تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۳۴ - ای دل، به ناله از جگر خاره خون برآر
ای دل، به ناله از جگر خاره خون برآر
با می، دمار از خرد ذوفنون برآر
شیرین به کام خسرو و ناکام کوهکن
ای رشک، تیغی از کمر بیستون برآر
از نیشتر علاج رگ جان خویش کن
ز الماس، کام خاطر داغ درون برآر
در پای خم نشین و می لعل نوش کن
دست ستیزه با فلک نیلگون برآر
مپسند زیر دست فلک خویش را حزین
از آستین خرقه می لاله گون برآر
با می، دمار از خرد ذوفنون برآر
شیرین به کام خسرو و ناکام کوهکن
ای رشک، تیغی از کمر بیستون برآر
از نیشتر علاج رگ جان خویش کن
ز الماس، کام خاطر داغ درون برآر
در پای خم نشین و می لعل نوش کن
دست ستیزه با فلک نیلگون برآر
مپسند زیر دست فلک خویش را حزین
از آستین خرقه می لاله گون برآر
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۵۱ - ای عشق، خون دیده مرا در ایاغ ریز
ای عشق، خون دیده مرا در ایاغ ریز
در جیب جان سوخته، یک مشت داغ ریز
اززهد خشک مهر و وفاگل نمی کند
خونش به خاک شوره زمین فراغ ریز
از غیب بشکفان لب لعلی به طالعم
شوری درین بهار مرا در دماغ ریز
مشکین عذار من، به چمن طرّه برفشان
بویی ازین بنفشه و سنبل به باغ ریز
هرگز به کویت آبله پایان نمی رسند
خاری به راه پی سپران سراغ ریز
ای دل درین بهار، نثار ره جنون
اشکی به رنگ لاله به دامان راغ ریز
شوری فتاده است حزین از نوای تو
مشتی ازین نمک به گریبان داغ ریز
در جیب جان سوخته، یک مشت داغ ریز
اززهد خشک مهر و وفاگل نمی کند
خونش به خاک شوره زمین فراغ ریز
از غیب بشکفان لب لعلی به طالعم
شوری درین بهار مرا در دماغ ریز
مشکین عذار من، به چمن طرّه برفشان
بویی ازین بنفشه و سنبل به باغ ریز
هرگز به کویت آبله پایان نمی رسند
خاری به راه پی سپران سراغ ریز
ای دل درین بهار، نثار ره جنون
اشکی به رنگ لاله به دامان راغ ریز
شوری فتاده است حزین از نوای تو
مشتی ازین نمک به گریبان داغ ریز
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۵۲ - با یار نیست دوری ما راکمی هنوز
با یار نیست دوری ما راکمی هنوز
در عشق محرمیم به نامحرمی هنوز
افشرده بود رنگ خزانم بهار را
خون می چکد ز ناصیه خرمی هنوز
با آن که گشته ام نمکستان خنده ات
نالد دهان زخم، ز بی مرهمی هنوز
از جلوه تو محفل سوز است سینه ام
در دیده می تپد نگه ماتمی هنوز
افغان من فسانه خواب تغافل است
دارد اثر، به نالهٔ من همدمی هنوز
با آنکه از خدنگ تو چاک است سینه ام
چونگل نبرده راه به دل بی غمی هنوز
نم درجگر نمانده و چشم ترم حزین
از ابر نوبهار ندارد کمی هنوز
در عشق محرمیم به نامحرمی هنوز
افشرده بود رنگ خزانم بهار را
خون می چکد ز ناصیه خرمی هنوز
با آن که گشته ام نمکستان خنده ات
نالد دهان زخم، ز بی مرهمی هنوز
از جلوه تو محفل سوز است سینه ام
در دیده می تپد نگه ماتمی هنوز
افغان من فسانه خواب تغافل است
دارد اثر، به نالهٔ من همدمی هنوز
با آنکه از خدنگ تو چاک است سینه ام
چونگل نبرده راه به دل بی غمی هنوز
نم درجگر نمانده و چشم ترم حزین
از ابر نوبهار ندارد کمی هنوز
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۵۵ - جز خون به بزم ما می نابی ندید کس
جز خون به بزم ما می نابی ندید کس
غیر از دل برشته کبابی ندید کس
آیا کدام شیوه، دل آشوب عاشق است؟
روی تو را ز طرف نقابی ندید کس
در دهر گوشه ای که توان زیستن کجاست؟
اینجا به کام جغد، خرابی ندید کس
در حیرتم که شادی و غم را مدار چیست؟
لطفی عیان نگشت و عتابی ندید کس
جز مهر اوکه در دل صدپارهٔ من است
در شیشهٔ شکسته، شرابی ندید کس
یک دل نشد ز چرخ سیه کاسه کامیاب
زین جام سرنگون دم آبی ندید کس
مژگان چو خار در قدم اشک گرم سوخت
آتش فشان چو دیده، سحابی ندید کس
باشد بهشت، صحبت دیوانگان حزین
کز پند عاقلانه عذابی ندید کس
غیر از دل برشته کبابی ندید کس
آیا کدام شیوه، دل آشوب عاشق است؟
روی تو را ز طرف نقابی ندید کس
در دهر گوشه ای که توان زیستن کجاست؟
اینجا به کام جغد، خرابی ندید کس
در حیرتم که شادی و غم را مدار چیست؟
لطفی عیان نگشت و عتابی ندید کس
جز مهر اوکه در دل صدپارهٔ من است
در شیشهٔ شکسته، شرابی ندید کس
یک دل نشد ز چرخ سیه کاسه کامیاب
زین جام سرنگون دم آبی ندید کس
مژگان چو خار در قدم اشک گرم سوخت
آتش فشان چو دیده، سحابی ندید کس
باشد بهشت، صحبت دیوانگان حزین
کز پند عاقلانه عذابی ندید کس
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۵۶ - دلها ز جلوه خون شد و یاری ندید کس
دلها ز جلوه خون شد و یاری ندید کس
عالم به گرد رفت و سواری ندید کس
سرگشتگان چو موج بسی دست و پا زدند
زین بحر بیکرانه، کناری ندید کس
رخسار نانموده، دل از عشق سوختی
آتش زدی به شهر و شراری ندید کس
سرو و سمن ز ساغر شوق تو سرخوشند
در دور نرگس تو خماری ندیدکس
افسرده بود بس که بساط چمن حزین
ایام گل گذشت و بهاری ندید کس
عالم به گرد رفت و سواری ندید کس
سرگشتگان چو موج بسی دست و پا زدند
زین بحر بیکرانه، کناری ندید کس
رخسار نانموده، دل از عشق سوختی
آتش زدی به شهر و شراری ندید کس
سرو و سمن ز ساغر شوق تو سرخوشند
در دور نرگس تو خماری ندیدکس
افسرده بود بس که بساط چمن حزین
ایام گل گذشت و بهاری ندید کس
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۶۲ - ای ساقی صبوح نجات از خمار بخش
ای ساقی صبوح نجات از خمار بخش
جامی به طاق ابروی صبح بهار بخش
تا کی به قید عالم صورت به سر بریم؟
آیینه را خلاصی ازین زنگبار بخش
آرام سوز، حوصله ای کن نصیب ما
یا بحر بیقراری ما را قرار بخش
تا هست می به شیشه، غم از عمر رفته نیست
این آب رفته باز، به این جویبار بخش
تا هست می به شیشه ، غم از عمر رفته نیست
میخانه را بیا به من میگسار بخش
مپسند خالی از می گلرنگ ساغرم
ته جرعه ای چو لاله به این داغدار بخش
باشد می دو آتشه را نشئه بیشتر
ته جرعه ای ز خود به حزین فگار بخش
جامی به طاق ابروی صبح بهار بخش
تا کی به قید عالم صورت به سر بریم؟
آیینه را خلاصی ازین زنگبار بخش
آرام سوز، حوصله ای کن نصیب ما
یا بحر بیقراری ما را قرار بخش
تا هست می به شیشه، غم از عمر رفته نیست
این آب رفته باز، به این جویبار بخش
تا هست می به شیشه ، غم از عمر رفته نیست
میخانه را بیا به من میگسار بخش
مپسند خالی از می گلرنگ ساغرم
ته جرعه ای چو لاله به این داغدار بخش
باشد می دو آتشه را نشئه بیشتر
ته جرعه ای ز خود به حزین فگار بخش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۶۴ - دارم ز ریزش مژه، جیب و کنار خوش
دارم ز ریزش مژه، جیب و کنار خوش
باشد چمن به سایهٔ ابر بهار خوش
چون شیشهی شکسته، در افسرده انجمن
می آیدم ز گریهٔ بی اختیار خوش
هر جا معاشران تو باشند اهل دل
مستی خوش است و زهد خوش است و خمار خوش
از دیده ام قدم مکش ای نازنین نهال
سرو سهی بود به لب جویبار خوش
در گیر و دار ناخوش و خوش نیستم حزین
باشد دلم به خواستهٔ کردگار خوش
باشد چمن به سایهٔ ابر بهار خوش
چون شیشهی شکسته، در افسرده انجمن
می آیدم ز گریهٔ بی اختیار خوش
هر جا معاشران تو باشند اهل دل
مستی خوش است و زهد خوش است و خمار خوش
از دیده ام قدم مکش ای نازنین نهال
سرو سهی بود به لب جویبار خوش
در گیر و دار ناخوش و خوش نیستم حزین
باشد دلم به خواستهٔ کردگار خوش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۶۷ - دارم ز داغ دل چمنی در کنار خویش
دارم ز داغ دل چمنی در کنار خویش
در زیر بال می گذرانم بهار خویش
برق از زمین سوختهٔ ما چه می برد
چون نخل آه، فارغم از برگ و بار خویش
گر نیست در بغل شب بخت مرا سحر
صبح جهانم از نفس بی غبار خویش
با آنکه می مکم جگراز تشنگی چو شمع
ابر بهارم از مژهٔ اشکبار خویش
آزاده بار منّت احسان نمی کشد
می دزدم از نسیم صبا شاخسار خویش
پیرایهٔ بهار جنون است رنگ مست
بر سر زدم ز داغ،گل اعتبار خویش
جیبم حریف سوخته جانی نمی کشد
دارم نهفته، در دل خارا شرار خویش
از یار، نیم ناز نگاهی ندیده ام
شرمنده ام ز خاطر امّیدوار خویش
در برگ ریز دی سخنم تازه و تر است
چون خامه خرّمم زلب جوببار خویش
هرگز نیامد آیت نوری به روی کار
گردانده ام بسی ورق روزگار خویش
اشک روان و رنگ پرافشان بود حزین
بفرست نامه ای به فراموشکار خویش
در زیر بال می گذرانم بهار خویش
برق از زمین سوختهٔ ما چه می برد
چون نخل آه، فارغم از برگ و بار خویش
گر نیست در بغل شب بخت مرا سحر
صبح جهانم از نفس بی غبار خویش
با آنکه می مکم جگراز تشنگی چو شمع
ابر بهارم از مژهٔ اشکبار خویش
آزاده بار منّت احسان نمی کشد
می دزدم از نسیم صبا شاخسار خویش
پیرایهٔ بهار جنون است رنگ مست
بر سر زدم ز داغ،گل اعتبار خویش
جیبم حریف سوخته جانی نمی کشد
دارم نهفته، در دل خارا شرار خویش
از یار، نیم ناز نگاهی ندیده ام
شرمنده ام ز خاطر امّیدوار خویش
در برگ ریز دی سخنم تازه و تر است
چون خامه خرّمم زلب جوببار خویش
هرگز نیامد آیت نوری به روی کار
گردانده ام بسی ورق روزگار خویش
اشک روان و رنگ پرافشان بود حزین
بفرست نامه ای به فراموشکار خویش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۷۳ - آیا همای تیر تو جوید نشان خویش؟
آیا همای تیر تو جوید نشان خویش؟
ما می زنیم قرعه به مشت استخوان خویش
گردن بزن، بسوز، بکش، جسم و جان ز توست
چون شمع فارغیم ز سود و زیان خویش
صد ره به من کشد دلت امّا چه فایده؟
یکبار بشنو از دل نامهربان خویش
چون شمع بی اثر نبود سرگذشت من
حرفی بسنج از لب آتش زبان خویش
یکبار هم به دست صبا می توان فشاند
بوی گلی، به مرغ کهن آشیان خویش
با زلف، شانه را نکنی آشنا اگر
دانی چه می کشم ز دل بدگمان خویش
ساکن مشو حزین که به بالین توست شمع
هویی بزن به بال و پر ناتوان خویش
ما می زنیم قرعه به مشت استخوان خویش
گردن بزن، بسوز، بکش، جسم و جان ز توست
چون شمع فارغیم ز سود و زیان خویش
صد ره به من کشد دلت امّا چه فایده؟
یکبار بشنو از دل نامهربان خویش
چون شمع بی اثر نبود سرگذشت من
حرفی بسنج از لب آتش زبان خویش
یکبار هم به دست صبا می توان فشاند
بوی گلی، به مرغ کهن آشیان خویش
با زلف، شانه را نکنی آشنا اگر
دانی چه می کشم ز دل بدگمان خویش
ساکن مشو حزین که به بالین توست شمع
هویی بزن به بال و پر ناتوان خویش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۷۶ - یک دم به مزد دیده شب زنده دار خویش
یک دم به مزد دیده شب زنده دار خویش
می خواستم چو اشک تو را در کنار خویش
رنگین نگشت تیغ نگاهت زخون ما
آخر شکسته رنگی ما کرد کار خویش
چون در امید وعدهٔ وصلت سفید شد
کردم ز چشم خویش چو عبهر، بهار خویش
دارم امید منزلتی از دلت هنوز
بر سنگ می زنم چو گهر اعتبار خویش
هرگز کمی نمی کشم از دشمن غیور
بر دیده سپهر نشانم غبار خوبش
ما غسل توبه را به شط باده می کنیم
از بس که تشنه ایم به خون خمار خویش
ای مست ناز، طعن اسیری مزن به ما
از خویش غافلی که نگشتی شکار خویش
ما و بهار، عالم افسرده را حزین
داریم تازه، از نفس مشکبار خویش
می خواستم چو اشک تو را در کنار خویش
رنگین نگشت تیغ نگاهت زخون ما
آخر شکسته رنگی ما کرد کار خویش
چون در امید وعدهٔ وصلت سفید شد
کردم ز چشم خویش چو عبهر، بهار خویش
دارم امید منزلتی از دلت هنوز
بر سنگ می زنم چو گهر اعتبار خویش
هرگز کمی نمی کشم از دشمن غیور
بر دیده سپهر نشانم غبار خوبش
ما غسل توبه را به شط باده می کنیم
از بس که تشنه ایم به خون خمار خویش
ای مست ناز، طعن اسیری مزن به ما
از خویش غافلی که نگشتی شکار خویش
ما و بهار، عالم افسرده را حزین
داریم تازه، از نفس مشکبار خویش
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۸۶ - هجران رسیده، کی برد از روزگار، فیض
هجران رسیده، کی برد از روزگار، فیض
شاخ بریده را نبود از بهار، فیض
می پرورد نگاه تو هر ذرّه را چو مهر
عام است دور چشم تو در روزگار فیض
اقلیم بیخودی همه فصلیش خوش هواست
دیوانه می برد ز خزان و بهار فیض
مستان اگر برند ز ابر بهار فیض
ما می بریم از مژه اشکبار فیض
بی زخم ناوکی چه خوشی صید عشق را
دل می برد ز غمزهٔ عاشق شکار فیض
ورزم به تیره بختی خود عشق، در نهان
تا برده ام ز ساقی مشکین عذار فیض
نبود حزین به روزنهٔ صبح، چشم ما
ایجاد می کند دل شب زنده دار فیض
شاخ بریده را نبود از بهار، فیض
می پرورد نگاه تو هر ذرّه را چو مهر
عام است دور چشم تو در روزگار فیض
اقلیم بیخودی همه فصلیش خوش هواست
دیوانه می برد ز خزان و بهار فیض
مستان اگر برند ز ابر بهار فیض
ما می بریم از مژه اشکبار فیض
بی زخم ناوکی چه خوشی صید عشق را
دل می برد ز غمزهٔ عاشق شکار فیض
ورزم به تیره بختی خود عشق، در نهان
تا برده ام ز ساقی مشکین عذار فیض
نبود حزین به روزنهٔ صبح، چشم ما
ایجاد می کند دل شب زنده دار فیض
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۸۷ - ای تاب سنبلت زده بر مشک ناب خط
ای تاب سنبلت زده بر مشک ناب خط
حسنت کشیده بر ورق آفتاب خط
رسم است موی را رسد از شعله پیچ و تاب
زانرو نمی شود، نخورد پیچ و تاب خط
محرومیم ز رحم تو بسیار دور بود
جایی که شد ز لعل لبت کامیاب خط
چشم آن عذار ساده نیارد ز شرم دید
شاید برآرد آن گل رو، از حجاب خط
تب پرده پوش شمع کجا می شود حزین ؟
آن حسن شوخ را نکند در نقاب خط
حسنت کشیده بر ورق آفتاب خط
رسم است موی را رسد از شعله پیچ و تاب
زانرو نمی شود، نخورد پیچ و تاب خط
محرومیم ز رحم تو بسیار دور بود
جایی که شد ز لعل لبت کامیاب خط
چشم آن عذار ساده نیارد ز شرم دید
شاید برآرد آن گل رو، از حجاب خط
تب پرده پوش شمع کجا می شود حزین ؟
آن حسن شوخ را نکند در نقاب خط
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۸۸ - عشاق را ز سیر گل و ارغوان چه حظ؟
عشاق را ز سیر گل و ارغوان چه حظ؟
بی جلوه جمال تو از گلستان چه حظ؟
دور از وصال یار چه لذت ز روزگار؟
بی یوسف از مرافقت کاروان چه حظ؟
از سیرگل به دیده خلد خار بی رخت
دور از قدت ز جلوهٔ سرو روان چه حظ؟
ما لذتی ز خلوت و کثرت نمی بریم
از خود گذشته را ز کنار و میان چه حظ؟
عیش وطن چه کار کند با دل حزین ؟
مرغ شکسته بال مرا ز آشیان چه حظ؟
بی جلوه جمال تو از گلستان چه حظ؟
دور از وصال یار چه لذت ز روزگار؟
بی یوسف از مرافقت کاروان چه حظ؟
از سیرگل به دیده خلد خار بی رخت
دور از قدت ز جلوهٔ سرو روان چه حظ؟
ما لذتی ز خلوت و کثرت نمی بریم
از خود گذشته را ز کنار و میان چه حظ؟
عیش وطن چه کار کند با دل حزین ؟
مرغ شکسته بال مرا ز آشیان چه حظ؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۸۹ - نی می سرود با دل پرشور در سماع
نی می سرود با دل پرشور در سماع
افسانه ای که آمد از آن طور در سماع
فتوا نویس شرع به خونش ترانه سنج
دل از طرب به سینهٔ منصور در سماع
افکنده آتشی به جهان های و هوی من
نزدیک، مست بیخودی و دور در سماع
مطرب بگو که هر سر مویی به تن مرا
آید به شور، چون رگ طنبور در سماع
خیزد صدا ز هرکف من چون زبان حزین
گردد چو گرم، این سر پرشور، در سماع
افسانه ای که آمد از آن طور در سماع
فتوا نویس شرع به خونش ترانه سنج
دل از طرب به سینهٔ منصور در سماع
افکنده آتشی به جهان های و هوی من
نزدیک، مست بیخودی و دور در سماع
مطرب بگو که هر سر مویی به تن مرا
آید به شور، چون رگ طنبور در سماع
خیزد صدا ز هرکف من چون زبان حزین
گردد چو گرم، این سر پرشور، در سماع
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۹۰ - رخ برفروختی، زدی آتش به جان شمع
رخ برفروختی، زدی آتش به جان شمع
گل کرد در حضور تو، سوز نهان شمع
پروانه را به خلوت آغوش می کشد
نازم به گرمی دل نامهربان شمع
کی روشناس مجلس روحانیون شود
تا جسم تیره را، نگدازد روان شمع؟
عاشق ز بیم قتل، هراسان نمی شود
هرگز کسی نکرد به تیغ امتحان شمع
دارد نگاه حسرتی از چشم خونفشان
حاجت به عرض شوق ندارد زبان شمع
یک التفات گرم نمودی و سوختم
پروانه بیش از این نبود میهمان شمع
تا صبح مجلس از من و پروانه گرم بود
می سوخت از حکایت هجران زبان شمع
بی چاک شام زلف، که عمرش دراز باد
رحمی نکرده بر مژه خونفشان شمع
شرح حکایت شب هجران کند تمام
گر مهر خامشی نزنی بر زبان شمع
شیب و شباب ما نتوان یافتن حزین
یکسان گذشت فصل بهار و خزان شمع
گل کرد در حضور تو، سوز نهان شمع
پروانه را به خلوت آغوش می کشد
نازم به گرمی دل نامهربان شمع
کی روشناس مجلس روحانیون شود
تا جسم تیره را، نگدازد روان شمع؟
عاشق ز بیم قتل، هراسان نمی شود
هرگز کسی نکرد به تیغ امتحان شمع
دارد نگاه حسرتی از چشم خونفشان
حاجت به عرض شوق ندارد زبان شمع
یک التفات گرم نمودی و سوختم
پروانه بیش از این نبود میهمان شمع
تا صبح مجلس از من و پروانه گرم بود
می سوخت از حکایت هجران زبان شمع
بی چاک شام زلف، که عمرش دراز باد
رحمی نکرده بر مژه خونفشان شمع
شرح حکایت شب هجران کند تمام
گر مهر خامشی نزنی بر زبان شمع
شیب و شباب ما نتوان یافتن حزین
یکسان گذشت فصل بهار و خزان شمع
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۹۴ - دایم به تلخ کامی یاران خورم دریغ
دایم به تلخ کامی یاران خورم دریغ
بر خوان دهر سفله به مهمان خورم دریغ
مشت استخوان به کام و گلوی هما کنند
ز انعام چرخ؟ بر لب و دندان خورم دربغ
لیلی حرم نشین سیه خانهٔ دل است
بر سعی پوچ آبله پایان خورم دربغ
تا خورده ام پیاله، پشیمان نگشته ام
زیبد اگر به پاکی دامان خورم دربغ
چون نوح گریه می کنم امّا نه بر جهان
ز آلودگی دامن طوفان خورم دربغ
در عالمی که اهل تمیزند ابلهان
یکسان به حال زیرک و نادان خورم دربغ
رشک آیدش به نعمت من عالمی، حزین
در روزگار بس که به سامان خورم دریغ
بر خوان دهر سفله به مهمان خورم دریغ
مشت استخوان به کام و گلوی هما کنند
ز انعام چرخ؟ بر لب و دندان خورم دربغ
لیلی حرم نشین سیه خانهٔ دل است
بر سعی پوچ آبله پایان خورم دربغ
تا خورده ام پیاله، پشیمان نگشته ام
زیبد اگر به پاکی دامان خورم دربغ
چون نوح گریه می کنم امّا نه بر جهان
ز آلودگی دامن طوفان خورم دربغ
در عالمی که اهل تمیزند ابلهان
یکسان به حال زیرک و نادان خورم دربغ
رشک آیدش به نعمت من عالمی، حزین
در روزگار بس که به سامان خورم دریغ
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۱ - یک مشت سفله مانده بجا از کرام خلق
یک مشت سفله مانده بجا از کرام خلق
ننگ است در زمانه زبان را ز نام خلق
چون زهر جانگزای، گلوگیر می شود
نتون زلال خضر کشیدن ز جام خلق
امروز در لباس کمالند ناقصان
پوشیده ناتمامی خود را، تمام خلق
تعظیم گاو و خرکه به مردم حرام بود
اکنون فریضه گشته به ما، احترام خلق
نزدیک من چو طعن سنان است جان گسل
زینسان که دور شد ز مسلمان سلام خلق
درگوش جزر و مد نظرها هزار پاست
آزرده است بس که صماخ از کلام خلق
عاقل گریزد از دهن اژدها حزین
هش دار تا که مفت نیفتی به دام خلق
ننگ است در زمانه زبان را ز نام خلق
چون زهر جانگزای، گلوگیر می شود
نتون زلال خضر کشیدن ز جام خلق
امروز در لباس کمالند ناقصان
پوشیده ناتمامی خود را، تمام خلق
تعظیم گاو و خرکه به مردم حرام بود
اکنون فریضه گشته به ما، احترام خلق
نزدیک من چو طعن سنان است جان گسل
زینسان که دور شد ز مسلمان سلام خلق
درگوش جزر و مد نظرها هزار پاست
آزرده است بس که صماخ از کلام خلق
عاقل گریزد از دهن اژدها حزین
هش دار تا که مفت نیفتی به دام خلق
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۶ - بر سر زدیم لالهٔ داغی به جای گل
بر سر زدیم لالهٔ داغی به جای گل
داریم گریه ای که بود خونبهای گل
ما و سرود ناله درد آشنای خوبش
تا کی رسد به خاطر دیر آشنای گل
الفت به ساده لوحی ما خنده می زند
ما تکیه کرده ایم به عهد و وفای گل
ته جرعهٔ شراب صبوحی کشیده است
از جام غنچهٔ تو، لب دلگشای گل
شرح حدیث ناز و نیاز من است و تو
بلبل ترانه ای که سراید برای گل
دوران به کام ماست که مرغان مست را
خوش دولتی ست سایهٔ بال همای گل
چون ابر نوبهار ز تاراج دی، حزین
گریم به های های که خالی ست جای گل
داریم گریه ای که بود خونبهای گل
ما و سرود ناله درد آشنای خوبش
تا کی رسد به خاطر دیر آشنای گل
الفت به ساده لوحی ما خنده می زند
ما تکیه کرده ایم به عهد و وفای گل
ته جرعهٔ شراب صبوحی کشیده است
از جام غنچهٔ تو، لب دلگشای گل
شرح حدیث ناز و نیاز من است و تو
بلبل ترانه ای که سراید برای گل
دوران به کام ماست که مرغان مست را
خوش دولتی ست سایهٔ بال همای گل
چون ابر نوبهار ز تاراج دی، حزین
گریم به های های که خالی ست جای گل
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۹ - خطّ تو، لوح صفحه طراز کتاب گل
خطّ تو، لوح صفحه طراز کتاب گل
خال تو نقطهٔ ورق انتخاب گل
بفکن عنان جلوه گلگون ناز را
تا موج سبزه می گذرد از رکاب گل
هرکس شکسته است به جامی خمار خویش
بلبل فتاده مست ز جام شراب گل
در حیرتم نسوخت چه سان از حجاب عشق؟
تا سوخت برق ناله بلبل نقاب گل
جوش بهار شیشهٔ طاقت به سنگ زد
شستم غبار توبهٔ دل را به آب گل
با حسن شرمگین چه کند چشم شوخ عشق؟
آتش به بلبلان زده، برق حجاب گل
هر بوته ای ز تاب شود، بوته ی گداز
آید اگر فسانه بلبل به خواب گل
شهری ست محو نالهٔ مستانه ات حزین
خلقی خراب بلبل و بلبل خراب گل
خال تو نقطهٔ ورق انتخاب گل
بفکن عنان جلوه گلگون ناز را
تا موج سبزه می گذرد از رکاب گل
هرکس شکسته است به جامی خمار خویش
بلبل فتاده مست ز جام شراب گل
در حیرتم نسوخت چه سان از حجاب عشق؟
تا سوخت برق ناله بلبل نقاب گل
جوش بهار شیشهٔ طاقت به سنگ زد
شستم غبار توبهٔ دل را به آب گل
با حسن شرمگین چه کند چشم شوخ عشق؟
آتش به بلبلان زده، برق حجاب گل
هر بوته ای ز تاب شود، بوته ی گداز
آید اگر فسانه بلبل به خواب گل
شهری ست محو نالهٔ مستانه ات حزین
خلقی خراب بلبل و بلبل خراب گل
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۱۵ - حاجت اگر بری، در دولتسراست دل
حاجت اگر بری، در دولتسراست دل
محرم اگر شوی، حرم کبریاست دل
فتح دل شکسته میسر شود تو را
در عرصهٔ دو کون، مظفر لواست دل
تا زخمهای سینه بدوزم، دماغ کو؟
تا داغ عشق را بشمارم کجاست دل؟
کو آن زبان که جور تو را آورد سپاس؟
آمد میسر از ستم ات هر چه خواست دل
برگ سمن حجاب ز شبنم نمی کند
ای گل، به پاک دیدگی ما گواست دل
سودای عشق مایه ی نقصان نمی دهد
افزود بر بضاعت اشک، آنچه کاست دل
مست سماع معنی بیگانه ام حزین
تا با زبان خامه مرا آشناست دل
محرم اگر شوی، حرم کبریاست دل
فتح دل شکسته میسر شود تو را
در عرصهٔ دو کون، مظفر لواست دل
تا زخمهای سینه بدوزم، دماغ کو؟
تا داغ عشق را بشمارم کجاست دل؟
کو آن زبان که جور تو را آورد سپاس؟
آمد میسر از ستم ات هر چه خواست دل
برگ سمن حجاب ز شبنم نمی کند
ای گل، به پاک دیدگی ما گواست دل
سودای عشق مایه ی نقصان نمی دهد
افزود بر بضاعت اشک، آنچه کاست دل
مست سماع معنی بیگانه ام حزین
تا با زبان خامه مرا آشناست دل