق آزمود قوّت بازوی خویش را
تا پنجه ای به پنجهٔ مژگان که می برد؟
در زیر سنگ مانده کفم از فسردگی
پیغام چاک را، به گریبان که می برد؟
جز من که در گره زده ام اشک و آه را
اخگر به جیب و شعله به دامان که می برد؟
بوسیده ایم ما لب جان بخش یار را
حسرت به خضر و چشمهٔ حیوان که می برد؟
گر بشکنیم زیر لب این خوش صفیر را
پیغامی از قفس به گلستان که می برد؟
شرمنده کرد گریه ام، ابر بهار را
شبنم به شطّ و قطره به عمّان که می برد؟
نبود تو را حریف، کسی در سخن حزین
با خامهٔ تو، گوی ز میدان که می برد؟
از چنگ کفر زلف تو، ایمان که می برد؟
بر کف نهاده ام دل صد چاک خویش را
این شانه را به زلف پریشان که می برد؟
مشکل کشد دلش به سر کوی عاشقان
این شمع را به خاک شهیدان که می برد؟
ناز و کرشمه، غمزه، به خون جمله تشنه اند
جان از مصاف شیر شکاران که می برد؟
عشق آزمود قوّت بازوی خویش را
تا پنجه ای به پنجهٔ مژگان که می برد؟
در زیر سنگ مانده کفم از فسردگی
پیغام چاک را، به گریبان که می برد؟
جز من که در گره زده ام اشک و آه را
اخگر به جیب و شعله به دامان که می برد؟
بوسیده ایم ما لب جان بخش یار را
حسرت به خضر و چشمهٔ حیوان که می برد؟
گر بشکنیم زیر لب این خوش صفیر را
پیغامی از قفس به گلستان که می برد؟
شرمنده کرد گریه ام، ابر بهار را
شبنم به شطّ و قطره به عمّان که می برد؟
نبود تو را حریف، کسی در سخن حزین
با خامهٔ تو، گوی ز میدان که می برد؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۰ - در صیدگاه ناز تو بسمل به خون تپد
در صیدگاه ناز تو بسمل به خون تپد
در خون تپد ولیک نه چون دل به خون تپد
در شیشه خانهٔ دل هر کس، پری رخی ست
از عشقت ای فرشته شمایل، به خون تپد
در راه عشق کز دم تیغ است تیزتر
باید چنان تپید که منزل به خون تپد
دارند زیرکان به خیال تو زندگی
صیدی که شد ز یاد تو غافل، به خون تپد
ترسم ز گریهٔ من دیوانه، لاله سان
در موج خیز بادیه محمل به خون تپد
این جان که داده ای به حزین آنچنان مکن
کز آرزوی خنجر قاتل به خون تپد
در خون تپد ولیک نه چون دل به خون تپد
در شیشه خانهٔ دل هر کس، پری رخی ست
از عشقت ای فرشته شمایل، به خون تپد
در راه عشق کز دم تیغ است تیزتر
باید چنان تپید که منزل به خون تپد
دارند زیرکان به خیال تو زندگی
صیدی که شد ز یاد تو غافل، به خون تپد
ترسم ز گریهٔ من دیوانه، لاله سان
در موج خیز بادیه محمل به خون تپد
این جان که داده ای به حزین آنچنان مکن
کز آرزوی خنجر قاتل به خون تپد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۴۵ - درکشوری که مهر و وفا می فروختند
درکشوری که مهر و وفا می فروختند
خوبان، متاع جور و جفا می فروختند
در بیعگاه خنجر ناز نگاه او
جان، قدسیان به نرخ گیا می فروختند
من زان ولایتم که به یک جو نمی خرید
شاهنشهی اگر به گدا می فروختند
ننگ آیدش وگر نه مکرر به التماس
دولت به رند بیسر وپا می فروختند
خواری کشان کوی خرابات از غرور
چین جبین به بال هما می فروختند
گل می دمید یکسر ازین دشت آتشین
خاری اگر به آبله پا می فروختند
دون همّتان سفله شعار جهان حزین
ما را چه می شدی که به ما می فروختند؟
خوبان، متاع جور و جفا می فروختند
در بیعگاه خنجر ناز نگاه او
جان، قدسیان به نرخ گیا می فروختند
من زان ولایتم که به یک جو نمی خرید
شاهنشهی اگر به گدا می فروختند
ننگ آیدش وگر نه مکرر به التماس
دولت به رند بیسر وپا می فروختند
خواری کشان کوی خرابات از غرور
چین جبین به بال هما می فروختند
گل می دمید یکسر ازین دشت آتشین
خاری اگر به آبله پا می فروختند
دون همّتان سفله شعار جهان حزین
ما را چه می شدی که به ما می فروختند؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۵۳ - اهل نظر، از آن در یکتا چه دیده اند
اهل نظر، از آن در یکتا چه دیده اند
با دیدهٔ حباب ز دریا چه دیده اند؟
حسن بتان به ساده دلی ها نمی رسد
آیینه خاطران، ز تماشا چه دیده اند؟
حجّ قبول، کعبهٔ دیدار دیدن است
از پای سعی آبله فرسا چه دیده اند؟
شد چشم ما ز نعمت عمر دو روزه سیر
از روزگار، خضر و مسیحا چه دیده اند؟
از دل، سراغ لیلی صحرانشین شود
خواری کشان ز آبلی پا چه دیده اند؟
دارند هر طرف چو صفت جرگه در میان
صیاد پیشگان ز دل ما چه دیده اند؟
از خون دیده پرورش تاک می کنند
رندان میگسار ز صهبا چه دیده اند؟
ما نقش خود ز خال لب یار دیده ایم
تا اهل دل ز خال سویدا چه دیده اند؟
چون می توان ز ترک طلب، کام دل گرفت
دون همّتان، ز عرض تمنا چه دیده اند؟
شیدا دلان، ندانم از آن بی نشان حزین
پنهان کدام شیوه و پیدا چه دیده اند؟
با دیدهٔ حباب ز دریا چه دیده اند؟
حسن بتان به ساده دلی ها نمی رسد
آیینه خاطران، ز تماشا چه دیده اند؟
حجّ قبول، کعبهٔ دیدار دیدن است
از پای سعی آبله فرسا چه دیده اند؟
شد چشم ما ز نعمت عمر دو روزه سیر
از روزگار، خضر و مسیحا چه دیده اند؟
از دل، سراغ لیلی صحرانشین شود
خواری کشان ز آبلی پا چه دیده اند؟
دارند هر طرف چو صفت جرگه در میان
صیاد پیشگان ز دل ما چه دیده اند؟
از خون دیده پرورش تاک می کنند
رندان میگسار ز صهبا چه دیده اند؟
ما نقش خود ز خال لب یار دیده ایم
تا اهل دل ز خال سویدا چه دیده اند؟
چون می توان ز ترک طلب، کام دل گرفت
دون همّتان، ز عرض تمنا چه دیده اند؟
شیدا دلان، ندانم از آن بی نشان حزین
پنهان کدام شیوه و پیدا چه دیده اند؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۵۵ - جایی که از سپند نگردد فغان بلند
جایی که از سپند نگردد فغان بلند
ما را بود چو شعلهٔ آتش، زبان بلند
بال و پری کجاست که با همّت رسا
پرواز گیرم از سر این خاکدان بلند؟
درگلشنی که بانگ صفیرم فکنده شور
بلبل ز خوی گل ننماید فغان بلند
با پستی سپهر نیامد فرو سرم
عنقا صفت فتاده مرا آشیان بلند
تا شد دلم به حلقهٔ گلدام زلف اسیر
شد شور محشر از قفس بلبلان بلند
رحم است بر درازی اندوه قمریان
پرواز پست و جلوهٔ سرو روان بلند
خوش می کشند دامن ناز این سهی قدان
دست ستمکشی نشود از میان بلند
خامش حبن که ناله به جایی نمی رسد
پست آفریده اند زمین، آسمان بلند
ما را بود چو شعلهٔ آتش، زبان بلند
بال و پری کجاست که با همّت رسا
پرواز گیرم از سر این خاکدان بلند؟
درگلشنی که بانگ صفیرم فکنده شور
بلبل ز خوی گل ننماید فغان بلند
با پستی سپهر نیامد فرو سرم
عنقا صفت فتاده مرا آشیان بلند
تا شد دلم به حلقهٔ گلدام زلف اسیر
شد شور محشر از قفس بلبلان بلند
رحم است بر درازی اندوه قمریان
پرواز پست و جلوهٔ سرو روان بلند
خوش می کشند دامن ناز این سهی قدان
دست ستمکشی نشود از میان بلند
خامش حبن که ناله به جایی نمی رسد
پست آفریده اند زمین، آسمان بلند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۶۱ - بی پا و سر ز قدر و شرف کام می برد
بی پا و سر ز قدر و شرف کام می برد
پیر مغان مرا به ادب نام می برد
جمشید را نگشته میسر ز جام خویش
کیفیتی، که خون دل آشام می برد
مشت غبار ما ندهد گر فلک به باد
از ما به کوی یار، که پیغام می برد؟
با مهر و ذرّه پرتو فیض ازل یکی ست
هر کس به قدر همّت خود کام می برد
یک قرص بیش در کف چرخ لئیم نیست
گر صبح می نهد به میان، شام می برد
دل را فکنده عشق به میدان امتحان
گوی از میانه، زلف دلارام می برد
تف باد بر دو رنگی دهر دنی حزین
کامی که داده است به ناکام می برد
پیر مغان مرا به ادب نام می برد
جمشید را نگشته میسر ز جام خویش
کیفیتی، که خون دل آشام می برد
مشت غبار ما ندهد گر فلک به باد
از ما به کوی یار، که پیغام می برد؟
با مهر و ذرّه پرتو فیض ازل یکی ست
هر کس به قدر همّت خود کام می برد
یک قرص بیش در کف چرخ لئیم نیست
گر صبح می نهد به میان، شام می برد
دل را فکنده عشق به میدان امتحان
گوی از میانه، زلف دلارام می برد
تف باد بر دو رنگی دهر دنی حزین
کامی که داده است به ناکام می برد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۷۹ - با چرخ سفله، همّت ما در نبرد بود
با چرخ سفله، همّت ما در نبرد بود
گر روزگار پشت نمی داد مرد بود
یک کس به غیر داغ به ما گرم برنخورد
تا بود همدمی به نفسهای سرد بود
چون زعفران، خزان من آمد بهار من
اکسیر شادمانی ما رنگ زرد بود
از یاد سرد مهریت افسرد در فراق
داغ دلم که انجمن افروز درد بود
ما آزموده ایم حزین ، کار روزگار
پاس وفا، تفاوت نامرد و مرد بود
گر روزگار پشت نمی داد مرد بود
یک کس به غیر داغ به ما گرم برنخورد
تا بود همدمی به نفسهای سرد بود
چون زعفران، خزان من آمد بهار من
اکسیر شادمانی ما رنگ زرد بود
از یاد سرد مهریت افسرد در فراق
داغ دلم که انجمن افروز درد بود
ما آزموده ایم حزین ، کار روزگار
پاس وفا، تفاوت نامرد و مرد بود
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۰ - محرومی وصال تو دل را نوید بود
محرومی وصال تو دل را نوید بود
صبح امید آینه، چشم سفید بود
در دیده می تپید چو بسمل به خون دل
کز تیغ دوری تو نگاهم شهید بود
شب داشتیم بزم خوشی با خیال تو
هوشم خراب بادهٔ گفت و شنید بود
بر ما گذشت و بگذرد امّا ز حق مرنج
کز شیوهٔ وفای تو دوری بعید بود
ساقی بیا که پیری و مخموریم بلاست
دل از تو شیر مست شراب امید بود
می داد می، به کشتی افلاک جبرئیل
جایی که پیر میکد هٔ ما مرید بود
یا رب که آب میکده از ما دریغ داشت؟
مفتی درین معامله گویا یزید بود
یعقوب اگر ز یوسف خود داشت آگهی
پیراهنش ز پردهٔ چشم سفید بود
دلها شکفته می شود از گفتگوی عشق
درهای بسته را نفس ما کلید بود
اشکم که داشت آینهٔ خسروی حزین
امّیدوار یک نظر اهل دید بود
صبح امید آینه، چشم سفید بود
در دیده می تپید چو بسمل به خون دل
کز تیغ دوری تو نگاهم شهید بود
شب داشتیم بزم خوشی با خیال تو
هوشم خراب بادهٔ گفت و شنید بود
بر ما گذشت و بگذرد امّا ز حق مرنج
کز شیوهٔ وفای تو دوری بعید بود
ساقی بیا که پیری و مخموریم بلاست
دل از تو شیر مست شراب امید بود
می داد می، به کشتی افلاک جبرئیل
جایی که پیر میکد هٔ ما مرید بود
یا رب که آب میکده از ما دریغ داشت؟
مفتی درین معامله گویا یزید بود
یعقوب اگر ز یوسف خود داشت آگهی
پیراهنش ز پردهٔ چشم سفید بود
دلها شکفته می شود از گفتگوی عشق
درهای بسته را نفس ما کلید بود
اشکم که داشت آینهٔ خسروی حزین
امّیدوار یک نظر اهل دید بود
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۱ - یاد آن زمان که بادهٔ عشرت به کام بود
یاد آن زمان که بادهٔ عشرت به کام بود
دوری که خوش گذشت به ما، دور جام بود
ساقی ز خود شدیم، شرابی به کار نیست
مستانه جلوه های تو ما را تمام بود
از بس گذشت بی تو به ما تیره، روزگار
روشن نشد که روز و شب ما کدام بود
دوشم نمود باغ نوی، رنگ آل تو
جستم ز خواب، بوی گلم در مشام بود
باشد به روز رفتهٔ عمرم امیدها
دیدم چو صبح دولت پروانه شام بود
حرف الف نبود همان در میان حزین
در دل خیال قامت آن خوش خرام بود
دوری که خوش گذشت به ما، دور جام بود
ساقی ز خود شدیم، شرابی به کار نیست
مستانه جلوه های تو ما را تمام بود
از بس گذشت بی تو به ما تیره، روزگار
روشن نشد که روز و شب ما کدام بود
دوشم نمود باغ نوی، رنگ آل تو
جستم ز خواب، بوی گلم در مشام بود
باشد به روز رفتهٔ عمرم امیدها
دیدم چو صبح دولت پروانه شام بود
حرف الف نبود همان در میان حزین
در دل خیال قامت آن خوش خرام بود
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۴ - امشب که دل در آتش آن گلعذار بود
امشب که دل در آتش آن گلعذار بود
هر موی بر تنم رگ ابر بهار بود
غافل نمود چهره و دیدار، رو نداد
چشمی که داشتم به ره انتظار بود
محرومی وصال همین در فراق نیست
تا یار بود دیده به حیرت دچار بود
امروز طبع در پی فکر بلند نیست
شهباز ما همیشه همایون شکار بود
آن شاخ گل ز حال که پرسد درین چمن؟
چون من هزار عاشق بی اعتبار بود
ای گریه گرد غم ننشاندی چه فایده؟
بسیار خاطرم به تو امّیدوار بود
نبود به غیر سینهٔ خونین دلان حزین
دشتی که لاله اش جگر داغدار بود
هر موی بر تنم رگ ابر بهار بود
غافل نمود چهره و دیدار، رو نداد
چشمی که داشتم به ره انتظار بود
محرومی وصال همین در فراق نیست
تا یار بود دیده به حیرت دچار بود
امروز طبع در پی فکر بلند نیست
شهباز ما همیشه همایون شکار بود
آن شاخ گل ز حال که پرسد درین چمن؟
چون من هزار عاشق بی اعتبار بود
ای گریه گرد غم ننشاندی چه فایده؟
بسیار خاطرم به تو امّیدوار بود
نبود به غیر سینهٔ خونین دلان حزین
دشتی که لاله اش جگر داغدار بود
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۶ - امشب که از فروغ رخش، لاله داغ بود
امشب که از فروغ رخش، لاله داغ بود
شبنم، سپند مجمر گلهای باغ بود
از بس نگاه از آن گل رو آب و تاب داشت
اشکی که ریختم گهر شبچراغ بود
رفت الفت وطن به خرابات از دلم
ساقی غریب پرور و می در ایاغ بود
شد خون گرم مرهم کافور زخم ما
در شور عشق پنبه نمکدان داغ بود
هرجا که بوی یوسفی از پیرهن دمید
چشم سفید گشتهٔ من در سراغ بود
مستی نگر، که ذوق صفیرم ز دل نرفت
در گلشنی که بلبل خوش نغمه زاغ بود
نگذاشت جوش ناله غبار غمی به دل
از فیض نغمه، مطرب ما تر دماغ بود
صیّاد عشق را سر دام و قفس کجاست؟
پروانه پرشکستهٔ پای چراغ بود
چون غنچه سر به جیب چو بردم به بوی تو
از جوش رنگ، دیده به گلگشت باغ بود
در بیضه عندلیب شود خوش نوا حزین
طفلان عشق را ز دبستان فراغ بود
شبنم، سپند مجمر گلهای باغ بود
از بس نگاه از آن گل رو آب و تاب داشت
اشکی که ریختم گهر شبچراغ بود
رفت الفت وطن به خرابات از دلم
ساقی غریب پرور و می در ایاغ بود
شد خون گرم مرهم کافور زخم ما
در شور عشق پنبه نمکدان داغ بود
هرجا که بوی یوسفی از پیرهن دمید
چشم سفید گشتهٔ من در سراغ بود
مستی نگر، که ذوق صفیرم ز دل نرفت
در گلشنی که بلبل خوش نغمه زاغ بود
نگذاشت جوش ناله غبار غمی به دل
از فیض نغمه، مطرب ما تر دماغ بود
صیّاد عشق را سر دام و قفس کجاست؟
پروانه پرشکستهٔ پای چراغ بود
چون غنچه سر به جیب چو بردم به بوی تو
از جوش رنگ، دیده به گلگشت باغ بود
در بیضه عندلیب شود خوش نوا حزین
طفلان عشق را ز دبستان فراغ بود
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۸۸ - حاشا که دل به درد تو دادن نهان بود
حاشا که دل به درد تو دادن نهان بود
جان را کسی به هر چه خرد، رایگان بود
حکم نگاه مست تو ای سیل عقل و دین
چون موج باده، در دل رگها روان بود
غافل - ز نشئهٔ عشق کهن اسان
چندانکه سالخورده شود، نوجوان بود
یا رب مباد در کف زال فلک اسیر
شهباز همّتی که بلند آشیان بود
مشکل حکایتی ست که فکر طبیب عشق
عاجز به چارهٔ دلِ نامهربان بود
آگه کسی چو من ز دل سخت چرخ نیست
آهم چو صبح، هم نفس آسمان بود
باشد به لفظ، الفت معنی حزین درست
تا این شکسته پا قلمت، در میان بود
جان را کسی به هر چه خرد، رایگان بود
حکم نگاه مست تو ای سیل عقل و دین
چون موج باده، در دل رگها روان بود
غافل - ز نشئهٔ عشق کهن اسان
چندانکه سالخورده شود، نوجوان بود
یا رب مباد در کف زال فلک اسیر
شهباز همّتی که بلند آشیان بود
مشکل حکایتی ست که فکر طبیب عشق
عاجز به چارهٔ دلِ نامهربان بود
آگه کسی چو من ز دل سخت چرخ نیست
آهم چو صبح، هم نفس آسمان بود
باشد به لفظ، الفت معنی حزین درست
تا این شکسته پا قلمت، در میان بود
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۳ - دل بی جهت شکایتی از روزگار کرد
دل بی جهت شکایتی از روزگار کرد
هر کار کرد، یار فراموشکار کرد
از وعدهٔ وصال، غم از دل نمی رود
نتوان به بوی باده علاج خمار کرد
گل گل شکفت داغ تو از دامن دلم
این دشت برق تاخته آخر بهار کرد
می کرد کاش چارهٔ بی تابی مرا
مشّاطه ای که زلف تو را تابدار کرد
از دل نمی رود به وصال ابد برون
خونی که در دلم ستم انتظار کرد
با بی قراری دل عاشق چه می کند؟
حسنی که آب آینه را موج دار کرد
در دیده بس که برق نگاه تو گرم بود
اشک مرا به دامن مژگان شرار کرد
یاد تو بس که می گذرد گرم از دلم
چون برگ لاله سینهٔ من داغدار کرد
هرگز خدنگ چرخ ز صیدی خطا نشد
این حلقهٔ کمان چقدرها شکار کرد
موج تبسّم خوش آن غنچه لب حزین
داغ دل مرا گل صبح بهار کرد
هر کار کرد، یار فراموشکار کرد
از وعدهٔ وصال، غم از دل نمی رود
نتوان به بوی باده علاج خمار کرد
گل گل شکفت داغ تو از دامن دلم
این دشت برق تاخته آخر بهار کرد
می کرد کاش چارهٔ بی تابی مرا
مشّاطه ای که زلف تو را تابدار کرد
از دل نمی رود به وصال ابد برون
خونی که در دلم ستم انتظار کرد
با بی قراری دل عاشق چه می کند؟
حسنی که آب آینه را موج دار کرد
در دیده بس که برق نگاه تو گرم بود
اشک مرا به دامن مژگان شرار کرد
یاد تو بس که می گذرد گرم از دلم
چون برگ لاله سینهٔ من داغدار کرد
هرگز خدنگ چرخ ز صیدی خطا نشد
این حلقهٔ کمان چقدرها شکار کرد
موج تبسّم خوش آن غنچه لب حزین
داغ دل مرا گل صبح بهار کرد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۴ - من شعله ام، به پیرهنم هر که خار کرد
من شعله ام، به پیرهنم هر که خار کرد
در جیب من شکفته تر از گل، بهار کرد
هر خون که کرد چرخ چو مینا به کام من
بیرون ز دل به گریهٔ بی اختیار کرد
غافل زدیم آهی و از ما دلت گرفت
ز آیینه بی خبر نفس ما غبار کرد
در خون کشیم دامن رنگ شکسته را
راز درون پردهٔ دل آشکار کرد
گرد سر خیال تو گردم که از وفا
آسوده دیده و دلم از انتظار کرد
چون کبک مست، خنده به گلزار می زدم
افسرده ام فسردگی روزگار کرد
زین چشم تر حزین چمن آرای کیستی؟
ابر بهار را مژه ات شرمسار کرد
در جیب من شکفته تر از گل، بهار کرد
هر خون که کرد چرخ چو مینا به کام من
بیرون ز دل به گریهٔ بی اختیار کرد
غافل زدیم آهی و از ما دلت گرفت
ز آیینه بی خبر نفس ما غبار کرد
در خون کشیم دامن رنگ شکسته را
راز درون پردهٔ دل آشکار کرد
گرد سر خیال تو گردم که از وفا
آسوده دیده و دلم از انتظار کرد
چون کبک مست، خنده به گلزار می زدم
افسرده ام فسردگی روزگار کرد
زین چشم تر حزین چمن آرای کیستی؟
ابر بهار را مژه ات شرمسار کرد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۲ - کف چون تهی ست جوهر انسان چه می کند؟
کف چون تهی ست جوهر انسان چه می کند؟
خاتم چو نیست، دست سلیمان چه می کند؟
آتش زدی ز جلوه به خاشاک هستیم
این برق را ببین به نیستان چه می کند؟
از پردهٔ حجاب برآ، آفتاب من
این دور باش حسن نگهبان چه می کند؟
بیهوده است بر سر کویت فغان ما
گلبانگ بلبلان به گلستان چه می کند؟
زاهد چه فیض می برد از شعر من حزین ؟
با این سفال، صحبت ربحان چه می کند؟
خاتم چو نیست، دست سلیمان چه می کند؟
آتش زدی ز جلوه به خاشاک هستیم
این برق را ببین به نیستان چه می کند؟
از پردهٔ حجاب برآ، آفتاب من
این دور باش حسن نگهبان چه می کند؟
بیهوده است بر سر کویت فغان ما
گلبانگ بلبلان به گلستان چه می کند؟
زاهد چه فیض می برد از شعر من حزین ؟
با این سفال، صحبت ربحان چه می کند؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۴ - اشکم نمک به دامن ناسور می کند
اشکم نمک به دامن ناسور می کند
دربا ز رشک حوصله ام شور می کند
بیداد ناوک مژه زهراب دادهای
هرجا دلی ست خانهٔ زنبور می کند
ما را تن ضعیف چه باشد؟ که کوه را
غم ناتوان تر از کمر مور می کند
نبود حریف رطل گران، عقل شیشه دل
بی جا ستیزه با می پر زور می کند
پیداست در میانه که سود و زیان کیست
خفّاش اگر چه عربده با نور می کند
تا همسری به دل نکند هر سبک سری
حسن امتحان حوصلهٔ طور می کند
پاس ادب بدار که طبع غیور عشق
بازی به خون ناحق منصور می کند
در زیر پای همّت ما پایمال بود
چرخ دنی به ماتم ما سور می کند
دارد گدای میکدهٔ ما شکوه جم
ساغر ز کاسهٔ سر فغفور می کند
سیرم ز جان که بی نمکی های روزگار
آب حیات را به لبم شور می کند
منّت پذیر عشقم اگر هجر و گر وصال
یادت تسلی دل مهجور می کند
مژگان به دور او نبود چون سیاه مست
چشم تو باده در رک مخمور می کند
بیند سواد کلک تو رضوان، اگر حزین
هر نقطه، خال کنج لب حور می کند
دربا ز رشک حوصله ام شور می کند
بیداد ناوک مژه زهراب دادهای
هرجا دلی ست خانهٔ زنبور می کند
ما را تن ضعیف چه باشد؟ که کوه را
غم ناتوان تر از کمر مور می کند
نبود حریف رطل گران، عقل شیشه دل
بی جا ستیزه با می پر زور می کند
پیداست در میانه که سود و زیان کیست
خفّاش اگر چه عربده با نور می کند
تا همسری به دل نکند هر سبک سری
حسن امتحان حوصلهٔ طور می کند
پاس ادب بدار که طبع غیور عشق
بازی به خون ناحق منصور می کند
در زیر پای همّت ما پایمال بود
چرخ دنی به ماتم ما سور می کند
دارد گدای میکدهٔ ما شکوه جم
ساغر ز کاسهٔ سر فغفور می کند
سیرم ز جان که بی نمکی های روزگار
آب حیات را به لبم شور می کند
منّت پذیر عشقم اگر هجر و گر وصال
یادت تسلی دل مهجور می کند
مژگان به دور او نبود چون سیاه مست
چشم تو باده در رک مخمور می کند
بیند سواد کلک تو رضوان، اگر حزین
هر نقطه، خال کنج لب حور می کند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۵ - آنها که خاک راه تو را توتیا کنند
آنها که خاک راه تو را توتیا کنند
بی پرده گر به دیده درآیی چهاکنند
می بینم از تطاول سیمین تنان شهر
پیراهن صبوری ما را قبا کنند
گردی نمی شود ز نمکدان عشق کم
بر خوان او، اگر دو جهان را صلا کنند
رازی که پیر میکده با خلوتی نگفت
می ترسمش، به میکده ها برملا کنند
خاک سیه به کاسه کند، نافه را ز رشک
خونی که در دل از نگه آشنا کنند
در کیش ما چو سجدهٔ کافر قبول نیست
شکری که منکرانِ محبّت ادا کنند
دردی که در دل است ز خلق جهان مرا
باشد مگر به گوشهٔ عزلت دوا کنند
آنها که باختند به عشق تو نقد جان
یک جلوهٔ تو را دو جهان رونما کنند
جز حرف آشنای لب لعل یار نیست
درسی که کودکان محبّت هجا کنند
وقت است بشکنیم دکان، شیخ شهر را
بت قبله گان، به ما همگی اقتدا کنند
آنها که می پرد دلشان در هوای تو
جان را نثار مقدم باد صبا کنند
شکر صریر خامهٔ جان پرورت حزین
آیا بود که پرده شناسان ادا کنند؟
بی پرده گر به دیده درآیی چهاکنند
می بینم از تطاول سیمین تنان شهر
پیراهن صبوری ما را قبا کنند
گردی نمی شود ز نمکدان عشق کم
بر خوان او، اگر دو جهان را صلا کنند
رازی که پیر میکده با خلوتی نگفت
می ترسمش، به میکده ها برملا کنند
خاک سیه به کاسه کند، نافه را ز رشک
خونی که در دل از نگه آشنا کنند
در کیش ما چو سجدهٔ کافر قبول نیست
شکری که منکرانِ محبّت ادا کنند
دردی که در دل است ز خلق جهان مرا
باشد مگر به گوشهٔ عزلت دوا کنند
آنها که باختند به عشق تو نقد جان
یک جلوهٔ تو را دو جهان رونما کنند
جز حرف آشنای لب لعل یار نیست
درسی که کودکان محبّت هجا کنند
وقت است بشکنیم دکان، شیخ شهر را
بت قبله گان، به ما همگی اقتدا کنند
آنها که می پرد دلشان در هوای تو
جان را نثار مقدم باد صبا کنند
شکر صریر خامهٔ جان پرورت حزین
آیا بود که پرده شناسان ادا کنند؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۸ - شامی که مست صبح امیدش نمی کنند
شامی که مست صبح امیدش نمی کنند
بخت سیاه ماست، سفیدش نمی کنند
صیدی نمی کشند بتان در کمند عشق
تا سایه پرور گُل و بیدش نمی کنند
معجز نگر که کشتهٔ شمشیر عشق را
صد غمزه می زنند و شهیدش نمی کنند
نازم به رسم دیر که دربند غیر را
صد خرقه گر دریده مریدش نمی کنند
هر بسته دل که سینه به برق فنا نداد
حاصل نصیب کِشتِ امیدش نمی کنند
غمگین نمی رود کسی از خاک میکده
تا هم پیالهٔ مهِ عیدش نمی کنند
شرح غم من است حزین در حریم دوست
افسانه ای که گفت و شنیدش نمی کنند
بخت سیاه ماست، سفیدش نمی کنند
صیدی نمی کشند بتان در کمند عشق
تا سایه پرور گُل و بیدش نمی کنند
معجز نگر که کشتهٔ شمشیر عشق را
صد غمزه می زنند و شهیدش نمی کنند
نازم به رسم دیر که دربند غیر را
صد خرقه گر دریده مریدش نمی کنند
هر بسته دل که سینه به برق فنا نداد
حاصل نصیب کِشتِ امیدش نمی کنند
غمگین نمی رود کسی از خاک میکده
تا هم پیالهٔ مهِ عیدش نمی کنند
شرح غم من است حزین در حریم دوست
افسانه ای که گفت و شنیدش نمی کنند